راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸دخترها
مردهای خانه که می روند شیفت، آب سماور سرد میشود. قوری چینی، دیگر دل و دماغ چای دم کردن ندارد. چای هم که نباشد، یعنی بیهمدمی و تنهایی!
آسمان خدا هم دل را زده بود به دریا، شرشر میبارید. هوای شبنشینی زد به سرم. فاصله تا خانهی عمو جانم، از یک کوچه کمتر است.
حواسم پرت خیسی کتونیهایم شد. قد و قواره بلندی، پیراهن مردانهای روی سرش، در را باز کرد. نگاهش کردم. خندید. عمویم بود. یک دل سیر بوسیدمش. گفتم: «سال نو مبارک عمو جان!» که قبولی طاعات و عبادات را به رخم کشید. فهمیدم عمو چقدر دلتنگ رهبر شهید است که نمیخواهد سالش را بدون او نو کند!
زن عمویم را مدتی ندیده بودم. از فرط چاقی، زمینگیر شده بود. خانهشان، مثل رونق همیشه را نداشت. زردی دلواپسی، نشسته بود به رنگ و رویشان. دخترها رفته بودند تجمع، برای عزاداری رهبر شهیدمان؛ برای بیعت با رهبر عزیزمان. رفته بودند تا شهر، جولانگاه اجنه نشود.
نشستیم به صحبت و احوالپرسی از فامیل. عمو یک گوشش به من بود و گوش دیگرش را تیز کرده بود رو به حیاط خانه تا صداهای کوچه را بشنود.
با هر تقه از جا بلند میشد و مینشست. منتظر بوق ماشین دخترها بود تا در را برایشان باز کند.
زنعمو، خودش را به سختی تکیه داد به عصا و بلند شد. وسط حرف زدنها، یک چشمش روی عقربههای ساعت بود. دور خانه را لنگ لنگان میچرخید.
دلم نیامد توی این اوضاع تنهایشان بگذارم. چای دم کردم تا بنشینیم کنار هم و بار تنهاییمان را با هم قسمت کنیم.
استکانها را چیدم. ساعت حدود یازده شب بود. با صدای بوق، قامت عمو، راست شد. دوید سمت در حیاط، دخترها آمدند!
سیاهپوش پدر شهیدمان بودند. رفتم به استقبالشان. توی آغوش هم فهمیدیم، داغ دلمان یکیست!
نق زدن عمو را برای اولینبار شنیدم: «طلاکم! کو عه مچینو وه دنیا وردارو نیره!؟»۱
ایستاده بود سر پا؛ انگار دنبال حرفی میگشت که تضمین بگیرد، دخترها فردا توی خانه میمانند: «سیکه چیمیتو بام، تر بینونه؟! چتر عه بینتو نوییه؟ یه چه کاری که؟!»۲
دخترها به چشم عمو خیس باران شده میآمدند.
سرگرم نوشیدن چای شدیم. از بستههای نخودچی کشمشی که هدیه داده بودند به بسیجیهای ایست بازرسی به من هم دادند.
سکوت برقرار شد. با طرز نگاه مکالمه می کردند. خودشان نگاه هم را میفهمیدند. بالاخره دخترعموی کمسنوسالترم حباب فضا را ترکاند. گفت: «بابا توی هشت سال دفاع مقدس، همش توی کوه و کمر بودی به گله داری! یک روز جبهه نرفتی؛ حتی یکبار تفنگ دست نگرفتی؛ پس بزار ما با دل خوش به جای تو بریم!»
عموجانم چنان از خودش خجالت کشید به گمانم که اگر دخترها تا آسمان هفتم هم بروند، دیگر منتظرشان نخواهد ماند.
۱ـ طلای من کجا میرید با این اوضاع خراب دنیا
۲ـ فدای چشماتون بشم، خیس شدید؟! چتر باهاتون نبوده؟ این چه کاریه که می کنید؟!
🔹سمانه قاسمیمنش
۳فروردین۱۴۰۵
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸جواب دندانشکن
روز چهارم فروردین برای دید و بازدید نوروز، رفتیم خانهی یکی از آشناها؛ همان که همیشه بهخاطر تنفرش از انقلاب، باهم بحث داشتیم.
از همانها که به حکومت میگویند «رژیم آخوندی» و معتقدند همهچیز زیر سر آخوندهاست!
طبق معمول، خودم را برای یک جنگ کوچک آماده کردم. توی ذهنم سوالات احتمالیاش را مرور کردم و دنبال پاسخ دندانشکن میگشتم.
میانهی این جدال ذهنی بودم که وارد خانه شدیم. بعد از احوالپرسی و تبریکات مرسوم عید، کنارش نشستم. سوال اولش را پرسید: «دیدی این سید مظلوم خدا را چطور کشتند؟»
و بغض کرد!
سوالی نبود که توقعش را داشتم؛ در بهت و تعجب، نگاهش کردم. زبانم نمیچرخید! خودش ادامه داد: «حالا فهمیدم که تمام عمرش رو فدای اقتدار ایران کرد. شخص اول مملکت بود؛ اما یه سفر درست و حسابی نرفت! سالها آرزوی زیارت کربلا موند به دلش.»
حرفهایش مثل روضه بود. مجلس هم شد مجلس روضه. روضهی مظلومیت #شهید_خامنهای. من اما خجالت میکشیدم گریه کنم؛ فقط مبهوت و غمگین به نگاه کردن ادامه دادم.
_ مگه نمیگفتن توی کاخ زندگی میکنه؟ مگه نمیگفتن به پناهگاه یا روسیه فرار کرده؟ مگه نمیگفتن مردم رو فدای خودش میکنه؟ پس چطور اولین شهید جنگ بود؟ اون هم توی خونهای ساده و کوچیک، بهمراه خونوادش!
سوالها را پشت هم میپرسید؛ اما حالا خودش هم برای هرکدامشان کلی جواب دندانشکن داشت.
🔹احمد ترکاشوند
4فروردین1405/ بروجرد/ روستای جعفرآباد
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸پاکت
از دور دختری چادری دیدم که زیر نمنم باران، بین جمعیت میچرخد و به بچهها پاکت میدهد. با خودم فکر کردم لابد پاکت پول است. اما کنجکاوی نگذاشت بیتفاوت بگذرم! از لابهلای جمعیت خودم را به او رساندم.
شانزده سالش بود. یک گروه پنجشش نفرهی دانشآموزی داشتند. توی پاکت، کارتهایی مربوط به شناخت و ظهور امام زمان گذاشته بودند. نقاشی، طراحی و هزینهی چاپ کارتها، همه به عهدهی خودشان بود.
کار هر شبشان بود که رزقهای معنوی این سبکی درست کنند و بین جمعیت، پخش.
گفت: «دیدن ذوق و لذت توی چشم بچهها خیلی کیف میدهد. بعضیهاشان یک پاکت بیشتر میخواهند برای رفقایشان.»
قطرههای باران، پاکتها را نمناک کرده بود، اما حرف آخرش را با لبخند زد: «تا پیروزی ایران این کار رو ادامه میدیم.»
🔹فاطمه امیری/ خرمآباد/ خیابان انقلاب
۷فروردین۱۴۰۵
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
10.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸*موکب پدرانه *
*روایتی از یک املاکی پایِ کار در خیابان انقلاب*
اینجا موکب قهوه است.
نه خبری از تزئینات هست، نه بنرهای پر زرقوبرق.
جلوی یک املاکی است، با دو تا میز ساده و چند مردِ پای کار.
پشتسرشان یک پرچم ایران زدهاند و چند عکس چاپشده از دختر بچههای شهید میناب.
هر شب بساط چای و قهوهشان به راه است و
هرکه از راه برسد سهمش محفوظ.
آقای عسگری بیشتر کارها را میچرخاند؛ اما از سرِ اخلاص، جلوی دوربین نمیآید. حرف زیادی هم نمیزند؛ اما روی کلمات حساس است.
عدد شهدای دختر را نباید اشتباه بگویی؛
پیشوند «شهید» هم نباید از قلم بیفتد.
یکطوری موکبِ پدرانه است. چند نفرشان دختر دارند.
با همان ابهت مردانهشان، با ذوق از دستنوشتهها و یادگاریهای بچهها حرف میزنند. میگویند این کاغذها قرار است آلبوم شود.
حساب دقیق شبهای موکبداری هم از دستشان در رفته.
میپرسم: «تا کی میمانید؟»
میگویند: «تا وقتی جنگ هست، ما هم هستیم.»
جماعتی بهشان عادت کرده این شبها.
عطر موکبشان هم متفاوت است؛ نه بخاطر قهوه!
اینجا از خرمآباد تا میناب، بوی عاطفه پدری میآید.
🔹فاطمه عزیزی
۲۵اسفند۱۴۰۴
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#ببینید
🔺صدای شهید #ایوب_حسنوند را میشنوید
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
#دلنوشته
🔸دختری که دنباله رو مادر شد
خردادِ ۱۴٠۴، وقتی #معصومه_پیرهادی در میان شعلههای جنگ ۱۲روزه چشم بر جهان بست، انگار بخشی از آسمان هم خاموش شد. قلب حُسنا آن روز در سوگ مادر، ترک برداشت.
خانه بیلبخند معصومه، ساکت شد؛ سکوتی که پدر هر روز با دستی بر سر فرزندان، میکوشید از سنگینیاش کم کند.
جهان اما برای این سه نفر آرامتر نشد.
کمتر از یک سال گذشت. هشتمین صبحِ فروردین ۱۴۰۵ بود؛ صبحی که هنوز بوی بهار میداد. حسنا که روزی در آغوش مادرش قد میکشید، همراه پدرش، #دکتر_علی_فولادوند، در جنگ رمضان به آسمان رفتند؛ انگار زمین تابِ جدایی بیشتر را نداشت.
حالا سه سنگرِ خاموش، سه نام، سه نفسِ ناتمام و آسمانی که دوباره کامل شد.
معصومه دیگر تنها نیست. حسنا و پدر، کنار او ایستادهاند؛ همانجا که رنج نیست، آوار نیست، و زندگیِ ناتمام ادامه پیدا میکند.
و ما روی خاک ماندهایم، با اندوهی که واژهها از حملش ناتوانند.
اما یادشان، چون چراغی از میان دود و تاریکی، میدرخشد و عبور میکند.
🔹فرحزاد جهانگیری
8فروردین1405
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
#روایتهای_مادرم
#قسمت_پنجم
🔸قدرت زنده است
در خانههای سازمانی «بدرآباد» ساکن بودیم. برادرم و برادر همسرم که همسنوسال بودند، پیش من میماندند تا تنها نباشم.
دور هم نشسته بودیم و چای میخوردیم که ناگهان طنین زنگ تلفن در خانه پیچید. در آن سالها، صدای تلفن یعنی خبری تازه و مهم؛ تمامِ زندگی ما حول محورِ خبرهای پس از جنگ میچرخید. آن ایام، من پل ارتباطی شده بودم میان عزیزانی شده که یا در بند اسارت بودند یا مفقودالاثر و خانوادههای چشمبهراهشان. سال ۶۸ بود و همسرم از طرف ارتش ایران، مأمور تعویض اسرا در مرز خسروی قصرشیرین بود.
بدوبدو رفتیم سمت تلفن. همسرم بود؛ صدایش از میان سیمها با لرزشی از شادی میآمد: «خوشخبرم!» در روزگاری که خبرها بوی باروت و دلتنگی میداد، شنیدنِ «خبر خوش» شبیه معجزه بود. گفت: «قدرت امیری زنده است! از یکی از اسرایِ خرمآبادی آمار گرفتم که قدرت اسیره و بهزودی آزاد میشه.» خواست قلم و کاغذی آماده کنم؛ متنی را خواند و من با انگشتانی که از شوق میلرزید، نوشتم. تأکید کرد که این پیغام را هرچه زودتر به دست خانوادهاش برسانم.
تلفن را که قطع کردم، زیر لب زمزمه کردم: «خدایا شکرت!» به یادِ غم سنگینی افتادم که در این چهار سالِ مفقودالاثر بودنِ قدرت، بر خانهشان سایه انداخته بود. رو به نادر و محمد گفتم: «سریع لباس بپوشید؛ باید به سمت "چگنی" برید و این مژدگونی رو به خونوادش برسونید.»
راه درازی پیش رویشان بود. باید از پادگان به سبزهمیدان میرفتند، با مینیبوس خودشان را به «دوره» میرساندند و از آنجا پیاده، جادههای خاکی را تا روستای «درهبادام» طی میکردند. با جدیت بهشان گفتم: «یکیتون به "درهبادام" و خونه پدریش بره؛ یکیتون به "رِیغان"، خونه خواهرش منیژه.» میدانستم منیژه که همسایه مادرشوهرم بود، در فراق برادر چقدر بیقرار و دلشکسته است.
بچهها با عجله شال و کلاه کردند و رفتند. دل توی دلم نبود؛ انگار تمام وجودم همراه آنها در آن جادهها میدوید تا خبر سریعتر به مقصد برسد. بعدها با آبوتاب تعریف کردند که با چه مکافاتی ماشین پیدا کرده و به «دوره» رسیده بودند. محمد، برادر همسرم، کمی زرنگبازی درآورده بود؛ پیش خودش فکر کرده بود اگر خبر را به پدر و مادر بدهد، مژدگانی دندانگیری نصیبش میشود؛ پس به نادر گفته بود: «رِیغان نزدیکتره. تو برو اونجا؛ من چون تند میدوام میرم درهبادام.»
سربالایی تند و تیز رِیغان کجا و جاده صاف درهبادام کجا! نادر وقتی به رِیغان میرسد، مستقیم درِ خانهی منیژه میرود. او را میبیند که مشغول آبوجاروی حیاط است. نادر از سرِ بچگی و هیجان، بیمقدمه فریاد میزند: «قدرت زنده است! قدرت زنده است!» منیژه بهتزده شلنگ را رها میکند: «کی گفته؟»
صحت و سقم خبر را از اعتبارِ راوی میسنجیدند؛ همین که نادر اسم همسرم را میآورد، منیژه از شدت شوق و ناباوری از هوش میرود و وسط حیاط میافتد. رنگ از روی نادر میپرد و هراسان میگوید: «مشتلق نخواستم بابا! حالا من با تو چه کار کنم؟» با کمک همسایهها زن را به هوش میآورند. منیژه تا حالش جا میآید، انگشتر طلایش را از دست درمیآورد و به نادر میدهد: «این هم مژدگانیِ خوشخبریت!» تمام روستا دور منیژه جمع میشوند.
نادر که مژدگانی به دهانش مزه کرده بود، با خود میگوید: «تا مردم خبر رو برای همسرش نبردن، بذار خودم ببم!» روستای همسر قدرت، بعد از رِیغان بود؛ راهی خاکی و سنگلاخی. نادر با تمام توان به سمت روستای «مَلهامیری» میدود و به خانواده حاجی امیر خبر میدهد. آنها هم هرچه پول نقد در خانه داشتند، در جیب نادر میریزند.
اما محمد وقتی به ورودی روستا میرسد، نامه را با افتخار در هوا تکان میدهد و میدود سمت منزل آقای امیری. یکی از اهالی جلویش را میگیرد: «کجا میری؟ چه خبری آوردی؟» محمد میخواهد نامه را پنهان کند، اما مرد نامه را از دستش میقاپد، آن را میخواند و دواندوان به سمت خانه آقای امیری میرود تا خودش خبر را بدهد! این شد که سرِ محمد بیکلاه ماند و بعدها شنیدیم که به آن مرد، چند رأس گوسفند مژدگانی دادهاند.
در راه برگشت، نادر که حسابی پولدار شده بود، محمد را به ساندیس و کیکی مهمان میکند تا لبهای خشکیدهشان تَر شود. نادر با خوشحالی به خانه پدرم آمد و انگشتر سنگین و پرنگین را به همه نشان داد. اما «آقا» به او تشر زد که: «چرا قبول کردی؟» انگشتر را گرفت، به شهر برد و فروخت. خودش هم همان مقدار پول روی آن گذاشت و یک وانت پر از یخ، میوه و اقلام پذیرایی خرید و برد منزل آقای امیری؛ چون میدانست این خبر خوش، تمام ایل و تبار را میکشاند آنجا و حالا وقت مهمانداری و شادی است.
🔹راوی: سارا بهرامی
🔹به قلم: زهرا مومنزاده
9فروردین1405
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
5.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#ببینید
🔹شاعر بختیاری از دلیل ماندن در میدان میخواند
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸طفلکها 2
خواهرم بیست روز است که نخوابیده. میگوید: «ماهلین، نصف شبا خوابمون رو حروم میکنه!»
جسم نحیف سه سالهاش میلرزد و یک ریز گریه میکند.
یک شب وسط همین ترس و لرزهایش، دوباره صدای «بوم» را شنیده ترسیده که خواهرم گفته: «نترس مامانی! دارن یه شهربازی دیگه میسازن؛ یه شهربازی بزرگ! که تابستون بریم با هم بازی کنیم!» از قضا صدای بوم بعدی شیشهی پنجره آشپزخانهشان را ریخته بود. خواهرم هراسان، ماهلین را میزند زیر بغل و میدود توی کوچه.
آن شب تا صبح، ماهلین از شدت گریه، به سکسه افتاده بود. هرچه توی گوشش خوانده بودند: «الان یه رستوران قشنگ ساختن که هر روز بریم "گله بریژ" بخوریم!» ماهلین به کتش نرفته و گفته: «مامان! من دیگه خشته میشم. نمیتونم این همه شهلبازی و لستولان بیام! پاهام کوچیکن خشته میشن!»
پ.ن: خدای شهید #سلین_جمشیدی و ماهلینها زنده است.
سمانه قاسمیمنش
3فروردین1405
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#ببینید
🔹من لرم؛ از تبار بیبی مریم و بانو قدمخیر...
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
7.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸فرزند ایران
وقتی پیکر مطهر شهید ناوبان دوم #امیر_کشوری را تشييع میکردند، آرامش عجیبی در وجود مادر شهید احساس کردم! این آرامش به من که تحت فشار روحی و روانی زیادی بودم هم منتقل شد.
من و مادر شهید، با هم همکار هستیم. زمانی که نسرین، امیر را در دبستان ثبتنام کرد، کلاس امیر، افتاد طبقهی بالای مدرسه. نسرین یکسره دلهره داشت که نکند زنگ تفریح، امیر از پلهها بیفتد پایین! چندینبار رفت پیش مدیر مدرسه و با کلی خواهش و تمنا که «همین یک بچه را دارم، میترسم از پلهها پرت شود پایین» موفق شد کلاس امیر را به بیاورد طبقهی همکف.
حالا امیر بیست ساله شده! شهید شده! وقتی تابوتش را حرکت دادند، نسرین جلو رفت و با آرامش به پسرش گفت: «فرزند ایران، شهادتت مبارک.» چندبار تکرار کرد این جمله را! «فرزند ایران»!
این شکوه مادرانه جای تقدیر داشت؛ همان لحظه از خداوند تشکر کردم که به وعدهاش عمل کرده و سنگینی غم را از روی شانههای مادر شهید برداشته. به وضوح اين آرامش را میتوان در وجود پدر و مادر اکثر شهدا دید. و حتماً این آرامش، به برکت خون شهید، در رگهای تکتک افراد جامعه تزریق شده است؛ آرامشی که در سراسر کشورمان، زبانزد جهانیان است.
الحمدلله که آرزوی شهادت دعای هر روز و شبمان است.
الحمدلله بهخاطر روزی شهادت! و الهم ارزقنا توفيق شهاده فی سبیلک.
🔹عصمت نیکسرشت
۵فروردین۱۴۰۵/ دورود
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah