eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
814 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
332 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸علی‌اکبر بابا بابای حسین، شنیدم بعد شهادت حسین، دیگر دلت طاقت نیاورد؛ منتظر نماندی حسین به دست بوسی‌ات بیاید؛ تو به دیدنش رفتی. خیلی دلم می‌خواست همراهت بودم و این راه دور دراز را، از لرستان تا خلیج همیشگی فارس، پای درد و دلت می‌نشستم. دردیست در دلت که دوایش, نگاه اوست! مسیری که حسین همیشه با ذوق برایت از آن می‌گفت زیبا بود؟ به گمانم زیبایی‌های مسیر، دیگر به چشمت نیامده. به چه فکر می‌کردی؟ به نان حلالی که به حسین دادی و قد کشید؟ به چشم به راه بودن مادرش؟ زندگی و خاطرات در تنهایی جاده، جلوی چشمت رژه می‌رفت؟ شاید دلت می‌خواست با آن قد رعنایش، در کنارش با افتخار قدم برمی‌داشتی، ته‌تغاری خانواده را با خودت می‌آوردی و مادرش را خوشحال می‌کردی تا سال نو کنار هم باشید! راه طولانی شده و دلتنگی بیشتر. شاید به آخرین آغوش، آخرین لبخند، آخرین دیدار، فکر می‌کردی. شاید هزاران بار مسیر را گریه کردی و روضه‌ی علی‌اکبر جلوی چشمانت تکرار شد. همه می‌گفتند رفتی علی اکبر را بیاوری؛ اِرباً اربا. در غریبی به آغوشش کشیدی. غرق بوسه‌اش کردی. مثل روز اولی که به‌دنیا آمد و با تمام وجود در آغوشش گرفتی، در راه بازگشت، روی تابوت شهید حسین، روضه‌ی «جوانان بنی‌هاشم بیایید، علی را بر در خیمه رسانید خواندی» راستی که پدر شهید حسین! چقدر شبیه امام حسین شدی. اما تو، حسین! دیشب مادر، بی‌قرار، چشم انتظار تو در کوچه بود. آمدی جانم به قربانت! مادر آن ریسه‌های به رنگ پرچم ایران را خوب برایت تکان داد و شیرزنان روستا برایت متل‌های لری می‌خواندند و کِل می‌کشیدند. و من برایت الله اکبر سر دادم تا دلم آرام بگیرد؛ و بر دستان مادرت بوسه زدم چرا که ای شهید، تو برای ما رفتی. حسین جان، مردم انقلابی، چه تشییع باشکوهی برایت رقم زدند؛ و پرچم ایران بالای کوه، چقدر زیباتر و استوارتر، به چشم می‌خورد. 🔹زینب دریکوند ۲فروردین1405 پ.ن: شهید از اهالی روستای ناصروند، در خلیج فارس به شهادت رسید و خانواده چند روز، بدون حضور پیکر شهید، به عزاداری پرداختند. تااینکه پدر شهید، برای گرفتن تایید و تحویل پیکر راهی جنوب شد. 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
15.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹 تشییع و بدرقه‌ی شهدای ناو دنا/ خرم‌آباد/1فروردین1405 🎬 آزاده دریکوند 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸پدر شهیدی که برادر شهید شد نوشتن برایم‌ سخت است و کلمات، درد را ادا نمی‌کنند. نوشتن از صبر و استواری سخت است و ننوشتن کوتاهی. تکرار استقامت و مظلومیت شهدای ما پدیده‌ای روشن و آشکار است و در این بین، دیدن استواری خانواده‌ی شهدا بسی دلنشین‌تر. امروز به پدرم فکر می‌کردم‌. روزی که دیری از آن نگذشته که او را پدر شهید خطاب می‌کردند. پدر استواری که غم‌ِ نبودن فرزندی که رفیق و همراه یکدیگر بودند را پشت لبخندهایش پنهان می‌کرد. حالا از او به‌عنوان برادر یاد می‌کنند. برادری که به عینه شاهد اوج رفاقت و صمیمت بین او و خواهرش بوده‌ام. رفاقتی که خودم هم مثلش را تجربه کرده‌ام و حالا در نبود رفیق، همراه و برادرم هر روز می‌سوزم و هیچ‌چیز جز امید به دیدار دوباره، تسلی‌بخش قلبم نیست. خواهری که در روزهای سخت فقدان فرزند، همراه برادرش مویه می‌کرد؛ همچون مادری که طفل از دست داده بود. و حال برادر او استوارتر از‌ همیشه ایستاده؛ غم‌هایش را درون سینه نگه‌می‌دارد و می‌گوید: «زمان، زمان انتقام است. دشمن می‌خواهد ما را سست کند و غم نباید ما را از پا بیندازد.» امثال پدر من‌ و پدران شهدا، با تربیت فرزندی غیور‌‌ و داشتن خواهرانی با خصائلی زینب‌وار به امت و جامعه‌ی اسلامی، قدرت می‌بخشند و استواری و استقامت آنها نویدبخش پیروزی‌ایست که به زودی محقق می‌شود. 🔹خواهر شهید و برادرزاده‌ی 4فروردین1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸چفیه متبرک 🔻به نبش خیابان بعثت رسیده بودم که ذکر «یاحسین» مردم، خبر از رسیدن تابوت شهید به جمعیت می‌داد. از لابه‌لای جمعیت عبور می‌کردم تا خودم را برسانم جلوی جایگاه. خانواده سردار شهید را دیدم که هم‌نوا با مردم، تازه‌جوان شهید را با اشک‌هایشان بدرقه می‌کردند. 🔻جلوتر رفتم. وقتی به وعدگاه با خواهرم رسیدم، شهید به جایگاه رسیده بود و حالا برادرش که روحانی جوانی بود، از خاطرات شهید گفت؛ گفت شهید وصیت کرده سنگ قبرش سفید باشد و روی آن بنویسند «نوکر ناچیز اباعبدالله(ع)» او از برادر شهیدش می‌گفت و مردم با خاطرات او می‌گریستند. گفت برای شهادت امام شهید، سیاه به تن کرده؛ اما برای برادر خودش نه! گفت گریه نمی‌کند، چون برادرش جوان‌مرگ نشده بلکه به وعده قرآن زنده است: «وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُون...» 🔻حال‌وهوای ملکوتی بر جمع حاکم شده بود. دیگر حالم دست خودم نبود و پاهایم را روی زمین حس نمی‌کردم؛ در همین بین، ناگهان با صدای مردانه محمدمهدی، خواهرزاده‌ام، باز به زمین برگشتم: «خاله، چفیه‌ام رو متبرک کردم.» چندثانیه‌ای طول کشید تا ویندوزم بالا بیاید و بفهمم کجا هستم و محمد از چه صحبت می‌کند. پرسیدم: «به چی تبرک کردی؟» با لبخند غم‌انگیزی گفت: «به تابوت شهید.» این جمله زیبایش، حس غرور و افتخار را در من زنده کرد. برایم لذت‌بخش بود که تنها کنکوری خانواده، که تا همین چندوقت پیش تنها دغدغه‌اش تعداد تست‌های صحیح و آزمون‌های هفتگی‌اش بود، حالا برای خودش مردی شده و هرشب مثل سربازی در رکاب رهبر، به خیابان می‌آید و آنقدر به آرمان شهادت و ایثار باور پیداکرده که چفیه متبرک به تابوت شهید را با عشق، دور گردنش انداخته‌! 🔻تابوت شهید چنگایی، روی دستان هم‌هیئتی‌ها و رفقایش از جمعیت خارج شد و التماسِ چشم‌های اشک‌بار مردم، از او رساندن سلام‌شان به سیدالشهداء و امام شهید را طلب می‌کرد.‌ 🔹عارفه ج‌رشنو/ خرم‌آباد/ مراسم وداع با پیکر شهید چنگایی 27اسفند1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸موج و انفجار 🔻حوالی ظهر بود. آب به دست و صورت می‌زدم که صدای گریه‌ی همسر برادرم و حرف‌زدن آمد. به دو، خودم را رساندم توی حیاط، پیش مادرم و عروس‌ها. پرسیدم: «چی شده؟» برادر وسطی‌ام دستش زیر دستگاه برش ام‌دی‌اف رفته بود و برده بودنش بیمارستان. مادرم و زن‌داداش، به اتفاق علیرضا، پسر آن‌یکی برادرم، راهی بیمارستان تامین اجتماعی شدند. سریع لباس پوشیدم و با پدرم راه افتادیم. بین راه تلفن کردند که باید برویم بیمارستان شهدای عشایر. تا برسیم ترافیک وقتمان را گرفت. بالای سر برادرم که رسیدم پرستارها دورش بودند و مادر. درد می‌کشید. پرسیدم: «چی شده؟» که مادرم با گریه گفت انگشتش قطع شده. وا رفتم و دست و پایم شل شد. همان‌جا نشستم. زن‌داداش گریه می‌کرد. علیرضا و پسرخاله‌ها، که خودشان را رسانده بودند، آمدند و گفتند بیرون بروم که نه بترسم، نه بترسانم. برادرم خودش را محکم گرفت. گفت: «خوبم. چیزی نیست.» اما مگر می‌شود یک بند انگشتت قطع شود و خوب باشی! بردنش برای عکسبرداری و ظرف سرم حاوی بند قطع شده‌ی انگشت را دادند دست من. برادرم از روی ویلچر بلند شد که با پای خودش برود؛ اما با زبان روزه و از شدت خونی که از دست داده بود، سرگیجه گرفت و افتاد. 🔻صحبت پیوند شد. گفتند باید بروید تهران. برادر که حالا دیگر حالش بهتر شده بود، فکری کرد و گفت نمی‌رود. من را فرستادند خانه فرستادند. همان‌جا عملش کردند. قرار بود اول برای پیوند تلاش کنند، اگر شد که خوب؛ اگر نه هم پانسمان ساده. قبل از غروب بود که از اتاق عمل آوردنش بیرون. پیوند جواب نداده بود. 🔻شب یک مجروح موجی از جنگ اخیر آورده بودند کنارش. فردایش که روز قدس هم بود، برای ملاقات رفتم بیمارستان. تا رسیدم همسر مجروح شروع کرد به تعریف کردن از بمباران ۱۷ اسفند. نگاهی به چهره‌ی مجروح جوان انداختم. از زیر چشم‌ها و بینی‌اش تمام بخیه شده بود. کوهدشتی بودند. همسرش از لحظه‌ی بمباران و صحرای محشر شدن پمپ بنزین گفت؛ از اینکه آنجا بوده‌اند. از ترکش خودن همسرش و پاره شدن بینی و زیر چشم‌ها؛ از شوکه شدن خودش. از اینکه کسی به کسی نبوده؛ همه توی خیابان دراز کشیده‌اند؛ تعدادی از مردم شهید شده‌اند. گفت: «اول که همسرم رو دیدم، دلم لرزید؛ اما بعدش به‌خودم جرئت دادم و روسریم رو درآوردم و چادرم رو کشیدم روی سرم و صورت شوهرم رو با روسری جمع کردم و بستم. هرچی چشم چرخوندم کسی حواسش به ما نبود. دوییدم و یه پسر پونزده‌شونزده ساله رو به‌زور و خواهش کشوندم که بیاد بشینه پشت فرمون تا بریم بیمارستان. حالا هم چند روزه اینجاییم.» 🔻همسرش را نگاه کردم. فقط یکی از مجروح‌های این چند روزِ جنگ ظالمانه علیه کشور و مردم ما بود. برادرم گاهی وقت‌ها درد قطع شدن انگشت خودش را فراموش می‌کرد و غصه‌ی مجروح بغل‌دستیِ موجی‌شده‌اش را می‌خورد. این فقط یکی از مجروح‌های این جنگ ظالمانه علیه ما بود. 🔹فریبا مرادی‌نسب 22اسفند۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
11.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹پیام دختر لر به منافقین دویست هزارتا شهید ندادیم که حالا سگ‌هاتون رو بفرستین توی خیابون تا آخرش اینجاییم... 🎬 رمیصا عالی‌زاده 2فروردین1405 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸ماموریت: صفای روحیه دیر وقت است؛ پشیمانی هم سودی ندارد. اگر خبر داشتم دم به دقیقه، صدای آژیر خطر بلند می‌شود، هرگز چنین خطایی نمی‌کردم. محوطه بی‌حضور همسایه‌هایمان تاریک و سرد است. تپه‌های روبه‌روی ایوان، خاموش و ترسناک شده‌اند. بعد از ۲۳ روز جنگ، برگشته‌ام خانه تا راهروی باریک پیچ در پیچ با آن سقف ترک خورده‌اش عطر قرمه‌سبزی بگیرد؛ اما با صدای رعدوبرق به سرعت باد می‌روم توی انباری. بچه‌ها خنده‌شان می‌گیرد. همسرم می‌گوید: «ماشاءالله! اینطوری می‌خوای وایسی جلوی آمریکا و اسرائیل؟!» دستم را گذاشتم روی قلبم تا نفسم بالا بیاید. گفتم: «همچین ادعایی نکرده بودم؛ منو برگردون خونه‌ی همسایه!» قرار شد تا همسرم می‌رود سرکشی سربازها و برمی‌گردد، با وسایل جمع کرده، پایین بلوک باشم. پسرم گفت:«مامان، حداقل بذار قرمه‌سبزی جا بیفته بعد برو!» توی اتاق‌ها راه می‌رفتم. نمی‌دانستم باید چه‌کار کنم! چرا به همسرم گفتم «همچین ادعایی نکرده بودم!» درحالی‌که آمده بودم تا صفای خانه باشم برای روحیه‌ی مردی که توی جبهه ایستاده! اما شده بودم بلای جانش. مدام تماس می‌گرفتم که «صدا از کجا بود؟ تو خوبی؟ چرا صدای آژیر بلند شد؟ تا ساعت چند سر شیفتی؟» این همه ترسویی چطور یکجا جمع شده توی دلم! نکند اگر سیاستمدار بودم، می‌شدم یکی شبیه بن سلمان! یادم افتاد وقتی بچه بودم، زمزمه‌ی احتمال جنگ ایران و آمریکا پیچید. پیرزن همسایه‌مان کفش لاستیکی خریده بود برای فرار به کوهِ «کمره سی». مادرم از کار پیرزن خنده‌اش گرفت؛ صدای قلقلِ آب قلیان چوبی‌اش ایستاد؛ عطر تنباکوی خوانساری پیچید توی نمناکی گل‌های ایوان؛ دستی کشید به گلونی‌اش و گفت: «ننه! کجا می‌خوای فرار کنی؟ هشت سال جنگ رو یادت رفته؟!» حرف‌هایش را دقیق یادم نمانده؛ ولی می‌دانم از آمریکا نفرت داشت‌؛ آنقدر که خودش را آماده‌ی جنگیدن کرده بود. اگر ذره‌ای از غیرت مادر خدابیامرزم، سهم رگهایم شده باشد، باید بمانم و غذای همسر و پسرم را بپزم؛ رخت‌هایشان را پهن کنم روی طناب و مقاومت را معطر کنم به بوی اسپند و صوت شریف کساء. شب دومِ فازِ غیرتم است. توی سکوت و تاریکی اتاق نشسته‌ام؛ دارد باران می‌بارد. همسرم آمده برای سرکشی به زن تنهای پشتیبانی جنگ! دستش را دراز می‌کند سمتم. لامپ خاموش است. شبیه کیک است! نه؛ پاکت پول است! خنده‌ام می‌گیرد. این روزها کارت حقوق مسدود شده! گل از روی همسرم شکفته؛ روی پاهایش بند نمی‌شود. هدیه‌ی امیر، فرمانده‌ی لشکر۸۴، است! سرزده آمده ایست بازرسی؛ صورتش را بوسیده و صورت تک‌تک سربازها را؛ آن هم با آرزوی فتح و پیروزی برای ایران جانمان! وقتش رسیده، فاز غیرتم را بگذارم توی چمدان و برگردم همان‌جا که بودم. «مأموریت صفای روحیه» را امیر و امرا، بهتر از من بلدند. 🔹سمانه قاسمی‌منش 2فروردین1405 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸آه یا علی‌اصغر حسین 🔻در روزهای پرالتهابِ جنگِ دوازده‌روزه بود که فهمید دو ماهه باردار است. تقدیر این بود شیرینیِ مادر شدنش با طعمِ غربت و تنهایی آمیخته شود؛ چراکه شغلِ همسرش در شرایط جنگی، مجالی برای باهم بودن نمی‌گذاشت. او ماند و شهری غریب؛ بدون هیچ آشنایی. بارِ زندگی را به‌تنهایی به دوش می‌کشید؛ از ایستادن در صف‌های طولانی نانوایی تا رفتن به مطب دکتر. همه‌ را در سکوت و صبوری می‌گذراند. 🔻حسین که دنیا آمد، هنوز یک روزش نشده بود که معلوم شد روده‌اش مشکل دارد. طفلِ معصومِ یک‌روزه، رفت زیر تیغ جراحی. خداراشکر خطر رفع شد؛ اما انگار آزمون‌های مادر تمام‌شدنی نبود. یک ماهگی حسین، وقتی آتشِ جنگ رمضان شعله‌ور شد، بیمارستانی که محل جراحی حسین بود را بمباران کردند. ناچار، طفل را با آمبولانس فرستادند اهواز تا در بیمارستانی دیگر، دوباره جراحی شود. 🔻در مسیر، صدایِ ضجه‌های از سر گرسنگیِ حسین، لرزه بر اندام مادر می‌انداخت. لب‌های نوزاد، از عطش خشکیده بود؛ اما شیر خوردن برایش خطرِ مرگ داشت. مادر بود و بی‌قراری‌های فرزندش. تا خودِ بیمارستان، پابه‌پایِ حسین اشک ریخت و با هر ناله‌ی طفل، یادِ علی‌اصغرِ امام‌حسین، آتش به جانش می‌زد. 🔻وقتی پیام را برایم فرستاد، «آه یا علی‌اصغرِ حسین» آتش به دلم زد. تمامِ غربتِ کربلا در نظرم مجسم شد. حسین را عمل و زود مرخص کردند؛ چون بیمارستان امن نبود. هنوز معلوم نیست، خطر رفع شده یا نه؛ اما یک چیز معلوم است: آهِ این مادر و گریه‌هایِ غریبانه‌ی حسین، دامنِ تمام کسانی را که در افروختنِ آتشِ این جنگ نقش داشته‌اند، خواهد گرفت. زهرا مومن‌زاده 5فروردین1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
8.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹تشییع نمادین جاویدالاثر شهید از شهدای ناو دنا 🇮🇷 به همسرم افتخار می‌کنم. فدای میهن شد؛ فدای رهبر شد... 🎬 سمیرا علیپور ۲فروردین۱۴۰۵ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah