🔸*قوت غالب
**روایتی از حضور در تجمع چهارباغ خرمآباد*
باران بند نمیآمد؛ نه اینکه نمنم باشد؛ نسبتاً شدید بود و مداوم. زمین اطراف خانه را آب گرفته و چهارراه هم دریاچه شده.
ماشینها که رد میشوند موج میسازند و اگر شب باشد نور چراغ ماشینهای عبوری، دریاچه را درخشان میکند.
ترسیدیم امشب جمعیت کمتر باشد. با خانواده قرار گذاشتیم بعد از شام سری به تجمع #چهارباغ #گلدشت بزنیم.
لباس گرم و دوتا چتر و چفیه برای وقتی که زیر دو چتر جا نشدیم. شش نفری چپیدیم توی یک ماشین که مجبور نشویم یک ماشین دیگر هم بیاوریم.
تا رسیدیم، جمعیت زیاد توجهمان را جلب کرد. همه هم با چتر آمده بودند. تنوع چترها توی نور کمرمق هم معلوم بود. از رنگینکمانی و صورتی و بنفش تا پرچم استقلالپرسپولیس و بارسلونا و همین چترهای سیاه.
چرخی توی جمعیت زدم. هر چه از سمت سر در امان بودند، چادرها و شلوارها تا زانو خیس آب بودند. حتم داشتم جورابها هم خیس شده و پاها یخ کرده. بچهها ولی اوضاعشان فرق میکرد. خداخواسته توی پارک میچرخیدند و شلپ شلپ میپریدند هر جا آب بیشتری جمع شده بود و آبپاشی به اطراف سرحالشان میکرد. گاهی برای اینکه از تذکر بزرگترها در امان باشند، به جای پرش، پایشان را روی برجستگی چمنها فشار میدادند تا آب بیشتری از چمنها بزند بیرون بزند.
سردار موسوی گفته بود «میدان با ما؛ خیابان با شما». بچههای مردم اینجوری زیر باران، توی پارک و خیابان وقت میگذرانند و رزمندهها؟! نمیدانم. قوت غالبشان بمب است، پای لانچر و در راه انتقال تجهیزات. و پای لانچر اگر باشند احتمال رصد و شهادت با جنگنده بالاست.
پای ایستبازرسی و گشت شبانهروزی در خیابانها و لای جمعیت هم اگر باشند، باز احتمال رصد و انفجار لحظهای ریزپرندهها.
یکی نیستند اما همین کاری است که از ما برمیآید.
🔹رعنا مرادینسب
۴فروردین۱۴۰۵
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
10.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#ببینید
🔹دانشجویان موکب #دانشگاه_علومپزشکی لرستان از حالوهوای این شبهای خیابان انقلاب میگویند.
🎬 حسن احمدوند
28اسفند1404
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸*دست مهربان*
امروز هم مثل روزها و هفتههای گذشته تشییع شهدا داشتیم.
باران شدیدی میبارید.
به بچهها گفتم من از خانه پلاستیک آوردم. اسرا و فهیمه هم قبل اینکه برویم داخل جمعیت، از مغازهی سر راهمان دوتا پلاستیک گرفتند که بکشند روی دوربینها.
شروع کردیم به گرفتن تصویر. نفهمیدم چقدر زمان گذشت، فقط دو سه باری داخل جمعیت چرخیدم که سرتاپا، خیس آب شدم.
به هر زحمتی بود و تا جایی که شد عکس و فیلم گرفتم.
تشییع داخل شهر تمام شد و آمدیم سمت گلزار شهدا.
همهجا گلی بود و باید بااحتیاط راه میرفتی؛ اما چه احتیاطی، وقتی برای پیدا کردن سوژه، مدام در حرکت بودی!
باران شدت گرفت. از خیسی زیاد چادر و روسریام، موهایم هم خیس آب شد. سردرد گرفت؛ اما باید به کارم ادامه میدادم.
دست مهربانی را بالای سرم احساس کردم؛ انگار باران کمتری روی سرم میریخت.
برگشتم عقب؛ خانمی پایین سکو، چتر زرد و آبی قشنگش را بالای سرم گرفته بود.
موهای جو گندمیاش که کمی از زیر روسری بیرون زده بود، نشان میداد مادر مهربان و دلسوزی است.
لبخند زیبای گوشهی لبش نشسته بود و نگاه مهربانش از پشت عینک غبارگرفتهاش معلوم بود.
چیزی نگفت؛ من هم چیزی نگفتم. فقط لبخند و نگاههایمان بهم گره خورد.
مانیتور دوربین خیس آب بود. خواستم با روسری خیسم پاکش کنم که دستمالی آمد جلوی صورتم. همان دست مهربان بود.
اینبار به حرف آمدم و از لطف و محبتش تشکر کردم.
گفت: «عزیزم کاری نکردم؛ شماها هم این روزا دارید زحمت میکشید و خدمت میکنید.»
چقدر احساس خوشبختی کردم آن لحظه. قلبم پر از حس خوب شده بود.
این چندمینبار بود که دست مهربان مردم را روی سرم حس میکردم.
شروع کردم به شکرگزاری:
«خدایا شکرت بهخاطر قلب مهربون این مردم؛ بهخاطر این همه محبت و همدلی.»
🔹آزاده دریکوند
۵فروردین۱۴۰۵
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
#روایتهای_مادرم
#قسمت_سوم
🔸*اجاق گاز آبی*
🔻آن زمانها، مدِ جهیزیههای چشمپرکن نبود؛ جنگ بود و دلمان هم داغدارِ دایی جوانم بود که شهید شده بود. همین شد که بیهیچ بریز و بپاشی، با چند دست رختخواب و ظرفهای اولیه و یک گلیمفرش، رفتیم سر خانه زندگیمان. بعد یک سال هم بار و بنه بستیم و راهیِ شهرضا شدیم.
🔻چند ماه که گذشت، همسرم با چند روز مرخصی از جبهه برگشت تا به امورات خانه رسیدگی کند. با حقوقی که چند ماه قطرهقطره پسانداز کرده بودیم، رفتیم و یک اجاقگاز آبیِ آسمانی خریدیم. وای که چقدر قشنگ بود! انگار تمام دنیا را در آن رنگِ آبیِ مات، به من داده بودند. دیگر قرار نبود روی آن چراغ کوچکِ پریموس، با مکافات غذا بپزم.
🔻همسرم و رانندهی وانت، داشتند با هزار زحمت گاز را از پلهها بالا میآوردند که در پیچِ آخر، خانم همسایه، که همسنِ مادرم بود و واقعا هم برایم مادری میکرد، از خانه زد بیرون. تا چشمش به آن اجاق گاز آبی افتاد، چادر رنگی گلدارش را زیر چانه محکم گرفت و گل از گلش شکفت؛ بعد با همان لهجهی غلیظ و شیرینِ شیرازیاش گفت: «بَهبَه! چه اجاقگازِ قِشنگی، مُبارُکوت بو عامو، به دلِ خوش و به مِیمَنَت. ایشالّو به خوشی ازِش استفاده کُنی، برا مهمون و نذری روش غِذو بپُزی و همیشه بساطِ خیرِت به راه بو. بلا ازِش دور بو ایشالّو، چِشمِ بدوُ دور!»
🔻هنوز قند توی دلم آب نشده بود که حاجخانم ادامه داد: «پَس قُربونیش کو؛ باید یه خروسِ چاق و چِلّهای سَر بِبُرین تا بلا مَلا ازِش دور بو و هیچ بلویی نبینی. ایشالّو خونِش بریزه و ازِش به خوشی کار بکشی!»
من و همسرم مات و مبهوت به هم زل زدیم. معلوم بود همسرم اصلاً راضی به این کار نیست، اما آنقدر مأخوذ به حیا بود که نمیخواست روی حرف حاجخانم حرف بزند. با صدایی که خستگی و تسلیم در آن بود، گفت: «باشه، من با راننده برمیگردم شهر خروس بگیرم.» و این یعنی نیمساعت راه تا شهرضا و نیمساعت برگشت به خانههای سازمانی از شهر.
🔻دو ساعت بعد، با یک خروسِ قبراق و سرحال برگشت؛ خروسی که انگار میدانست قرار است چه بلایی سرش بیاید؛ چون با آن صدای «قوقولیقوقوی» بلندش، کلِ ساختمان را روی سرش گذاشته بود!
با عجله گفتم: «زودباش سرش رو ببُر تا آبرومون نرفته!» همسرم دستپاچه گفت: «ای وای! ما که چاقو نداریم!»
وا رفتم! گفتم: «خب برو از همسایه بگیر.» گفت: «نه بابا، زشته بگم چاقو برا خروسکُشون میخوام!»
🔻دوباره راهیِ شهر شد تا چاقو بخرد! من ماندم و آن خروسِ پر سروصدا که برای حفظِ آبرو، مجبور شدم بیندازمش توی حمام! تااینکه همسرم با چاقو آمد و خروس قربانی شد.
🔻سالها گذشت؛ یک روز صبح، همسرم که حالا دیگر مویی سپید کرده بود، سرِ صفِ صبحگاهِ پادگان، به همکارانِ جوانش تشر زده بود که: «چرا قدر این امکانات و امنیت رو نمیدونید؟ چرا ازدواج نمیکنید؟» و بعد برای اینکه فضا را عوض کند، قصهی خروس و چاقو و اجاقگازِ آبی را برایشان تعریف کرده بود. گفت آنقدر خندیده بودند که کلِ نظمِ صف صبحگاه بهم ریخته بود و نظامی ها با خنده، به روزگاری فکر میکردند که یک اجاقگاز ساده، چقدر عزت و احترام و ماجرا داشت.
🔹راوی: سارا بهرامی
🔹به قلم: زهرا مومنزاده
7فروردین1404
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
12.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#ببینید
🔺...هر چند که در سینه ما داغ زیاد است
هر چند که این ملت ما درد کشیده است
اما همه دیدند که امنیت دنیا
در بند شکوفایی ایران جدید است...🔻
🔹شعری از مختار شهرخ
🎬 تدوین: فاطمه عزیزی
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸*طفلکها 1*
بحث، سر هوش بچهها بود. اینکه هیچجوره نمیشود فریبشان داد.
صدای انفجار که میآید به پسر پنج سالهام میگویم: «ایران پیروز شده. ایران یه قهرمانه، پسر! تو هم یه سرباز ایرانی!»
پسرم بلافاصله میرود سراغ لباسهای سبز ارتشی که چندماه پیش برایش دوختهام؛ بعد پوتینهایش را میپوشد و از کلاش گرفته تا نارنجک و کلت کمری پلاستیکی را به خودش میبندد و میخواهد برود اسرائیلیها را بکشد.
گاهی هم ساعتها سرش توی دفتر نقاشی است. «ایران» توی نقاشیهایش مردی است که دارد میخندند و دستهایش را باز کرده، انگار که می خواهد ملتی را توی آغوش بگیرد. توی یک دستش پرچم ایران و توی دست دیگرش شمشیر میکشد.
موشکها فوجفوج ریخته روی اسرائیل؛ اسرائیلی که به قول علیرضای پنج ساله: «خونی شده، دیگه مرده!»
چیزی که برایم جالب است آدمکهای کوتوله توی نقاشیاند که در زاویهی سقوط موشکهای آتشین متلاشی شدهاند.
پرسیدم:«علی، اینا کین؟» انگشتهای کوچکش را روی نقاشی طوری جابهجا کرد و توضیح داد، انگار دارد نقشهی جنگ را فرماندهی میکند: «عربا؛ اینا عربان!»
مات و مبهوت طفلهای این زمانه شدهام. کی و کجا اینقدر بزرگ شدهاند که دارند اتفاقات را درک میکنند و به حافظه تاریخ میسپارند!
🔹سمانه قاسمیمنش
27اسفند1404
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#ببینید
🔹مادر لرستانی از عشق به وطن میگوید...
6فروردین105
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸*دایه دایه وقت جنگه*
️🔻پرده اول
هر قومی تاریخی دارد و هر سرزمینی روایت مخصوص خود را در دل جای داده و هر روایتی، نمادی مشخص دارد. اینجا لرستان است و قوم لر، تاریخ وفاداری و مقاومت را روایت میکند و «دایه دایه وقت جنگه» همان نوایی است که به نماد دفاع از وطن و ایثار و فداکاری تبدیل شدهاست.
کلاس دهم بودم که برای شرکت در مسابقات کشوری تفسیر قرآن به زنجان رفتم. مسابقات در دانشگاه زنجان برگزار میشد و محل اسکانمان هم خوابگاه دانشگاه بود. وقتی به محل اقامتمان رسیدیم، جمعی از مسئولین و دانشآموزان به استقبالمان آمدند؛ اما نه یک استقبال معمولی! با شروع تشریفات، نوای «دایه دایه وقت جنگه» از بلندگو پخش شد و تیم استقبال که برخی از آنها گُلوَنی (روسری سنتی زنان لر) به سر بسته بودند، با آن همخوانی کردند؛ این استقبال ویژه، ما را غافلگیر کرد. بعدها فهمیدیم برای استقبال از هر استانی، از نمادهای مخصوص آن استان، استفاده کردهاند. آن روز در زنجان، اولینبار بود که از شنیدن این نوا احساس غرور و افتخار کردم.
🔻پرده دوم
دومینبار وقتی بود که حاج مهدی ترکاشوند، این نوای ماندگار را در حضور امام شهید خواند و از آقا اذن خواست تا قوم لر، کار صهیون را تمام کند!
🔻پرده سوم
با مامان و زنعمو وارد کوچه شدیم. نبش کوچه دو نیروی امنیتی با ماسکهایی به صورت و اسلحههایی در دست، مردم را به سمت تجمع هدایت کرده و از ورود خودروها به کوچه جلوگیری میکردند. به محض دیدن ما گفتند: «از این طرف بفرمایید خواهرا! شهدا رو تازه آوردن؛ برید که بهشون برسید.»
به سمت خیابان انقلاب حرکت کردیم و به شوق زیارت شهدا گامهایمان را بلندتر برداشتیم. به خیابان که رسیدیم، ماشین حمل شهدا به وسط جمعیت رسیده بود. پیکرهای مطهر متعلق به اعضای خانوادهای بود که دو شب قبل، در حملهی دشمن جنایتکار به منزل مسکونیشان به شهادت رسیدهبودند. صدای آشنایی نوحه میخواند و فضا را ملکوتی میکرد.
چنددقیقهای گذشت تا تابوت شهدا آرامآرام از جمعیت خارج شدند. شدت باران و چترهای بههم چسبیده، مانع دیدهشدن مداح میشد، صدایش آشنا بود اما ترکیبش با صدای باران، قابل تشخیص نبود!
وقتی شروع به صحبتکردن کرد و از اجرا در محضر امام شهید سخن گفت، او را شناختم؛ حاج مهدی ترکاشوند بود.
شروع به خواندن کرد: »دایه دایه وقت جنگه، وقت دوسی وا تفنگه، زمین بیاسرائیل، چَنی قشنگه...»
حالا در شب بارانی و در تجمع شبانهی مردم خرمآباد، حاج مهدی ترکاشوند به میان مردم آمده بود تا برای سومینبار آن حس افتخار به نماد مقاومت سرزمینم را در من تداعی کند.
این نوای ماندگار اینبار فقط با خودش حس افتخار به وفاداری و مقاومت را به دلها نیاورد؛ بلکه با شنیدنش چشمها هم مثل آسمان، بارانی شد. اینبار همه یاد آن تصویر ماندگار در بیت آقا و اجرای این نوا در محضر امام شهید افتادند و داغشان تازه شد.
حاج مهدی میخواند و لابهلای خواندن، خطاب به رهبر جوان انقلاب به ایشان اطمینان میداد که جوانان لر پای لانچرها و در خیابانها، تا نابودی اسرائیل ایستادهاند و ما همنوا با او، در این بیعت متفاوت همراهی میکردیم.
🔹عارفه جرشنو
4فروردین1405/ مراسم تشییع شهدای حمله صهیونیستی_آمریکایی به منازل مسکونی خرمآباد
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
سلام 👋
اگه مخاطب قدیمی #راوی_ماه هستین، دمتون گرم 💌
و اگه تازه وارد کانال شدین، خوشاومدین 👏
شاید برای بعضیا سوال باشه که ما توی #راوی_ماه دنبال چی هستیم؟! 🤔
احتمالا همنظر باشیم که اخبار جنگ و کلیپهای وایرال شده و صحبتای مسئولین داخلی و خارجی و کلی اتفاق دیگه رو، میشه توی هر کانالی پیدا کرد. 🤝
پس کپی کردن همون اخبار توی یه کانال دیگه، خیلی اتفاق مثبتی بهنظر نمیاد! ✅
تمرکز اصلی ما در راویماه، تولید روایته! ✏️
اگر #خبر، از یک حمله تروریستی، فقط مکان، زمان و اسم شهدا رو به مخاطب میده، ما اینجا سعی میکنیم نگاه متفاوتتری به اون حمله و حواشی پیرامونش داشته باشیم؛
مثلا روایتی از زندگی شهید به مخاطب بدیم یا واکنش یکی از مردم در زمان حمله رو به تصویر بکشیم. 🔎
اگه تجمعات شبانه، محدود به تصویر از جمعیت و نماهای کلیه، ما دوربینِ نگاهمون 📸 رو میبریم روی آدمها و از قصهی حضورشون مینویسیم.
اگه اون پیرمرد جانبازی که هر شب با موتور چهارچرخش مهمون تجمع انقلابه، یه فریم فیلم توی همه کلیپهاست، ما جلو میریم و باهاش همکلام میشیم تا تصویر واقعیتری از حضور مردم داشته باشیم. 🖼️
اگه همه از کُلیت جنگ میگن، ما از روزمرههای مادر خانهداری میگیم که همسرش نظامیه و مجبور به رفتن از خونههای سازمانی شده.
از خاطرات مادری که دفاع مقدس رو تجربه کرده. 🫡
یا مادر بارداری که باید با اضطرابهای جنگ دست و پنجه نرم کنه!
اگه همه از سرنگونی پهپاد دشمن در لرستان مینویسن ما سراغ کسانی میریم که اون رو سوار بر تراکتور در شهر چرخوندن. 🚜
#اتفاق، در همهی خبرها یکیه؛ اما به تعداد آدمها میشه روایتهای مختلفی از یک اتفاق نوشت.
روایتهایی که سن، جنسیت، موقعیت شغلی، جایگاه اجتماعی، محل سکونت، نوع نگاه و کلی عامل دیگه، اون رو نسبت به #روایت بقیه، متفاوت میکنه. 📝
این رو هم درنظر بگیرید که همین روایتها میتونه ماده خام تولید آثار هنری دیگه باشه؛ از پادکست صوتی و کلیپ و مستند و کمیکموشن و کلی آیتم تصویری گرفته تا ایده مرکزی نوشتن یه داستان کوتاه یا رمان! 💯
اینجاست که شما هم میتونید از خاطرات، تجربیات و مشاهدات خودتون در مواجه با یک اتفاق بگید. 🫵
برای این کار میتونید روایتهاتون رو به @ravimah_admin ارسال کنید.
⚠️ فقط قبلش پیامهای سنجاق شده در کانال رو بخونید
و فایلهای جمعوجور #روایت_در_بحران رو در کانال جستوجو و مطالعه کنید.
یاعلی 👋
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸*عیدی با طعم موشک
روایتی از حمله صهیونیستی_ آمریکایی به منازل مسکونی کوی آبشار خرمآباد (3فروردین1405)*
#قسمت_دوم
🔻بالاخره رسیدم به محلهای که شب سوم فروردین، تیتر اول رسانههای ایران و استان شده بود. میخواستم زودتر برسم به محل حادثه، اما نمیشد. بیبرقی و تاریکیِ شب و مسیری که پر بود از سنگ و آجر و تیرآهن و پتو و دفتر و حتی قابلمه که دورتر از محل انفجار روی زمین افتاده بودند، حرکت را کند کرده بود.
🔻بالاخره رسیدم. انگار نه انگار که اصلاً خانهای آنجا وجود داشته. ششتا خانه با هم، به طور کامل تخریب شده بودند. محل اصابت شده بود گودال و کوچه، تپهی آوار.
🔻جمعیت کوچه باز کرد! پیر و جوان گریه میکردند؛ «یا حسین»ها شروع شد؛ صدای «روله روله»ها بلند شد. عدهای «مرگ بر آمریکا» و «مرگ بر اسراییل» میگفتند. رفتم جلوتر تا ببینم چه اتفاقی افتاده!
🔻نیروهای هلالاحمر، اولین پیکر را از زیر آوار درآوردند. دختر دانشآموزی بود که نخواسته بود از دانشآموزان مینابی جا بماند. میشناختمش، هر شب میآمد خیابان انقلاب که توی تجمع حضور داشته باشد. حالا به امام شهیدش محلق و توی دل مردم ایران حاضر شده بود.
🔻جمعیت کیپ تا کیپ؛ نیروهای امدادی درحال آواربرداری؛ همه بهتزده؛ هرکسی میخواستن ایفای نقش کند. عدهای دعا میکردند؛ گروهی با دست شروع کردند به کنار زدن آوارها؛ گروهی دستهایشان را در هم زنجیر کردند و سر و ته کوچه را بستند تا کسی به محل اصابت نزدیک نشوند. آمبولانسها یکییکی رسیدند. شدت انفجار و حجم آوار میگفت همه شهید شدهاند! چند لحظه بعد، صدای دیگری آمد؛ صدایی که این روزها برای همه آشناست؛ صدای جنگنده! نیروهای امنیتی و امدادی داد زندند: «جنگنده اومد؛ برید عقب.» کسی عقب نرفت؛ اما کاش میرفتند و کار را برای امدادرسانی و برقراری امنیت سخت نمیکردند.
🔻حالا منی که این مصیبت را به چشم میبینم، دارم همسایهها و رفقایم را آرام میکنم. بعد از بچهها کمک میگیرم برای آواربرداری...
🔹رضا مرادی
4فروردین1405
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah