🔸دختر انقلاب
در تجمعات چهارباغ، مادربزرگ شیرین زبانی را دیدم که تا آخرین لحظه پابهپای جوانان پرچم میچرخاند و شعار میداد. از مرگ بر آمریکا و اسرائیل گرفته تا یا حیدر و بزن که خوب میزنی! آنقدر خوب گوش میداد و تکرار میکرد که به شوخیهای حاجآقا هم میخندید.
پرسیدم: «ننه خسته نمیشی سه ساعت پرچم تکون میدی؟» گفت: «نه بهخاطر رهبر اومدم و بهخاطر مظلومیت رهبر پرچم تکون میدم.»
شروع کرد به دردودل: «پسرم خیابون انقلاب رفته؛ ما اومدیم چهارباغ گلدشت. دونی روله دستام اصلا درد نگیره! فقط پایام یان درد.»
سه ساعتی که کنار هم بودیم، منِ مثلا جوان چندبار روی دوپا نشستم؛ اما مادر ایرانی با پرچم ایران، همانطور استوار ایستاده بود.
مادران ما، هنوز هم دختران زمان انقلاب هستند؛ پرشورتر و شاید هم جوانتر، در کنار جوانان امروز.
🔹زینب دریکوند
جمعه۷فروردین۱۴۰۵
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸یک واحد درس اخلاق
جای نشستنِ فقط یک نفر در ردیف آخر مینیبوس بود. خودم را کنار خانمی که سمت پنجره نشسته بود جا دادم. با دیدن ناخنهای قرمز کاشته و شال نیمهافتادهاش حس کردم فاصلهی زیادی بین من و اوست.
برای این ساعات پنجشنبه آخر سال، برنامههای زیادی داشتم. اول سر مزار #شهید_محمد_بیرانوند بروم و بعد مزار #شهید_طاهرپور.
شهید #امیرحسین_طولابی هم که پشت حسینیه است را هم حتما باید بروم. یادم نرود گل هم باید بخرم!
توی این فکرها بودم که با خشخش پلاستیک وسایلش توجهام را جلب کرد. میوه بود و خرما و این چیزها که روی پاهایش سنگینی میکرد.
زن، رو کرد به من و با چهرهای که انگار حرفهایی روی دلش سنگینی میکند گفت: «برای رهبر خیلی ناراحت شدم؛ کاش پدرم میمرد، اما رهبر زنده بود.»
کمی جا خوردم! برخلاف ظاهرش حس کردم نقطه اشتراک مهمی با او دارم و مثل کسی که همدردش را پیدا کرده گفتم: «آره داغ سنگینی بود.»
شالش را کمی جلو کشید و گفت: «من باشگاه ورزشی دارم از وقتی رهبر شهید شد، اجازه پخش آهنگ به کسی ندادم.»
بغض، اجازه صحبت کردن را به من نمیداد؛ فقط با نگاه مصیبتزدهام با او همراهی کردم. انگار داشت مرثیه میخواند که به جاهای حماسیاش رسید و با هیجان خاصی گفت: «دیشب دیدی خیابون انقلاب چقدر شلوغ بود؟ به خدا مردم ما خیلی خوبن؛ چقدر با غیرتن.»
گوشیاش را باز کرد و فیلم کوتاهی از مردم سوریه نشانم داد که بعد از سقوط حکومت، به چه فلاکتی افتاده بودند؛ بعد شروع کرد به تحلیل کردن.
توجه بقیه مسافرها را هم جلب کرده بود.با خودم گفتم: «چه بصیرتی!»
فاصله بین من و او فقط یک نگاه غلط بود.
به گلزار که رسیدیم گفت: «خیلی سبک شدم با تو حرف زدم. انشاءلله دشمنا نابود بشن.»
این دیدار برای او دردودل بود؛ برای من یک واحد درس اخلاق!
🔹فاطمه رشیدی
۲۸اسفند۱۴۰۴
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
11.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸بیعت خوشرکابها
روایتی از بیعت کامیوندارها در خرمآباد با رهبر انقلاب
تصورم از رانندههای کامیون، چیزی شبیه اوس تقیِ سریال خوشرکاب بود؛ سبیل قشنگ، با دستمال یزدی و مرام در حد پوریای ولی!
اما نه از دستمال یزدی خبری بود، نه سبیل دستهدار. آدمهای معمولی بودند با تیپهای معمولی.
بین تمام تصوراتی که نقش بر آب شد، دو چیز هنوز هم به سبک خوشرکابیها بود؛ نوشتههای روی کامیونها و صدالبته مرامشان.
هنوز هم «مرتضی علی» و «ضامن آهو» روی شیشه و اتاق کامیونها جا خوش کرده بود. از مرامشان هم این را بگویم که برای بیعت با رهبر آمده بودند؛ آن هم خانوادگی.
بعضیها پشت فرمان تکبیر میگفتند یا بوق ممتد میزدند؛ بعضی عکس رهبر جدید را چسبانده بودند به شیشه یا جلوی ماشین و بعضی عکس رهبرِ شهید را. پرچم سهرنگ ایران هم توی دستشان دیده میشد.
بین این همه بود و نبود، دلم قرص شد به مرام و معرفتشان؛ همان چیزی که از خوشرکاب و پوریای ولی در ذهنم مانده بود.
دمتان گرم!
🔹فاطمه امیری
۷فروردین۱۴۰۵
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸خوشحالی ایران
در ماه مبارک رمضان سال 1404، اذان مغرب را میگوید و ما افطار میکنیم.
امسال سال خوبی نبود.
بگم چرا؟
اغتشاشات و جنگ.
ما خیلی اذیت شدیم.
ما برای آقا میخواستیم قربانی بدهیم و خونریزی کنیم. اما فردایش آقا به شهادت رسید.
او به آرزویش رسید.
اما خوشحال شدیم. چون که آیت الله سید مجتبی خامنهای آمد و ایران را خوشحال کرد.
🔹علی مهدویخواه/ ٨ ساله
۷فروردین۱۴۰۵/ خرمآباد
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#ببینید
🔹پذیرایی از سربازان آمریکایی زیر باران ⛈️
6فروردین۱۴۰۵
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸تکبیر خانوادگی زیر باران
به سختی توی یکی از پسکوچهها جای پارک پیدا کردم. از ماشین پیاده شدم.
شدت باران طوری بود که هنوز چند قدم برنداشته بودم، خیسِ خیس شدم.
فکر اینکه امشب میتوانم تصویر هوایی ضبط کنم یا نه، ذهنم را مشغول کرده بود.
با صدای تکبیری به خودم آمدم!
به پشت سرم نگاه کردم.
خانوادهای داشتند میرفتند سمت خیابان انقلاب.
مردی که بهنظر پدر خانواده بود، پلاستیکی کشیده بود روی سرش و شعار میداد. بقیه هم پشتسرش جواب میدادند.
لبریز از ذوق، منتظر ماندم جلوتر بیایند تا همراهیشان کنم.
شاید هیچوقت فکرش را هم نمیکردم توی یکی از خیابانهای فرعی شهر، زیر سیلاب باران، چنین صحنهای را ببینیم.
این شبها حتی کوچه پسکوچههای شهر هم روایت خود را دارند!
🔹محمدامین مجد
۶فروردین۱۴۰۵
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#ببینید
🔹دخترامون تو خیابون، پسرامون تو میدون 🚀
🎬 رمیصا عالیزاده
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸بارانِ میدان جهاد
آماده شدیم برای حضور در تجمع. همزمان زنگ خانه به صدا درآمد؛ مهمان آمده بود برای دید و بازدید عید. مات ماندیم! ذهنمان غوغا بود؛ ذوق رفتن یا میزبانی!
سریع وسایل پذیرایی را آماده کردم و منتظر تعارف مهمانان ماندم برای رفتنمان. همین هم شد. سکان پذیرایی را به دیگر اعضا واگذار کردم و چند نفرمان از خداخواسته خودمان را به خیابان رساندیم. شدت باران هر لحظه بیشتر میشد. منِ عاشق باران که هیچوقت اعتقادی به چتر نداشتم، حالا نیاز به بودنش را حس میکردم. ولی تقلای داشتن چتر بیفایده بود؛ میبایست مثل همشه قطرات باران را به داشتن سرپناه ترجیح میدادم.
بهخصوص توی این وضعیت؛ بارانِ میدان جنگ و جهاد بود و لذتش بیشتر.
در ذهنم با این شدت باران، دغدغه حضور مردم در خیابان را داشتم که خداراشکر بر سر عهدشان مانده بودند و حضورشان زیباتر از همیشه بود.
سخنران ترجیح داد برای درک حال مردم، صحبتش را کوتاه کند؛ مداح شروع کرد و مردم زیر باران تکبیرگویان همراهی کردند.
سوز سرما با شدت گرفتن باران اوج میگرفت ولی در دلمان و بر زبانمان میگفتیم فدای ایران، فدای عزیزان پشت لانچرها و فدای رزمندگانمان.
لباسها خیس؛ چادرهها خیس؛ کفشها پر از آب؛ دستها قرمز از سوز سرما، ولی بلند به سمت آسمان برای قرائت دعای فرج.
دعا با صوت سوزناکی پخش و همخوانی شد.
ادرکنی ادرکنی یا صاحب الزمان
العجل العجل یا صاحب الزمان
دعا با اشک آمیخته شد. زیباترین لحظات و نزدیکترین زمان استجابت دعا را حس کردم.
اشک امانمان نمیداد.
اشکها با قطرات باران یکی میشد و بر روی زمین جاری.
در دلم گفتم: «خدایا اگر، زیر باران با دستان یخزده از سوز سرما که به سمتت بلند شده و چشمانی اشکبار و دلی شکسته از فراغ رهبرمان، استحابت دعایمان نرسد، پس کی؟! خدایا مولا و امامان را برسان؛ الغوث الغوث.»
🔹نازنین م/ تجمع چهارباغ خرمآباد
۶فروردین۱۴۰۵
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
9.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸دل روشنی دارد از عشق
چینهای ریز و درشت صورت و موهای سپیدش حکایت از سالهای طولانی عمرش داشت. روی روسری مشکی، چفیه بسته بود.
نشسته بود روی سهپایه قدیمیاش؛ زیر سایهبان کوچکی تا زیر باران خیس نشود.
همین که دعای فرج شروع شد، از جایش بلند شد. ایستاد به دعا خواندن. به آخرش که رسید، دستی که پرچم کوچکی باهاش گرفته بود را روی سر گذاشت و خواند: «یا مولانا یا صاحب الزمان، الغوث الغوث الغوث...»
دعا که تمام شد، آرام نشست. همراه یکی از دوستانم، رفتم کنارش و دقایقی همصحبت شدیم.
از جبهه بودن خیابان گفت و صدقهی ده هزار تومانی روزانهاش برای رزمندگان. از عشقش به شهادت گفت؛ از پیریاش و پلاتینهای توی کمرش. از جوانیاش گفت؛ از اینکه توی مراسم شهدا آشپزی میکرده. از عموزادههای شهیدش؛ برادران شهید #رحیم و #عزت_دلفان.
بیان شیرینش دلمان را حسابی بُرد.
از آخر این جنگ پرسیدم. محکم و مطمئن گفت: «ما پیروزیم» و ادامه داد: «ما امام زمان را داریم.»
او روزهای جنگ و پیروزیهای ما را قبلاً یکبار دیده. انگار در این شبهایِ بارانیِ بعثت، خبری را میدهد که موهای سپیدش بر آن شهادت میدهند.
🔹معصومه عباسی
7فروردین۱۴۰۵/ خرمآباد/ خیابان انقلاب
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
برای شهید #حسنی_فولادوند
یک کبوتر پر گرفت و از قفس آزاد شد
او شهید راه قرآن گشت و روحش شاد شد
شاعری با طبع شیرینش سکوتش را شکست
شعرِ باران میسرود و بیصدا فریاد شد
همچنان در سوگ مادر مرثیهها میسرود
جان شعرش در دلِ شب کشتهی بیداد شد
آسمان آغوش خود را باز کرده تا که او
همنشین آفتاب و با افق همزاد شد
ای مبارک باد! این رختی که بر تن کرده است
خواهر من پر کشید و راهی میعاد شد
🔹سارا سعادتمند
7فروردین1405
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸لحظه سال تحویل
به لحظات آخر سال ۱۴۰۴ نزدیک میشدیم. پسرم صالح از من کفش میخواست. بارها با دلی شکسته گفته بودم: «مادر مگه امسال عید داریم!» آخر امسال رهبرمان شهید شده. ولی او بچه بود و دوست داشت به رسم هرسال کفش نو بپوشد. دستودلم به هیچ خریدی برای سال نو نرفت. دلم شکسته بود. جای خالی رهبرم هرروز بغض گلویم میشد و این بغض را سر مزار پدرم خالی میکردم.
به اصرار پسرم، راهی خیابان شدیم تا شاید کفشی برایش بخرم. همه مردم آمده بودند تا سال ۱۴۰۵ را کنار هم، متحد، نو کنند.
کفش را تهیه کردیم. با فروشنده خداحافظی کردم. آنقدر فکرم پیش ملتم بود که کنارشان در خیابان باشم که دفتر حساب و کتاب فروشنده را که داده بود تا از رویش شماره حسابش را بردارم و پول کفش را واریز کنم، با خودم به خیابان بردم.
وقتی به خودم آمدم، برگشتم، عذرخواهی کردم و دفترش را پس دادم.
راهی منزل شدیم، اما دلم پیش هموطنانم بود که زیر نمنم باران، منتظر تحویل سال نو نشسته بودند.
چشمم به برادرم افتاد. اشک میریخت. به پسر دوازده سالهاش نگاه کردم. گفتم: «سلام حسین. خوبی؟» چشمهای پر از اشکش را پاک کرد. انگار او هم غم نبود، رهبرم را حس میکرد.
صدای رهبر شهیدم در فضا پیچید: «یا مقلب القلوب و الابصار...» فضا معنوی و چشمها پر اشک شد.
سال نو شد؛ اما بیتو رهبر شهیدم.
شما پدر مردم غیور و پیروز ایرانی؛ در دلمان خواهی ماند.
معصومه زینیوند
29اسفند1404/ خرمآباد
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
#روایتهای_مادرم
#قسمت_چهارم
🔸پاپا
آذر ۶۵ بود و همسرم در جبهه. اینبار بهخاطر عملیات جدید، آمدنش دیر شده بود.
خرجی خانه تمام شد و من در شهر غریب، دستم به جایی بند نبود.
پسرم را روی پاهایم گذاشتم؛ برایش لالایی میخواندم و تکانش میدادم؛ اما دلتنگی برای پدر و مادرم امانم را بریده بود.
در خیالم پرکشیدم به خانهی پدری؛ تصور میکردم اگر آنجا بودم، حالا «دا» گوشه حیاط، زیر درخت مو نشسته بود و داشت نانهای معروفش را میپخت که به قول عمهملکه، «هَگا مخملن»۱.
حتما «آقا» هم با دستانی پر، تازه از شهر برگشته و نمیگذاشت ذرهای هوسِ نوبرانه در دلمان بماند. همیشه با دست پر میآمد. سفرهدار بود و مهماننواز. حتماً حالا با آن کتوشلوارِ راهراهِ طوسیِ نوکمدادیاش کنار بخاری نفتی لم داده و چای لبسوزی را که عاشقش بود، سر میکشید.
در فکر خواهر و برادرهایم بودم؛ نادر و محمد حالا باید مدرسه باشند. معصومه لابد دندانهای شیریاش افتاده و امسال کلاس اولی است. منصوره هم حتماً دارد نق میزند به جان «دا»؛ بیقرار است و میخواهد دندان در بیاورد. اشکم را پاک کردم و با خودم گفتم: «ای کاش با همان دربهدریِ میساختم، اما حداقل زودبهزود میدیدمشان.»
در همین فکرها بودم که صدایی آشنا به گوشم رسید. خیال کردم هنوز در رویا هستم، اما نه، صدا واقعی بود؛ صدای «پاپا حاجی» بود که توی ساختمان سوتوکورمان میپیچید:
_ ببخشید، خونه مومنزاده کدومه؟ با زن و بچهاش اینجا زندگی میکنه؟
نمیدانم چطور بچه را زمین گذاشتم و چادر سر کردم و خودم را رساندم پشت در! پاپا را صدا زدم و خودم را توی آغوش امن و مهربانش انداختم و زدم زیر گریه.
پاپا گفت: «روله! یه چِته؟ دردت وِ جونم.»
نوازشم کرد و باهم قدم گذاشتم داخل خانهی کوچک و تمیزم.
نگاهش رنگ تحسین گرفت: «الحق که دخترِ زهرایِ خودمی!» پسرم را بغل کرد و شروع کرد به قربانصدقه رفتنش.
رفتم آشپزخانه تا بساط چای را راه بیندازم که یکباره دنیا روی سرم آوار شد؛ حالا چطور ناهار بپزم! نگاهی به گوشه و کنار آشپزخانه انداختم؛ فقط چندتا سیبزمینی، پیاز و تخممرغ داشتم. سفرهداریِ پاپا کجا و غذایِ فقیرانه من کجا! با بغض، مشغول درست کردن کوکو شدم.
صدایی پاپا از اتاق آمد: «بهبه! عجب بویی راه انداختی؛ این غذایِ سارابانو خوردن داره!»
پاپا کارمند بود؛ دنیادیده بود؛ حاجی بود؛ پدر شهید بود؛ شاهنامهخوان بود؛ بزرگِ طایفه بود؛ بلد بود چطور دل شکسته مرا به دست بیاورد. چنان با «بهبه» و «چهچه» غذا را خورد که انگار برایش چلوگوشت زعفرانی با پلوی ایرانی پختهام.
بعد ناهار، دستم را گرفت و بردم اصفهان. گفت میخواهد به یکی از دوستانش سر بزند. بهعنوان هدیهی عروسی پسرِ رفیقش، یک انگشتر طلا خرید. شام را آنجا بودیم؛ چه سفرهای برای پاپا انداختند! شب را همانجا ماندیم و صبح برگشتیم.
در راه برگشت، پاپا مرا برد بازار. برای خانه حسابی خرید کرد؛ جیبم را پرِ پول کرد و بعدازاینکه رساندم خانه، خودش راهی خرمآباد شد.
🔹راوی: سارا بهرامی
🔹به قلم: زهرا مومنزاده
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah