eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
807 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
329 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
مثل هر شب تا دیر وقت بیدار بودم. این شب‌ها را به نماز صبح وصل می‌کنم. ساعت ۳/۲۰ دقیقه صدای ممتد پهبادها را شنیدم. صدایشان مثل صدای مگس بود؛ اما خیلی بلندتر! تند رفتم دم پنجره. پنجره اتاق را باز کردم. چراغ خانه همسایه‌ها، خاموش بود. همه خواب بودند. از سمتی که صدا می‌آمد، نقطه‌های نورانی روی آسمان نقش بست. معلوم بود پدافند است که دارد از خجالت مگس‌ها درمی‌آید. نگران نیروهای پدافند بودم. این چند روز خیلی شهید داده‌اند. توی دلم «اللَّهُمَّ اجْعَلْنِی فِی دِرْعِکَ الْحَصِینَةِ الَّتِی تَجْعَلُ فِیهَا مَنْ تُرِید» را تند تند می‌خواندم. سر و صدای مگس‌ها که قطع شد، نماز خواندم و خوابیدم‌. صبح که بیدار شدم، سریع کانال‌های خبری را چک کردم. نام پنج شهید توی کانال‌ها منتشر شده بود... 🔹فروزان توکلی‌خواه ۳۱خرداد۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
12.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حسابی شلوغ بود. خیلی‌ها بیرون نشسته بودند. نتوانستم وارد ساختمان اصلی مصلی شوم. بیرون بین نمازگزاران قدم می‌زدم. چند عکس گرفتم. صدایی گفت: «چرا عکس می‌گیری؟» سرم را برگرداندم. پرسنده زنی بود سن‌دارتر از مادرم. _ خبرنگارم. _ پس خوب تصویر بگیر. لباسش یک‌پارچه سفید بود. انگار تکه نوری بین جمعیت نشسته باشد. رفتم کنارش. گفتم: «جلوی دوربین صحبت می‌کنی؟». گفت: «بله». گوشی‌ام حسابی داغ شده بود و دوربینش خوب فیلم نمی‌گرفت. با این وجود زدم روی ضبط. از خودش گفت. از تاریخ تعدادی از زنان این سرزمین که بیش از چهل است درحال مجاهدتند؛ از دفاع مقدس یک تا دفاع مقدس دو! از شوهری که جانباز است و پسر و نوه‌هایی که حاضر است حالا راهی جنگشان کند. حتی یک ذره هم از جنگ نمی‌ترسید؛ این را چشمانش فریاد می‌زدند. با همان دستی که تسبیحش را گرفته بود، چادر سفیدش را هم از زیر چانه گرفته بود. دوربین قطع شد، اما همچنان بالا گرفته بودمش تا صحبتش را تمام کند. گفت: «بیرانوندم و از هیچ چیز نمی‌ترسم». گفت حاضر است زیر پای رزمندگان را جارو بزند و لباس‌هایشان را بشوید. معلوم بود یک بار همه این کارها را انجام داده. هر چه ما الان شعارش را می‌دهیم، او در جوانی زندگی کرده! صحبت‌هایش زیر داغی آفتاب، جانی تازه به من داد. زنانی که اطرافش نشسته بودند، تشویقش کردند. بیشتر حرف‌هایش را نتوانستم ضبط کنم؛ اما مگر ماندگاری این نور به ضبط گوشی من وابسته است؟! نور ایمانِ او و امثال او سالهاست انقلاب را پیش می‌برد، ولو در هیچ دوربینی ثبت و ضبط نشده باشد! 🔹معصومه عباسی @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
قد کشیدن آدم‌ها در جنگ چقدر زود بزرگ می‌شوند. تا همین دیروز داشتیم به زینب یاد می‌دادیم به جای امی
ما مشت‌های گره شده مظلومان عالمیم. ما بغض‌های فروخورده درد دیدگانِ تاریخیم. ما منتقمان خون‌های به ناحق ریخته‌ی زمینیم. ما نسل سلمانیم و وارثانِ منصورِ زمین. علمی که در این سرزمین چهل و اندی سال پیش برداشته شد را بر زمین نخواهیم گذاشت. ما به عنایت خدا، مردمان تحقق وعده‌های نصرت الهی و یاوران ولی خداییم. ما آدم‌های دنیایی هستیم که به داغ نشستن را برنمی‌تابیم. داغ می‌بینیم اما زیر بار ظلم سر خم نمی‌کنیم. ما کمتر آدم‌های دنیای در خود فرورفتنیم. داغ می‌آید و قلب‌های تفتیده‌مان را می‌سوزاند؛ ما اما آدم برخاستنیم. ما برای به خاکستر نشستن خلق نشده‌ایم. ما مردمانِ اساطیرِ ققنوس نشانیم. آن همسر شهید را دیده‌اید که درست در همان هنگامه‌ی سوختنش، ذکر "شهادتت مبارک" از لبش نمی‌افتد؟ او سال‌ها با شهید زیسته است و پای رساندن او به قله‌های بندگی بوده است. او خوب می‌داند بهای رسیدن و رساندن درد است و چاره‌اش صبر و شکر. او حلاوت شهادت را به کام همسرش تلخ نمی‌کند. این زنانِ ساده‌ی دیروز، به آدمِ آرمان‌هایِ بزرگِ امروز، بدل شده‌اند. زنانی که شوهران را تا بهشت بدرقه کرده‌اند و پسران را برای رزم در جبهه حق آماده می‌کنند. همین زن را می‌بینی دارد به همسرش قول می‌دهد روزی پسرش ققنوس‌وار برخیزد و مرد انتقام شود. جنگ دارد بزرگمان می‌کند. پدران و مادرانی که تا دیروز شربت حب حسین (ع) را در دهان کودکانشان می‌چکاندند، این روزها دارند بغض یزید زمان را در دل کودکانشان می‌پرورانند. تولی و تبری دارد آدم‌ها را به انسان کامل شدن سوق می‌دهد‌. پدری جوان می‌گفت زینبش دارد با لغزش زبان "مرگ بر اسرائیل" تمرین می‌کند. زینب کوچک او "ر" و "ل" اش می‌زند؛ اما می‌تواند زن آرمانی دنیای پس از ما باشد. گویا زینب کوچک این قصه، پیش از آمدن به این دنیا، برای خودش، مسیری سرخ با مقصدی سبز انتخاب کرده است. 🔹معصومه پرهیز ۳۱خرداد۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
پلک دلم می‌پرد نشانه‌ی چیست؟ دکتر چند روز پیش (دوشنبه ۱۹ خرداد) با من تماس گرفت که فایل کتابش را باید به فرمت دانشگاه دربیاورد و برایشان ارسال کند. پرسید که می‌توانم به او کمک کنم؟ گفتم فایل و فرمت را برایم بفرستید که ببینم. پرسیدم تا کی فرصت دارید؛ گفت تا آخر هفته. چند روزی‌ست که درگیر هماهنگی جشن‌های مردمی غدیر در سطح استان هستیم؛ از دُمرود افرینه و روستای رباط نمکی و محلات کوچک و بزرگ تا جشن‌ خیابانی ۳ کیلومتری خرم‌آباد. از طرفی خانواده که هر سال اطعام روز غدیر را دارند تصمیم گرفته‌اند که مهمانی را در منزل تدارک ببینند؛ برای جمعه شب مهمانان دعوت شده‌اند. همین مشغله‌ها باعث شد که پنجشنبه، شبِ قبل از مهمانی پشت لپ‌تاپ بشینم و به قولی که به دکتر داده‌ام عمل کنم. سریع لپ‌تاپ را آوردم و کار را شروع کردم وقتی که تمام شد ساعت ۳:۲۰ دقیقه‌ی بامداد بود. گوشی به دست شدم و فایل را برای دکتر فرستادم. خواب نداشتم شروع به چرخیدن در مجازی به ویژه ایتا کردم. خبرهایی بود از صدای انفجار شدید در تهران... فعلا معلوم نبود منشاء انفجار چیست! با دیدن این خبرها دیگر نتوانستم بخوابم. به اسکرول کردن مجازی ادامه دادم. کم کم خبرها بالا گرفت از حمله‌ی رژیم صهیونیستی به ایران و شدت حملات و احتمال شهادت فرماندهان و ... دل توی دلم نبود. متعجب بودم از این حمله‌ی راحت و نفوذ به قلب تهران و منازل و پادگان‌های نظامی! همش با خودم می‌گفتم مگه میشه؟ چرا دفاعی نداریم؟ چی شد که اینطور شد؟ و ... حملات پشت سر هم و خبرهای منفی در پی هم توانم را گرفته بودند. ساعت را نگاه کردم ساعت حوالی ۶ صبح بود؛ خسته بودم باید می‌خوابیدم تا انرژی بگیرم برای فردا که کلی کار بود... ساعت نه‌وربع بیدار شدم. اولین کار رفتم سر وقت گوشی و کانال‌های خبری... احتمال شهادت فرماندهان بالا بود و برخی کانال‌ها آن را تایید کرده بودند! از سردار سلامی تا باقری و حاجی‌زاده و... انگار قرار است پلن دشمن برای حزب الله لبنان در ایران تکرار شود! ایران همچنان در شوک حمله است. انگار هیچ توان نظامی در دفاع از خود نداریم! هرچقدر گفته بودیم دوران بزن در رو نیست، بزنید می‌خورید انگار همه‌اش حرف بود! حس عجیبی از ابهام داشتم انگار در حالت خلاء بودم... شب کلی مهمان داشتیم باید به مادرم کمک می‌کردم... حوالی ظهر بود که ساناز تماس گرفت و گفت که بعد از نماز جمعه راهپیمایی‌ست در محکومیت حملات اسرائیل؛ میای بریم؟ گفتم می‌آیم. حس عجیبی داشتم. از ته دل شعار می‌دادم. هوا خیلی گرم بود اما همه به مسیر ادامه می‌دادیم. در مسیر ماشین مشکوکی را دیدم. به ساناز گفتم اون ماشینو ببین خیلی مشکوکه! جلو رفتیم و پلاک ماشین را برداشتیم و کنارشان ایستادیم! تا راهپیمایی تمام شد. به خانه برگشتم رفتم کمک مادر. همزمان خبرها را چک می‌کردم. مطلع شدم پادگان امام علی (ع) خرم‌آباد مورد حمله قرار گرفته و شهید و مجروح زیادی داشته است. باباحاجی زنگ زد که بروم سراغ‌شان. خانه‌ی‌شان نزدیک بیمارستان عشایر است. در مسیر دیدم بیمارستان غوغاست؛ خانواده‌ی شهدا و مجروحین آنجا آمده‌اند که از حال فرزند، همسر یا برادرشان باخبر بشوند. توی دلم گفتم خدا بهتون صبر بده داغ عزیز سخته! شب مهمان‌ها کم کم آمدند. همه ناراحت بودند از حمله‌ی دشمن! فرحناز، دختر عمویم گرفته بود؛ احتمالا بخاطر آماده‌باش نیروهای نظامی و بی‌خبری‌اش از حمید بود. خانواده‌ی دایی علی دیرتر آمدند. خبر دادند که ۳ نفر از بستگان دامادشان در پادگان امام علی (ع) شهید شده‌اند. برای عرض تسلیت می‌روند بعد می‌آیند. مهمانی تمام شده بود. شب همچنان داشتم خبرها را چک می‌کردم. اسامی بعضی از شهدای پادگان بیرون آمده بود. اسم آشنا ندیدم. در گروه دوستانه در حال صحبت با ساناز و معصومه بودم. ساناز گفت بخوابید؛ ما باید توان داشته باشیم و آماده باشیم. آنجا بود که گفتم حس عجیبی دارم؛ احساس می‌کنم اگه بخوابم با خبر خیلی بدی بیدار میشم؛ برای همین ترجیحم اینه که نخوابم! بعد از چند روز خوب نخوابی، ساعت ۴ و ۵ صبح بود که خوابیدم. مادرم ساعت هشت‌و‌نیم صبح بیدارم کرد. همانطور که گفته بودم با یک خبر بد! خبر شهادت حمید؛ پسر عمویم... ادامه دارد ... 🔹اکرم عباسی 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
خبرها را چک میکنم. انگار کل ملت ایران دیده‌بان شده‌اند. خانه‌های تیمی و کارگاه‌های ساخت پهپاد، یک به یک لو می‌رود. دلم خنک می‌شود. شاید روزی که داشتند قول و قرار این توطئه را می‌چیدند سرنوشت کسانی که پیش از این روی دیوارهای شهری نوشته بودند نحن جئنا لنبقی "آمده ایم تا بمانیم" را فراموش کرده بودند. نمی‌دانند وطن نقطه مشترک ایرانیان است و برای آن از جان و مال خود می‌گذرند؛ این را از استوری آن دختری فهمیدم که نوشته بود: " اگر بفهمم کسی به کشور خیانت میکنه حتی اگر پدر، برادر و همسرم باشد قطعا به دستگاه‌های امنیتی معرفیش میکنم" و غیرت به جوش آمده آن راننده اسنپ که می‌گفت: "به ما مجوز بدن تک تک خونه‌ها رو بگردیم." فهمیدم. انگار کل شهر سرباز گمنام شده‌اند. حسین فهمیده‌ها هنوز بین ما نفس می‌کشند. چند روز پیش کودکی ٨ ساله یک خانه تیمی را لو داده بود. رفیقم توی خیابان به ماشینی مشکوک شده بود؛ نزدیک ماشین رفت؛ چک کرد و آمد. دشمن فکر اینجایش را نکرده بود که دشمن‌ستیزی و وطن‌پرستی توی خون ما ایرانی‌هاست. 🔹سرباز وطن 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
با خواهش و التماس از حاج سجاد اجازه گرفتم تا آرایشگاهی بروم. قبل از اینکه راه بیفتم سعی کردم همه چیز را آماده کنم تا مشکلی پیش نیاید. سوار تاکسی شدم. صدای مداحی حسین طاهری از خیابان می‌آمد. پسر جوانی به کنایه گفت مداحی می‌گذارید و اینطور هم موشک می‌خورید؟ راننده پرسید:کجا رو زدن؟ جوانک قیافه‌ایی گرفت و گفت از ۵ صبح امروز تا ساعت ۱۱ پادگان رو بمباران کردن. با تعجب پرسیدم جدی؟ راننده گفت: «شایعه زیاده؛ باور نکنید. من حتی شنیدم از خرم‌آباد با موشک می‌زنیمشون». پسر جوان به سرعت تغییر نظر داد و گفت: «اسرائیل کلا اندازه لرستان نیست. همین لرستان برای نابودیش کافیه». ان‌شاالله گفتم و پیاده شدم. دوان دوان سمت آرایشگاه رفتم. سراسیمه و با تاخیر رسیدم. آرایشگر با تعجب به سر و صورتم نگاه کرد و گفت دقیقا چه بلایی سر خودت آوردی؟ با خنده پرسیدم چرا؟ حواسم را بیشتر جمع موهایم کرد؛ ریش هایم را به خودم نشان داد و گفت: الان که اصلاح رو انجام دادم برو بیرون، از مغازه کناری آب هویچی بخر و بعد هم حموم کن. دو ساعت هم بخواب. رنگ و روت پریده. خنده‌ایی کردم و چیزی نگفتم. کارم تمام شد و از آرایشگاه بیرون زدم. مادرم زنگ زد و احوال پرسید. در جواب گفتم در راه خانه‌ام. خوشحال شد و تلفن را قطع کرد. زنگ آیفون را که زدم، در بلافاصله باز شد و خواهرم به استقبال آمد.خسته و کوفته داخل خانه شدم. در جواب سلام مادرم گفتم احساس گرسنگی می‌کنم. خندید و گفت بعد از سه روز اومدی خونه و فقط احساس گرسنگی میکنی؟ لبخند زدم و گفتم: نه! احساس می‌کنم باید روی این مبل هم کمی دراز بکشم. سری به نشانه تاسف تکان داد و رفت برایم آبگوشت بیاورد. پرسید:امیر فردا صبح ساعت چند میری؟ چشم‌هایم را دزدیدم و به آرامی گفتم: یک ساعت دیگه میرم گلزار. چندثانیه‌ایی نگاهم کرد و گفت خدا پشت و پناهت. غذات را خوب بخور تا جون داشته باشی. چشمی گفتم. تلفنم را روشن کردم. ۶ تماس بی پاسخ و ۴ پیامک بی ‌جواب اسامی را نگاه میکنم و به فکر فرو میروم. امیرمحمد دیروز فشار کار مجبورش می‌کند سری به بیمارستان بزند. امیرحسین دیشب ساعت ۲ شب به سمت خانه رفت و ۹ صبح آمده بود که کار را پیش ببرد. همزمان دل نگران پدر و مادرش است که در حج هستند. حاج سجاد از همان روز اول، شب و روز درگیر کار بود و شهادت پسرخاله‌اش هم باعث نشد که تعهدش به آرمان را رها کند. بچه ها هرکدام خالصانه و جهادی گوشه‌ایی از کار را برداشته‌اند و تلاش می‌کنند. برای یکی از دوستانم همین‌ها را تعریف میکنم. در جواب میگوید: خدایا کم ما را بپذیر. مایی که مسئولیت رسمی نداریم؛ اما این تعلق خاطر به آرمان باعث شده که شب و روز را از خود بگیریم، تا شاید نخودی در این آش بیاندازیم. ما تلاش‌مان را میکنیم و امید داریم خدا به همین کم ما نظر می‌کند و یاری می‌کند ما را در این جنگ وجودی در برابر تمامیت کفر. خدایا کم ما را بپذیر... 🔹امیرمهدی جعفری ۱تیر۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
از روز اولی که اسرائیل متجاوز جنگ را با ایران شروع کرد، من تقریبا یک روز در میان به خاطر شغلم میروم اطراف پتروشیمی خرم‌آباد. امروز که با همکارهایم نشسته بودیم و درحال گپ‌و‌گفت بودیم، یکباره صدای غریبی شنیدیم. صدایی که من تا به حال نشنیده بودم. چون در جنگ هستیم، سریع فکرمان رفت سمت این موضوع که دشمن موشکی به سمت پتروشیمی پرتاب کرده است. ترسیدیم و منتظر اصابت بودیم. چند ثانیه مکث کردیم. لبخندها روی لب خشک شد. صدا قطع شد. منتظر انفجار بودیم؛ شاید هم مرگ. صدای انفجار نیامد. به خودمان آمدیم و از هم می‌پرسیدیم چی شد! تصمیم گرفتیم برویم توی حیاط و از بقیه بپرسیم یا ببینیم صدای چه بوده است. سجاد یکی از همکارانمان گفت: _ این سومین پهپادی بود که زدنش. با تعجب پرسيديم: سومین پهپاد؟! _آره من از صبح اینجام؛ دیدم که هرسه تا رو زدن. رد دود توی آسمون دیده می‌شد. شبیه همین عکس‌هایی بود که در فضای مجازی پر شده؛ دودی درهم پیچیده. بعد از این که فهمیدیم حمله دشمن توسط مدافعان شهر زیبای من دفع شده، خوش حال شدیم. لذت بردم از هوشیاری نیروهایی که از شهرم محافظت می‌کنند. بعد از این که خیالمان راحت شد، خنده‌ها و شوخی‌ها شروع شد. من گفتم اگه شهید بشم بردیا و زوشا میشن فرزند شهید. افسانه گفت: من که بچه ندارم چی؟ ضرر میشم. عیب نداره جانم فدای وطن. با خنده برگشتیم سر کار. به افسانه گفتم: "پدافند که از ما دفاع میکنه اگه هم قسمت ما این باشه که بمیریم هر جایی باشیم مرگ ما رو پیدا میکنه، پس بهتره با آسودگی زندگی رو ادامه بدیم." دو یا هم سه ساعت بعد که دیگر استرس‌ها و هیجان‌ها فروکش شده بود و هر کس مشغول انجام دادن کار خود بود، یکی از همکارها آمد و گفت: "صدایی که شنیدیم صدای هلی‌شات یه فیلم‌بردار بوده که داشته برای عروس و دامادی در قصر عمارت کلیپ می‌ساخته. پدافند زدش. صاحب عمارت رو هم دستگیر کردن که البته بعد از پاره‌ای از توضیحات آزاد شده." یاد حرف سجاد افتادم که گفت "از صبح تا حالا این سومی بود". به افسانه گفتم: "ببین در این مواقع باید حواسمون به آدم‌هایی که شايعه میسازن باشه؛ چه اتفاقاتی که فقط تو ذهن آدما شکل گرفته و راحت پخش میشه". 🔹زینب پناهی ۱تیر۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
ما از دل قرآن متولد شده‌ایم با سوره‌ی انسان متولد شده‌ایم ای قوم گریزان بهراسید که ما در هیئت طوفان متولد شده‌ایم 🔹حسین حاجی جودکی 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
قسمت آخر خانواده یکی از شهدا برای وداع به غسالخانه آمده بود. خواهرانش بی‌تابی میکردند؛ خواهر کوچکتر با صلابت بود و محکم بین زنان میچرخید و می‌گفت: " نوئیت گریوه، بی‌تابی نکیت، برارمو شهید بیه". صبر و متانتش مرا یاد ما رایتُ الا جمیلا گفتن حضرت زینب سلام الله علیها انداخت. راه زینب هنوز ادامه دارد. رفتند داخل برای وداع آخر... بیرون که آمدند خواهر کوچکتر با خودش زمزمه می‌کرد: "برار سیقه او صورت خینیت بام، سیقه او سر خینیت بام." آخرین حرف هایی که بین‌شان رد و بدل شده بود را با صدای بلند مرور می‌کرد: " رتی شیفت؛ گوتی باید روم کمک براریام. رفیقیام تنیان. خوشالت فدای امام حسین بی" خبر رسید که ابوذر مرادی شهید شده است‌. ابوذر از بچه های امام حسینی شهر بود. با او ارتباط چندانی نداشتم؛ اما زیر بیرق امام حسین علیه السلام با هم سینه زده بودیم. نخ تسبیح بین ما و شهدا امام حسین علیه السلام بود. ناراحت بودم که چرا بیشتر با ابوذر رفاقت نداشتم. به بچه‌ها نگاه کردم؛ محبتم به آنها صد برابر شده بود. حالا قدرشان را بیشتر می‌دانستم. خونم به جوش آمده بود؛ از خدا خواستم کمک کند بتوانیم انتقام برادرهایمان را بگیریم. به همراه دوستم به سمت خانه راه افتادم. غسل شهادت کردم. به پیراهن مشکی که جلوی دستم بود، خیره شدم. از پوشیدنش منصرف شدم. به خودم تلنگر زدم: "وقت عزاداری نیست؛ برای شهید که نباید سیاه پوشید." صبح روز تشییع رفتم گلزار. هوا گرم بود. جمعیت زیادی آمده بود. به همراه چند نفر از رفقا خادم ایستگاه صلواتی شدیم. باید هر کاری ازم برمی‌آمد برای شهدا انجام می‌دادم؛ و لو اینکه یک لیوان آب یا شربت دست زائرین‌شان بدهم. کامیون حامل پیکر شهدا رسید. جمعیت به سمت کامیون رفتند؛ پیر و جوان، زن و مرد، با حجاب و کم حجاب همه به یک سمت می‌رفتند؛ به سمت شهدا! چشم‌ها می‌بارید. مشت‌ها گره کرده بود و صدای مرگ بر اسرائیل در فضا پیچیده بود. محکم‌تر و بغض آلودتر از تمام شعارهای مرگ بر اسرائیلی که حتی در روز قدس شنیده بودم. بر پیکر پاک شهدا نماز خوانده شد. به سمت قطعه شهدای دهه کرامت راه افتادم. از شهدا ثبات قدم در این مسیر را می‌خواستم. "کمک کنید که پاهام نلرزن، کمک کنید تو راه شما بمونم. " جمعیت کم کم پراکنده شدند. رفتم سمت مدفن شهدا دور تا دور مزارها داربست بسته بودند. دور مزار خاکی هر شهیدی خانواده‌ای نشسته بود برای آخرین وداع! طلب دعا می‌کردم از شهدایی که "احیاءٌُ عند ربهم" بودند. مردم به دور مزارشان طواف می‌کردند. برخی قرآن‌های کوچک در دست، یاسین می‌خواندند و برخی زیر لب فاتحه‌ای قرائت می‌کردند. برخی هم یک گوشه ایستاده بودند و نظاره‌گر مزار‌هایی بودند که حالا زیارتگاه عاشقان جنگ با اسرائیل شده بودند. به سمت ماشین به راه افتادم یکی از رفقایم را دیدم، دستش را به گردنم انداخت و شروع کرد به گریه: "چرا من شهید نشدم." به او روحیه دادم و برای اینکه حالش خوب شود با خنده گفتم: "اگر تو هم بصیرت داشتی شهید میشدی." لبخندی زد. گفت: "اینا برادرای منن. هر روز اونا رو میدیدم. دلم تنگ شده براشون. کاش زودتر بهشون ملحق شم". گفتم: "ما با اوناییم، اونام هوای ما رو دارند. تا وقتی بهشون ملحق بشیم." " مِّنَ ٱلۡمُؤۡمِنِينَ رِجَالࣱ صَدَقُواْ مَا عَٰهَدُواْ ٱللَّهَ عَلَيۡهِۖ فَمِنۡهُم مَّن قَضَىٰ نَحۡبَهُۥ وَمِنۡهُم مَّن يَنتَظِرُۖ وَمَا بّدّلوا تّبدیلا" 🔹هارون مکی 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
عجب عکسی اسماعیل؛ عجب عکسی. تا دیدمش، اشک حلقه بست توی چشما‌نم. یک طرف تصویری از شهدا؛ مزارهایی که هنوز خاکشان خشک نشده و شهدایی همه جوان. عکس فرمانده یک طرف و پرچم ارباب سمتی دیگر. و رفیق. رفیقی که جامانده. غم می‌بارد از عکس. از چهره جوانی که سرش را پایین انداخته. جوانی که نمی‌شناسمش، اما حتما رفاقت‌ها داشته با این شهدا. و بیتی از آن مداحی که هی می‌پیچد توی سرم؛ نه این رسم رفاقت نیست؛ رفیق ‌نیمه‌راه من... 📸 آزاده شاهین‌وند ۱تیر۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
کِی این همه قبرستان پاگر بزرگ شده بود که هرچه دور می‌زدی و می‌رفتی تمام نمی‌شد؟ از تشییع پیکر شهید عزیزالله بهاروند که پیکرش بعد از 36 سال برگشته بود و من به این قبرستان رفته بودم کمتر از 4 سال می‌گذشت. آن موقع مزار شهید برایم آخرِ قبرستان بود و حالا هرچه می‌رفتم تمام نمی‌شد. در منتهاالیه شرقی که تهش می‌رسید به گلدشت به جمعیت رسیدیم. گویی صحرای محشر بود؛ از بلندیِ کوهِ کوچکِ پاگر تا پای کوه که شهید را دفن کرده بودند و چندین متر اطرافش پر بود از جمعیت. باد که می‌آمد خاک قیام می‌کرد و می‌نشست روی مژه‌ها و صورت و لباس‌ها. یک طرف چند زن، زیر سایه‌بانی از مقبره‌های خانوادگی ایستاده بودند و به نام حسین (ع) سینه می‌زدند. هر سه بیت که می‌خواندند مرگ را حوالهِ اسراییل می‌کردند و زندگی را نثار سیدعلی خامنه‌ای: «ما اهل کوفه نیستیم، علی تنها بماند.» آن‌طرف‌تر به درازای 30 تا 40 متر مردان صاحب‌عزا ایستاده بودند و تسلیت مهمانان را جواب می‌دادند. جمعیت کم نمی‌شد و بیش‌تر می‌شد؛ اما من در این جمعیت هیچ آشنایی ندیدم. اینجا انگار زمین دیگری بود در خرم‌آباد. این همه جمعیت آمده بودند به همدردی با خانواده شهیدی. باد دوباره بلند شد و خاک بپا کرد؛ چرخیدم که خاک نبینم، خواهر شهید را دیدم. بر سر زنان و حسین حسین گویان! بی‌قرارِ بی‌قرار بود. ریش می‌زد به دل همه. بهش گفتند بزن به یاد حسین (ع)، شورش بیشتر شد. لطمه می‌زد روی سر و صورت. رد زخم پیدا بود. صدای محمود کریمی جان گرفت توی سرم: «به سمت گودال از خیمه دویدم من، شمر جلوتر بود، دیر رسیدم من...». خواهر از بی‌تابی خسته نمی‌شد؛ داد می‌زد «مرگ بر اسراییل» و من دوباره صدای محمود کریمی می‌شنیدم: «جنگیدم به نفس‌های آتشینم، بعد از تو سالار نیزه‌نشینم.» زن‌ها گفتند؛ خواهرزادۀ کم‌سن‌وسال شهید فیروز نظری‌پور هی می‌رود توی جمعیت و می‌گوید: «رتی کجا؟ داییِ تیربار و شونم؟» محمود کریمی کی این همه برای امام حسین از زبان حضرت زینب خوانده بود که این جور همین حالا همه‌اش ردیف شود توی سرم: «به خدا با دست بسته‌ام، به زمین هر جا نشسته‌ام، نقش کردم عشق من حسین، به سر انگشت خسته‌ام...». به کجا زده بود اسراییل؟ به این همه مرد و زنی که اشک و مصیبت‌شان را گره می‌زنند به قیام عاشورا؟ 🔹رعنا مرادی‌نسب ۳۱خرداد۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
خواست برود برای گشت. لباس همیشه مرتبش را پوشید. بچه‌ها را بوسید و در آغوش کشید. طرز نگاه و بوسیدنش، بوی رفتنی بی‌برگشت را می‌داد‌. اشتیاقی برای نرفتنش، ماندن و داشتنش به چشمانم نفوذ کرد. نمی‌دانم چرا دلم آرام نبود. بدون اراده، اندوهی به بزرگی تمام نبودن‌هایش در آن چند سال جنگ روی صورتم نشست. برای بدرقه کردنش پاهایم توان نداشت. رستاخیزی درونم شروع شده بود. این اولین باری بود که میخواست برود ماموریت و من اینقدر بی‌قرار بودم. گویا متوجه نا‌آرامی‌ام شد‌. کنارم نشت؛ دستم را نوازش کرد؛ نجوا کنان گفت: «دوستت دارم عزیزم. تو همانی که نباید گل را در خانه نگه داری، بگذار حق آبیاری آن را، دیگران ایفا کنند و تو فقط استوار بمان تا طوفان حوادس دلت را نابود نکند». موقع رفتنش بوسه‌ای بر گونه‌هایم زد و گفت: «نگاهم کن؛ بدرقه‌ام کن؛ سخت به این بدرقه و خداحافظی محتاجم». آهسته گفتم: «موقع رفتنت نگاهت نمی‌کنم؛ اما به یقین همیشه چشم به راهت می‌مانم». و همراه آب ریختن پشت سرت گفتم: «خداحافظ». حالا که برگشتی، گونه‌های خاک آلودت و لباس سوراخ شده با ترکشت برای همگان جلب توجه می‌کند؛ جز من که به چشمان و لبانت چشم دوخته‌ام. چشمانت بسته و لبانت دوخته است بهم. گویا می‌خواستی کسی متوجه نشود که به من گفتی «تو در این دنیا و من در آن دنیا، با چشمانی بی‌قرار، خیره به راه و با لبانی مشتاق برای خوش‌آمدگویی منتظر می‌مانم». برای آخرین بار چهره‌ات را دیدم و بوسیدم؛ ولی این بار بدون خداحافظی کنار کشیدم؛ چون می‌دانستم دیگر ما را ترک نمی‌کنی. 🔹عذراشریفی ۳۱خرداد۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv