#روایتهای_مادرم
#قسمت_پنجم
🔸قدرت زنده است
در خانههای سازمانی «بدرآباد» ساکن بودیم. برادرم و برادر همسرم که همسنوسال بودند، پیش من میماندند تا تنها نباشم.
دور هم نشسته بودیم و چای میخوردیم که ناگهان طنین زنگ تلفن در خانه پیچید. در آن سالها، صدای تلفن یعنی خبری تازه و مهم؛ تمامِ زندگی ما حول محورِ خبرهای پس از جنگ میچرخید. آن ایام، من پل ارتباطی شده بودم میان عزیزانی شده که یا در بند اسارت بودند یا مفقودالاثر و خانوادههای چشمبهراهشان. سال ۶۸ بود و همسرم از طرف ارتش ایران، مأمور تعویض اسرا در مرز خسروی قصرشیرین بود.
بدوبدو رفتیم سمت تلفن. همسرم بود؛ صدایش از میان سیمها با لرزشی از شادی میآمد: «خوشخبرم!» در روزگاری که خبرها بوی باروت و دلتنگی میداد، شنیدنِ «خبر خوش» شبیه معجزه بود. گفت: «قدرت امیری زنده است! از یکی از اسرایِ خرمآبادی آمار گرفتم که قدرت اسیره و بهزودی آزاد میشه.» خواست قلم و کاغذی آماده کنم؛ متنی را خواند و من با انگشتانی که از شوق میلرزید، نوشتم. تأکید کرد که این پیغام را هرچه زودتر به دست خانوادهاش برسانم.
تلفن را که قطع کردم، زیر لب زمزمه کردم: «خدایا شکرت!» به یادِ غم سنگینی افتادم که در این چهار سالِ مفقودالاثر بودنِ قدرت، بر خانهشان سایه انداخته بود. رو به نادر و محمد گفتم: «سریع لباس بپوشید؛ باید به سمت "چگنی" برید و این مژدگونی رو به خونوادش برسونید.»
راه درازی پیش رویشان بود. باید از پادگان به سبزهمیدان میرفتند، با مینیبوس خودشان را به «دوره» میرساندند و از آنجا پیاده، جادههای خاکی را تا روستای «درهبادام» طی میکردند. با جدیت بهشان گفتم: «یکیتون به "درهبادام" و خونه پدریش بره؛ یکیتون به "رِیغان"، خونه خواهرش منیژه.» میدانستم منیژه که همسایه مادرشوهرم بود، در فراق برادر چقدر بیقرار و دلشکسته است.
بچهها با عجله شال و کلاه کردند و رفتند. دل توی دلم نبود؛ انگار تمام وجودم همراه آنها در آن جادهها میدوید تا خبر سریعتر به مقصد برسد. بعدها با آبوتاب تعریف کردند که با چه مکافاتی ماشین پیدا کرده و به «دوره» رسیده بودند. محمد، برادر همسرم، کمی زرنگبازی درآورده بود؛ پیش خودش فکر کرده بود اگر خبر را به پدر و مادر بدهد، مژدگانی دندانگیری نصیبش میشود؛ پس به نادر گفته بود: «رِیغان نزدیکتره. تو برو اونجا؛ من چون تند میدوام میرم درهبادام.»
سربالایی تند و تیز رِیغان کجا و جاده صاف درهبادام کجا! نادر وقتی به رِیغان میرسد، مستقیم درِ خانهی منیژه میرود. او را میبیند که مشغول آبوجاروی حیاط است. نادر از سرِ بچگی و هیجان، بیمقدمه فریاد میزند: «قدرت زنده است! قدرت زنده است!» منیژه بهتزده شلنگ را رها میکند: «کی گفته؟»
صحت و سقم خبر را از اعتبارِ راوی میسنجیدند؛ همین که نادر اسم همسرم را میآورد، منیژه از شدت شوق و ناباوری از هوش میرود و وسط حیاط میافتد. رنگ از روی نادر میپرد و هراسان میگوید: «مشتلق نخواستم بابا! حالا من با تو چه کار کنم؟» با کمک همسایهها زن را به هوش میآورند. منیژه تا حالش جا میآید، انگشتر طلایش را از دست درمیآورد و به نادر میدهد: «این هم مژدگانیِ خوشخبریت!» تمام روستا دور منیژه جمع میشوند.
نادر که مژدگانی به دهانش مزه کرده بود، با خود میگوید: «تا مردم خبر رو برای همسرش نبردن، بذار خودم ببم!» روستای همسر قدرت، بعد از رِیغان بود؛ راهی خاکی و سنگلاخی. نادر با تمام توان به سمت روستای «مَلهامیری» میدود و به خانواده حاجی امیر خبر میدهد. آنها هم هرچه پول نقد در خانه داشتند، در جیب نادر میریزند.
اما محمد وقتی به ورودی روستا میرسد، نامه را با افتخار در هوا تکان میدهد و میدود سمت منزل آقای امیری. یکی از اهالی جلویش را میگیرد: «کجا میری؟ چه خبری آوردی؟» محمد میخواهد نامه را پنهان کند، اما مرد نامه را از دستش میقاپد، آن را میخواند و دواندوان به سمت خانه آقای امیری میرود تا خودش خبر را بدهد! این شد که سرِ محمد بیکلاه ماند و بعدها شنیدیم که به آن مرد، چند رأس گوسفند مژدگانی دادهاند.
در راه برگشت، نادر که حسابی پولدار شده بود، محمد را به ساندیس و کیکی مهمان میکند تا لبهای خشکیدهشان تَر شود. نادر با خوشحالی به خانه پدرم آمد و انگشتر سنگین و پرنگین را به همه نشان داد. اما «آقا» به او تشر زد که: «چرا قبول کردی؟» انگشتر را گرفت، به شهر برد و فروخت. خودش هم همان مقدار پول روی آن گذاشت و یک وانت پر از یخ، میوه و اقلام پذیرایی خرید و برد منزل آقای امیری؛ چون میدانست این خبر خوش، تمام ایل و تبار را میکشاند آنجا و حالا وقت مهمانداری و شادی است.
🔹راوی: سارا بهرامی
🔹به قلم: زهرا مومنزاده
9فروردین1405
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
5.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#ببینید
🔹شاعر بختیاری از دلیل ماندن در میدان میخواند
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸طفلکها 2
خواهرم بیست روز است که نخوابیده. میگوید: «ماهلین، نصف شبا خوابمون رو حروم میکنه!»
جسم نحیف سه سالهاش میلرزد و یک ریز گریه میکند.
یک شب وسط همین ترس و لرزهایش، دوباره صدای «بوم» را شنیده ترسیده که خواهرم گفته: «نترس مامانی! دارن یه شهربازی دیگه میسازن؛ یه شهربازی بزرگ! که تابستون بریم با هم بازی کنیم!» از قضا صدای بوم بعدی شیشهی پنجره آشپزخانهشان را ریخته بود. خواهرم هراسان، ماهلین را میزند زیر بغل و میدود توی کوچه.
آن شب تا صبح، ماهلین از شدت گریه، به سکسه افتاده بود. هرچه توی گوشش خوانده بودند: «الان یه رستوران قشنگ ساختن که هر روز بریم "گله بریژ" بخوریم!» ماهلین به کتش نرفته و گفته: «مامان! من دیگه خشته میشم. نمیتونم این همه شهلبازی و لستولان بیام! پاهام کوچیکن خشته میشن!»
پ.ن: خدای شهید #سلین_جمشیدی و ماهلینها زنده است.
سمانه قاسمیمنش
3فروردین1405
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#ببینید
🔹من لرم؛ از تبار بیبی مریم و بانو قدمخیر...
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
7.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸فرزند ایران
وقتی پیکر مطهر شهید ناوبان دوم #امیر_کشوری را تشييع میکردند، آرامش عجیبی در وجود مادر شهید احساس کردم! این آرامش به من که تحت فشار روحی و روانی زیادی بودم هم منتقل شد.
من و مادر شهید، با هم همکار هستیم. زمانی که نسرین، امیر را در دبستان ثبتنام کرد، کلاس امیر، افتاد طبقهی بالای مدرسه. نسرین یکسره دلهره داشت که نکند زنگ تفریح، امیر از پلهها بیفتد پایین! چندینبار رفت پیش مدیر مدرسه و با کلی خواهش و تمنا که «همین یک بچه را دارم، میترسم از پلهها پرت شود پایین» موفق شد کلاس امیر را به بیاورد طبقهی همکف.
حالا امیر بیست ساله شده! شهید شده! وقتی تابوتش را حرکت دادند، نسرین جلو رفت و با آرامش به پسرش گفت: «فرزند ایران، شهادتت مبارک.» چندبار تکرار کرد این جمله را! «فرزند ایران»!
این شکوه مادرانه جای تقدیر داشت؛ همان لحظه از خداوند تشکر کردم که به وعدهاش عمل کرده و سنگینی غم را از روی شانههای مادر شهید برداشته. به وضوح اين آرامش را میتوان در وجود پدر و مادر اکثر شهدا دید. و حتماً این آرامش، به برکت خون شهید، در رگهای تکتک افراد جامعه تزریق شده است؛ آرامشی که در سراسر کشورمان، زبانزد جهانیان است.
الحمدلله که آرزوی شهادت دعای هر روز و شبمان است.
الحمدلله بهخاطر روزی شهادت! و الهم ارزقنا توفيق شهاده فی سبیلک.
🔹عصمت نیکسرشت
۵فروردین۱۴۰۵/ دورود
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#ببینید
🔹*نذر مردمی قربانیکردن گوسفند
موکب بسیج دانشجویی دانشگاه آزاد اسلامی واحد بروجرد*
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸*مردمی با ارادههای محکم *
ساعت حوالی هشتونیم شب است.
هوا صاف است و باران بند آمده.
چادرم را سر کردهام و منتظر دوستان نشستهام.
به خیال اینکه دیگر باران نمیبارد، بدون چتر، از خانه میزنم بیرون.
در مسیر تجمعات هستیم که نمنم باران، روی سرمان میبارد.
با خودم میگویم چیزی نیست، الان میرسیم میرویم زیر سقفِ مغازهها.
در مسیر قدم برمیداریم و دوشادوش یکدیگر خیابانها را یکی پس از دیگری کنار میزنیم.
هنوز مانده برسیم که طنین دلانگیز صدای مردم و نفس گرمشان که در کوچه خیابانهای خرمآباد پیچیده، به گوشمان میرسد.
وارد جمعیت میشویم و شعار سر میدهیم.
نوای حاج مهدی ترکاشوند، جمعیت را به سکوت وا داشته.
باران حالا دیگر، بارانِ واقعی شده است و با شدت بیشتری بر سر عاشقان میبارد.
کنار ساختمان روبروی جایگاه، پناه میگیریم تا باران بند بیاید.
اما انگار قصد بند آمدن که ندارد هیچ، آنقدر با شدت میبارد و صدایش زیاد است که انگار سیل بر سر مردم میریزد.
با خودم فکر میکنم حتماً الان مردم میروند خانه و مراسم تمام میشود.
اما محکمتر از قبل ایستادهاند؛ بسیاریشان بدون چتر و بدون اینکه پناه بگیرند زیر ساختمانی.
الله اکبر از ارادهشان.
پیر و کوچک و جوان، همه کنار هم ایستادهاند و گویی اصلاً بارانی درحال باریدن نیست.
در سرم صدایی میپیچد: «دشمنان ایران در پناهگاه از جانشان محافظت میکنند؛ اما مردم اینجا زیر این باران ماندهاند و همه خطرات را با جان و دل پذیرفتهاند. آیا آنها حریف این مردم میشوند؟»
🔹ستایش چنگایی
6فروردین1405
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
11.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#ببینید
🔸*سنگر آشپزخانه*
*روایتی از جهاد خانمهای مسجد مصطفی خمینی فلکالدین خرمآباد*
دستپخت مادرها اینبار سهم رزمندهها میشد.
دور هم جمع شده بودند؛ یکی برنج میشست، یکی پیاز خرد میکرد، یکی هم زیر لب عاشورا میخواند.
عمه ملوک گفت: «پلو را بیشتر کنید. پسرها جواناند، اشتها دارند.»
بین کار حرف میزدند. از اخبار جنگ میگفتند و دعا میکردند؛
حتی برای آنهایی که آنسوی مرزها در لبنان و عراق، جهاد میکردند.
خاله زینب گفت: «خرمآباد خودمان کم نکشید!»
از موشکها گفت. از طیارههای صدام.
کمی مکث کرد.
بعد گفت: «حالا فرق کرده. پسرانمان جواب این قراضههای آهنی را با موشک، از دل کوه میدهند.»
جنگ را که برایم شرح دادند از شیرینی پیروزی گفتند.
خلاصه که پشت جبهه خالی نیست؛
همین مادرها هستند.
دیگ بار میگذارند؛ دعا میکنند؛ امید میدهند.
بعید است آنطرف از این مادرها داشته باشند.
توی ایران، سنگر از اینجا شروع میشود؛
از دل آشپزخانه!
🔹فاطمه عزیزی
9فروردین1404
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
5.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸*فعل تکراری*
مراسم جایگاه از هشتونیم است تا دهونیم. و نه، رسمی شروع میشود و همان دهونیم رسمی تمام.
مردم اما از هشت میآیند و بعد از دهونیم، موکب کانکسی پشت جایگاه، صوت پخش میکند برایشان تا بعد از دوازده.
صوت هم فقط یکچیز است: «بزن که خوب میزنی»
و امشب زیر باران تند تا همان ساعت ماندند و شعار دادند و پرچم چرخاندند. و این پرچم چرخاندن هم شده فعل تکراری شبها و روایتها.
تکرار قشنگی است البته.
و چند نفر جلوتر پرچم بزرگی را میگیرند روی دست، بالای ماشینها؛ و انگار که تبرک باشد، که هست، ماشینها از زیرش رد میشوند.
و ماشینها فقط رد نمیشوند؛ صوت پخش میکنند، شعار میدهند، باز پرچم میچرخانند و هی دور میزنند، میروند و میآیند و از زیر پرچم رد میشوند.
و ما همه همان آدمهای فراری از ایستادن در صف نانوایی و ترافیک و شلوغی هستیم که حالا چند ساعت چند ساعت، توی جاهای شلوغ، سرپا میمانیم و خودمان ترافیک درست میکنیم و از هیچکدامش خسته نمیشویم.
🔹امین ماکیانی
۴فروردین۱۴۰۴/ خرمآباد/ تجمع خیابان انقلاب
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
10.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#ببینید
🔺نسل طرفدارای جمهوری اسلامی داره تموم میشه!
🔹علی کشوری/ حنانه پاپی
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸*ترس پنج حرفی*
وقتی تهران بودم، هر وقت میگفتند «میخواهیم سری به خرمآباد بزنیم»، حاضر بودم هزار فحش نثارم کنند اما راه نیفتم. همین چند ساعت رفتوبرگشت، جوانیِ آدم را پیر میکرد و مرا از کارها و فعالیتهایم دور میانداخت.
اما حالا که به خرمآباد آمدهایم و جنگ هم سایه انداخته، یک ترسِ پنجحرفی پیدا کردهام: «الشتر»؛ آنقدر که منِ فراری از خرمآباد، حالا اینجا برایم شده گلِ سرسبد.
بعد از آن انفجار بزرگ در چند نقطهی شهر، مادربزرگم همراه چند نفر از فامیلها رفتند آنجا تا از حالوهوای جنگ دور شوند. دلتنگ بودند و میگفتند: «حداقل بیایید سری بزنید، بعد برگردید.»
من اما فکر میکردم دارند گولم میزنند؛ میخواهند حداقل یک ماه یا تا پایان جنگ نگهم دارند. برای همین اینبار هم حاضر بودم میلیونها فحش نثارم کنند اما نروم.
میگفتند باغ آنجا امن است؛ جان در خطر نیست، نماز شکسته میشود، فامیلها و دوستان هم هستند. آدم از دنیا چه میخواهد!
اما من دوست داشتم در میدان باشم؛ نمازم را چهار رکعتی بخوانم و حتی اگر شده عزیزانم را نبینم، در شهر بمانم.
وقتی گفتند: «نگین آنجاست»، انگار همزادم آنجا باشد، دلم خواست بروم؛ اما خالی نکردن شهر برایم اولویت بیشتری داشت. بااینحال، وقتی مجبور باشی، دیگر نمیدانی و نمیتوانی کاری کنی.
فاصله را ببینید؛ جاده پر از اشکهای من بود. وقتی رسیدیم، دیگر رمقی برای «عید مبارک» گفتن هم نداشتم.
اما شبش، بهجای آن همه گریه، تا دلتان بخواهد خندیدم. کسی که نگین و فاطمه کنارش باشند، مگر چه میکند جز خندیدن!
به بزرگترها که نگاه میکردم، بعد از نمازهایشان معمولاً میگفتند: «خدایا، ای تشه خاموش کو.»
هر شب هم سفارشهای رهبر شهید را میخواندند.
قبلاً مادرجون از روزهای جنگ در دوران دفاع مقدس برایم میگفت؛ از وقتی که جنگزدهها به روستاها میرفتند و فامیلها کنار هم زندگی میکردند و با هم غذا میخوردند. حالا آن حرفها برایم واقعی شده بود. تعدادمان زیاد بود و برای همین غذا هم زیاد میپختند.
چقدر از خانهها و زندگی روزمرهمان دور شدهایم.
میرفتم توی حیاط. خروس بود؛ کوه بود؛ چمن بود؛ درخت بود و بادی که میوزید. همان چند لحظه، جنگ را از یاد میبردم.
قرار بود بیشتر بمانیم، اما باز خدا خواست که برگردیم. میگویند گاهی آدم وسوسه میشود. وجود فامیلها، هوای لذتبخش آنجا، دوری از صدای انفجار، همه مرا قلقلک میداد که بیشتر بمانم.
بیشتر وقتها آدم دنبال آسودگی است. اما من باید نفس سرکش خودم را مهار میکردم. باروبندیل دو روزهمان را دوباره جمع کردیم و برگشتیم.
پارسال عید داشتیم؛ دید و بازدید، لباس نو، مهمانیها، دورهمیها و عیدیها. اما امسال نه خبری از لباس نو بود، نه آن شور و شوق مهمانیها؛ فقط عیدی را دادند.
تا حالا با چشمهایتان عکس گرفتهاید؟
اینبار چشمانم دوربین شده بود. از لحظهلحظهشان عکس گرفتم. معلوم نیست چند روز دیگر چه شود؛ چه کسی بماند و چه کسی برود.
وقتی خواستیم راه بیفتیم، ما را از زیر قرآن رد کردند. آنقدر در حسوحال فرو رفتم که یاد رزمندههایی افتادم که به میدان جنگ میروند.
البته حالا که بهتر فکر میکنم، شهر خودش میدان جنگ است؛ میدانی که نباید خالی بماند.
استراحت باشد برای بعد؛
برای بعد از شهادت؛ در «جنات النعیم».
میدانید کجاست؟
«جَنّاتُ النَّعیم» یعنی باغهایی پر از نعمت و آسایش در بهشت؛ جایی که آسایشش از باغ پنجحرفیِ «الشتر» هم بیشتر است.
زهرا زادسری
9فروردین1405
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah