eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
811 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
333 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸بزن که خوب می‌زنی توی جنگ قبلی اگر «علاج» روی بورس بود و توی این جنگ هم اگر «حسبی الله»، ولی کشش بی‌چون‌وچرای مردم، با‌اختلاف سمت «بزن که خوب می‌زنی» است؛ و به قول کسی *ولاغیر*. باندهای جایگاه، یکی در میان به‌خاطر باران از کار افتاده بود؛ به رسم هرشب رسولی پخش شد؛ با صدای ضعیف‌تر. و مردم جانانه، انگار که مداح روبرویشان ایستاده و دارد می‌خواند نه، انگار که خودشان مداح باشند، می‌خواندند. و حرکت دست مرد، عجیب جذاب بود برایم. فقط عقب و جلو نمی‌برد دستش را. انگار که ریتم را پیدا کرده باشد، یکی خط فرضی موزون، روی هوا رسم می‌کرد و همزمان انگشت‌ها را باز و بسته. و این حرکت دست‌ها هم برای خودش عالمی دارد و برای هر کسی ریتمی و سروشکلی. درست مثل حرکت همان پرچم‌ها. و درست مثل خود آدم‌ها. 🔹امین ماکیانی ۴فروردین۱۴۰۴/ خرم‌آباد/ تجمع خیابان انقلاب 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸عزیز کرده‌ی خدا باران شدید می‌بارید. زن میانسالی را دیدم که توی پراید هاچ‌بکش نشسته و یک پتوی مسافرتی دور خودش پیچیده. کنجکاو شدم با او صحبت کنم. جلو رفتم. موقع سلام و احوالپرسی چشمم خورد به اسپیکر بزرگ توی ماشینش. گفت سواره با دوستانش توی شهر می‌چرخند و با آن آهنگ حماسی پخش می‌کند. شغلش را پرسیدم؛ نگفت. با دیدن اسپیکر و نگفتن شغلش یاد حرفی افتادم. گفتم: «بعضی‌ها میگن اینا که میان تجمعات حکومتی‌ان یا به واسطه‌ی شغلشون اومدن.» دستش را کشید به پرچم ایرانی که لای در کاشته بود و سه‌بار پشت هم محکم گفت: «نه نه نه. خدا میدونه، به این پرچم قسم که «الله اکبر» داره، من شغل رسمی ندارم. هر کاری می‌کنم فی سبیل‌اللهه.» با اشاره به جمعیت گفت: «اون پیرمرد، اون پیرزن یا اون بچه هم کارمند دولتن؟ دانش‌آموزا و دانشجوها چی؟ عشق به سرزمین مادریه که این همه آدم متفاوت رو اینجا کشونده.» خم شدن سمت در راننده باعث گرفتگی کمرم شد. خودم را که جابه‌جا کردم، متوجه خانمی روی صندلی عقب شدم. نسبتشان را پرسیدم. دوست بودند. باران آرام‌تر شده بود. چترم را بستم که ادامه داد: «تاریخ نشون داده گاهی خون یه عزیز کرده‌ی خدا، مردم رو از خواب غفلت بیدار می‌کنه. شهادت رهبر هم خیلی‌ها رو از خواب غفلت بیدار کرد.» 🔹فاطمه امیری ۴فروردین۱۴۰۵ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
چتر و کاپشن‌دارها وسط میدانند و بقیه چپیده‌اند زیر لبه‌ی کم‌عرض مغازه‌ها. باران طور عجیبی بیشتر از شب‌های قبل می‌بارد. طوفان هم شدت می‌دهد انگار. و هوا سردتر از معمول است. خواستم بنویسیم انگشت‌هایم یخ زده و دارم سخت تایپ می‌کنم، یاد بچه‌های پای لانچر افتادم. فقط شدت باران بیشتر از قبل نیست؛ جمعیت هم زیاد شده. احتمالا به‌خاطر مهمان جایگاه؛ شهید حاج رمضان. امام جمعه دارد مداحی می‌کند. مردم می‌آیند که نمی‌روند. باران هرچقدر نعمت الهی است، انگار امشب اسباب امتحان الهی شده. خدایا به حق این زیر باران ماندن‌ها... مداحی تمام شد. داریم آماده نماز شهید می‌شویم... نماز شهید یا نماز باران! 🔹امین ماکیانی ۶فروردین۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸*قوت غالب **روایتی از حضور در تجمع چهارباغ خر‌م‌آباد* باران بند نمی‌آمد؛ نه اینکه نم‌نم باشد؛ نسبتاً شدید بود و مداوم. زمین اطراف خانه را آب گرفته و چهارراه هم دریاچه شده. ماشین‌ها که رد می‌شوند موج می‌سازند و اگر شب باشد نور چراغ‌ ماشین‌های عبوری، دریاچه را درخشان می‌کند. ترسیدیم امشب جمعیت کمتر باشد. با خانواده قرار گذاشتیم بعد از شام سری به تجمع بزنیم. لباس گرم و دوتا چتر و چفیه برای وقتی که زیر دو چتر جا نشدیم. شش نفری چپیدیم توی یک ماشین که مجبور نشویم یک ماشین دیگر هم بیاوریم. تا رسیدیم، جمعیت زیاد توجه‌مان را جلب کرد. همه هم با چتر آمده بودند. تنوع چترها توی نور کم‌رمق هم معلوم بود. از رنگین‌کمانی و صورتی و بنفش تا پرچم استقلال‌پرسپولیس و بارسلونا و همین چترهای سیاه. چرخی توی جمعیت زدم. هر چه از سمت سر در امان بودند، چادرها و شلوارها تا زانو خیس آب بودند. حتم داشتم جوراب‌ها هم خیس شده و پاها یخ کرده. بچه‌ها ولی اوضاع‌شان فرق می‌کرد. خداخواسته توی پارک می‌چرخیدند و شلپ شلپ می‌پریدند هر جا آب بیش‌تری جمع شده بود و آب‌پاشی به اطراف سرحال‌شان می‌کرد. گاهی برای اینکه از تذکر بزرگترها در امان باشند، به جای پرش، پایشان را روی برجستگی چمن‌ها فشار می‌دادند تا آب بیشتری از چمن‌ها بزند بیرون بزند. سردار موسوی گفته بود «میدان با ما؛ خیابان با شما». بچه‌های مردم اینجوری زیر باران، توی پارک و خیابان وقت می‌گذرانند و رزمنده‌ها؟! نمی‌دانم. قوت غالب‌شان بمب است، پای لانچر و در راه انتقال تجهیزات. و پای لانچر اگر باشند احتمال رصد و شهادت با جنگنده بالاست. پای ایست‌بازرسی و گشت شبانه‌روزی در خیابان‌ها و لای جمعیت هم اگر باشند، باز احتمال رصد و انفجار لحظه‌ای ریزپرنده‌ها. یکی نیستند اما همین کاری است که از ما برمی‌آید. 🔹رعنا مرادی‌نسب ۴فروردین۱۴۰۵ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
10.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹دانشجویان موکب لرستان از حال‌وهوای این شب‌های خیابان انقلاب می‌گویند. 🎬 حسن احمدوند 28اسفند1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸*دست مهربان* امروز هم مثل روزها و هفته‌های گذشته تشییع شهدا داشتیم. باران شدیدی می‌بارید. به بچه‌ها گفتم من از خانه پلاستیک آوردم. اسرا و فهیمه هم قبل اینکه برویم داخل جمعیت، از مغازه‌ی سر راهمان دوتا پلاستیک گرفتند که بکشند روی دوربین‌ها. شروع کردیم به گرفتن تصویر. نفهمیدم چقدر زمان گذشت، فقط دو سه باری داخل جمعیت چرخیدم که سرتاپا، خیس آب شدم. به هر زحمتی بود و تا جایی که شد عکس و فیلم گرفتم. تشییع داخل شهر تمام شد و‌ آمدیم سمت گلزار شهدا. همه‌جا گلی بود و باید بااحتیاط راه می‌رفتی؛ اما چه احتیاطی، وقتی برای پیدا کردن سوژه، مدام در حرکت بودی! باران شدت گرفت. از خیسی زیاد چادر و روسری‌ام، موهایم هم خیس آب شد. سردرد گرفت؛ اما باید به کارم ادامه می‌دادم. دست مهربانی را بالای سرم احساس کردم؛ انگار باران کمتری روی سرم می‌ریخت. برگشتم عقب؛ خانمی پایین سکو، چتر زرد و آبی قشنگش را بالای سرم گرفته بود. موهای جو گندمی‌اش که کمی از زیر روسری بیرون زده بود، نشان می‌داد مادر مهربان و‌ دلسوزی است. لبخند زیبای گوشه‌ی لبش نشسته بود و نگاه مهربانش از پشت عینک غبارگرفته‌اش معلوم بود. چیزی نگفت؛ من هم چیزی نگفتم. فقط لبخند و نگاه‌هایمان بهم گره خورد. مانیتور دوربین خیس آب بود. خواستم با روسری خیسم پاکش کنم که دستمالی آمد جلوی صورتم. همان دست مهربان بود. این‌بار به حرف آمدم و از لطف و محبتش تشکر کردم. گفت: «عزیزم کاری نکردم؛ شماها هم این روزا دارید زحمت می‌کشید و خدمت می‌کنید.» چقدر احساس خوشبختی کردم آن لحظه. قلبم پر از حس خوب شده بود. این چندمین‌بار بود که دست مهربان مردم را روی سرم حس می‌کردم. شروع کردم به شکرگزاری: «خدایا شکرت به‌خاطر قلب مهربون این مردم؛ به‌خاطر این همه محبت و همدلی.» 🔹آزاده دریکوند ۵فروردین۱۴۰۵ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸*اجاق گاز آبی* 🔻آن زمان‌ها، مدِ جهیزیه‌های چشم‌پرکن نبود؛ جنگ بود و دلمان هم داغدارِ دایی جوانم بود که شهید شده بود. همین شد که بی‌هیچ بریز و بپاشی، با چند دست رختخواب و ظرف‌های اولیه و یک گلیم‌فرش، رفتیم سر خانه زندگیمان. بعد یک سال هم بار و بنه بستیم و راهیِ شهرضا شدیم. 🔻چند ماه که گذشت، همسرم با چند روز مرخصی از جبهه برگشت تا به امورات خانه رسیدگی کند. با حقوقی که چند ماه قطره‌قطره پس‌انداز کرده بودیم، رفتیم و یک اجاق‌گاز آبیِ آسمانی خریدیم. وای که چقدر قشنگ بود! انگار تمام دنیا را در آن رنگِ آبیِ مات، به من داده بودند. دیگر قرار نبود روی آن چراغ‌ کوچکِ پریموس، با مکافات غذا بپزم. 🔻همسرم و راننده‌ی وانت، داشتند با هزار زحمت گاز را از پله‌ها بالا می‌آوردند که در پیچِ آخر، خانم همسایه، که هم‌سنِ مادرم بود و واقعا هم برایم مادری می‌کرد، از خانه زد بیرون. تا چشمش به آن اجاق گاز آبی افتاد، چادر رنگی گلدارش را زیر چانه محکم گرفت و گل از گلش شکفت؛ بعد با همان لهجه‌ی غلیظ و شیرینِ شیرازی‌اش گفت: «بَه‌بَه! چه اجاق‌گازِ قِشنگی، مُبارُکوت بو عامو، به دلِ خوش و به مِیمَنَت. ایشالّو به خوشی ازِش استفاده کُنی، برا مهمون و نذری روش غِذو بپُزی و همیشه بساطِ خیرِت به راه بو. بلا ازِش دور بو ایشالّو، چِشمِ بدوُ دور!» 🔻هنوز قند توی دلم آب نشده بود که حاج‌خانم ادامه داد: «پَس قُربونیش کو؛ باید یه خروسِ چاق و چِلّه‌ای سَر بِبُرین تا بلا مَلا ازِش دور بو و هیچ بلویی نبینی. ایشالّو خونِش بریزه و ازِش به خوشی کار بکشی!» من و همسرم مات و مبهوت به هم زل زدیم. معلوم بود همسرم اصلاً راضی به این کار نیست، اما آن‌قدر مأخوذ به حیا بود که نمی‌خواست روی حرف حاج‌خانم حرف بزند. با صدایی که خستگی و تسلیم در آن بود، گفت: «باشه، من با راننده برمی‌گردم شهر خروس بگیرم.» و این یعنی نیم‌ساعت راه تا شهرضا و نیم‌ساعت برگشت به خانه‌های سازمانی از شهر. 🔻دو ساعت بعد، با یک خروسِ قبراق و سرحال برگشت؛ خروسی که انگار می‌دانست قرار است چه بلایی سرش بیاید؛ چون با آن صدای «قوقولی‌قوقوی» بلندش، کلِ ساختمان را روی سرش گذاشته بود! با عجله گفتم: «زودباش سرش رو ببُر تا آبرومون نرفته!» همسرم دست‌پاچه گفت: «ای وای! ما که چاقو نداریم!» وا رفتم! گفتم: «خب برو از همسایه بگیر.» گفت: «نه بابا، زشته بگم چاقو برا خروس‌کُشون می‌خوام!» 🔻دوباره راهیِ شهر شد تا چاقو بخرد! من ماندم و آن خروسِ پر سروصدا که برای حفظِ آبرو، مجبور شدم بیندازمش توی حمام! تا‌اینکه همسرم با چاقو آمد و خروس قربانی شد. 🔻سال‌ها گذشت؛ یک روز صبح، همسرم که حالا دیگر مویی سپید کرده بود، سرِ صفِ صبحگاهِ پادگان، به همکارانِ جوانش تشر زده بود که: «چرا قدر این امکانات و امنیت رو نمی‌دونید؟ چرا ازدواج نمی‌کنید؟» و بعد برای این‌که فضا را عوض کند، قصه‌ی خروس و چاقو و اجاق‌گازِ آبی را برایشان تعریف کرده بود. گفت آن‌قدر خندیده بودند که کلِ نظمِ صف‌ صبحگاه بهم ریخته بود و نظامی ها با خنده، به روزگاری فکر می‌کردند که یک اجاق‌گاز ساده، چقدر عزت و احترام و ماجرا داشت. 🔹راوی: سارا بهرامی 🔹به قلم: زهرا مومن‌زاده 7فروردین1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
12.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔺...هر چند که در سینه ما داغ زیاد است هر چند که این ملت ما درد کشیده است اما همه دیدند که امنیت دنیا در بند شکوفایی ایران جدید است...🔻 🔹شعری از مختار شهرخ 🎬 تدوین: فاطمه عزیزی 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸*طفلک‌ها 1* بحث، سر هوش بچه‌ها بود. اینکه هیچ‌جوره نمی‌شود فریبشان داد. صدای انفجار که می‌آید به پسر پنج ساله‌ام می‌گویم: «ایران پیروز شده. ایران یه قهرمانه، پسر! تو هم یه سرباز ایرانی!» پسرم بلافاصله می‌رود سراغ لباس‌های سبز ارتشی که چندماه پیش برایش دوخته‌ام؛ بعد پوتین‌هایش را می‌پوشد‌ و از کلاش گرفته تا نارنجک و کلت کمری پلاستیکی را به خودش می‌بندد و می‌خواهد برود اسرائیلی‌ها را بکشد. گاهی هم ساعت‌ها سرش توی دفتر نقاشی است. «ایران» توی نقاشی‌هایش مردی است که دارد می‌خندند و دست‌هایش را باز کرده، انگار که می خواهد ملتی را توی آغوش بگیرد. توی یک دستش پرچم ایران و توی دست دیگرش شمشیر می‌کشد. موشک‌ها فوج‌فوج ریخته روی اسرائیل؛ اسرائیلی که به قول علیرضای پنج ساله: «خونی شده، دیگه مرده!» چیزی که برایم جالب است آدمک‌های کوتوله توی نقاشی‌اند که در زاویه‌ی سقوط موشک‌های آتشین متلاشی شده‌اند. پرسیدم:«علی، اینا کین؟» انگشت‌های کوچکش را روی نقاشی طوری جابه‌جا کرد و توضیح داد، انگار دارد نقشه‌ی جنگ را فرماندهی می‌کند: «عربا؛ اینا عربان!» مات و مبهوت طفل‌های این زمانه شده‌ام. کی و کجا اینقدر بزرگ شده‌اند که دارند اتفاقات را درک می‌کنند و به حافظه‌ تاریخ می‌سپارند! 🔹سمانه قاسمی‌منش 27اسفند1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸*دایه دایه وقت جنگه* ️🔻پرده اول هر قومی تاریخی دارد و هر سرزمینی روایت مخصوص خود را در دل جای داده و هر روایتی، نمادی مشخص دارد. اینجا لرستان است و قوم لر، تاریخ وفاداری و مقاومت را روایت می‌کند و «دایه دایه وقت جنگه» همان نوایی است که به نماد دفاع از وطن و ایثار و فداکاری تبدیل شده‌است. کلاس دهم بودم که برای شرکت در مسابقات کشوری تفسیر قرآن به زنجان رفتم. مسابقات در دانشگاه زنجان برگزار می‌شد و محل اسکان‌مان هم خوابگاه دانشگاه بود. وقتی به محل اقامت‌مان رسیدیم، جمعی از مسئولین و دانش‌آموزان به استقبال‌مان آمدند؛ اما نه یک استقبال معمولی! با شروع تشریفات، نوای «دایه دایه وقت جنگه» از بلندگو پخش شد و تیم استقبال که برخی از آنها گُلوَنی (روسری سنتی زنان لر) به سر بسته بودند، با آن همخوانی کردند‌‌؛ این استقبال ویژه، ما را غافلگیر کرد. بعدها فهمیدیم برای استقبال از هر استانی، از نمادهای مخصوص آن استان، استفاده کرده‌اند. آن روز در زنجان، اولین‌بار بود که از شنیدن این نوا احساس غرور و افتخار کردم. 🔻پرده دوم دومین‌بار وقتی بود که حاج مهدی ترکاشوند، این نوای ماندگار را در حضور امام شهید خواند و از آقا اذن خواست تا قوم لر، کار صهیون را تمام کند! 🔻پرده سوم با مامان و زن‌عمو وارد کوچه شدیم. نبش کوچه دو نیروی امنیتی با ماسک‌هایی به صورت و اسلحه‌هایی در دست، مردم را به سمت تجمع هدایت کرده و از ورود خودروها به کوچه جلوگیری می‌کردند. به محض دیدن ما گفتند: «از این طرف بفرمایید خواهرا! شهدا رو تازه آوردن؛ برید که بهشون برسید.» به سمت خیابان انقلاب حرکت کردیم و به شوق زیارت شهدا گام‌هایمان را بلندتر برداشتیم. به خیابان که رسیدیم، ماشین حمل شهدا به وسط جمعیت رسیده بود. پیکرهای مطهر متعلق به اعضای خانواده‌ای بود که دو شب قبل، در حمله‌ی دشمن جنایتکار به منزل مسکونی‌شان به شهادت رسیده‌بودند. صدای آشنایی نوحه می‌خواند و فضا را ملکوتی می‌کرد. چنددقیقه‌ای گذشت تا تابوت شهدا آرام‌آرام از جمعیت خارج شدند‌. شدت باران و چترهای به‌هم چسبیده، مانع دیده‌شدن مداح می‌شد، صدایش آشنا بود اما ترکیبش با صدای باران، قابل تشخیص نبود! وقتی شروع به صحبت‌کردن کرد و از اجرا در محضر امام شهید سخن گفت، او را شناختم؛ حاج مهدی ترکاشوند بود. شروع به خواندن کرد: »دایه دایه وقت جنگه، وقت دوسی وا تفنگه‌‌‌‌، زمین بی‌اسرائیل، چَنی قشنگه...» حالا در شب بارانی و در تجمع شبانه‌ی مردم خرم‌آباد، حاج مهدی ترکاشوند به میان مردم آمده بود تا برای سومین‌بار آن حس افتخار به نماد مقاومت سرزمینم را در من تداعی کند‌. این نوای ماندگار این‌بار فقط با خودش حس افتخار به وفاداری و مقاومت را به دل‌ها نیاورد؛ بلکه با شنیدنش چشم‌ها هم مثل آسمان، بارانی شد. این‌بار همه یاد آن تصویر ماندگار در بیت آقا و اجرای این نوا در محضر امام شهید افتادند و داغشان تازه شد. حاج مهدی می‌خواند و لابه‌لای خواندن، خطاب به رهبر جوان انقلاب به ایشان اطمینان می‌داد که جوانان لر پای لانچرها و در خیابان‌ها، تا نابودی اسرائیل ایستاده‌اند و ما هم‌نوا با او، در این بیعت متفاوت همراهی می‌کردیم. 🔹عارفه ج‌رشنو 4فروردین1405/ مراسم تشییع شهدای حمله صهیونیستی_آمریکایی به منازل مسکونی خرم‌آباد 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah