#فروشندگی
28 خرداد، برایمان برنج آمد. عدهای از مردم به محض اینکه نیسان حاوی برنج را دیدند به سمت فروشگاه هجوم آوردند.
هرکسی تا توانسته بود با خودش کارت عابربانک آورده بود. آخر به هر کارت یک برنج میدادند.
یک تن برنج چیز کمی نبود؛ ولی جمعیت زیاد داخل فروشگاه بود. هرکسی میخواست سریع سهم برنج خود را بردارد و برود؛ اصلا هم برایش مهم نبود جلوی کسی بیفتد.
فایده نداشت؛ اگر اینطور پیش میرفت شاید هر خانواده بیش از ده گونی برنج به خانه میبرد. کسی هم به فکر دیگری نبود. از روی صندلیام بلند شدم و گفتم خدا رحمت کند پدر و مادرتان را هیچ فکر کردهاید اگر موشک بخوریم با برنج ها به هوا میرویم و باران برنج میبارد؟
فروشگاه سکوت شد و یکهو همه زیر خنده زدند.
چند نفری شرمنده شدند و کیسه اضافی برنج را به نفری که برنج بهش نرسیده بود دادند.
زنی که دو کیسه دستش بود باز پافشاری کرد که باید به من دو کیسه بدهی. با حوصله هرچه از آخرت و قیامت برایش گفتم، هرچه از خوردن حق دیگری گفتم فایده نداشت.
فهمیدم گوشش از این حرفها پر است برنج جلوی چشمانش را گرفته. گفتم ببر ولی فردا نگویی من که کاری نکردهام و بهشت حق من است.
برنج را برد و رفت ولی تصمیم گرفتم هرکس به فروشگاه میآید از زیادی کالا برایشان بگویم.
چند روز به کارم ادامه دادم گرچه بعضیها تا چشمشان به بار برنج و روغن میافتاد خدا را فرموش میکردند ولی خیلیها بودند که حرفهایم را گوش میدادند و به اندازه نیاز برمیداشتند.
نتیجه کارم شد دیدن خواب شهید. خسته بودم. کنارم آمد و گفته خستهای؟ گفتم خیلی. گفته یک یاعلی بگو و بلند شو. با یاعلی گفتن خودم از خواب پریدم.
🔹مریم میرزائی
۳۰خرداد۱۴۰۴
#برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
چه كسی از جنگ خسته شده است؟ ما به فطرت خویش باز گشتهایم و در آن حسین بن علی(ع) را یافتهایم و اینچنین است اگر حسینندیده «حسین حسین» میكنیم. ما از جنگ خسته نمیشویم، زیرا به كانونی دست یافتهایم كه هر چه شور و نشاط هست از آن منشأ میگیرد. این قلب حسین بن علی (ع) است كه در پیكر ما میتپد و اینچنین، ارادهی ما ارادهی حق است و قدرت ما از مبدأ لایزال قدرت الهی است. نه، اینجا خستگی راه ندارد.
🔹سید مرتضی آوینی
#برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#شهادتت_مبارک
چهرهاش برایم همیشه آشنا بود. او را میشناختم. نه به اندازه دوستانش؛ نه به اندازه نزدیکانش...
فقط میدانستم در فعالیتهای جهادی دانشگاهمان حضور دارد.
یک روز خیلی معمولی که به گلزار شهدا رفته بودم او را به همراه تازه عروسش دیدم. نور عشق و سرزندگیشان لبخند به لبانم آورده بود.
هردویشان آمدند کنار مزار شهید غلامی یاراحمدی.
خانمش دوان دوان سریعتر خودش را رساند به کنار مزار و با ذوق فراوانی به همسرش گفت: «علیرضا میدونستی این همون شهیدیه که بچهش دوسالهش بود شهید شد؟!».
علیرضا مکثی کرد و زیر لب زمزمه کرد...
نمیدانم چه وردی بود؛ چه دعایی بود! چه حاجتی را به زبان آورد و شهید غلامی را واسطه کرد که چند ماه بعد، خودش هم میهمان اسماعیلِ حرم شد!
شهادتت مبارک...♥️🥀
🔹مریم ایمانی
۳۰خرداد۱۴۰۴
#برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#جنگ_تحمیلی/ قسمت سوم
شاید خدا به دل خانوادهها انداخته بود که نخواستند کفن را باز کنیم چهره شهدا را ببینند.
خانوادهها میآمدند و میرفتند. خانواده یکی از شهدا آمد؛ دوستان اجازه نمیدادند بروند داخل. برایم سوال بود: "چرا همه را گذاشتند بروند با شهیدشان وداع کنند، اما این شهید را نه! جریان این یکی چیست؟"
جلو رفتم از یکی از رفقا پرسیدم: " چرا نمیزاری؟ خانوادهاش میخوان وداع کنند."
آرام گفت: " نمیشه داداش، پیکرش اربا اربا شده، اگر کفن را لمس کنه متوجه میشه". عرق سردی روی پیشانیام نشست و اشکهایم جاری شد. سالهای سال پای روضه با همین شهدا برای پیکر اربا اربای علیاکبر به سینه زده بودیم و اشک ریخته بودیم؛ حالا با چشم خودمان داشتیم صحنه کربلا را میدیدیم.
سینهام سنگین شده بود. انگار غم عالم روی قلبم تلنبار شده بود. رفتم سمت اتاقی همان نزدیکی؛ کف اتاق تعدادی برگه و ماژیک بود. چشمم به دست کسی که داشت اسامی را مینوشت افتاد. داشت نام همان شهیدی که خانوادهاش آمده بود را مینوشت. این را نشانهای برای خودم میدانستم.
راست میگویند که:" شهدا امامزادگان عشقند. و عند ربهم یرزقونن!" او زنده بود و ما را میدید. شاید آن لحظه داشت برای دل مادرش دعا میکرد. برای خانوادهاش از خدا صبر طلب کردم.
بچهها خادم شهدا شده بودند. هر کدام کاری انجام میدادند. تابوتها را آماده کردند.
سر و صدای بچههایی که بیرون بودند، بلند شد. خبر رسید که پهباد بالای سرمان است. نکند اتفاقی بیفتد. نیروهای امنیتی آمده بودند و تذکر میدادند که حواستان جمع باشد.
شجاعت و دلیری در چشم بچهها دیده میشد. عین خیالشان نبود. همه جمع شدند. یکی از میان جمع خطاب به پاسدارها گفت:" ما اینجا هستیم، شما بروید. این کشور، این ملت به شما نیاز داره."
دلشان را در غسالخانه پیش رفقای شهیدشان جا گذاشتند و با چشم گریان رفتند.
برخلاف بسیاری از جاها که همه گوشی به دست هستیم. کسی نه تصویری میگرفت نه فیلمی! هر چه بود اخلاص بود و خدمت برای شهدا.
ادامه دارد...
🔹هارون مکی
#برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
۳۱خرداد۱۴۰۴
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#ارتش_فدای_ملت
روایتی از شهادت سه دلاور مرد ارتشی
پادگان زیر آتش پهپادها بود. بچههای سپاه شهید داده بودند. نه یکی؛ چندتا. خبر شهادتشان که آمد و تصویرشان که پخش شد توی فضای مجازی، صبر بچهها هم تمام شد.
- مگه ارتش مرده باشه که این بیشرفا اینطوری بخوان جولان بدن. باید بریم کمک.
این حرف مشترک همه بچهها بود.
از تیپ یک و دو نفراتی رفتند برای کمک. اوضاع کمی بهتر شد؛ اما حمله پهپادها هنوز ادامه داشت. اینبار تعداد دیگری از بچهها داوطلب رفتن شدند. وحید هم داوطلب شد. بوکسور بود و بچه پشتبازار. جوان و قبراق. بهخاطر شجاعت و ورزیدگیاش توی پادگان صدایش میزدیم «شیرِ زرد». غیرتش اجازه ماندن نمیداد. همراه بقیه دوشپرتابها را دست گرفتند، ریختند عقب ماشین و راهی شدند. راهیِ راهی که میدانستند برگشتن ندارد. وقت رفتن ذرهای ترس توی چشم هیچکدامشان نبود. مصمم؛ استوار؛ حتی خوشحال. غیرت بود که موج میزد توی نگاههشان. انگار یک عمر تمرین کرده بودند این لحظه را.
فرمانده گفت ما جنگ تن و تانک را از قدیمیهای جنگ شنیده بودیم؛ حالا این بچهها جنگ تن و پهپاد رقم زدند. از ماشین پریدیم پایین و با دوشپرتابها رفتیم توی میدان. آن عوضیها از آسمان میزدند و ما از زمین. تعدادشان زیاد بود. قر میخوردند بالای سرمان. دوتایشان را زدیم. یکیشان موشک انداخت سمتمان. شهید دادیم؛ سه نفر.
سامان حبیبی، ایمان ورهزردی و وحید حسنوند.
ارتشیهایی که فدای ملت شدند.
🔹امین ماکیانی
#برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
#بدرقه_شهدا_تا_بهشت قبل از ساعت ۶ صبح در اتاق کارم بودم. همکارم گفت: ساعت هفتونیم بریم خوبه؟ گفتم
#بدرقه_شهدا_تا_بهشت
قسمت دوم
تا ابتدای بازارچه که رسیدم، از مرکز با من تماس گرفتند و گفتند سریعتر باید اخبار تشییع شهدا را روی سایت کار کنی.
ناچار بودم قافله شهدا را بین راه رها کنم. دلم گرفت. ایستادم و باز هم به احترامشان سلام نظامی دادم. زیر لب گفتم بروید سفرتان بسلامت. به خوبانی چون خودتان سلاممان را برسانید و از آن جایگاه بلند و رفیع که گرفتید ما را از نظر دور نگه ندارید.
گاهی نگاهی که سخت محتاجیم...
_________________________
به محل کار رفتم و خبر تشییع شهدا را روی سایت گذاشتم و با پایان وقت اداری به منزل رفتم.
به محض ورود مادرم را دیدم که همچنان روبروی تلویزیون نشسته بود و به شبکه خبر با اجرای خانم امامی نگاه میکرد.
در چند روز گذشته مادرم چندین بار با دیدن این بانوی مجری می گفت: بخدا این خانم امامی غیرت هزار تا مرد رو داره، ببین چجور اجرا میکنه، از همه چی سر درمیاره و تحلیل میکنه.
برای مادر من انگار اخبار و شبکه خبر در خانم امامی خلاصه شده بود و اینقدر احساس نزدیکی به او داشت و چشم از او برنمی داشت، گویی دخترش است.
خندیدم و رفتم گوشهای نشستم و مشغول اطلاعرسانی اخبار در فضای مجازی شدم.
ساعت حدود سهونیم بود که خبر رسید اسرائیل تهدید کرده امروز صداوسیما را میزند.
سر بلند کردم و گفتم یعنی جدی میزنه؟ پدرم گفت: وقتی گفته میزنه، اینا بیشرفن حتما میزنه...
نگاهم را به صفحه روشن تلویزیون بستم، خانم امامی همچنان داشت با مهمان برنامه در مورد جنگ بحث میکرد. ناخودآگاه روی زبانم آمد و گفتم این دختر آخرش شهید میشه، ببینید اصلا انگار چهرهش شبیه شهداست.
مادرم گفت: نه خدا نکنه، ان شاءالله سلامت باشه همیشه و ما هم ببینیمش.
با همین بحثهای مادر دختری ساعتی گذشت و من همچنان مشغول کار در فضای مجازی بودم.
ساعت حدود ششونیم عصر بود و خانم امامی همچنان داشت حرف میزد. بیانیه شورای امنیت ملی را میخواند.
چشم از گوشی برداشتم و غرق در گوش دادن به بیانیه شدم. تمام حواسم و نگاهم به صفحه تلویزیون بود. یکباره صدای انفجار از تلویزیون آمد. بلافاصله خانم امامی شروع به تکبیر گفتن کرد. گیج شدم؛ مات ماندم؛ چشمم از تلویزیون کنده نمیشد. چشمم میخ انگشت و دست خانم امامی بود که مدام اشاره میرفت سمت دشمن و صدای الله اکبرش در گوشم بود.
فکر کردم همش فیلمه و جدی نیست. تا به خودم بیایم که این صحنه جدی بود یا فیلم، صدای انفجار دوم آمد و صفحه سیاه شد و خانم امامی از صحنه رفت.
ناخودآگاه به سر و صورت خودم زدم و اشکم درآمد. با صدای بلند گفتم دیدید زدنش؛ دیدید شهید شد؛ دیدید چطور زدنش. من جدی نگفتم شهید میشه ولی انگار شهید شد بنده خدا...
صحنه بدی بود؛ استرس بدی داشت. لحظه انفجار را بصورت زنده دیدن شاید هیچگاه در ذهن کسی نمیآمد چه برسد به من.
اینقدر نگران خانم امامی بودیم حد نداشت. مادرم مدام صلوات میفرستاد. نگران بود و فقط دانههای تسبیح در دستش جابجا میشد.
مجری جایگزین گفت بزودی خانم امامی به استودیو خبر برمیگردد.
خدا را شکر کردم و منتظر ماندیم که دوباره روی صفحه تلویزیون او را ببینیم. کمتر از نیم ساعت گذشته بود که دوباره چهرهاش را روی صفحه دیدم. چه صلابتی؛ چه غیرتی؛ انگار نه انگار نیم ساعت پیش بیخ گوشش انفجار شده بود و ممکن بود زنده نماند.
وقتی شروع به حرف زدن کرد، اصلا از آن لحظه حرف نزد. هیچ نگفت و تنها حرفش خطاب به دشمن بود که صدای حق و حقیقت خاموش شدنی نیست.
چقدر افتخار کردم به این بانوی دلاور، چه حس غروری به مخاطب میداد صلابت و استواریاش.
با خنده رو به مادرم گفتم دیدی مانی، هی گفتی غیرت هزار تا مرد رو داره، درست می گفتی؛ واقعا باغیرته. مادرم گفت: آره روله زن باغیرت همینه.
خانم سحر امامی یکی از هزاران زن باغیرت و نجیب ایران زمین است که اگر پایش بیفتد چنان محکم و باصلابت در دهان دشمن میکوبد که درس عبرت بشود برایشان.
بلافاصله بعد از این اتفاق سحر امامی به تیتر اول اخبار تبدیل شد.
آن انگشت اشاره کار خودش را کرد و دشمن فهمید...
صدای حق و حقیقت خاموش شدنی نیست.
🔹فرحزاد جهانگیری
#برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#پدافندِ_بیدار
مثل هر شب تا دیر وقت بیدار بودم. این شبها را به نماز صبح وصل میکنم. ساعت ۳/۲۰ دقیقه صدای ممتد پهبادها را شنیدم. صدایشان مثل صدای مگس بود؛ اما خیلی بلندتر!
تند رفتم دم پنجره. پنجره اتاق را باز کردم. چراغ خانه همسایهها، خاموش بود. همه خواب بودند. از سمتی که صدا میآمد، نقطههای نورانی روی آسمان نقش بست. معلوم بود پدافند است که دارد از خجالت مگسها درمیآید. نگران نیروهای پدافند بودم. این چند روز خیلی شهید دادهاند. توی دلم «اللَّهُمَّ اجْعَلْنِی فِی دِرْعِکَ الْحَصِینَةِ الَّتِی تَجْعَلُ فِیهَا مَنْ تُرِید» را تند تند میخواندم. سر و صدای مگسها که قطع شد، نماز خواندم و خوابیدم. صبح که بیدار شدم، سریع کانالهای خبری را چک کردم. نام پنج شهید توی کانالها منتشر شده بود...
🔹فروزان توکلیخواه
۳۱خرداد۱۴۰۴
#برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
12.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#یکپارچه_نور_و_جهاد
حسابی شلوغ بود. خیلیها بیرون نشسته بودند. نتوانستم وارد ساختمان اصلی مصلی شوم. بیرون بین نمازگزاران قدم میزدم. چند عکس گرفتم. صدایی گفت: «چرا عکس میگیری؟»
سرم را برگرداندم. پرسنده زنی بود سندارتر از مادرم.
_ خبرنگارم.
_ پس خوب تصویر بگیر.
لباسش یکپارچه سفید بود. انگار تکه نوری بین جمعیت نشسته باشد. رفتم کنارش. گفتم: «جلوی دوربین صحبت میکنی؟». گفت: «بله».
گوشیام حسابی داغ شده بود و دوربینش خوب فیلم نمیگرفت. با این وجود زدم روی ضبط. از خودش گفت. از تاریخ تعدادی از زنان این سرزمین که بیش از چهل است درحال مجاهدتند؛ از دفاع مقدس یک تا دفاع مقدس دو! از شوهری که جانباز است و پسر و نوههایی که حاضر است حالا راهی جنگشان کند. حتی یک ذره هم از جنگ نمیترسید؛ این را چشمانش فریاد میزدند. با همان دستی که تسبیحش را گرفته بود، چادر سفیدش را هم از زیر چانه گرفته بود. دوربین قطع شد، اما همچنان بالا گرفته بودمش تا صحبتش را تمام کند. گفت: «بیرانوندم و از هیچ چیز نمیترسم».
گفت حاضر است زیر پای رزمندگان را جارو بزند و لباسهایشان را بشوید. معلوم بود یک بار همه این کارها را انجام داده. هر چه ما الان شعارش را میدهیم، او در جوانی زندگی کرده!
صحبتهایش زیر داغی آفتاب، جانی تازه به من داد. زنانی که اطرافش نشسته بودند، تشویقش کردند.
بیشتر حرفهایش را نتوانستم ضبط کنم؛ اما مگر ماندگاری این نور به ضبط گوشی من وابسته است؟! نور ایمانِ او و امثال او سالهاست انقلاب را پیش میبرد، ولو در هیچ دوربینی ثبت و ضبط نشده باشد!
🔹معصومه عباسی
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#راوی_ماه
@ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
قد کشیدن آدمها در جنگ چقدر زود بزرگ میشوند. تا همین دیروز داشتیم به زینب یاد میدادیم به جای امی
#زینبهای_دنیای_ما
ما مشتهای گره شده مظلومان عالمیم. ما بغضهای فروخورده درد دیدگانِ تاریخیم. ما منتقمان خونهای به ناحق ریختهی زمینیم. ما نسل سلمانیم و وارثانِ منصورِ زمین.
علمی که در این سرزمین چهل و اندی سال پیش برداشته شد را بر زمین نخواهیم گذاشت. ما به عنایت خدا، مردمان تحقق وعدههای نصرت الهی و یاوران ولی خداییم.
ما آدمهای دنیایی هستیم که به داغ نشستن را برنمیتابیم. داغ میبینیم اما زیر بار ظلم سر خم نمیکنیم. ما کمتر آدمهای دنیای در خود فرورفتنیم. داغ میآید و قلبهای تفتیدهمان را میسوزاند؛ ما اما آدم برخاستنیم. ما برای به خاکستر نشستن خلق نشدهایم. ما مردمانِ اساطیرِ ققنوس نشانیم.
آن همسر شهید را دیدهاید که درست در همان هنگامهی سوختنش، ذکر "شهادتت مبارک" از لبش نمیافتد؟ او سالها با شهید زیسته است و پای رساندن او به قلههای بندگی بوده است. او خوب میداند بهای رسیدن و رساندن درد است و چارهاش صبر و شکر. او حلاوت شهادت را به کام همسرش تلخ نمیکند.
این زنانِ سادهی دیروز، به آدمِ آرمانهایِ بزرگِ امروز، بدل شدهاند. زنانی که شوهران را تا بهشت بدرقه کردهاند و پسران را برای رزم در جبهه حق آماده میکنند. همین زن را میبینی دارد به همسرش قول میدهد روزی پسرش ققنوسوار برخیزد و مرد انتقام شود.
جنگ دارد بزرگمان میکند. پدران و مادرانی که تا دیروز شربت حب حسین (ع) را در دهان کودکانشان میچکاندند، این روزها دارند بغض یزید زمان را در دل کودکانشان میپرورانند. تولی و تبری دارد آدمها را به انسان کامل شدن سوق میدهد.
پدری جوان میگفت زینبش دارد با لغزش زبان "مرگ بر اسرائیل" تمرین میکند. زینب کوچک او "ر" و "ل" اش میزند؛ اما میتواند زن آرمانی دنیای پس از ما باشد. گویا زینب کوچک این قصه، پیش از آمدن به این دنیا، برای خودش، مسیری سرخ با مقصدی سبز انتخاب کرده است.
🔹معصومه پرهیز
۳۱خرداد۱۴۰۴
#برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
پلک دلم میپرد نشانهی چیست؟
دکتر چند روز پیش (دوشنبه ۱۹ خرداد) با من تماس گرفت که فایل کتابش را باید به فرمت دانشگاه دربیاورد و برایشان ارسال کند. پرسید که میتوانم به او کمک کنم؟ گفتم فایل و فرمت را برایم بفرستید که ببینم. پرسیدم تا کی فرصت دارید؛ گفت تا آخر هفته.
چند روزیست که درگیر هماهنگی جشنهای مردمی غدیر در سطح استان هستیم؛ از دُمرود افرینه و روستای رباط نمکی و محلات کوچک و بزرگ تا جشن خیابانی ۳ کیلومتری خرمآباد.
از طرفی خانواده که هر سال اطعام روز غدیر را دارند تصمیم گرفتهاند که مهمانی را در منزل تدارک ببینند؛ برای جمعه شب مهمانان دعوت شدهاند.
همین مشغلهها باعث شد که پنجشنبه، شبِ قبل از مهمانی پشت لپتاپ بشینم و به قولی که به دکتر دادهام عمل کنم. سریع لپتاپ را آوردم و کار را شروع کردم وقتی که تمام شد ساعت ۳:۲۰ دقیقهی بامداد بود. گوشی به دست شدم و فایل را برای دکتر فرستادم. خواب نداشتم شروع به چرخیدن در مجازی به ویژه ایتا کردم. خبرهایی بود از صدای انفجار شدید در تهران...
فعلا معلوم نبود منشاء انفجار چیست! با دیدن این خبرها دیگر نتوانستم بخوابم. به اسکرول کردن مجازی ادامه دادم. کم کم خبرها بالا گرفت از حملهی رژیم صهیونیستی به ایران و شدت حملات و احتمال شهادت فرماندهان و ...
دل توی دلم نبود. متعجب بودم از این حملهی راحت و نفوذ به قلب تهران و منازل و پادگانهای نظامی! همش با خودم میگفتم مگه میشه؟ چرا دفاعی نداریم؟ چی شد که اینطور شد؟ و ...
حملات پشت سر هم و خبرهای منفی در پی هم توانم را گرفته بودند. ساعت را نگاه کردم ساعت حوالی ۶ صبح بود؛ خسته بودم باید میخوابیدم تا انرژی بگیرم برای فردا که کلی کار بود...
ساعت نهوربع بیدار شدم. اولین کار رفتم سر وقت گوشی و کانالهای خبری... احتمال شهادت فرماندهان بالا بود و برخی کانالها آن را تایید کرده بودند! از سردار سلامی تا باقری و حاجیزاده و... انگار قرار است پلن دشمن برای حزب الله لبنان در ایران تکرار شود! ایران همچنان در شوک حمله است. انگار هیچ توان نظامی در دفاع از خود نداریم! هرچقدر گفته بودیم دوران بزن در رو نیست، بزنید میخورید انگار همهاش حرف بود! حس عجیبی از ابهام داشتم انگار در حالت خلاء بودم...
شب کلی مهمان داشتیم باید به مادرم کمک میکردم...
حوالی ظهر بود که ساناز تماس گرفت و گفت که بعد از نماز جمعه راهپیماییست در محکومیت حملات اسرائیل؛ میای بریم؟ گفتم میآیم.
حس عجیبی داشتم. از ته دل شعار میدادم. هوا خیلی گرم بود اما همه به مسیر ادامه میدادیم. در مسیر ماشین مشکوکی را دیدم. به ساناز گفتم اون ماشینو ببین خیلی مشکوکه!
جلو رفتیم و پلاک ماشین را برداشتیم و کنارشان ایستادیم! تا راهپیمایی تمام شد.
به خانه برگشتم رفتم کمک مادر. همزمان خبرها را چک میکردم. مطلع شدم پادگان امام علی (ع) خرمآباد مورد حمله قرار گرفته و شهید و مجروح زیادی داشته است.
باباحاجی زنگ زد که بروم سراغشان. خانهیشان نزدیک بیمارستان عشایر است. در مسیر دیدم بیمارستان غوغاست؛ خانوادهی شهدا و مجروحین آنجا آمدهاند که از حال فرزند، همسر یا برادرشان باخبر بشوند. توی دلم گفتم خدا بهتون صبر بده داغ عزیز سخته!
شب مهمانها کم کم آمدند. همه ناراحت بودند از حملهی دشمن! فرحناز، دختر عمویم گرفته بود؛ احتمالا بخاطر آمادهباش نیروهای نظامی و بیخبریاش از حمید بود.
خانوادهی دایی علی دیرتر آمدند. خبر دادند که ۳ نفر از بستگان دامادشان در پادگان امام علی (ع) شهید شدهاند. برای عرض تسلیت میروند بعد میآیند.
مهمانی تمام شده بود. شب همچنان داشتم خبرها را چک میکردم. اسامی بعضی از شهدای پادگان بیرون آمده بود. اسم آشنا ندیدم. در گروه دوستانه در حال صحبت با ساناز و معصومه بودم. ساناز گفت بخوابید؛ ما باید توان داشته باشیم و آماده باشیم. آنجا بود که گفتم حس عجیبی دارم؛ احساس میکنم اگه بخوابم با خبر خیلی بدی بیدار میشم؛ برای همین ترجیحم اینه که نخوابم!
بعد از چند روز خوب نخوابی، ساعت ۴ و ۵ صبح بود که خوابیدم. مادرم ساعت هشتونیم صبح بیدارم کرد. همانطور که گفته بودم با یک خبر بد! خبر شهادت حمید؛ پسر عمویم...
ادامه دارد ...
🔹اکرم عباسی
#شهیدحمیدعباسی
#برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv