eitaa logo
راوی ماه
935 دنبال‌کننده
796 عکس
276 ویدیو
13 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
راوی ماه
🔸*دفتر خاطراتِ نگار* با صدای انفجار مهیبی از خواب پریدم. ثمین، دخترم، با ترس خودش را توی بغلم انداخت. می‌لرزید. با نگرانی پرسید: «مامان، چی شده؟» با وجود ترس خودم، سعی کردم آرامش کنم. بعدازاینکه کمی آرام شدیم، دوباره دراز کشیدیم تا بخوابیم. توی دلم آرزو می‌کردم خدای کند شهیدی نداشته باشیم. صبح را با بررسی کانال‌های خبری شروع کردم. بعد به همکارم، خانم جهانگیری، پیام دادم تا درباره‌ی شهدای بمباران شب قبل، اطلاعاتی کسب کنم. خانم جهانگیری خبر داد خانواده‌ و ، که نسبت فامیلی با شهید دارند، بین شهدا هستند. قلبم شکست؛ تماس گرفتم خواستم اسامی شهدای خانواده‌ی قلی‌پور را برایم بگوید. ثمین بیدار شد و مکالمه‌ی ما را شنید. خانم جهانگیری اسامی شهدا را گفت: «محمد، لیلا، نرگس، پروین و نگار.» اشکم سرازیر شد و تماس را قطع کردم. درحالی‌که درگیر غم و اندوه بودم، ثمین، با یک دفتر کرم‌رنگ آمد سمتم. روی دفتر نوشته شده بود: «نگار قلی‌پور». ثمین با چشمانی پر از سوال پرسید: «مامان، نگار شهید شده؟» در لحظه‌، ماندم چه جوابی به او بدهم. آرام پرسیدم: «دفتر نگار دست تو چه‌کار می‌کنه؟» گفت: «نگار تو این دفتر، خاطراتش رو می‌نوشت. دفتر رو به من داد تا حاشیه‌‌اش رو نقاشی کنم.» قلبم به درد آمد. دخترم را سفت در آغوش کشیدم و با هم گریه کردیم. دفترچه را باز کردم تا صفحاتش را ببینم. خاطره‌ی عید نوروز سال گذشته را نوشته بود؛ خاطره‌ی رفتن به مدرسه... . رسیدم به صفحه‌ای که درباره‌ی پرچم جمهوری اسلامی نوشته بود: «پرچم قشنگ ایران امروز برایم زیباتر شده و احساس می‌کردم آن را بیشتر از گذشته دوست دارم و مثل هر ایرانی دیگر از تماشای آن لذت می‌برم». چشمان ثمین پر از اشک و چراهای کودکانه بود. رو به دخترم گفتم: «نگار پرچم ایران رو خیلی دوست داشت که بالاخره فدایی همین پرچم شد. تو هم همیشه رفیق خوب نگار بمون و یادت باشه که نگار برای چی و چطور شهید شد.» 🔹راوی: زینب مرادی 🔹به قلم: فرحزاد جهانگیری ۳فروردین۱۴٠۵ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
24.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹رژه‌ی خودرویی اهالی پشته‌ی حسین‌آباد برای حضور در تجمع شبانه‌ی چهارباغ 🎬 فاطمه گنجی 28اسفند1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔺موج هشتادم حمله موشکی ایران به مواضع دشمن صهیونیستی_آمریکایی به شهید ، رانندگان و کامیون‌داران تقدیم شد. با گلوی بغض گرفته اما لبخند خفیفی بر لب، آمد داخل و گفت بچه‌ها پسرعمه‌ام شهید شده، حالا ماهم خانواده شهید هستیم. گفت سیل۹۸، تریلی کمرشکن، لودر به دوش از پادگان ارتش در ایلام حرکت می‌کند سمت پلدختر. مسیر را اشتباه می‌رود و نزدیک دره چپ می‌کند. لودر بند به زنجیر بوده و هر لحظه امکان داشته با کمرشکن بروند ته دره. سرهنگ همراه‌شان تماس می‌گیرد با محمد. آن زمان برای محمد کار می‌کرده. خودش و محمد با دوتا چرثقیل می‌روند برای کمک. گفت هرچقدر زور زدیم، نتوانستیم لودر را بلند کنیم. وضعیت خطرناکی بود؛ هر لحظه ممکن بود تریلی و لودر و ما و چرثقیل‌ها باهم برویم توی دره. محمد اما توی کار سلیقه داشت. گفت راننده باید لودر را روشن کند و با اهرم کردن پاکت روی زمین، کمی از فشار وزنش کم کند تا بتوانیم بلندش کنیم. همین هم شد. وقت برگشتن، سرهنگ گفت هزینه‌اش چقدر می‌شود؟ محمد گفت هیچی. کمک ما بوده به سیل‌زدگان. گفت حالا هم نمی‌دانم چرا خودش رفته کمک. هفت هشت تا چرثقیل داشت و کلی ثروت. فقط می‌دانم غیرتی بود. حالا من نشسته‌ام و زل زده‌ام به عکسی که حسم به صاحب آن تغییر کرده. زل زده‌ام به تصویر یک شهید. شهید 🔹امین ماکیانی ۳تیر۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸جنگ با من چه کرد؟ نوجوان که بودم، تاثیر کوه‌نوردی‌های هفتگی با برادر و خواهرها روی کوه‌های محله‌مان پشته حسین‌آباد و میزگردهای خانوادگی از توحید و خلقت تا گروه‌های سیاسی و آمادگی برای ظهور، کمی روحیه‌ام را سخت کرده بود. هر وقت کسی دست و پایش زخمی می‌شد، برای پانسمان توی ردیف اول بودم. می‌توانستم زخم عمیق و خون ببینم و دستم نلغزد. بزرگتر که شدم، روحیه‌ام عوض شد. طاقتم کمتر شد. لطیف‌تر شدم و زخم سطحی هم پریشانم می‌کرد. شاید تاثیر کتاب‌های دفاع مقدس بود و محتوای تولید شده از شهدای مدافع حرم. اشک و آه و دریغ از عمری که هر روز و هر ماه شمارش می‌شد و هر بار از سن شهیدی می‌گذشت. حالا که جنگ رمضان طولانی‌تر و عمیق‌تر و نزدیک‌تر از جنگ ۱۲ روزه شده، لطافت جایش را داده به همان زمختی سال‌های کودکی و نوجوانی. وقتی فهمیدم انگشت برادر عزیزدردانه‌ام زیر دستگاه نجاری رفته و قطع شده و جای پیوند ندارد، پیش‌ازآنکه به ذهنم برسد چه دردی می‌کشد زبان روزه، فکر کردم نکند انگشت سبابه دست راستش باشد و اگر جنگی در مرزهای زمینی و شهرها رخ داد، نتواند در مقابله با دشمن ماشه را بکشد! 🔹رعنا مرادی‌نسب ۲۵اسفند۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه
🔸علی‌اکبر بابا بابای حسین، شنیدم بعد شهادت حسین، دیگر دلت طاقت نیاورد؛ منتظر نماندی حسین به دست بوسی‌ات بیاید؛ تو به دیدنش رفتی. خیلی دلم می‌خواست همراهت بودم و این راه دور دراز را، از لرستان تا خلیج همیشگی فارس، پای درد و دلت می‌نشستم. دردیست در دلت که دوایش, نگاه اوست! مسیری که حسین همیشه با ذوق برایت از آن می‌گفت زیبا بود؟ به گمانم زیبایی‌های مسیر، دیگر به چشمت نیامده. به چه فکر می‌کردی؟ به نان حلالی که به حسین دادی و قد کشید؟ به چشم به راه بودن مادرش؟ زندگی و خاطرات در تنهایی جاده، جلوی چشمت رژه می‌رفت؟ شاید دلت می‌خواست با آن قد رعنایش، در کنارش با افتخار قدم برمی‌داشتی، ته‌تغاری خانواده را با خودت می‌آوردی و مادرش را خوشحال می‌کردی تا سال نو کنار هم باشید! راه طولانی شده و دلتنگی بیشتر. شاید به آخرین آغوش، آخرین لبخند، آخرین دیدار، فکر می‌کردی. شاید هزاران بار مسیر را گریه کردی و روضه‌ی علی‌اکبر جلوی چشمانت تکرار شد. همه می‌گفتند رفتی علی اکبر را بیاوری؛ اِرباً اربا. در غریبی به آغوشش کشیدی. غرق بوسه‌اش کردی. مثل روز اولی که به‌دنیا آمد و با تمام وجود در آغوشش گرفتی، در راه بازگشت، روی تابوت شهید حسین، روضه‌ی «جوانان بنی‌هاشم بیایید، علی را بر در خیمه رسانید خواندی» راستی که پدر شهید حسین! چقدر شبیه امام حسین شدی. اما تو، حسین! دیشب مادر، بی‌قرار، چشم انتظار تو در کوچه بود. آمدی جانم به قربانت! مادر آن ریسه‌های به رنگ پرچم ایران را خوب برایت تکان داد و شیرزنان روستا برایت متل‌های لری می‌خواندند و کِل می‌کشیدند. و من برایت الله اکبر سر دادم تا دلم آرام بگیرد؛ و بر دستان مادرت بوسه زدم چرا که ای شهید، تو برای ما رفتی. حسین جان، مردم انقلابی، چه تشییع باشکوهی برایت رقم زدند؛ و پرچم ایران بالای کوه، چقدر زیباتر و استوارتر، به چشم می‌خورد. 🔹زینب دریکوند ۲فروردین1405 پ.ن: شهید از اهالی روستای ناصروند، در خلیج فارس به شهادت رسید و خانواده چند روز، بدون حضور پیکر شهید، به عزاداری پرداختند. تااینکه پدر شهید، برای گرفتن تایید و تحویل پیکر راهی جنوب شد. 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
15.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹 تشییع و بدرقه‌ی شهدای ناو دنا/ خرم‌آباد/1فروردین1405 🎬 آزاده دریکوند 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸پدر شهیدی که برادر شهید شد نوشتن برایم‌ سخت است و کلمات، درد را ادا نمی‌کنند. نوشتن از صبر و استواری سخت است و ننوشتن کوتاهی. تکرار استقامت و مظلومیت شهدای ما پدیده‌ای روشن و آشکار است و در این بین، دیدن استواری خانواده‌ی شهدا بسی دلنشین‌تر. امروز به پدرم فکر می‌کردم‌. روزی که دیری از آن نگذشته که او را پدر شهید خطاب می‌کردند. پدر استواری که غم‌ِ نبودن فرزندی که رفیق و همراه یکدیگر بودند را پشت لبخندهایش پنهان می‌کرد. حالا از او به‌عنوان برادر یاد می‌کنند. برادری که به عینه شاهد اوج رفاقت و صمیمت بین او و خواهرش بوده‌ام. رفاقتی که خودم هم مثلش را تجربه کرده‌ام و حالا در نبود رفیق، همراه و برادرم هر روز می‌سوزم و هیچ‌چیز جز امید به دیدار دوباره، تسلی‌بخش قلبم نیست. خواهری که در روزهای سخت فقدان فرزند، همراه برادرش مویه می‌کرد؛ همچون مادری که طفل از دست داده بود. و حال برادر او استوارتر از‌ همیشه ایستاده؛ غم‌هایش را درون سینه نگه‌می‌دارد و می‌گوید: «زمان، زمان انتقام است. دشمن می‌خواهد ما را سست کند و غم نباید ما را از پا بیندازد.» امثال پدر من‌ و پدران شهدا، با تربیت فرزندی غیور‌‌ و داشتن خواهرانی با خصائلی زینب‌وار به امت و جامعه‌ی اسلامی، قدرت می‌بخشند و استواری و استقامت آنها نویدبخش پیروزی‌ایست که به زودی محقق می‌شود. 🔹خواهر شهید و برادرزاده‌ی 4فروردین1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸چفیه متبرک 🔻به نبش خیابان بعثت رسیده بودم که ذکر «یاحسین» مردم، خبر از رسیدن تابوت شهید به جمعیت می‌داد. از لابه‌لای جمعیت عبور می‌کردم تا خودم را برسانم جلوی جایگاه. خانواده سردار شهید را دیدم که هم‌نوا با مردم، تازه‌جوان شهید را با اشک‌هایشان بدرقه می‌کردند. 🔻جلوتر رفتم. وقتی به وعدگاه با خواهرم رسیدم، شهید به جایگاه رسیده بود و حالا برادرش که روحانی جوانی بود، از خاطرات شهید گفت؛ گفت شهید وصیت کرده سنگ قبرش سفید باشد و روی آن بنویسند «نوکر ناچیز اباعبدالله(ع)» او از برادر شهیدش می‌گفت و مردم با خاطرات او می‌گریستند. گفت برای شهادت امام شهید، سیاه به تن کرده؛ اما برای برادر خودش نه! گفت گریه نمی‌کند، چون برادرش جوان‌مرگ نشده بلکه به وعده قرآن زنده است: «وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُون...» 🔻حال‌وهوای ملکوتی بر جمع حاکم شده بود. دیگر حالم دست خودم نبود و پاهایم را روی زمین حس نمی‌کردم؛ در همین بین، ناگهان با صدای مردانه محمدمهدی، خواهرزاده‌ام، باز به زمین برگشتم: «خاله، چفیه‌ام رو متبرک کردم.» چندثانیه‌ای طول کشید تا ویندوزم بالا بیاید و بفهمم کجا هستم و محمد از چه صحبت می‌کند. پرسیدم: «به چی تبرک کردی؟» با لبخند غم‌انگیزی گفت: «به تابوت شهید.» این جمله زیبایش، حس غرور و افتخار را در من زنده کرد. برایم لذت‌بخش بود که تنها کنکوری خانواده، که تا همین چندوقت پیش تنها دغدغه‌اش تعداد تست‌های صحیح و آزمون‌های هفتگی‌اش بود، حالا برای خودش مردی شده و هرشب مثل سربازی در رکاب رهبر، به خیابان می‌آید و آنقدر به آرمان شهادت و ایثار باور پیداکرده که چفیه متبرک به تابوت شهید را با عشق، دور گردنش انداخته‌! 🔻تابوت شهید چنگایی، روی دستان هم‌هیئتی‌ها و رفقایش از جمعیت خارج شد و التماسِ چشم‌های اشک‌بار مردم، از او رساندن سلام‌شان به سیدالشهداء و امام شهید را طلب می‌کرد.‌ 🔹عارفه ج‌رشنو/ خرم‌آباد/ مراسم وداع با پیکر شهید چنگایی 27اسفند1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸موج و انفجار 🔻حوالی ظهر بود. آب به دست و صورت می‌زدم که صدای گریه‌ی همسر برادرم و حرف‌زدن آمد. به دو، خودم را رساندم توی حیاط، پیش مادرم و عروس‌ها. پرسیدم: «چی شده؟» برادر وسطی‌ام دستش زیر دستگاه برش ام‌دی‌اف رفته بود و برده بودنش بیمارستان. مادرم و زن‌داداش، به اتفاق علیرضا، پسر آن‌یکی برادرم، راهی بیمارستان تامین اجتماعی شدند. سریع لباس پوشیدم و با پدرم راه افتادیم. بین راه تلفن کردند که باید برویم بیمارستان شهدای عشایر. تا برسیم ترافیک وقتمان را گرفت. بالای سر برادرم که رسیدم پرستارها دورش بودند و مادر. درد می‌کشید. پرسیدم: «چی شده؟» که مادرم با گریه گفت انگشتش قطع شده. وا رفتم و دست و پایم شل شد. همان‌جا نشستم. زن‌داداش گریه می‌کرد. علیرضا و پسرخاله‌ها، که خودشان را رسانده بودند، آمدند و گفتند بیرون بروم که نه بترسم، نه بترسانم. برادرم خودش را محکم گرفت. گفت: «خوبم. چیزی نیست.» اما مگر می‌شود یک بند انگشتت قطع شود و خوب باشی! بردنش برای عکسبرداری و ظرف سرم حاوی بند قطع شده‌ی انگشت را دادند دست من. برادرم از روی ویلچر بلند شد که با پای خودش برود؛ اما با زبان روزه و از شدت خونی که از دست داده بود، سرگیجه گرفت و افتاد. 🔻صحبت پیوند شد. گفتند باید بروید تهران. برادر که حالا دیگر حالش بهتر شده بود، فکری کرد و گفت نمی‌رود. من را فرستادند خانه فرستادند. همان‌جا عملش کردند. قرار بود اول برای پیوند تلاش کنند، اگر شد که خوب؛ اگر نه هم پانسمان ساده. قبل از غروب بود که از اتاق عمل آوردنش بیرون. پیوند جواب نداده بود. 🔻شب یک مجروح موجی از جنگ اخیر آورده بودند کنارش. فردایش که روز قدس هم بود، برای ملاقات رفتم بیمارستان. تا رسیدم همسر مجروح شروع کرد به تعریف کردن از بمباران ۱۷ اسفند. نگاهی به چهره‌ی مجروح جوان انداختم. از زیر چشم‌ها و بینی‌اش تمام بخیه شده بود. کوهدشتی بودند. همسرش از لحظه‌ی بمباران و صحرای محشر شدن پمپ بنزین گفت؛ از اینکه آنجا بوده‌اند. از ترکش خودن همسرش و پاره شدن بینی و زیر چشم‌ها؛ از شوکه شدن خودش. از اینکه کسی به کسی نبوده؛ همه توی خیابان دراز کشیده‌اند؛ تعدادی از مردم شهید شده‌اند. گفت: «اول که همسرم رو دیدم، دلم لرزید؛ اما بعدش به‌خودم جرئت دادم و روسریم رو درآوردم و چادرم رو کشیدم روی سرم و صورت شوهرم رو با روسری جمع کردم و بستم. هرچی چشم چرخوندم کسی حواسش به ما نبود. دوییدم و یه پسر پونزده‌شونزده ساله رو به‌زور و خواهش کشوندم که بیاد بشینه پشت فرمون تا بریم بیمارستان. حالا هم چند روزه اینجاییم.» 🔻همسرش را نگاه کردم. فقط یکی از مجروح‌های این چند روزِ جنگ ظالمانه علیه کشور و مردم ما بود. برادرم گاهی وقت‌ها درد قطع شدن انگشت خودش را فراموش می‌کرد و غصه‌ی مجروح بغل‌دستیِ موجی‌شده‌اش را می‌خورد. این فقط یکی از مجروح‌های این جنگ ظالمانه علیه ما بود. 🔹فریبا مرادی‌نسب 22اسفند۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah