eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
815 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
332 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸خاص‌ترین شب بعثت طبق قرار قبلی، راس ساعت ۲۱ رسیدم جلوی مسجد بعثت. از بچه‌های کمیته خادمین شهدا کسی نیامده بود. احتمال دادم به‌خاطر باران باشد. چند دقیقه منتظر ماندم. پسر تو دل برو، تپل و سر و ریش قرمزی، از ماشین پیاده شد. تا من را دید، دست بلند کرد و آمد سمتم. رئوف را اولین‌بار در یادواره‌ی شهدای اغتشاشات دی ماه دیده بودم. خانه‌شان نزدیک پلیس راه کمالوند بود؛ بااین‌حال پایه ثابت برنامه‌های پایگاه و کمیته بود و این شب‌ها شده بود مسئول رسانه‌ی کمیته خادمین شهدا! برای در امان ماندن از بارانی که تازه شدت گرفته بود، دوتایی پناه بردیم زیر سایه‌بان یکی از مغازه‌ها. دوربین سِلِفون پیچش را از کیف درآورد تا برای عکسبرداری تنظیمش کند. آمبولانس حامل پیکر شهید درست در مقابلمان، کنار خیابان پارک شده بود. شهیدی که همان روز اول، همراه حضرت آقا به شهادت رسید و حالا پیکرش به تازگی پیدا شده بود. رفقایش از شهید نقل کردند که می‌گفته: «نمی توانم روزی نبودن آقا را تحمل کنم!» باران آن شب مثل همیشه نبود؛ خاص بود. گاهی آرامِ نوازشگر و گاهی تندِ ضربتی. روی خوش نشان می‌داد تا بکشاندد پای میز مذاکره، آن موقع بود که روی دیگرش را نشان می‌داد و با ضرباتی سخت مجبورت می‌کرد تسلیم شوی و برگردی سر جای اولت! شاید چشم دیدن ما را در خیابان نداشت؛ آن هم کنار تابوت شهید. خط و نشان می‌کشید برای ماهایی که پناه آورده بودیم زیر سایه‌بان. می‌دانست اگر مقاوم شویم، دیگر زورش به ما نمی‌رسد. و چقدر این قاعده برایم آشنا بود. مذاکره با باران؛ تسلیم یا مقاومت! نیم ساعتی طول کشید تا آقا یاسر برسد. وانت کاپرا‌ی دو کابینش تبدیل شده بود به ماشین سیار حمل شهید. البته همین طور خشک و خالی هم نه. اتاقک فلزی بار زده بود! صفحات منقش به جملات شهدایی در اطرافش، سربندهای سبز و سفید و قرمز آویزان از سقفش و سکوی فلزی سیاه‌پوش شده در کفش، همگی آماده پذیرایی از پیکر شهید بودند. با احترام و عزت تمام پیکر شهید توسط خادمین و مردم از آمبولانس منتقل شد در آغوش گرم اتاقک کاپرا! حاج‌آقا باقری و سه تا از بچه‌های خادم کنار تابوت ایستادند. من و رئوف هم خودمان را بالا انداختیم و من چشم در چشم شدم با عکس حاج رمضان! برنامه این بود که بعد از ورود شهید، بالای سرش مداحی کنند و رجز بخوانند؛ بعد نماز بر پیکر خوانده شود و آخرش هم از جایگاه بعثت تا جلوی بیمارستان عشایر (حدود یک کیلومتر) شهید را تشییع کنند. اما همه این‌ها زیر این باران! مگر می‌شود! مردم چقدر می‌توانند مقاومت کنند؟! ماشین از کوچه‌ی کناری وارد خیابان بعثت شد. مردم راه باز کردند. جمعیت زیادی آمده بود؛ حتی بیشتر از روزهای بی‌باران! هرچه جلوتر می‌رفتیم باران شدیدتر می‌شد. داشت تمام تلاشش را می‌کرد که چشمم تار شود و نبیند؛ اما دیدم. دیدم مادر شهید را که تمام مدت فرزندش را در آغوش گرفته بود. دیدم جوان سر و رو بسته‌ای را که پنهانی اشک می‌ریخت. دیدم پیرزنی را که پرچم سبزش را به خادم داد تا برایش متبرک کند. دیدم گُل‌های متبرک روی پیکر شهید را که به دست مردم رسید. باران صدایش را هم بلند کرده تا نشنوم. اما شنیدم؛ شنیدم صدای «حسین حسین» رفقای شهید را که دو رِمکی(دو دستی) سینه می‌زدند. شنیدم صدای گریه مادری که قربان‌صدقه شهید می‌رفت. شنیدم صدای ملتمسانه‌ی دختری که سربند تبرکی برای مادرش می‌خواست. شنیدم صدای پدری که به فرزندش گفت: «حاجی رفیقم بود.» شنیدم صدای مرد مسنی را که با همرزم شهیدش خداحافظی می‌کرد. به پایان مسیر رسیدیم. هم نوحه خواندند، هم رجز و هم نماز. و هم شهید را در مسیری که باید، تشییع کردند. سرتاپا خیس شده بودم. باران به تنم رسیده بود، اما وقتی مقاومت دیده بود، همه‌اش جمع شده بود توی کفشم. آن شب خاص بود. شاید خاص‌ترین شب، بین تمام این شب‌ها. خاص مثل خود شهید. شهیدی که تولدش ۲۱رمضان بود، اسارتش در ۱۰محرم، شهادتش ۱۰رمضان و حالا تشییع پیکرش در این پنجشنبه شبِ بارانیِ خاص. 🔹علیرضا اسکندری/ خرم‌آباد ۶فروردین۱۴۰۵ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸او با لپ‌هایش آمد از دور که می‌آمد، لپ‌هایش را هم با خودش حمل می‌کرد. بابای خوش‌اخلاقش‌اش را که صدا زدم؛ گفتم: «حیف است این لپ‌ها خوش‌رنگ‌تر نشن.» با هر زحمتی بود روی آن لپ‌ها یک پرچم نصفه‌نیمه‌ی ایران کشیدیم. رزمنده‌ی کوچک، که ز غوغای جهان فارغ بود، حاضر بود ما را با جرعه‌ای شیر معامله کند. یاد حرف امام افتادم: «یاران من در گهواره‌های مادرانشان هستند.» شجره طیبه‌ای که روزبه‌روز بیشتر می‌شوند و از دامان مادران و پدرانی از جنس افلاک، برای ایران اسلامی پرورش پیدا می‌کنند. دهه 00هایی که روی گودزیلاهای دهه نودی را هم سفید خواهند کرد و البته خدا می‌داند قرار است چه بلایی سر استکبار بیاورند! 🔹علی کشوری ۱۰فروردین۱۴۰۵ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸برای نسرین با بغض می‌نویسم برای نسرین؛ برای نسرینی که دلی به وسعت دریا دارد. نسرینی که اولین‌بار در سفر مشهد دیدمش. آمده بود برای گل‌پسرش دعا کند. آرزوی دامادی‌اش را داشت. می‌گفت: «دعا کن خدا عروس خوبی روزیم کنه.» مدام به پسرش زنگ می‌زد و قربان‌صدقه‌اش می‌رفت. به فکر این بود انگشتری که دوست دارد را برایش بخرد. چایخانه امام رضا که می‌رفتیم تندتند و با ذوق‌زدگی استکان‌های چای را از گوشه‌کنار جمع می‌کرد که خادمی آقا را کرده باشد. چقدر نسرین را دوست داشتم؛ خیلی مهربان بود. آخرین‌باری که تلفنی صحبت کردیم، بحث زن گرفتن پسرش بود. دوست داشت عروسش از سادات باشد. چندوقتی گذشته و حالا مادر سادات، خریدار پسرِ نسرین شده. و نسرین چقدر بزرگ است که تک فرزندش، شد! حالا نامش تا ابد در کنار امام شهیدمان حک شده است. افتخار می‌کنم به‌خاطر وجود گران‌بهای نسرین، مادر شهید . 🔹حدیث روشنی‌زاده/ دورود 10فروردین1405 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔹به میدان رزم خوش آمدید هر سال خودم را به آب و آتش می‌زدم، بلکه شهدا دعوتم کنند برای رفتن به سفر راهیان نور. آنجا انگار از زمین کنده می‌شدی و به عالم دیگری می‌رفتی. اما حالا در این شب‌ها، وقتی در خیابان قدم می‌زنی، همان حال‌وهوا را با بندبند وجودت، حس می‌کنی. یکی مردم را زیر قرآن رد می‌کند؛ دیگری اسپند دود کرده. از همه جالب‌تر اما تابلوهای عبوری است در بین جمعیت که نوشته‌های رویشان، عجیب مرا یاد همان تابلوهای نصب شده در هویزه، شلمچه و فتح المبین می‌اندازد. یک شب، همین طور که توی این حال‌وهوا بودم یکی از تابلوها بیشتر از بقیه، چشمم را گرفت: «به میدان رزم خوش آمدید» واقعاً هم که این شب‌ها خیابان تبدیل شده به میدان رزم! عده ای با چفیه و سربندهایشان می‌آیند. درست همانند همان هشت سال دفاع مقدس. به راستی، آمدن به این میدان، کم از ثواب پشت لانچری‌ها ندارد. فائزه نظام الاسلامی ۹فروردین۱۴۰۵ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸آری توی مسیر، شیشه‌های ریخته شده از در و پنجره‌ها، کرکره‌ی آهنی مغازه‌ها که جر خورده بود، رد موشک‌ها را از چند کوچه آن طرف‌تر نشان می‌داد. با دیدن این شکستگی‌ها، بی‌خبر از اینکه چه اتفاقی قرار است برای دلم بیفتد، دلم شکست! به فروشگاه رسیدم. شلوغ بود. از دخترهای جوان گرفته تا پیرمردهای عصا به دست، توی صف مرغ و گوشت بودند. پاتوق همیشگی‌ام، قفسه کوچک لوازم‌التحریر است. حتی اگر پول نداشته باشم، صِرف بو کردن کتاب‌ها می‌روم آنجا. با صحیفه سجادیه‌ای که برداشتم شدند پنج‌تا کتاب. خونم درست به کتابی می‌جوشید که قیمتش به سنگینی چهارتای دیگر بود. شک داشتم موجودی کارتم کافی باشد. حاضر بودم همه را پس بدهم و این یکی را بردارم. حدسم درست از آب درآمد. موجودی کافی نبود. بین صحیفه و آن کتاب بودار گیر کرده بودم. دل از نگاه آن سه‌تای دیگر هم نمی‌کندم. گفتم: «تا سر برج خدا بزرگه! همه را برمی‌دارم، بزن به حساب فیش حقوقی همسرم.» اگر از قضاوت مردم نمی‌ترسیدم کتاب‌ها را می‌گذاشتم روی سرم و تمام مسیر خانه به تک‌تک عابرهای پیاده، پزشان را می‌دادم. وقتی همسرم ترجیح داد به‌جای شب‌نشینی رفتن، بنشینیم کنار هم و چای بنوشیم، شرط گذاشتم؛ گفتم:« به شرط اینکه تلویزیون رو خاموش کنی تا من برات کتاب بخونم!» لبخند مهربانی تحویلم داد و صدای تلویزیون را بست. از اینکه هنوز تصویر فیلم را داشت، احساس کردم دارد سرم کلاه می‌رود. نه باران بند می‌آمد، نه صدای جنگنده قطع می‌شد. ترسم از همیشه کمتر شده بود. همسرم چای می‌ریخت و من حنجره‌ام را بازی می‌دادم تا او را جذب خوانش کتاب «رویای نیمه شب» کنم. داستان مرد سنی ثروتمندی که عاشق دختر شیعه‌ای می‌شود. پدر دختر، ابو راجح، مرد مومن و شجاعی بود. ماجرا از یک عشق و عاشقی شروع شد. با لبخند کتاب را ورق می‌زدم و آرام می‌خواندم تا به صفحه سید بن طاووس رسیدم. به ماجرای «اسماعیل هرقلی» که امام زمانش را ملاقات کرده بود. به اعجاز پیامبرگونه حضرت مهدی(عج)، به قساوت حاکم ناصبی. به شیعیان مظلوم در بند چرک و کثافت سیاه‌چال! همسرم تلویزیون را خاموش کرد. حنجره‌ام؛ دیگر حال فیلم بازی کردن نداشت. خط‌ها و صفحه‌ها را پشت‌سرهم می‌خواندم. بعضی کلمات را هم قورت می‌دادم. عجله داشتم، ببینم آخرش چه می‌شود. همسرم بلند شد بشقاب میوه را بیاورد. گفت: « نخون تا من بیام!» نگاهی به آخرین صفحه انداختم. نوشته بود: «تشرف ابو راجح به محضر امام زمان(عج) و بهبودش به شکلی که در داستان آمده، واقعی است.» انگار توی دلم را چنگ انداختند‌. تازه از موضوع کتاب خبردار شدم. همسرم نشست به قاچ کردن میوه‌ها، صدای «بوم» انفجار در کوه‌های اطراف خانه می آمد. دل از کتاب نمی‌گذاشتم بروم توی انباری و پناه بگیرم. یک نفس می‌خواندم تا گره‌هایی که انداخته بود به دلم را باز کنم. پشت هاله‌ی سنگین اشک، چهره‌ی بغض‌کرده همسرم را دیدم. از کنترل خارج شدم‌‌. زدم زیر گریه؛ برای مظلومیت شیعه، از اینکه روزگار شیعیان چقدر سیاه بوده! از اینکه وای اگر ناصبی‌ها قدرت بگیرند! پشت شانه چپم شروع کرد به تیر کشیدن. صدای باران و جنگنده قطع شد؛ اما گریه‌های من دست خودم نبود. اگر جمهوری اسلامی نبود؛ همین زیارت عاشورا خواندن، کافی بود تا با تازیانه و چماق ما را رافضی متعصب و کوردل و کافر و منافق بخوانند. استخوان‌هایمان را خرد کنند. با لخته‌های خون روی سر و صورتمان، زبانمان را با جوال‌دوز سوراخ کرده و اولین حلقه‌ی زنجیر را از آن بگذرانند. خون از دهان و لب‌های ورم کرده‌مان جاری شود تا پایان زنجیر؛ مثل ابو راجح که ریسمانی از دماغش گذرانده بودند. و راوی می‌گوید:«این ریسمان به طناب وصل بود.» ببرندمان در شهر بچرخانند تا در میدان سر از تنمان جدا کنند. پ.ن: آری... آری... آری... ایران کشور امام زمان است. صاحب دارد؛ درست مثل ابوراجح! 🔹سمانه قاسمی‌منش ۱۱فروردین۱۴۰۵ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
ساده بگویم، اعتراف زیباست. اعتراف به این که آن چه می‌بینید نه در حد و شوکت این شهید که در توان همین قلم ناتوان بوده است... هرچه که نوشته‌ام قطره‌ایست از آنچه حس کرده‌ام؛ و آنچه حس کرده‌ام تنها پنجره‌ای است رو به این همه عشق و بصیرت و دلدادگی... بهشتیان برخیزید! مهمان دارید امروز! مهمانی از کوی جماران دارید امروز! آغوش وا کنید که پدرمان دلتنگ از راه می‌رسد آری؛ یک آسمان لبریز باران دارید امروز! از ابتدا چیده بودند مجلستان را... حال یک محفل از جمع شهیدان دارید امروز! ما ماندیم و داغ سنگین یتیمی... اما شما آغوش پدر جان دارید امروز! بهشتیان بر باغ بهشت آذین ببندید برخیزید، مهمان دارید امروز... 🔹مه‌کیا هاشمی‌فر ۱۱فروردین۱۴۰۵ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸جنگ، همین بغل اسنپ که رسید سوار شدیم. همین که نشستیم، دوستم شروع کرد. هزار ایده داشت برای غرفه کودک و موکب و تندتند از همه گفت؛ از اینکه چطور روی مردم اثر بگذاریم. لابه‌لایش، از خانه‌‌ی پدربزرگشان هم تعریف کرد؛ شلوغ شده بود و چند خانواده در یک خانه، جا شده بودند که نه، چپیده بودند. خانه‌ی خودشان که حوالی بازار است، زمان زدن میراث فرهنگی آسیب دیده. حالا مدتی است زار و زندگی آوارشده را رها کرده و به خانه پدربزرگ رفته‌اند. شانس بوده یا هرچه، کمی بعدتر خانه‌ی عمه را هم می‌زنند. حالا چند خانواده کنار هم بودند. از گرمی اتاق گفت که مادربزرگ بخاری را روی شعله‌های آخر می‌گذارد و اتاق خنک‌تر را هم که مردان تصاحب کرده‌اند؛ از اینکه باید با حجاب کامل باشی و تکان نخوری؛ از دردسرهای درهم و برهم شدن زندگی با شلوغی اعضا. البته که لبخندش مثل همیشه چسبیده بود روی صورتش و اینها را تعریف می‌کرد. من اما به خانه‌ی خودمان فکر کردم. به اینکه اگر از خانه‌‌ی ما هم یک مشت آوار بماند، باز هم اینقدر قوی خواهم ماند که لبخند بزنم! 🔹فاطمه بازگیر ۱۱فروردین1405 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸نعمت جنگ با آمریکا و اسرائیل تابه‌حال توی عمرم اینقدر احساس خالص شدن نکرده‌ام؛ حتی سال ۱۴۰۲ که سفر حج تمتع رفتم! آن سفر معنوی، 42 روز طول کشید. آن موقع فکر می‌کردم که خیلی به خدا نزدیک شده‌ام و لذت می‌بردم از مکانی که در آن سعادت حضور داشتم. تنها حسرتم این بود که نکند تمام شود و من این حالت روحانی و معنوی را از دست بدهم! اما الان که جنگ است، منهای سنگینی غم از دست دادن رهبر شهيدم (که فقط خدا می‌داند چه گوهر بی‌نظیری را از دست داده‌ایم)، همه سرداران، عزیزان هم‌وطن و کودکان مظلوم مدرسه میناب، احساس معنویت بیشتری می کنم! با هر مسجد، خیابان و میدان رفتنم احساس می‌کنم سروگردنی از قبل بلندتر دارم. احساس می‌کنم درحال طواف و رمی جمراتم. با هر الله اکبر و مرگ بر آمریکا و اسرائیل گفتن، الان بیشتر احساس سبکی روح و تطهیر شدن می‌کنم! احساس می‌کنم, به این طریق می‌توانم، دینم را به آقا جانم امام زمان، امام فقید، امام شهید و امام عزیزم سید مجتبی ادا کنم. احساس می‌کنم، همه شهدا در صف مردم حضور دارند و با ما شعار الله اکبر سر می‌دهند. احساس می‌کنم؛ وقتی همه با هم می‌گوییم «سید مجید نقطه‌ زن» خود سید مجید و همه نیروهای تحت‌ فرمانش در صف حضور دارند و احساس پشت‌گرمی می‌کنند! خوب که دقت می‌کنم نور و برکت همه شهدا را هم حس می‌کنم! اگر جنگ تمام شود کجا برویم که این‌قدر پاک و خالص شویم؟! به یقین رسیده‌ام که این جنگ، جنگ رمضان و جنگ تطهیر شدن است! درصورتی‌که خودت را در آن سهیم کنی، هر کاری از دستت برمی‌آید انجام دهی، کار دارم و سرم شلوغ است و وقت ندارم و هوا سرد و طوفانی و برفی و بارانی است را دور بریزیم. فقط و فقط خودمان باشیم؛ چون دیگر فرصتی برای تطهیر شدن نداریم! میدان، میدان حق و باطل است. باید یک طرف بمانیم؛ طرف حق! یا طرف باطل! این جنگ برای من یک نعمت و یک رزق الهی است. از خداوند سپاسگزارم که زنده‌ام و این همه ابهت ایران جانم را نه با چشم دل، که با چشم سَر هم دارم می‌بینم! بر خودم می‌بالم و افتخار می‌کنم که ایرانی‌ام. 🔹عصمت نیک‌سرشت/ دورود ۱۱فروردین۱۴۰۵ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸اولین مُهر زن‌داداشم قصد داشت دوباره بچه‌دار شود. نیت کرده بود قبل از بارداری برود خدمت امام رضا(ع)، نذر و نیاز کند تا بچه‌اش پسر شود. علی گفت: «هرچی خواست خداست! خدا اگه بخواد پسر میده، اگه نه هرچی خودش بخواد.» من مجرد بودم. علی هم فقط پوری و مریم و عبدالرضا را داشت. مریم خیلی کوچک بود. موهای فرفری قشنگی داشت. می‌نشست توی بغلم و شیرین‌زبانی می‌کرد. با قطار راه افتادیم سمت مشهد. وقتی رسیدیم توی خیابان‌ها چادر زده بودند. تازه می‌خواستند به رأی بدهند. ما هم شناسنامه‌ها را درآوردیم و توی کاغذهای کوچک نوشتیم «آری». همه مردم رأیشان «آری» بود. خیلی حس خوبی داشتیم. اولین‌بار بود پشت شناسنامه‌هایمان مُهر می‌خورد. علی که از خوشحالی روی پاهای خودش بند نمی‌شد. مدتی بعد از آن سفر، خدا به علی و صنم پسری داد و اسمش را گذاشتند احمدرضا. 🔹راوی: پروین کوشکی/ خواهر 🔹به قلم: سمانه قاسمی‌منش 12فروردین1405 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸عشق تجمعات این شب‌ها زیر باران حال‌وهوای دیگری دارد. اتمسفر اینجا بدجور جذبت می‌کند. اینجا عشق به وطن در جریان است؛ بدون توقف! در تجمع بین مردم راه می‌روم؛ عکس‌های مختلفی می‌گیرم از آدم‌های مختلف با پوشش‌های مختلف. دلم می‌خواهد با همه‌شان حرف بزنم؛ بپرسم چه چیز می‌تواند آدم را زیر همچین باران سیل‌آسایی به خیابان بکشاند! البته جواب واضح است؛ عشق! کسانی که اینجا هستند، عشق به جمهوری اسلامی ایران بوده که دور هم جمع‌شان کرده! و من این عکس‌ها را می‌گیرم که تا ابد در ذهنم بماند و با خودم مرور کنم در جنگی که کل دنیا مقابل ایران ایستاده بود، این مردم بودند که وطن‌شان را حفظ کردند! من چقدر خوشبختم که با شما هموطنم؛ که ایرانی‌ام! 🔹نیایش دالوند 7فروردین1405 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah