eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
815 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
332 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸*دفتر خاطراتِ نگار* با صدای انفجار مهیبی از خواب پریدم. ثمین، دخترم، با ترس خودش را توی بغلم انداخت. می‌لرزید. با نگرانی پرسید: «مامان، چی شده؟» با وجود ترس خودم، سعی کردم آرامش کنم. بعدازاینکه کمی آرام شدیم، دوباره دراز کشیدیم تا بخوابیم. توی دلم آرزو می‌کردم خدای کند شهیدی نداشته باشیم. صبح را با بررسی کانال‌های خبری شروع کردم. بعد به همکارم، خانم جهانگیری، پیام دادم تا درباره‌ی شهدای بمباران شب قبل، اطلاعاتی کسب کنم. خانم جهانگیری خبر داد خانواده‌ و ، که نسبت فامیلی با شهید دارند، بین شهدا هستند. قلبم شکست؛ تماس گرفتم خواستم اسامی شهدای خانواده‌ی قلی‌پور را برایم بگوید. ثمین بیدار شد و مکالمه‌ی ما را شنید. خانم جهانگیری اسامی شهدا را گفت: «محمد، لیلا، نرگس، پروین و نگار.» اشکم سرازیر شد و تماس را قطع کردم. درحالی‌که درگیر غم و اندوه بودم، ثمین، با یک دفتر کرم‌رنگ آمد سمتم. روی دفتر نوشته شده بود: «نگار قلی‌پور». ثمین با چشمانی پر از سوال پرسید: «مامان، نگار شهید شده؟» در لحظه‌، ماندم چه جوابی به او بدهم. آرام پرسیدم: «دفتر نگار دست تو چه‌کار می‌کنه؟» گفت: «نگار تو این دفتر، خاطراتش رو می‌نوشت. دفتر رو به من داد تا حاشیه‌‌اش رو نقاشی کنم.» قلبم به درد آمد. دخترم را سفت در آغوش کشیدم و با هم گریه کردیم. دفترچه را باز کردم تا صفحاتش را ببینم. خاطره‌ی عید نوروز سال گذشته را نوشته بود؛ خاطره‌ی رفتن به مدرسه... . رسیدم به صفحه‌ای که درباره‌ی پرچم جمهوری اسلامی نوشته بود: «پرچم قشنگ ایران امروز برایم زیباتر شده و احساس می‌کردم آن را بیشتر از گذشته دوست دارم و مثل هر ایرانی دیگر از تماشای آن لذت می‌برم». چشمان ثمین پر از اشک و چراهای کودکانه بود. رو به دخترم گفتم: «نگار پرچم ایران رو خیلی دوست داشت که بالاخره فدایی همین پرچم شد. تو هم همیشه رفیق خوب نگار بمون و یادت باشه که نگار برای چی و چطور شهید شد.» 🔹راوی: زینب مرادی 🔹به قلم: فرحزاد جهانگیری ۳فروردین۱۴٠۵ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
24.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹رژه‌ی خودرویی اهالی پشته‌ی حسین‌آباد برای حضور در تجمع شبانه‌ی چهارباغ 🎬 فاطمه گنجی 28اسفند1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔺موج هشتادم حمله موشکی ایران به مواضع دشمن صهیونیستی_آمریکایی به شهید ، رانندگان و کامیون‌داران تقدیم شد. با گلوی بغض گرفته اما لبخند خفیفی بر لب، آمد داخل و گفت بچه‌ها پسرعمه‌ام شهید شده، حالا ماهم خانواده شهید هستیم. گفت سیل۹۸، تریلی کمرشکن، لودر به دوش از پادگان ارتش در ایلام حرکت می‌کند سمت پلدختر. مسیر را اشتباه می‌رود و نزدیک دره چپ می‌کند. لودر بند به زنجیر بوده و هر لحظه امکان داشته با کمرشکن بروند ته دره. سرهنگ همراه‌شان تماس می‌گیرد با محمد. آن زمان برای محمد کار می‌کرده. خودش و محمد با دوتا چرثقیل می‌روند برای کمک. گفت هرچقدر زور زدیم، نتوانستیم لودر را بلند کنیم. وضعیت خطرناکی بود؛ هر لحظه ممکن بود تریلی و لودر و ما و چرثقیل‌ها باهم برویم توی دره. محمد اما توی کار سلیقه داشت. گفت راننده باید لودر را روشن کند و با اهرم کردن پاکت روی زمین، کمی از فشار وزنش کم کند تا بتوانیم بلندش کنیم. همین هم شد. وقت برگشتن، سرهنگ گفت هزینه‌اش چقدر می‌شود؟ محمد گفت هیچی. کمک ما بوده به سیل‌زدگان. گفت حالا هم نمی‌دانم چرا خودش رفته کمک. هفت هشت تا چرثقیل داشت و کلی ثروت. فقط می‌دانم غیرتی بود. حالا من نشسته‌ام و زل زده‌ام به عکسی که حسم به صاحب آن تغییر کرده. زل زده‌ام به تصویر یک شهید. شهید 🔹امین ماکیانی ۳تیر۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸جنگ با من چه کرد؟ نوجوان که بودم، تاثیر کوه‌نوردی‌های هفتگی با برادر و خواهرها روی کوه‌های محله‌مان پشته حسین‌آباد و میزگردهای خانوادگی از توحید و خلقت تا گروه‌های سیاسی و آمادگی برای ظهور، کمی روحیه‌ام را سخت کرده بود. هر وقت کسی دست و پایش زخمی می‌شد، برای پانسمان توی ردیف اول بودم. می‌توانستم زخم عمیق و خون ببینم و دستم نلغزد. بزرگتر که شدم، روحیه‌ام عوض شد. طاقتم کمتر شد. لطیف‌تر شدم و زخم سطحی هم پریشانم می‌کرد. شاید تاثیر کتاب‌های دفاع مقدس بود و محتوای تولید شده از شهدای مدافع حرم. اشک و آه و دریغ از عمری که هر روز و هر ماه شمارش می‌شد و هر بار از سن شهیدی می‌گذشت. حالا که جنگ رمضان طولانی‌تر و عمیق‌تر و نزدیک‌تر از جنگ ۱۲ روزه شده، لطافت جایش را داده به همان زمختی سال‌های کودکی و نوجوانی. وقتی فهمیدم انگشت برادر عزیزدردانه‌ام زیر دستگاه نجاری رفته و قطع شده و جای پیوند ندارد، پیش‌ازآنکه به ذهنم برسد چه دردی می‌کشد زبان روزه، فکر کردم نکند انگشت سبابه دست راستش باشد و اگر جنگی در مرزهای زمینی و شهرها رخ داد، نتواند در مقابله با دشمن ماشه را بکشد! 🔹رعنا مرادی‌نسب ۲۵اسفند۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸علی‌اکبر بابا بابای حسین، شنیدم بعد شهادت حسین، دیگر دلت طاقت نیاورد؛ منتظر نماندی حسین به دست بوسی‌ات بیاید؛ تو به دیدنش رفتی. خیلی دلم می‌خواست همراهت بودم و این راه دور دراز را، از لرستان تا خلیج همیشگی فارس، پای درد و دلت می‌نشستم. دردیست در دلت که دوایش, نگاه اوست! مسیری که حسین همیشه با ذوق برایت از آن می‌گفت زیبا بود؟ به گمانم زیبایی‌های مسیر، دیگر به چشمت نیامده. به چه فکر می‌کردی؟ به نان حلالی که به حسین دادی و قد کشید؟ به چشم به راه بودن مادرش؟ زندگی و خاطرات در تنهایی جاده، جلوی چشمت رژه می‌رفت؟ شاید دلت می‌خواست با آن قد رعنایش، در کنارش با افتخار قدم برمی‌داشتی، ته‌تغاری خانواده را با خودت می‌آوردی و مادرش را خوشحال می‌کردی تا سال نو کنار هم باشید! راه طولانی شده و دلتنگی بیشتر. شاید به آخرین آغوش، آخرین لبخند، آخرین دیدار، فکر می‌کردی. شاید هزاران بار مسیر را گریه کردی و روضه‌ی علی‌اکبر جلوی چشمانت تکرار شد. همه می‌گفتند رفتی علی اکبر را بیاوری؛ اِرباً اربا. در غریبی به آغوشش کشیدی. غرق بوسه‌اش کردی. مثل روز اولی که به‌دنیا آمد و با تمام وجود در آغوشش گرفتی، در راه بازگشت، روی تابوت شهید حسین، روضه‌ی «جوانان بنی‌هاشم بیایید، علی را بر در خیمه رسانید خواندی» راستی که پدر شهید حسین! چقدر شبیه امام حسین شدی. اما تو، حسین! دیشب مادر، بی‌قرار، چشم انتظار تو در کوچه بود. آمدی جانم به قربانت! مادر آن ریسه‌های به رنگ پرچم ایران را خوب برایت تکان داد و شیرزنان روستا برایت متل‌های لری می‌خواندند و کِل می‌کشیدند. و من برایت الله اکبر سر دادم تا دلم آرام بگیرد؛ و بر دستان مادرت بوسه زدم چرا که ای شهید، تو برای ما رفتی. حسین جان، مردم انقلابی، چه تشییع باشکوهی برایت رقم زدند؛ و پرچم ایران بالای کوه، چقدر زیباتر و استوارتر، به چشم می‌خورد. 🔹زینب دریکوند ۲فروردین1405 پ.ن: شهید از اهالی روستای ناصروند، در خلیج فارس به شهادت رسید و خانواده چند روز، بدون حضور پیکر شهید، به عزاداری پرداختند. تااینکه پدر شهید، برای گرفتن تایید و تحویل پیکر راهی جنوب شد. 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah