eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
815 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
332 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
🔸*دایه دایه وقت جنگه* ️🔻پرده اول هر قومی تاریخی دارد و هر سرزمینی روایت مخصوص خود را در دل جای داده و هر روایتی، نمادی مشخص دارد. اینجا لرستان است و قوم لر، تاریخ وفاداری و مقاومت را روایت می‌کند و «دایه دایه وقت جنگه» همان نوایی است که به نماد دفاع از وطن و ایثار و فداکاری تبدیل شده‌است. کلاس دهم بودم که برای شرکت در مسابقات کشوری تفسیر قرآن به زنجان رفتم. مسابقات در دانشگاه زنجان برگزار می‌شد و محل اسکان‌مان هم خوابگاه دانشگاه بود. وقتی به محل اقامت‌مان رسیدیم، جمعی از مسئولین و دانش‌آموزان به استقبال‌مان آمدند؛ اما نه یک استقبال معمولی! با شروع تشریفات، نوای «دایه دایه وقت جنگه» از بلندگو پخش شد و تیم استقبال که برخی از آنها گُلوَنی (روسری سنتی زنان لر) به سر بسته بودند، با آن همخوانی کردند‌‌؛ این استقبال ویژه، ما را غافلگیر کرد. بعدها فهمیدیم برای استقبال از هر استانی، از نمادهای مخصوص آن استان، استفاده کرده‌اند. آن روز در زنجان، اولین‌بار بود که از شنیدن این نوا احساس غرور و افتخار کردم. 🔻پرده دوم دومین‌بار وقتی بود که حاج مهدی ترکاشوند، این نوای ماندگار را در حضور امام شهید خواند و از آقا اذن خواست تا قوم لر، کار صهیون را تمام کند! 🔻پرده سوم با مامان و زن‌عمو وارد کوچه شدیم. نبش کوچه دو نیروی امنیتی با ماسک‌هایی به صورت و اسلحه‌هایی در دست، مردم را به سمت تجمع هدایت کرده و از ورود خودروها به کوچه جلوگیری می‌کردند. به محض دیدن ما گفتند: «از این طرف بفرمایید خواهرا! شهدا رو تازه آوردن؛ برید که بهشون برسید.» به سمت خیابان انقلاب حرکت کردیم و به شوق زیارت شهدا گام‌هایمان را بلندتر برداشتیم. به خیابان که رسیدیم، ماشین حمل شهدا به وسط جمعیت رسیده بود. پیکرهای مطهر متعلق به اعضای خانواده‌ای بود که دو شب قبل، در حمله‌ی دشمن جنایتکار به منزل مسکونی‌شان به شهادت رسیده‌بودند. صدای آشنایی نوحه می‌خواند و فضا را ملکوتی می‌کرد. چنددقیقه‌ای گذشت تا تابوت شهدا آرام‌آرام از جمعیت خارج شدند‌. شدت باران و چترهای به‌هم چسبیده، مانع دیده‌شدن مداح می‌شد، صدایش آشنا بود اما ترکیبش با صدای باران، قابل تشخیص نبود! وقتی شروع به صحبت‌کردن کرد و از اجرا در محضر امام شهید سخن گفت، او را شناختم؛ حاج مهدی ترکاشوند بود. شروع به خواندن کرد: »دایه دایه وقت جنگه، وقت دوسی وا تفنگه‌‌‌‌، زمین بی‌اسرائیل، چَنی قشنگه...» حالا در شب بارانی و در تجمع شبانه‌ی مردم خرم‌آباد، حاج مهدی ترکاشوند به میان مردم آمده بود تا برای سومین‌بار آن حس افتخار به نماد مقاومت سرزمینم را در من تداعی کند‌. این نوای ماندگار این‌بار فقط با خودش حس افتخار به وفاداری و مقاومت را به دل‌ها نیاورد؛ بلکه با شنیدنش چشم‌ها هم مثل آسمان، بارانی شد. این‌بار همه یاد آن تصویر ماندگار در بیت آقا و اجرای این نوا در محضر امام شهید افتادند و داغشان تازه شد. حاج مهدی می‌خواند و لابه‌لای خواندن، خطاب به رهبر جوان انقلاب به ایشان اطمینان می‌داد که جوانان لر پای لانچرها و در خیابان‌ها، تا نابودی اسرائیل ایستاده‌اند و ما هم‌نوا با او، در این بیعت متفاوت همراهی می‌کردیم. 🔹عارفه ج‌رشنو 4فروردین1405/ مراسم تشییع شهدای حمله صهیونیستی_آمریکایی به منازل مسکونی خرم‌آباد 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
سلام 👋 اگه مخاطب قدیمی هستین، دمتون گرم 💌 و اگه تازه وارد کانال شدین، خوش‌اومدین 👏 شاید برای بعضیا سوال باشه که ما توی دنبال چی هستیم؟! 🤔 احتمالا هم‌نظر باشیم که اخبار جنگ و کلیپ‌های وایرال شده و صحبتای مسئولین داخلی و خارجی و کلی اتفاق دیگه رو، میشه توی هر کانالی پیدا کرد. 🤝 پس کپی کردن همون اخبار توی یه کانال دیگه، خیلی اتفاق مثبتی به‌نظر نمیاد! ✅ تمرکز اصلی ما در راوی‌ماه، تولید روایته! ✏️ اگر ، از یک حمله تروریستی، فقط مکان، زمان و اسم شهدا رو به مخاطب میده، ما اینجا سعی می‌کنیم نگاه متفاوت‌تری به اون حمله و حواشی پیرامونش داشته باشیم؛ مثلا روایتی از زندگی شهید به مخاطب بدیم یا واکنش یکی از مردم در زمان حمله رو به تصویر بکشیم. 🔎 اگه تجمعات شبانه، محدود به تصویر از جمعیت و نماهای کلیه، ما دوربینِ نگاهمون 📸 رو می‌بریم روی آدم‌ها و از قصه‌ی حضورشون می‌نویسیم. اگه اون پیرمرد جانبازی که هر شب با موتور چهارچرخش مهمون تجمع انقلابه، یه فریم فیلم توی همه کلیپ‌هاست، ما جلو میریم و باهاش هم‌کلام می‌شیم تا تصویر واقعی‌تری از حضور مردم داشته باشیم. 🖼️ اگه همه از کُلیت جنگ میگن، ما از روزمره‌های مادر خانه‌داری می‌گیم که همسرش نظامیه و مجبور به رفتن از خونه‌های سازمانی شده. از خاطرات مادری که دفاع مقدس رو تجربه کرده. 🫡 یا مادر بارداری که باید با اضطراب‌های جنگ دست و پنجه نرم کنه! اگه همه از سرنگونی پهپاد دشمن در لرستان می‌نویسن ما سراغ کسانی میریم که اون رو سوار بر تراکتور در شهر چرخوندن. 🚜 ، در همه‌ی خبرها یکیه؛ اما به تعداد آدم‌ها میشه روایت‌های مختلفی از یک اتفاق نوشت. روایت‌هایی که سن، جنسیت، موقعیت شغلی، جایگاه اجتماعی، محل سکونت، نوع نگاه و کلی عامل دیگه، اون رو نسبت به بقیه، متفاوت میکنه. 📝 این رو هم درنظر بگیرید که همین روایت‌ها میتونه ماده خام تولید آثار هنری دیگه باشه؛ از پادکست صوتی و کلیپ و مستند و کمیک‌موشن و کلی آیتم تصویری گرفته تا ایده مرکزی نوشتن یه داستان کوتاه یا رمان! 💯 اینجاست که شما هم می‌تونید از خاطرات، تجربیات و مشاهدات خودتون در مواجه با یک اتفاق بگید. 🫵 برای این کار می‌تونید روایت‌هاتون رو به @ravimah_admin ارسال کنید. ⚠️ فقط قبلش پیام‌های سنجاق شده در کانال رو بخونید و فایل‌های جمع‌وجور رو در کانال جست‌وجو و مطالعه کنید. یاعلی 👋 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸*عیدی با طعم موشک روایتی از حمله صهیونیستی_ آمریکایی به منازل مسکونی کوی آبشار خرم‌آباد (3فروردین1405)* 🔻بالاخره رسیدم به محله‌ای که شب سوم فروردین، تیتر اول رسانه‌های ایران و استان شده بود. می‌خواستم زودتر برسم به محل حادثه، اما نمی‌شد. بی‌برقی و تاریکیِ شب و مسیری که پر بود از سنگ و آجر و تیرآهن و پتو و دفتر و حتی قابلمه که دورتر از محل انفجار روی زمین افتاده بودند، حرکت را کند کرده بود. 🔻بالاخره رسیدم. انگار نه انگار که اصلاً خانه‌ای آنجا وجود داشته. شش‌تا خانه با هم، به طور کامل تخریب شده بودند. محل اصابت شده بود گودال و کوچه، تپه‌ی آوار. 🔻جمعیت کوچه باز کرد! پیر و جوان گریه می‌کردند؛ «یا حسین»ها شروع شد؛ صدای «روله روله»‌ها بلند شد. عده‌ای «مرگ بر آمریکا» و «مرگ بر اسراییل» می‌گفتند. رفتم جلوتر تا ببینم چه اتفاقی افتاده! 🔻نیروهای هلال‌احمر، اولین پیکر را از زیر آوار درآوردند. دختر دانش‌آموزی بود که نخواسته بود از دانش‌آموزان مینابی جا بماند. می‌شناختمش، هر شب می‌آمد خیابان انقلاب که توی تجمع حضور داشته باشد. حالا به امام شهیدش محلق و توی دل مردم ایران حاضر شده بود. 🔻جمعیت کیپ تا کیپ؛ نیروهای امدادی درحال آواربرداری؛ همه بهت‌زده؛ هرکسی می‌خواستن ایفای نقش کند. عده‌ای دعا می‌کردند؛ گروهی با دست شروع کردند به کنار زدن آوارها؛ گروهی دست‌هایشان را در هم زنجیر کردند و سر و ته کوچه را بستند تا کسی به محل اصابت نزدیک نشوند. آمبولانس‌ها یکی‌یکی رسیدند. شدت انفجار و حجم آوار می‌گفت همه شهید شده‌اند! چند لحظه بعد، صدای دیگری آمد؛ صدایی که این روزها برای همه آشناست؛ صدای جنگنده! نیروهای امنیتی و امدادی داد زندند: «جنگنده اومد؛ برید عقب.» کسی عقب نرفت؛ اما کاش می‌رفتند و کار را برای امدادرسانی و برقراری امنیت سخت نمی‌کردند. 🔻حالا منی که این مصیبت را به چشم می‌بینم، دارم همسایه‌ها و رفقایم را آرام می‌کنم. بعد از بچه‌ها کمک می‌گیرم برای آواربرداری... 🔹رضا مرادی 4فروردین1405 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸روایتی برای آینده اینجا ایران است؛ ششم فروردین سال ۱۴۰۵. می‌گویند سالی که نکوست از بهارش پیداست؛ و ما سلاممان را از این نقطه‌ی تاریخ تقدیم می‌کنیم به تو؛ خواننده‌ای که شاید در آینده‌ای دور این روایت را می‌خوانی. از حال‌واحوال مردم ایران اگر بخواهم بگویم، باید جمعی را برایت گلچین کنم. این روزها کوچک‌ترها میدان‌داری می‌کنند؛ کودکانی که زیر باران شدید و هوای سرد، در راهپیمایی‌ها حاضرند. مثل ضحیِ پنج‌ونیم ساله که در کاروان مسجدالاقصی تا میدان امام قدم برمی‌دارد و می‌گوید: «به خاطر رهبرم اومدم تا توی این بارون بگم مرگ بر اسرائیل.» شاید بپرسی چرا در فروردین، چنین باران و سرمایی را تجربه می‌کنیم! نمی‌دانم! اما گاهی خیال می‌کنم خدا این باران شبانه را می‌فرستد تا از ما در برابر جنگنده‌های دشمن محافظت کند؛ روی شیشه‌هایشان ببارد و دیدشان را تار کند. هرچند شاید این تصورِ ساده‌ی من باشد و از نظر نظامی غلط. یا شاید خدا هر شب، به باران توفیق می‌دهد تا در تجمعات کنار ما باشد؛ از جایگاه امام خمینی(ره) تا بعثت و چهارباغ. اگر بدانی وقتی نوای «تو رستم تهمتنی» پخش می‌شود، چه شور و حالی در پیر و جوان می‌افتد! یا هنگامی که «الهی عظم البلا» زیر باران خوانده می‌شود، دل آدم ناگهان پر می‌کشد، یاد سلام‌دادن‌های حرم می‌افتد و حس می‌کند در آغوش خداست. بعضی‌ها از همان شب اول تا امروز، طلایه‌دارند و هر شب می‌آیند. بعضی دیگر فقط چند شب توفیق حضور داشتند؛ دلشان می‌خواست باشند اما نتوانستند. این‌ها را می‌نویسم تا بدانی همه موافق و آماده نبودند. برخی خانواده‌ها خاصند؛ بعضی باید غرولندها را تحمل کنند تا بتوانند بیایند؛ بعضی باید از بیماری در خانه مراقبت کنند؛ بعضی برای نگرانی قلبی یکی از اعضای خانواده به روستا می‌روند؛ اما یادگار رهبر شهید را می‌خوانند؛ همان دعای توسل، دعای چهاردهم صحیفه سجادیه و سوره فتح را؛ و پای شبکه‌ی خبر میخکوب می‌شوند. می‌دانی، اینجا ایران است. خانه‌های ما معنای دیگری دارند. بعد از آن روز که کلید یکی از اتاق‌ها را پس ندادم، یاد فلسطینی‌هایی افتادم که با وجود مهاجرت، کلید خانه‌شان را نسل به نسل حفظ کردند؛ به امید روزی که برگردند و کلید را دوباره روی در بگذارند. اکنون جنگ است. از این نقطه از تاریخ نمی‌دانم چه پیش می‌آید، اما تو که در آینده‌ ایستاده‌ای و این روایت را می‌خوانی، یقیناً می‌دانی. یا شاید داری حوادث را حفظ می‌کنی. امروز، موج ۸۵ وعده‌ صادق ۴ است. گاهی آرزو می‌کنم کاش می‌شد با یک ماشین زمان به آینده بروم؛ فقط چند ثانیه، نتیجه را ببینم و برگردم. درست مثل وقتی که کتاب‌های جنگ تحمیلی را می‌خواندم و دلم می‌خواست لحظه‌ای در آن روزها حاضر باشم. هیچ آرزویی محال نیست؛ و آرزوی الان من، وقتی «الهی عظم البلا» می‌خوانم: خدای من، بر ما گشایشی سریع و نزدیک روزی کن؛ همچون چشم برهم‌زدنی یا نزدیک‌تر از آن. ای مولای ما، ای صاحب‌الزمان به فریاد برس مرا دریاب اکنون شتاب کن. شاید بشود من هم در دنیایی که ظهور را تجربه می‌کنند، زندگی کنم. 🔹زهرا زادسری 6فروردین1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸*عمه‌ی آسمانی روایتی از شهیده پروین حسن‌پور* شب از نیمه گذشته بود. سیاهی شب آسمان را گرفته بود. به رسم عادت حوالی نیمه شب، در حیاط، به آسمان خیره شدم و با عزیز آسمانی‌ام چند کلمه‌ای هم صحبت شدم. از دلتگی‌ام گفتم؛ از ۳۰۵ روزی که صورت ماهش را ندیده‌ام؛ یعنی از همان صبح جمعه ۲۳خرداد که عشق زندگی‌ام آسمانی شد. برگشتم داخل. چراغ‌ها خاموش شده بود که اهل منزل استراحت کنند. فقط چراغ یک اتاق روشن بود که برادر و خواهر کوچکم در آن بودند. رفتم پیششان تا سرگرمشان کنم. کنارشان نشستم و داشتیم توی گوشی عکس‌ می‌دیدیم که احساس کردیم خانه روی سرمان خراب شد. صدای مهیبی و لرزش شدیدی حس کردیم. خواهر و برادرم جیغ کشیدند و دویدیم سمت در. هنوز فاصله‌ی یک متری تا در اتاق را نرسیدیم که برق‌ها با یکی دوبار اتصالی قطع شدند. زلزله بود یا رعد و برق! انفجار یا بمب و موشک! تمام این صداها با هم همراه بودند؛ همراه صدای شکستن شیشه‌ها که خرد می‌شدند و زمین می‌ریختند. پدرم گفت: «جلو نرید همین‌جا کنار دیوار بمونید، حتما موشک زدن.» صدای انفجار مهیب‌تری آمد ، این‌بار حتی صدای نشت لوله‌ی گاز داخل کوچه هم به گوش رسید. هر لحظه حس می‌کردم الان است که دیوارهای خانه روی سرمان خراب شوند. باکی نداشتم، چون از جان عزیزتر داشتم که آسمانی شده بود؛ اما دل‌نگران حال بقیه بودم که به چه جرمی این روزها، باید این استرس و اضطراب‌ها را تحمل کنند. صدای همهمه توی کوچه بلند شد. جیغ و داد و گریه با هم ترکیب شده بود که صدایی قلبم را شکست: «خونه‌ی آقای الیاسی رو هم زدن!» شوکه شدم، یعنی واقعاً خانه‌ی عمه پروین، عمه‌ی‌ همسرم، را زدند! به چه جرمی! مگر از آنها مظلوم‌تر و بهتر می‌شد پیدا کرد! بأي ذَنبٍ قُتِلت! مگر قرار نبود مسکونی نزنند! اما مگر از جنایات و خونخواری رژیم غاصب و آمریکای خبیث چیزی بیشتر از این انتظار می‌رفت! ما که با عمه پروین، همین دو روز پیش، سال تحویل گلزار بودیم! مگر در هق‌هق گریه‌هایش زمان سال تحویل چه خواسته بود! با زبان روزه چه دعایی کرده بود که اینقدر زود به اجابت رسید! خبر سنگین و‌ جانکاه بود؛ اما باید باور می‌کردم. در این نُه ماه، خوب فهمیده بودم شهدا زنده‌اند؛ پس برای خود عمه خوشحال بودم؛ گرچه می‌دانستم چه داغ سنگینی به دل بازماندگان است. با خودم گفتم : «خوش به حالت عمه‌ی خوش سعادت؛ خوش به حالت عمه‌ی خوش‌روزی؛ خوش به حالت عمه‌ی عاقبت بخیر. چه رسمی شده شهادت در این خانواده؛ وای به حال ما جاماندگان از قافله‌ی شهدا.» صدای خنده‌ها و قربان‌صدقه‌های عمه، هیچ‌گاه از ذهنم نمی‌رود. مگر می‌شد کنار عمه باشی و خنده به لبت نیاورد! مگر می‌شد کنارش بنشینی و محبتش به قلبت سرازیر نشود! شهادت لیاقتش بود؛ لیاقت این همه مهر و محبت و ایمانش. در آخرین دیدار با عمه، با هم از گلزار به خانه آمدیم؛ اما امروز داشتم به گلزار می‌رفتم برای آخرین دیدار با عمه! با عمه‌ی شهیده. به غسالخانه‌ی گلزار شهدا رسیدیم. ما را به اتاقک سردی بردند که تابوت‌ها آنجا بود. شهدای دیگری هم بودند. تابوت‌ها آماده و مرتب؛ با پرچم قشنگ جمهوری اسلامی ایران. دستی بر تابوت عمه کشیدم؛ سرم را روی تابوت گذاشتم و خیلی خودمانی حرف‌های دلم را گفتم: «عمه‌جان خوشا به سعادتت؛ عاقبت بخیر شدی. بهت افتخار می‌کنیم؛ فقط یادت باشه سلام ما رو به اقا امیرحسین برسونی؛ بگو دلتنگیم...» زهرا خانی/ همسر شهید امیرحسین حسن‌پور ۴فروردین1405 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
13.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹میدان و خیابان فرقی نمی‌کند، همه پای لانچریم 🚀 🎬 زهرا مومن‌زاده 6فروردین1405 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
24.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹مدیر مجتمع دانش‌آموزی امام حسین از موکب‌داری در شب‌های خیابان انقلاب می‌گویند. 🎬 حسن احمدوند 28اسفند1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸تشییع زیر باران هیچ‌وقت زیر باران نمی‌روم؛ حتی اگر کار مهمی داشته باشم، بیخیالش می‌شوم و در خانه می‌مانم. دوست ندارم خیس شوم. آن شب باران شدیدی می‌بارید. از پشت شیشه، آسمان را نگاه می‌کردم و به اخبار گوش می‌دادم. با خودم گفتم: «تو این شرایط جنگی تو چه کاری برای وطن انجام دادی؟» چند دقیقه فکر کردم؛ تصمیمم را گرفتم. روی بخار شیشه نوشتم: «دوستت دارم، ایران» رو به بچه‌ها گفتم: «کی میاد بریم تجمع؟» همسرم با تعجب گفت: «دِ ایی بارو؟» اولین بارش بود که می‌‌دید، من مایلم زیر باران بایستم. به تجمع رفتم؛ با بچه‌هایم. درحالی‌که موبایلم، به‌خاطر باران، چند بار از کار افتاد، سعی کردم از شور و حال مردم، زیر باران شدید، فیلم و عکس بگیرم؛ که تا به ابد در تاریخ بماند، ایران چه مردمی دارد. 🔹زینب پناهی ۴فروردین۱۴۰۵ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah