eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
811 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
333 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸ماموریت: صفای روحیه دیر وقت است؛ پشیمانی هم سودی ندارد. اگر خبر داشتم دم به دقیقه، صدای آژیر خطر بلند می‌شود، هرگز چنین خطایی نمی‌کردم. محوطه بی‌حضور همسایه‌هایمان تاریک و سرد است. تپه‌های روبه‌روی ایوان، خاموش و ترسناک شده‌اند. بعد از ۲۳ روز جنگ، برگشته‌ام خانه تا راهروی باریک پیچ در پیچ با آن سقف ترک خورده‌اش عطر قرمه‌سبزی بگیرد؛ اما با صدای رعدوبرق به سرعت باد می‌روم توی انباری. بچه‌ها خنده‌شان می‌گیرد. همسرم می‌گوید: «ماشاءالله! اینطوری می‌خوای وایسی جلوی آمریکا و اسرائیل؟!» دستم را گذاشتم روی قلبم تا نفسم بالا بیاید. گفتم: «همچین ادعایی نکرده بودم؛ منو برگردون خونه‌ی همسایه!» قرار شد تا همسرم می‌رود سرکشی سربازها و برمی‌گردد، با وسایل جمع کرده، پایین بلوک باشم. پسرم گفت:«مامان، حداقل بذار قرمه‌سبزی جا بیفته بعد برو!» توی اتاق‌ها راه می‌رفتم. نمی‌دانستم باید چه‌کار کنم! چرا به همسرم گفتم «همچین ادعایی نکرده بودم!» درحالی‌که آمده بودم تا صفای خانه باشم برای روحیه‌ی مردی که توی جبهه ایستاده! اما شده بودم بلای جانش. مدام تماس می‌گرفتم که «صدا از کجا بود؟ تو خوبی؟ چرا صدای آژیر بلند شد؟ تا ساعت چند سر شیفتی؟» این همه ترسویی چطور یکجا جمع شده توی دلم! نکند اگر سیاستمدار بودم، می‌شدم یکی شبیه بن سلمان! یادم افتاد وقتی بچه بودم، زمزمه‌ی احتمال جنگ ایران و آمریکا پیچید. پیرزن همسایه‌مان کفش لاستیکی خریده بود برای فرار به کوهِ «کمره سی». مادرم از کار پیرزن خنده‌اش گرفت؛ صدای قلقلِ آب قلیان چوبی‌اش ایستاد؛ عطر تنباکوی خوانساری پیچید توی نمناکی گل‌های ایوان؛ دستی کشید به گلونی‌اش و گفت: «ننه! کجا می‌خوای فرار کنی؟ هشت سال جنگ رو یادت رفته؟!» حرف‌هایش را دقیق یادم نمانده؛ ولی می‌دانم از آمریکا نفرت داشت‌؛ آنقدر که خودش را آماده‌ی جنگیدن کرده بود. اگر ذره‌ای از غیرت مادر خدابیامرزم، سهم رگهایم شده باشد، باید بمانم و غذای همسر و پسرم را بپزم؛ رخت‌هایشان را پهن کنم روی طناب و مقاومت را معطر کنم به بوی اسپند و صوت شریف کساء. شب دومِ فازِ غیرتم است. توی سکوت و تاریکی اتاق نشسته‌ام؛ دارد باران می‌بارد. همسرم آمده برای سرکشی به زن تنهای پشتیبانی جنگ! دستش را دراز می‌کند سمتم. لامپ خاموش است. شبیه کیک است! نه؛ پاکت پول است! خنده‌ام می‌گیرد. این روزها کارت حقوق مسدود شده! گل از روی همسرم شکفته؛ روی پاهایش بند نمی‌شود. هدیه‌ی امیر، فرمانده‌ی لشکر۸۴، است! سرزده آمده ایست بازرسی؛ صورتش را بوسیده و صورت تک‌تک سربازها را؛ آن هم با آرزوی فتح و پیروزی برای ایران جانمان! وقتش رسیده، فاز غیرتم را بگذارم توی چمدان و برگردم همان‌جا که بودم. «مأموریت صفای روحیه» را امیر و امرا، بهتر از من بلدند. 🔹سمانه قاسمی‌منش 2فروردین1405 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸آه یا علی‌اصغر حسین 🔻در روزهای پرالتهابِ جنگِ دوازده‌روزه بود که فهمید دو ماهه باردار است. تقدیر این بود شیرینیِ مادر شدنش با طعمِ غربت و تنهایی آمیخته شود؛ چراکه شغلِ همسرش در شرایط جنگی، مجالی برای باهم بودن نمی‌گذاشت. او ماند و شهری غریب؛ بدون هیچ آشنایی. بارِ زندگی را به‌تنهایی به دوش می‌کشید؛ از ایستادن در صف‌های طولانی نانوایی تا رفتن به مطب دکتر. همه‌ را در سکوت و صبوری می‌گذراند. 🔻حسین که دنیا آمد، هنوز یک روزش نشده بود که معلوم شد روده‌اش مشکل دارد. طفلِ معصومِ یک‌روزه، رفت زیر تیغ جراحی. خداراشکر خطر رفع شد؛ اما انگار آزمون‌های مادر تمام‌شدنی نبود. یک ماهگی حسین، وقتی آتشِ جنگ رمضان شعله‌ور شد، بیمارستانی که محل جراحی حسین بود را بمباران کردند. ناچار، طفل را با آمبولانس فرستادند اهواز تا در بیمارستانی دیگر، دوباره جراحی شود. 🔻در مسیر، صدایِ ضجه‌های از سر گرسنگیِ حسین، لرزه بر اندام مادر می‌انداخت. لب‌های نوزاد، از عطش خشکیده بود؛ اما شیر خوردن برایش خطرِ مرگ داشت. مادر بود و بی‌قراری‌های فرزندش. تا خودِ بیمارستان، پابه‌پایِ حسین اشک ریخت و با هر ناله‌ی طفل، یادِ علی‌اصغرِ امام‌حسین، آتش به جانش می‌زد. 🔻وقتی پیام را برایم فرستاد، «آه یا علی‌اصغرِ حسین» آتش به دلم زد. تمامِ غربتِ کربلا در نظرم مجسم شد. حسین را عمل و زود مرخص کردند؛ چون بیمارستان امن نبود. هنوز معلوم نیست، خطر رفع شده یا نه؛ اما یک چیز معلوم است: آهِ این مادر و گریه‌هایِ غریبانه‌ی حسین، دامنِ تمام کسانی را که در افروختنِ آتشِ این جنگ نقش داشته‌اند، خواهد گرفت. زهرا مومن‌زاده 5فروردین1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
8.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹تشییع نمادین جاویدالاثر شهید از شهدای ناو دنا 🇮🇷 به همسرم افتخار می‌کنم. فدای میهن شد؛ فدای رهبر شد... 🎬 سمیرا علیپور ۲فروردین۱۴۰۵ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸*پلی‌لیست* تا همین دی‌ماه، برایمان خطابه براندازی می‌خواند. توی ماشین که نشستیم، گوشی را به سیستم پخش، وصل کرد و صدایش را تا آخر برد بالا. گفت: «وطن فرق داره. اینا که تو خیابون اومدن، قصدشون درست کردن وطن نبود. کی با آتیش زدن وطن آباد کرده که ما دومیش باشیم؟ حالا هم که جنگ رو آوردن، موقع دفاع از هیچکدومشون خبری نیست، جز همین پاسدارا و نظامی‌ها» نمی‌دانم‌ کی وقت کرده بود پلی‌لیستش را پر از مداحی‌های حماسی کند. تا به محل تجمع برسیم، گوشی‌ها را توی نوبت گذاشتیم تا پلی لیست ما هم به پخش خیابانی برسد. نوبت گوشی من که رسید، همین که صدای با نوای کاروان بلند شد، همه یک اَهِ بلند گفتند و گوشی را کشیدند. تفاوت دهه‌ی هفتاد با دهه‌ی هشتاد و نود، به نواهای حماسی هم رسیده. 🔹رعنا مرادی‌نسب ۳فروردین۱۴۰۵ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
7.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹چند وقتیست جعبه‌های رنگی، روی دست مردم شهر می‌چرخد. وزن بعضی جعبه‌ها به اندازه‌ی یک کودک نحیف پنج شش ساله است؛ اما یک شهر هم از پس بلند کردنش بر‌نمی‌آید. دست خدا زیر جعبه‌ها را می‌گیرد؛ بعد باران می‌فرستد و چشمان خشکمان را که تر کرد، دست دیگرش را می‌کشد به شانه‌های افتاده‌مان. آنوقت قامت صاف می‌کنیم و با قدم‌های محکم به بدرقه‌‌ی جعبه‌ها می‌رویم. ردِ همراهی جعبه‌ها شهر را رنگی می‌کند؛ نمی‌گذارد غبار خاکستری بمب‌‌ها شهر را ببلعد. به خانه هم که برمی‌گردیم رنگ جعبه‌ها روی روح و تنمان می‌ماند و تا می‌خواهد برود یا کم‌رنگ شود، جعبه‌ی رنگی تازه‌ای می‌آورند و دوباره نور می‌پاشند به جانمان. 🔺کلیپی از تشییع شهدای حمله وحشیانه صهیونیستی_آمریکایی به منازل مسکونی کوی آبشار خرم‌آباد 🎬 فاطمه عزیزی 5فروردین1405 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸بزن که خوب می‌زنی توی جنگ قبلی اگر «علاج» روی بورس بود و توی این جنگ هم اگر «حسبی الله»، ولی کشش بی‌چون‌وچرای مردم، با‌اختلاف سمت «بزن که خوب می‌زنی» است؛ و به قول کسی *ولاغیر*. باندهای جایگاه، یکی در میان به‌خاطر باران از کار افتاده بود؛ به رسم هرشب رسولی پخش شد؛ با صدای ضعیف‌تر. و مردم جانانه، انگار که مداح روبرویشان ایستاده و دارد می‌خواند نه، انگار که خودشان مداح باشند، می‌خواندند. و حرکت دست مرد، عجیب جذاب بود برایم. فقط عقب و جلو نمی‌برد دستش را. انگار که ریتم را پیدا کرده باشد، یکی خط فرضی موزون، روی هوا رسم می‌کرد و همزمان انگشت‌ها را باز و بسته. و این حرکت دست‌ها هم برای خودش عالمی دارد و برای هر کسی ریتمی و سروشکلی. درست مثل حرکت همان پرچم‌ها. و درست مثل خود آدم‌ها. 🔹امین ماکیانی ۴فروردین۱۴۰۴/ خرم‌آباد/ تجمع خیابان انقلاب 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸عزیز کرده‌ی خدا باران شدید می‌بارید. زن میانسالی را دیدم که توی پراید هاچ‌بکش نشسته و یک پتوی مسافرتی دور خودش پیچیده. کنجکاو شدم با او صحبت کنم. جلو رفتم. موقع سلام و احوالپرسی چشمم خورد به اسپیکر بزرگ توی ماشینش. گفت سواره با دوستانش توی شهر می‌چرخند و با آن آهنگ حماسی پخش می‌کند. شغلش را پرسیدم؛ نگفت. با دیدن اسپیکر و نگفتن شغلش یاد حرفی افتادم. گفتم: «بعضی‌ها میگن اینا که میان تجمعات حکومتی‌ان یا به واسطه‌ی شغلشون اومدن.» دستش را کشید به پرچم ایرانی که لای در کاشته بود و سه‌بار پشت هم محکم گفت: «نه نه نه. خدا میدونه، به این پرچم قسم که «الله اکبر» داره، من شغل رسمی ندارم. هر کاری می‌کنم فی سبیل‌اللهه.» با اشاره به جمعیت گفت: «اون پیرمرد، اون پیرزن یا اون بچه هم کارمند دولتن؟ دانش‌آموزا و دانشجوها چی؟ عشق به سرزمین مادریه که این همه آدم متفاوت رو اینجا کشونده.» خم شدن سمت در راننده باعث گرفتگی کمرم شد. خودم را که جابه‌جا کردم، متوجه خانمی روی صندلی عقب شدم. نسبتشان را پرسیدم. دوست بودند. باران آرام‌تر شده بود. چترم را بستم که ادامه داد: «تاریخ نشون داده گاهی خون یه عزیز کرده‌ی خدا، مردم رو از خواب غفلت بیدار می‌کنه. شهادت رهبر هم خیلی‌ها رو از خواب غفلت بیدار کرد.» 🔹فاطمه امیری ۴فروردین۱۴۰۵ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
چتر و کاپشن‌دارها وسط میدانند و بقیه چپیده‌اند زیر لبه‌ی کم‌عرض مغازه‌ها. باران طور عجیبی بیشتر از شب‌های قبل می‌بارد. طوفان هم شدت می‌دهد انگار. و هوا سردتر از معمول است. خواستم بنویسیم انگشت‌هایم یخ زده و دارم سخت تایپ می‌کنم، یاد بچه‌های پای لانچر افتادم. فقط شدت باران بیشتر از قبل نیست؛ جمعیت هم زیاد شده. احتمالا به‌خاطر مهمان جایگاه؛ شهید حاج رمضان. امام جمعه دارد مداحی می‌کند. مردم می‌آیند که نمی‌روند. باران هرچقدر نعمت الهی است، انگار امشب اسباب امتحان الهی شده. خدایا به حق این زیر باران ماندن‌ها... مداحی تمام شد. داریم آماده نماز شهید می‌شویم... نماز شهید یا نماز باران! 🔹امین ماکیانی ۶فروردین۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah