22.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ما در اشکهایمان غرق نمیشویم
قسمت اول
امروز ۳۰ خرداد است و پنجمین نوبت تشییع شهدا در گلزار شهدای خرمآباد؛ این بار سه شهید ارتشی.
سر ساعت اعلام شده میرسم گلزار. از خلوتی گلزار تعجب میکنم. دنبال خانوادههای شهدا میگردم. در بین جمعیت نشانی از آنها نمیبینم. صدای بلندگو میآید. توجه همه به سمت مزار شهدای جدید میرود. روی یک نیمکت میروم تا بهتر ببینم. سیل جمعیت از سمت غسالخانه پایین میآید. خانوادههای شهدا همراه تابوتها حرکت میکنند. چند زن که دور یک تابوت را گرفتهاند، بلند کِل میکشند. آن شهید یا تازه داماد است یا مجرد. چند نفر تصاویر بزرگی از شهدا در دست گرفتهاند. صف مردم و ارتشیها، دَر هَم شده. پشت دو صف از زنان ایستادهام. گوشی را روی دوربین میگذارم تا فیلم بگیرد. چند ثانیه بیشتر نمیگذرد که زنی دستش را بالا میآورد و شروع میکند به شعار دادن. صداها یکی میشود:
«لبیک یا حسین»
«مرگ بر اسرائیل، مرگ بر آمریکا»
«میجنگیم، میمیریم، سازش نمیپذیریم»
مردها مشغول دفن شهدا هستند و زنان مشغول شعار دادن. تعدادی زیر چشمهایشان خیس شده اما از شعار دادن باز نمیایستند. ما در اشکهایمان غرق نمیشویم!
ادامه دارد...
🔹معصومه عباسی
#برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
10M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ما در اشکهایمان غرق نمیشویم
قسمت دوم
از روی نیمکت پایین میآیم. سعی میکنم خودم را نزدیک مزارها برسانم. میروم روی یک سکو. آزاده و فاطمه گنجی مشغول عکس و فیلم گرفتن هستند. رد آفتابسوختگی روی پوست صورتشان پیداست. همسر و دیگر نزدیکان شهید سامان حبیبی کناری ایستادهاند. مقنعه و عبای همسر شهید، خاکی است، روی پیشانی و گونههایش هم گِلی. دارد با همسرش حرف میزند: «سامان، دوستت داشتم» و گریه میکند. صدایش حسابی گرفته. چشمانش دیگر اشکی ندارند. میآیند بالا روی سکو مینشینند. یک پسر هشت نه ساله، کنارش نشسته. پسر شهید است. امیرعلی صدایش میکنند. یک ارتشی نزدیکشان میرود. سه ستاره روی شانههایش است. نمیتوانم نامش را روی اتیکت بخوانم. دست روی شانه امیرعلی میگذارد و میگوید: «بابات مثل شیر رفت. پهلوون بود. سرتو بلند بگیر. گریه نکنی ها» خودش بغض میکند اما ادامه میدهد: «پدرت داوطلبانه رفت. مثل یک شیر دو شب اونجا بود. نلرزید...»
امیرعلی گریه میکند. همسر شهید، صدایش به سختی بالا میآید. میگوید: «سامان، شهادتت مبارک. امیرعلی را بزرگ میکنم تا انتقامت را بگیرد. شهادتت مبارک»
ناله میزند. گریه میکند. اما در اشکهایش غرق نمیشود!
🔹معصومه عباسی
#برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#حماسهی_واژهها
چشمها به دیدنهای بیحد، قد نمیدهند. واژهها دست چشمها را گرفتهاند و راهبری میکنند. بعضی آدمها، این روزها، روحِ بیحد کلمه شدهاند. مرکبِ روحِ کلمه را به ناکجای دیدنها بردهاند و تصویری باشکوه از جانِ بیرحمِ درد، بر پیکرهیِ زخمخوردهی جبههی حق ترسیم میکنند؛ تا مگر جانی نیمه نفس از نیمههای راه برگردد و به آرمانهای بیبدیل انقلاب سر بسپارد.
اینان خود سرسپردگان مکتب زینب (س) هستند. گویی بالای تل را دیدهاند و با داغی نشسته بر دل، میگویند: پیش حسین (ع) و زینبش سربلند شدیم. قد خمیده و سربلند، درست مانند خودِ زینب (س).
در میان داغ دیدگان زنی میبینی پیچیده در دامنِ درد، رنجور و خمیده از داغ عزیزی، اما آن روحِ بیحدِ کلمه در زبان او به پرواز درآمده است و دنیا را به سخره میگیرد. واژهها از زبان او گلوله میشوند بر پیکرهی پوشالی خصم و کفر. زن را بر بلندای توحید میبینی آنجا که خورشید ولایت سیطره یافته است و همه هستی زن در پای آرمانهایش فدا شده است.
این روزها فقط روح واژهها نیست که اوج گرفته و بزرگ شده است. ارواح مومنین نیز دارند در رشدی جمعی بر کالبد دنیا تنگ میآیند. مجاهدین یکی پس از دیگری بیپروا به دل خطر میزنند. شهدا میروند و سمفونی باشکوه حماسهی مومنین و مجاهدین در حال نواختن است به گوش گیتی. دنیایی که از ظلم به تنگ آمده، آماده دل سپردن به این نوای حماسی ایستاده است و زبان به تحسین این زنان و مردان گشوده است.
کور باد چشمی که نبیند این حماسه را. کر باد گوشی که نشنود این نوای پیچیده در جان عالم را. بریده باد زبانی که افسار سخن را نگیرد و بر دنیای ظلم نتازد و شکسته باد قلمی که این واژهها را به بندِ سیاهههای تاریخ درنیاورد.
🔹معصومه پرهیز
#برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#خانه_پدری
_خواهر پاشو بیا پیش ما..
خطرناکه، نمون اونجا!
_من اینجا راحتم، طوری نمیشه
نگران من نباشین.
همه خواهر برادرها پا شدن رفتن یکی از شهرستانهای اطراف تهران که امنتر باشه.
البته دیروز همونجا هم انفجار و خرابکاری شده.
تو جنگ غزه نمایشگاه میزد. قرار بود با گروههای جهادی بره فلسطین که دیگه راه بسته شد...
دختر کوچیک خانواده است. مامان و بابا سالهاست که پر کشیدن. برا خونه پدریش خیلی زحمت کشید و خرج کرد تا سرپا بشه؛ خونه نقلی و قدیمی ولی باصفا.
خیلی ساله نقاشی میکشه. میخواست اینجا باشه نمایشگاه و آموزشگاه نقاشیش.
روز اول جنگ دور و بر خونه رو زدن. الانم یکی از نقاط پرخطر تهرانه. سروصدای پدافند و... زیاد میاد.
ولی هرروز از خونهش که خیلی دور نیست میاد اینجا و چند ساعت مشغوله.
دلش به خونه پدری آرومه❤️
🔹زینب شریف
#برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#فروشندگی
28 خرداد، برایمان برنج آمد. عدهای از مردم به محض اینکه نیسان حاوی برنج را دیدند به سمت فروشگاه هجوم آوردند.
هرکسی تا توانسته بود با خودش کارت عابربانک آورده بود. آخر به هر کارت یک برنج میدادند.
یک تن برنج چیز کمی نبود؛ ولی جمعیت زیاد داخل فروشگاه بود. هرکسی میخواست سریع سهم برنج خود را بردارد و برود؛ اصلا هم برایش مهم نبود جلوی کسی بیفتد.
فایده نداشت؛ اگر اینطور پیش میرفت شاید هر خانواده بیش از ده گونی برنج به خانه میبرد. کسی هم به فکر دیگری نبود. از روی صندلیام بلند شدم و گفتم خدا رحمت کند پدر و مادرتان را هیچ فکر کردهاید اگر موشک بخوریم با برنج ها به هوا میرویم و باران برنج میبارد؟
فروشگاه سکوت شد و یکهو همه زیر خنده زدند.
چند نفری شرمنده شدند و کیسه اضافی برنج را به نفری که برنج بهش نرسیده بود دادند.
زنی که دو کیسه دستش بود باز پافشاری کرد که باید به من دو کیسه بدهی. با حوصله هرچه از آخرت و قیامت برایش گفتم، هرچه از خوردن حق دیگری گفتم فایده نداشت.
فهمیدم گوشش از این حرفها پر است برنج جلوی چشمانش را گرفته. گفتم ببر ولی فردا نگویی من که کاری نکردهام و بهشت حق من است.
برنج را برد و رفت ولی تصمیم گرفتم هرکس به فروشگاه میآید از زیادی کالا برایشان بگویم.
چند روز به کارم ادامه دادم گرچه بعضیها تا چشمشان به بار برنج و روغن میافتاد خدا را فرموش میکردند ولی خیلیها بودند که حرفهایم را گوش میدادند و به اندازه نیاز برمیداشتند.
نتیجه کارم شد دیدن خواب شهید. خسته بودم. کنارم آمد و گفته خستهای؟ گفتم خیلی. گفته یک یاعلی بگو و بلند شو. با یاعلی گفتن خودم از خواب پریدم.
🔹مریم میرزائی
۳۰خرداد۱۴۰۴
#برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
چه كسی از جنگ خسته شده است؟ ما به فطرت خویش باز گشتهایم و در آن حسین بن علی(ع) را یافتهایم و اینچنین است اگر حسینندیده «حسین حسین» میكنیم. ما از جنگ خسته نمیشویم، زیرا به كانونی دست یافتهایم كه هر چه شور و نشاط هست از آن منشأ میگیرد. این قلب حسین بن علی (ع) است كه در پیكر ما میتپد و اینچنین، ارادهی ما ارادهی حق است و قدرت ما از مبدأ لایزال قدرت الهی است. نه، اینجا خستگی راه ندارد.
🔹سید مرتضی آوینی
#برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#شهادتت_مبارک
چهرهاش برایم همیشه آشنا بود. او را میشناختم. نه به اندازه دوستانش؛ نه به اندازه نزدیکانش...
فقط میدانستم در فعالیتهای جهادی دانشگاهمان حضور دارد.
یک روز خیلی معمولی که به گلزار شهدا رفته بودم او را به همراه تازه عروسش دیدم. نور عشق و سرزندگیشان لبخند به لبانم آورده بود.
هردویشان آمدند کنار مزار شهید غلامی یاراحمدی.
خانمش دوان دوان سریعتر خودش را رساند به کنار مزار و با ذوق فراوانی به همسرش گفت: «علیرضا میدونستی این همون شهیدیه که بچهش دوسالهش بود شهید شد؟!».
علیرضا مکثی کرد و زیر لب زمزمه کرد...
نمیدانم چه وردی بود؛ چه دعایی بود! چه حاجتی را به زبان آورد و شهید غلامی را واسطه کرد که چند ماه بعد، خودش هم میهمان اسماعیلِ حرم شد!
شهادتت مبارک...♥️🥀
🔹مریم ایمانی
۳۰خرداد۱۴۰۴
#برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#جنگ_تحمیلی/ قسمت سوم
شاید خدا به دل خانوادهها انداخته بود که نخواستند کفن را باز کنیم چهره شهدا را ببینند.
خانوادهها میآمدند و میرفتند. خانواده یکی از شهدا آمد؛ دوستان اجازه نمیدادند بروند داخل. برایم سوال بود: "چرا همه را گذاشتند بروند با شهیدشان وداع کنند، اما این شهید را نه! جریان این یکی چیست؟"
جلو رفتم از یکی از رفقا پرسیدم: " چرا نمیزاری؟ خانوادهاش میخوان وداع کنند."
آرام گفت: " نمیشه داداش، پیکرش اربا اربا شده، اگر کفن را لمس کنه متوجه میشه". عرق سردی روی پیشانیام نشست و اشکهایم جاری شد. سالهای سال پای روضه با همین شهدا برای پیکر اربا اربای علیاکبر به سینه زده بودیم و اشک ریخته بودیم؛ حالا با چشم خودمان داشتیم صحنه کربلا را میدیدیم.
سینهام سنگین شده بود. انگار غم عالم روی قلبم تلنبار شده بود. رفتم سمت اتاقی همان نزدیکی؛ کف اتاق تعدادی برگه و ماژیک بود. چشمم به دست کسی که داشت اسامی را مینوشت افتاد. داشت نام همان شهیدی که خانوادهاش آمده بود را مینوشت. این را نشانهای برای خودم میدانستم.
راست میگویند که:" شهدا امامزادگان عشقند. و عند ربهم یرزقونن!" او زنده بود و ما را میدید. شاید آن لحظه داشت برای دل مادرش دعا میکرد. برای خانوادهاش از خدا صبر طلب کردم.
بچهها خادم شهدا شده بودند. هر کدام کاری انجام میدادند. تابوتها را آماده کردند.
سر و صدای بچههایی که بیرون بودند، بلند شد. خبر رسید که پهباد بالای سرمان است. نکند اتفاقی بیفتد. نیروهای امنیتی آمده بودند و تذکر میدادند که حواستان جمع باشد.
شجاعت و دلیری در چشم بچهها دیده میشد. عین خیالشان نبود. همه جمع شدند. یکی از میان جمع خطاب به پاسدارها گفت:" ما اینجا هستیم، شما بروید. این کشور، این ملت به شما نیاز داره."
دلشان را در غسالخانه پیش رفقای شهیدشان جا گذاشتند و با چشم گریان رفتند.
برخلاف بسیاری از جاها که همه گوشی به دست هستیم. کسی نه تصویری میگرفت نه فیلمی! هر چه بود اخلاص بود و خدمت برای شهدا.
ادامه دارد...
🔹هارون مکی
#برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
۳۱خرداد۱۴۰۴
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#ارتش_فدای_ملت
روایتی از شهادت سه دلاور مرد ارتشی
پادگان زیر آتش پهپادها بود. بچههای سپاه شهید داده بودند. نه یکی؛ چندتا. خبر شهادتشان که آمد و تصویرشان که پخش شد توی فضای مجازی، صبر بچهها هم تمام شد.
- مگه ارتش مرده باشه که این بیشرفا اینطوری بخوان جولان بدن. باید بریم کمک.
این حرف مشترک همه بچهها بود.
از تیپ یک و دو نفراتی رفتند برای کمک. اوضاع کمی بهتر شد؛ اما حمله پهپادها هنوز ادامه داشت. اینبار تعداد دیگری از بچهها داوطلب رفتن شدند. وحید هم داوطلب شد. بوکسور بود و بچه پشتبازار. جوان و قبراق. بهخاطر شجاعت و ورزیدگیاش توی پادگان صدایش میزدیم «شیرِ زرد». غیرتش اجازه ماندن نمیداد. همراه بقیه دوشپرتابها را دست گرفتند، ریختند عقب ماشین و راهی شدند. راهیِ راهی که میدانستند برگشتن ندارد. وقت رفتن ذرهای ترس توی چشم هیچکدامشان نبود. مصمم؛ استوار؛ حتی خوشحال. غیرت بود که موج میزد توی نگاههشان. انگار یک عمر تمرین کرده بودند این لحظه را.
فرمانده گفت ما جنگ تن و تانک را از قدیمیهای جنگ شنیده بودیم؛ حالا این بچهها جنگ تن و پهپاد رقم زدند. از ماشین پریدیم پایین و با دوشپرتابها رفتیم توی میدان. آن عوضیها از آسمان میزدند و ما از زمین. تعدادشان زیاد بود. قر میخوردند بالای سرمان. دوتایشان را زدیم. یکیشان موشک انداخت سمتمان. شهید دادیم؛ سه نفر.
سامان حبیبی، ایمان ورهزردی و وحید حسنوند.
ارتشیهایی که فدای ملت شدند.
🔹امین ماکیانی
#برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
#بدرقه_شهدا_تا_بهشت قبل از ساعت ۶ صبح در اتاق کارم بودم. همکارم گفت: ساعت هفتونیم بریم خوبه؟ گفتم
#بدرقه_شهدا_تا_بهشت
قسمت دوم
تا ابتدای بازارچه که رسیدم، از مرکز با من تماس گرفتند و گفتند سریعتر باید اخبار تشییع شهدا را روی سایت کار کنی.
ناچار بودم قافله شهدا را بین راه رها کنم. دلم گرفت. ایستادم و باز هم به احترامشان سلام نظامی دادم. زیر لب گفتم بروید سفرتان بسلامت. به خوبانی چون خودتان سلاممان را برسانید و از آن جایگاه بلند و رفیع که گرفتید ما را از نظر دور نگه ندارید.
گاهی نگاهی که سخت محتاجیم...
_________________________
به محل کار رفتم و خبر تشییع شهدا را روی سایت گذاشتم و با پایان وقت اداری به منزل رفتم.
به محض ورود مادرم را دیدم که همچنان روبروی تلویزیون نشسته بود و به شبکه خبر با اجرای خانم امامی نگاه میکرد.
در چند روز گذشته مادرم چندین بار با دیدن این بانوی مجری می گفت: بخدا این خانم امامی غیرت هزار تا مرد رو داره، ببین چجور اجرا میکنه، از همه چی سر درمیاره و تحلیل میکنه.
برای مادر من انگار اخبار و شبکه خبر در خانم امامی خلاصه شده بود و اینقدر احساس نزدیکی به او داشت و چشم از او برنمی داشت، گویی دخترش است.
خندیدم و رفتم گوشهای نشستم و مشغول اطلاعرسانی اخبار در فضای مجازی شدم.
ساعت حدود سهونیم بود که خبر رسید اسرائیل تهدید کرده امروز صداوسیما را میزند.
سر بلند کردم و گفتم یعنی جدی میزنه؟ پدرم گفت: وقتی گفته میزنه، اینا بیشرفن حتما میزنه...
نگاهم را به صفحه روشن تلویزیون بستم، خانم امامی همچنان داشت با مهمان برنامه در مورد جنگ بحث میکرد. ناخودآگاه روی زبانم آمد و گفتم این دختر آخرش شهید میشه، ببینید اصلا انگار چهرهش شبیه شهداست.
مادرم گفت: نه خدا نکنه، ان شاءالله سلامت باشه همیشه و ما هم ببینیمش.
با همین بحثهای مادر دختری ساعتی گذشت و من همچنان مشغول کار در فضای مجازی بودم.
ساعت حدود ششونیم عصر بود و خانم امامی همچنان داشت حرف میزد. بیانیه شورای امنیت ملی را میخواند.
چشم از گوشی برداشتم و غرق در گوش دادن به بیانیه شدم. تمام حواسم و نگاهم به صفحه تلویزیون بود. یکباره صدای انفجار از تلویزیون آمد. بلافاصله خانم امامی شروع به تکبیر گفتن کرد. گیج شدم؛ مات ماندم؛ چشمم از تلویزیون کنده نمیشد. چشمم میخ انگشت و دست خانم امامی بود که مدام اشاره میرفت سمت دشمن و صدای الله اکبرش در گوشم بود.
فکر کردم همش فیلمه و جدی نیست. تا به خودم بیایم که این صحنه جدی بود یا فیلم، صدای انفجار دوم آمد و صفحه سیاه شد و خانم امامی از صحنه رفت.
ناخودآگاه به سر و صورت خودم زدم و اشکم درآمد. با صدای بلند گفتم دیدید زدنش؛ دیدید شهید شد؛ دیدید چطور زدنش. من جدی نگفتم شهید میشه ولی انگار شهید شد بنده خدا...
صحنه بدی بود؛ استرس بدی داشت. لحظه انفجار را بصورت زنده دیدن شاید هیچگاه در ذهن کسی نمیآمد چه برسد به من.
اینقدر نگران خانم امامی بودیم حد نداشت. مادرم مدام صلوات میفرستاد. نگران بود و فقط دانههای تسبیح در دستش جابجا میشد.
مجری جایگزین گفت بزودی خانم امامی به استودیو خبر برمیگردد.
خدا را شکر کردم و منتظر ماندیم که دوباره روی صفحه تلویزیون او را ببینیم. کمتر از نیم ساعت گذشته بود که دوباره چهرهاش را روی صفحه دیدم. چه صلابتی؛ چه غیرتی؛ انگار نه انگار نیم ساعت پیش بیخ گوشش انفجار شده بود و ممکن بود زنده نماند.
وقتی شروع به حرف زدن کرد، اصلا از آن لحظه حرف نزد. هیچ نگفت و تنها حرفش خطاب به دشمن بود که صدای حق و حقیقت خاموش شدنی نیست.
چقدر افتخار کردم به این بانوی دلاور، چه حس غروری به مخاطب میداد صلابت و استواریاش.
با خنده رو به مادرم گفتم دیدی مانی، هی گفتی غیرت هزار تا مرد رو داره، درست می گفتی؛ واقعا باغیرته. مادرم گفت: آره روله زن باغیرت همینه.
خانم سحر امامی یکی از هزاران زن باغیرت و نجیب ایران زمین است که اگر پایش بیفتد چنان محکم و باصلابت در دهان دشمن میکوبد که درس عبرت بشود برایشان.
بلافاصله بعد از این اتفاق سحر امامی به تیتر اول اخبار تبدیل شد.
آن انگشت اشاره کار خودش را کرد و دشمن فهمید...
صدای حق و حقیقت خاموش شدنی نیست.
🔹فرحزاد جهانگیری
#برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv