منابع آمریکایی: از سرنوشت یک خلبانمان اطلاعی در دست نداریم
😂😂😂😂😂
اون یکی احتمالا بدست لرها کباب شده
محسن رضایی: ما از تکنیک های ناشناخته ای در جنگ استفاده خواهیم کرد
منظورش آجر بود😉🧱
🔸تنگه احد
چند ساعت مداوم بنر را همراه همسرش گرفته بودند.
از نوشتهی بنر، فهمیدم مردم خوب حیلههای دشمن و وظیفهی خودشان شناختهاند!
بااقتدار ایستاده بود؛ اثری از خستگی در وجودش ندیدم.
چند کلمهای باهم صحبت کردیم.
گفت: «ما تا رسیدن به پیروزی در خیابانیم,
برای کمک و دلگرمی رزمندگان.»
همسرش کارمند سادهای بود. وقتی از او درباره حضورش پرسیدم با اطمینان گفت: «تا زمانی که این سگهای وحشی را از لانه بن سلمان و باقی کشورهای منطقه بیرون نکنیم در خیابان هستیم!»
و این تنها قطرهای بود از حماسه این روزهای مردم.
🔹نیایش دالوند
۱۲فروردین۱۴۰۵
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
4.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#ببینید
🔹الو... چرا جواب نمیدی؟
🎬 فاطمه عزیزی
۱۱فروردین۱۴۰۵
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸رزق
۲۶اسفند، وسط مراسم خاکسپاری شوهرعمهام، ناگهان صدای انفجار بلندی آمد. نفس در سینهها حبس شد. محل حادثه چند کیلومتر دورتر بود، اما صدا و دودش کاملا پیدا بود.
جمعیت یکهو بهمریخت؛ بعضیها بیخداحافظی رفتند و بعضی دیگر همانجا ماندند، اما دستپاچه و پریشان بودند. با دیدن حال مردم، لحظهای با خودم فکر کردم ممکن است کسی در این حادثه شهید شده باشد و عزیزانش بیخبر از همهجا بین ما باشند!
لب گزیدم و دعا کردم، گرچه شهادت ارزشمند است، کاش هیچ خانوادهای عزادار نشود.
وقتی بین آن جمع، خبری از شهادت کسی نشنیدم، کمی آرام گرفتم؛ اما چند روز بعد فهمیدم احمد میرزاوند، یکی از اقواممان، همانجا آسیب دیده و حالا در کماست؛ جوانی با دو فرزند کوچک. به دختر ۹ سالهاش، نیلا، گفته بودند پدرش رفته مأموریت. قبول نکرده بود؛ گفته بود: «بابام حتی وقتی مأموریت هم میره، بازم بهم زنگ میزنه.»
محل خدمت و زندگیشان تهران بود؛ اما انگار وقتی خدا برایت شهادت بخواهد به هر ترتیبی شده تو را میکشاند چندصد کیلومتر دورتر تا روزیات را بدهد.
روزهای آخر، مرتب از شهادت رفقا و جا ماندنش میگفته. روز حادثه، همسر و مادرزنش را به مراسم ختم میرساند و میگوید: «گفتن بیا، باید برم.» میپرسند: «میری تهران؟!» جواب میدهد: «نه، همینجا میرم کمک.»
رفت کمک رفقایش؛ رفت توی کما و بعد از دوازده روز، نُه فروردین، از شدت جراحات وارده به شهادت رسید.
🔹فاطمه امیری
۱۱فروردین۱۴۰۵
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸بوی تسبیح
همراه خانم حسینی و زهرا، خودمان را به جمعیت رساندیم.
مردم عکس امام شهید و پرچم در دست، دستهدسته به جمعیت اضافه میشدند.
آدمهای زیادی خودشان را برای تشیع #شهید_محمدرضا_پاپی رسانده بودند. تابوت شهید، بر دوش مردم بود. موج جمعیت میآمد و میرفت. چشمها مثل ابر بهاری میباریدند. مداح میخواند و مردم سینه میزدند.
این گل پرپر، از بیت رهبری آمده بود؛ بوی امام شهیدمان را میداد.
عاشقان پروانهوار به دورش میچرخیدند و در میان مویه زنان، مادرش چفیه بر گردن انداخته بود و استوار کار زینبی میکرد.
چقدر این روزها مادرها علمداری میکنند.
دنبال شهید روانه شدیم سمت گلزار شهدا. تسبیحم دستم بود و ذکر میگفتم.
چشمم به عکس امام شهیدم بود و اشکهایم جاری.
مسیری را رفتیم که اعلام کردند هرکس میخواهد سوار ماشین بشود و هرکس میخواهد پیاده بیاید گلزار.
سوار ماشین شدیم. به جمعیت پیاده نگاه میکردم؛ انگار پیادهروی کربلا بود؛ حسوحال اربعین داشتند.
به گلزار که رسیدیم خودمان را برای نماز رساندیم. کنار جمعیت ایستادیم. بعد نماز، شهید را سمت جایگاه ابدیش بردند.
از کنار قبر شهدا گذشتم و خودم را از لای جمعیت رساندم جلو.
بسیجیها که سن خیلی کمی داشتند و صورتهایشان را پوشانده بودند، همراه پاسدارها ایستاده بودند که خانمها جلو نروند.
از لای جمعیت نگاه کردم، قبرش را پایین شهید #محمدعلی_ترک که مرحم تنهاییهایم است کنده بودند.
تسبیحم را در دستم فشار میدادم.
به کسی گفتم: «برادر میشود تسبیحم را به کفن شهید تبرک کنید؟» قبول نکرد.
یکی از بسیجیها گفت: «بده ببرم.»
وقتی آوردش بوی عجیبی میداد؛ اشکم جاری شد؛ انگار که بویی از بهشت باشد.
همین که مداح گفت: «شهید سر در بدن ندارد.» صدای هقهق همه بلند شد.
برگشتم عقب؛ رفتیم سمت مسجد.
صدای اذان پخش شد؛ جمعیت زیادی از گلزار به مسجد آمده بودند.
بعد از نماز ظهر، حاجآقا شروع کرد برای امام شهیدمان روضه خواندن. صدای گریه همه بلند شد. زنها شروع کردند سینه زدن و بر سر کوبیدن.
بعضیها روی شانههای همدیگر کلی گریه کردند.
حال همه کربلایی بود؛ همه بیقرار و بیتاب بودند.
مدام تسبیحم را بو میکردم. بوی عجیبی داشت؛ آرامم میکرد.
🔹حدیث روشنیزاده
۱۴اسفند۱۴۰۴
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸وطن یعنی خان!
نزدیک موکب کودک و نوجوان ایستاده بودم و مصاحبه میگرفتم.
پسری تقریباً تپل و بانمک، با ماسکی که به صورت زده بود، آمد نزدیکم. کودک کار بود و آدامس میفروخت.
حدسِ عقل سلیم این بود که برای فروختن آدامسهایش میآید، ولی گفت: «خاله میشه از منم مصاحبه بگیری؟!»
دروغ چرا! با خوشحالی قبول کردم.
بعد از اتمام مصاحبه، چند قدم آن طرفتر، رفت پیش خانمی که کاغذ دستنویسی داشت.
با چشم و گوش، دنبالش کردم.
به خانم گفت: «ببخشید خاله، روی این کاغذ چی نوشتی؟»
_ عزیزم نوشته «وطن مادر است؛ مادر را نمی فروشند.» تو وطنت رو میفروشی؟
با غیرت گفت: «نه! من هیچوقت این کار رو نمیکنم. وطن یعنی خان!»
شاید «خان» از نظر او کلمهای سرشار از ابهت بود و وطن را سرور خودش میدانست.
برای همین، او هم #در_حد_توان خودش آمده بود از خانش دفاع کند.
برایم جالب بود وقتی گفت «برای جون رهبرم اومدم اینجا».
مگر از رهبر جدیدش چه میداند و چقدر حُب قلبی به او دارد که بهخاطر جانش به خیابان آمده!
شاید چند سال دیگر، این ابوالفضل باشد که پای لانچر بنشیند و از وطنش حراست کند!
🔹رمیصا عالیزاده
12فروردین1405
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah