🔸خوشحالی ایران
در ماه مبارک رمضان سال 1404، اذان مغرب را میگوید و ما افطار میکنیم.
امسال سال خوبی نبود.
بگم چرا؟
اغتشاشات و جنگ.
ما خیلی اذیت شدیم.
ما برای آقا میخواستیم قربانی بدهیم و خونریزی کنیم. اما فردایش آقا به شهادت رسید.
او به آرزویش رسید.
اما خوشحال شدیم. چون که آیت الله سید مجتبی خامنهای آمد و ایران را خوشحال کرد.
🔹علی مهدویخواه/ ٨ ساله
۷فروردین۱۴۰۵/ خرمآباد
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#ببینید
🔹پذیرایی از سربازان آمریکایی زیر باران ⛈️
6فروردین۱۴۰۵
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸تکبیر خانوادگی زیر باران
به سختی توی یکی از پسکوچهها جای پارک پیدا کردم. از ماشین پیاده شدم.
شدت باران طوری بود که هنوز چند قدم برنداشته بودم، خیسِ خیس شدم.
فکر اینکه امشب میتوانم تصویر هوایی ضبط کنم یا نه، ذهنم را مشغول کرده بود.
با صدای تکبیری به خودم آمدم!
به پشت سرم نگاه کردم.
خانوادهای داشتند میرفتند سمت خیابان انقلاب.
مردی که بهنظر پدر خانواده بود، پلاستیکی کشیده بود روی سرش و شعار میداد. بقیه هم پشتسرش جواب میدادند.
لبریز از ذوق، منتظر ماندم جلوتر بیایند تا همراهیشان کنم.
شاید هیچوقت فکرش را هم نمیکردم توی یکی از خیابانهای فرعی شهر، زیر سیلاب باران، چنین صحنهای را ببینیم.
این شبها حتی کوچه پسکوچههای شهر هم روایت خود را دارند!
🔹محمدامین مجد
۶فروردین۱۴۰۵
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#ببینید
🔹دخترامون تو خیابون، پسرامون تو میدون 🚀
🎬 رمیصا عالیزاده
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸بارانِ میدان جهاد
آماده شدیم برای حضور در تجمع. همزمان زنگ خانه به صدا درآمد؛ مهمان آمده بود برای دید و بازدید عید. مات ماندیم! ذهنمان غوغا بود؛ ذوق رفتن یا میزبانی!
سریع وسایل پذیرایی را آماده کردم و منتظر تعارف مهمانان ماندم برای رفتنمان. همین هم شد. سکان پذیرایی را به دیگر اعضا واگذار کردم و چند نفرمان از خداخواسته خودمان را به خیابان رساندیم. شدت باران هر لحظه بیشتر میشد. منِ عاشق باران که هیچوقت اعتقادی به چتر نداشتم، حالا نیاز به بودنش را حس میکردم. ولی تقلای داشتن چتر بیفایده بود؛ میبایست مثل همشه قطرات باران را به داشتن سرپناه ترجیح میدادم.
بهخصوص توی این وضعیت؛ بارانِ میدان جنگ و جهاد بود و لذتش بیشتر.
در ذهنم با این شدت باران، دغدغه حضور مردم در خیابان را داشتم که خداراشکر بر سر عهدشان مانده بودند و حضورشان زیباتر از همیشه بود.
سخنران ترجیح داد برای درک حال مردم، صحبتش را کوتاه کند؛ مداح شروع کرد و مردم زیر باران تکبیرگویان همراهی کردند.
سوز سرما با شدت گرفتن باران اوج میگرفت ولی در دلمان و بر زبانمان میگفتیم فدای ایران، فدای عزیزان پشت لانچرها و فدای رزمندگانمان.
لباسها خیس؛ چادرهها خیس؛ کفشها پر از آب؛ دستها قرمز از سوز سرما، ولی بلند به سمت آسمان برای قرائت دعای فرج.
دعا با صوت سوزناکی پخش و همخوانی شد.
ادرکنی ادرکنی یا صاحب الزمان
العجل العجل یا صاحب الزمان
دعا با اشک آمیخته شد. زیباترین لحظات و نزدیکترین زمان استجابت دعا را حس کردم.
اشک امانمان نمیداد.
اشکها با قطرات باران یکی میشد و بر روی زمین جاری.
در دلم گفتم: «خدایا اگر، زیر باران با دستان یخزده از سوز سرما که به سمتت بلند شده و چشمانی اشکبار و دلی شکسته از فراغ رهبرمان، استحابت دعایمان نرسد، پس کی؟! خدایا مولا و امامان را برسان؛ الغوث الغوث.»
🔹نازنین م/ تجمع چهارباغ خرمآباد
۶فروردین۱۴۰۵
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
9.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸دل روشنی دارد از عشق
چینهای ریز و درشت صورت و موهای سپیدش حکایت از سالهای طولانی عمرش داشت. روی روسری مشکی، چفیه بسته بود.
نشسته بود روی سهپایه قدیمیاش؛ زیر سایهبان کوچکی تا زیر باران خیس نشود.
همین که دعای فرج شروع شد، از جایش بلند شد. ایستاد به دعا خواندن. به آخرش که رسید، دستی که پرچم کوچکی باهاش گرفته بود را روی سر گذاشت و خواند: «یا مولانا یا صاحب الزمان، الغوث الغوث الغوث...»
دعا که تمام شد، آرام نشست. همراه یکی از دوستانم، رفتم کنارش و دقایقی همصحبت شدیم.
از جبهه بودن خیابان گفت و صدقهی ده هزار تومانی روزانهاش برای رزمندگان. از عشقش به شهادت گفت؛ از پیریاش و پلاتینهای توی کمرش. از جوانیاش گفت؛ از اینکه توی مراسم شهدا آشپزی میکرده. از عموزادههای شهیدش؛ برادران شهید #رحیم و #عزت_دلفان.
بیان شیرینش دلمان را حسابی بُرد.
از آخر این جنگ پرسیدم. محکم و مطمئن گفت: «ما پیروزیم» و ادامه داد: «ما امام زمان را داریم.»
او روزهای جنگ و پیروزیهای ما را قبلاً یکبار دیده. انگار در این شبهایِ بارانیِ بعثت، خبری را میدهد که موهای سپیدش بر آن شهادت میدهند.
🔹معصومه عباسی
7فروردین۱۴۰۵/ خرمآباد/ خیابان انقلاب
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
برای شهید #حسنی_فولادوند
یک کبوتر پر گرفت و از قفس آزاد شد
او شهید راه قرآن گشت و روحش شاد شد
شاعری با طبع شیرینش سکوتش را شکست
شعرِ باران میسرود و بیصدا فریاد شد
همچنان در سوگ مادر مرثیهها میسرود
جان شعرش در دلِ شب کشتهی بیداد شد
آسمان آغوش خود را باز کرده تا که او
همنشین آفتاب و با افق همزاد شد
ای مبارک باد! این رختی که بر تن کرده است
خواهر من پر کشید و راهی میعاد شد
🔹سارا سعادتمند
7فروردین1405
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸لحظه سال تحویل
به لحظات آخر سال ۱۴۰۴ نزدیک میشدیم. پسرم صالح از من کفش میخواست. بارها با دلی شکسته گفته بودم: «مادر مگه امسال عید داریم!» آخر امسال رهبرمان شهید شده. ولی او بچه بود و دوست داشت به رسم هرسال کفش نو بپوشد. دستودلم به هیچ خریدی برای سال نو نرفت. دلم شکسته بود. جای خالی رهبرم هرروز بغض گلویم میشد و این بغض را سر مزار پدرم خالی میکردم.
به اصرار پسرم، راهی خیابان شدیم تا شاید کفشی برایش بخرم. همه مردم آمده بودند تا سال ۱۴۰۵ را کنار هم، متحد، نو کنند.
کفش را تهیه کردیم. با فروشنده خداحافظی کردم. آنقدر فکرم پیش ملتم بود که کنارشان در خیابان باشم که دفتر حساب و کتاب فروشنده را که داده بود تا از رویش شماره حسابش را بردارم و پول کفش را واریز کنم، با خودم به خیابان بردم.
وقتی به خودم آمدم، برگشتم، عذرخواهی کردم و دفترش را پس دادم.
راهی منزل شدیم، اما دلم پیش هموطنانم بود که زیر نمنم باران، منتظر تحویل سال نو نشسته بودند.
چشمم به برادرم افتاد. اشک میریخت. به پسر دوازده سالهاش نگاه کردم. گفتم: «سلام حسین. خوبی؟» چشمهای پر از اشکش را پاک کرد. انگار او هم غم نبود، رهبرم را حس میکرد.
صدای رهبر شهیدم در فضا پیچید: «یا مقلب القلوب و الابصار...» فضا معنوی و چشمها پر اشک شد.
سال نو شد؛ اما بیتو رهبر شهیدم.
شما پدر مردم غیور و پیروز ایرانی؛ در دلمان خواهی ماند.
معصومه زینیوند
29اسفند1404/ خرمآباد
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
#روایتهای_مادرم
#قسمت_چهارم
🔸پاپا
آذر ۶۵ بود و همسرم در جبهه. اینبار بهخاطر عملیات جدید، آمدنش دیر شده بود.
خرجی خانه تمام شد و من در شهر غریب، دستم به جایی بند نبود.
پسرم را روی پاهایم گذاشتم؛ برایش لالایی میخواندم و تکانش میدادم؛ اما دلتنگی برای پدر و مادرم امانم را بریده بود.
در خیالم پرکشیدم به خانهی پدری؛ تصور میکردم اگر آنجا بودم، حالا «دا» گوشه حیاط، زیر درخت مو نشسته بود و داشت نانهای معروفش را میپخت که به قول عمهملکه، «هَگا مخملن»۱.
حتما «آقا» هم با دستانی پر، تازه از شهر برگشته و نمیگذاشت ذرهای هوسِ نوبرانه در دلمان بماند. همیشه با دست پر میآمد. سفرهدار بود و مهماننواز. حتماً حالا با آن کتوشلوارِ راهراهِ طوسیِ نوکمدادیاش کنار بخاری نفتی لم داده و چای لبسوزی را که عاشقش بود، سر میکشید.
در فکر خواهر و برادرهایم بودم؛ نادر و محمد حالا باید مدرسه باشند. معصومه لابد دندانهای شیریاش افتاده و امسال کلاس اولی است. منصوره هم حتماً دارد نق میزند به جان «دا»؛ بیقرار است و میخواهد دندان در بیاورد. اشکم را پاک کردم و با خودم گفتم: «ای کاش با همان دربهدریِ میساختم، اما حداقل زودبهزود میدیدمشان.»
در همین فکرها بودم که صدایی آشنا به گوشم رسید. خیال کردم هنوز در رویا هستم، اما نه، صدا واقعی بود؛ صدای «پاپا حاجی» بود که توی ساختمان سوتوکورمان میپیچید:
_ ببخشید، خونه مومنزاده کدومه؟ با زن و بچهاش اینجا زندگی میکنه؟
نمیدانم چطور بچه را زمین گذاشتم و چادر سر کردم و خودم را رساندم پشت در! پاپا را صدا زدم و خودم را توی آغوش امن و مهربانش انداختم و زدم زیر گریه.
پاپا گفت: «روله! یه چِته؟ دردت وِ جونم.»
نوازشم کرد و باهم قدم گذاشتم داخل خانهی کوچک و تمیزم.
نگاهش رنگ تحسین گرفت: «الحق که دخترِ زهرایِ خودمی!» پسرم را بغل کرد و شروع کرد به قربانصدقه رفتنش.
رفتم آشپزخانه تا بساط چای را راه بیندازم که یکباره دنیا روی سرم آوار شد؛ حالا چطور ناهار بپزم! نگاهی به گوشه و کنار آشپزخانه انداختم؛ فقط چندتا سیبزمینی، پیاز و تخممرغ داشتم. سفرهداریِ پاپا کجا و غذایِ فقیرانه من کجا! با بغض، مشغول درست کردن کوکو شدم.
صدایی پاپا از اتاق آمد: «بهبه! عجب بویی راه انداختی؛ این غذایِ سارابانو خوردن داره!»
پاپا کارمند بود؛ دنیادیده بود؛ حاجی بود؛ پدر شهید بود؛ شاهنامهخوان بود؛ بزرگِ طایفه بود؛ بلد بود چطور دل شکسته مرا به دست بیاورد. چنان با «بهبه» و «چهچه» غذا را خورد که انگار برایش چلوگوشت زعفرانی با پلوی ایرانی پختهام.
بعد ناهار، دستم را گرفت و بردم اصفهان. گفت میخواهد به یکی از دوستانش سر بزند. بهعنوان هدیهی عروسی پسرِ رفیقش، یک انگشتر طلا خرید. شام را آنجا بودیم؛ چه سفرهای برای پاپا انداختند! شب را همانجا ماندیم و صبح برگشتیم.
در راه برگشت، پاپا مرا برد بازار. برای خانه حسابی خرید کرد؛ جیبم را پرِ پول کرد و بعدازاینکه رساندم خانه، خودش راهی خرمآباد شد.
🔹راوی: سارا بهرامی
🔹به قلم: زهرا مومنزاده
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸دخترها
مردهای خانه که می روند شیفت، آب سماور سرد میشود. قوری چینی، دیگر دل و دماغ چای دم کردن ندارد. چای هم که نباشد، یعنی بیهمدمی و تنهایی!
آسمان خدا هم دل را زده بود به دریا، شرشر میبارید. هوای شبنشینی زد به سرم. فاصله تا خانهی عمو جانم، از یک کوچه کمتر است.
حواسم پرت خیسی کتونیهایم شد. قد و قواره بلندی، پیراهن مردانهای روی سرش، در را باز کرد. نگاهش کردم. خندید. عمویم بود. یک دل سیر بوسیدمش. گفتم: «سال نو مبارک عمو جان!» که قبولی طاعات و عبادات را به رخم کشید. فهمیدم عمو چقدر دلتنگ رهبر شهید است که نمیخواهد سالش را بدون او نو کند!
زن عمویم را مدتی ندیده بودم. از فرط چاقی، زمینگیر شده بود. خانهشان، مثل رونق همیشه را نداشت. زردی دلواپسی، نشسته بود به رنگ و رویشان. دخترها رفته بودند تجمع، برای عزاداری رهبر شهیدمان؛ برای بیعت با رهبر عزیزمان. رفته بودند تا شهر، جولانگاه اجنه نشود.
نشستیم به صحبت و احوالپرسی از فامیل. عمو یک گوشش به من بود و گوش دیگرش را تیز کرده بود رو به حیاط خانه تا صداهای کوچه را بشنود.
با هر تقه از جا بلند میشد و مینشست. منتظر بوق ماشین دخترها بود تا در را برایشان باز کند.
زنعمو، خودش را به سختی تکیه داد به عصا و بلند شد. وسط حرف زدنها، یک چشمش روی عقربههای ساعت بود. دور خانه را لنگ لنگان میچرخید.
دلم نیامد توی این اوضاع تنهایشان بگذارم. چای دم کردم تا بنشینیم کنار هم و بار تنهاییمان را با هم قسمت کنیم.
استکانها را چیدم. ساعت حدود یازده شب بود. با صدای بوق، قامت عمو، راست شد. دوید سمت در حیاط، دخترها آمدند!
سیاهپوش پدر شهیدمان بودند. رفتم به استقبالشان. توی آغوش هم فهمیدیم، داغ دلمان یکیست!
نق زدن عمو را برای اولینبار شنیدم: «طلاکم! کو عه مچینو وه دنیا وردارو نیره!؟»۱
ایستاده بود سر پا؛ انگار دنبال حرفی میگشت که تضمین بگیرد، دخترها فردا توی خانه میمانند: «سیکه چیمیتو بام، تر بینونه؟! چتر عه بینتو نوییه؟ یه چه کاری که؟!»۲
دخترها به چشم عمو خیس باران شده میآمدند.
سرگرم نوشیدن چای شدیم. از بستههای نخودچی کشمشی که هدیه داده بودند به بسیجیهای ایست بازرسی به من هم دادند.
سکوت برقرار شد. با طرز نگاه مکالمه می کردند. خودشان نگاه هم را میفهمیدند. بالاخره دخترعموی کمسنوسالترم حباب فضا را ترکاند. گفت: «بابا توی هشت سال دفاع مقدس، همش توی کوه و کمر بودی به گله داری! یک روز جبهه نرفتی؛ حتی یکبار تفنگ دست نگرفتی؛ پس بزار ما با دل خوش به جای تو بریم!»
عموجانم چنان از خودش خجالت کشید به گمانم که اگر دخترها تا آسمان هفتم هم بروند، دیگر منتظرشان نخواهد ماند.
۱ـ طلای من کجا میرید با این اوضاع خراب دنیا
۲ـ فدای چشماتون بشم، خیس شدید؟! چتر باهاتون نبوده؟ این چه کاریه که می کنید؟!
🔹سمانه قاسمیمنش
۳فروردین۱۴۰۵
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸جواب دندانشکن
روز چهارم فروردین برای دید و بازدید نوروز، رفتیم خانهی یکی از آشناها؛ همان که همیشه بهخاطر تنفرش از انقلاب، باهم بحث داشتیم.
از همانها که به حکومت میگویند «رژیم آخوندی» و معتقدند همهچیز زیر سر آخوندهاست!
طبق معمول، خودم را برای یک جنگ کوچک آماده کردم. توی ذهنم سوالات احتمالیاش را مرور کردم و دنبال پاسخ دندانشکن میگشتم.
میانهی این جدال ذهنی بودم که وارد خانه شدیم. بعد از احوالپرسی و تبریکات مرسوم عید، کنارش نشستم. سوال اولش را پرسید: «دیدی این سید مظلوم خدا را چطور کشتند؟»
و بغض کرد!
سوالی نبود که توقعش را داشتم؛ در بهت و تعجب، نگاهش کردم. زبانم نمیچرخید! خودش ادامه داد: «حالا فهمیدم که تمام عمرش رو فدای اقتدار ایران کرد. شخص اول مملکت بود؛ اما یه سفر درست و حسابی نرفت! سالها آرزوی زیارت کربلا موند به دلش.»
حرفهایش مثل روضه بود. مجلس هم شد مجلس روضه. روضهی مظلومیت #شهید_خامنهای. من اما خجالت میکشیدم گریه کنم؛ فقط مبهوت و غمگین به نگاه کردن ادامه دادم.
_ مگه نمیگفتن توی کاخ زندگی میکنه؟ مگه نمیگفتن به پناهگاه یا روسیه فرار کرده؟ مگه نمیگفتن مردم رو فدای خودش میکنه؟ پس چطور اولین شهید جنگ بود؟ اون هم توی خونهای ساده و کوچیک، بهمراه خونوادش!
سوالها را پشت هم میپرسید؛ اما حالا خودش هم برای هرکدامشان کلی جواب دندانشکن داشت.
🔹احمد ترکاشوند
4فروردین1405/ بروجرد/ روستای جعفرآباد
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah