پلک دلم میپرد نشانهی چیست؟
دکتر چند روز پیش (دوشنبه ۱۹ خرداد) با من تماس گرفت که فایل کتابش را باید به فرمت دانشگاه دربیاورد و برایشان ارسال کند. پرسید که میتوانم به او کمک کنم؟ گفتم فایل و فرمت را برایم بفرستید که ببینم. پرسیدم تا کی فرصت دارید؛ گفت تا آخر هفته.
چند روزیست که درگیر هماهنگی جشنهای مردمی غدیر در سطح استان هستیم؛ از دُمرود افرینه و روستای رباط نمکی و محلات کوچک و بزرگ تا جشن خیابانی ۳ کیلومتری خرمآباد.
از طرفی خانواده که هر سال اطعام روز غدیر را دارند تصمیم گرفتهاند که مهمانی را در منزل تدارک ببینند؛ برای جمعه شب مهمانان دعوت شدهاند.
همین مشغلهها باعث شد که پنجشنبه، شبِ قبل از مهمانی پشت لپتاپ بشینم و به قولی که به دکتر دادهام عمل کنم. سریع لپتاپ را آوردم و کار را شروع کردم وقتی که تمام شد ساعت ۳:۲۰ دقیقهی بامداد بود. گوشی به دست شدم و فایل را برای دکتر فرستادم. خواب نداشتم شروع به چرخیدن در مجازی به ویژه ایتا کردم. خبرهایی بود از صدای انفجار شدید در تهران...
فعلا معلوم نبود منشاء انفجار چیست! با دیدن این خبرها دیگر نتوانستم بخوابم. به اسکرول کردن مجازی ادامه دادم. کم کم خبرها بالا گرفت از حملهی رژیم صهیونیستی به ایران و شدت حملات و احتمال شهادت فرماندهان و ...
دل توی دلم نبود. متعجب بودم از این حملهی راحت و نفوذ به قلب تهران و منازل و پادگانهای نظامی! همش با خودم میگفتم مگه میشه؟ چرا دفاعی نداریم؟ چی شد که اینطور شد؟ و ...
حملات پشت سر هم و خبرهای منفی در پی هم توانم را گرفته بودند. ساعت را نگاه کردم ساعت حوالی ۶ صبح بود؛ خسته بودم باید میخوابیدم تا انرژی بگیرم برای فردا که کلی کار بود...
ساعت نهوربع بیدار شدم. اولین کار رفتم سر وقت گوشی و کانالهای خبری... احتمال شهادت فرماندهان بالا بود و برخی کانالها آن را تایید کرده بودند! از سردار سلامی تا باقری و حاجیزاده و... انگار قرار است پلن دشمن برای حزب الله لبنان در ایران تکرار شود! ایران همچنان در شوک حمله است. انگار هیچ توان نظامی در دفاع از خود نداریم! هرچقدر گفته بودیم دوران بزن در رو نیست، بزنید میخورید انگار همهاش حرف بود! حس عجیبی از ابهام داشتم انگار در حالت خلاء بودم...
شب کلی مهمان داشتیم باید به مادرم کمک میکردم...
حوالی ظهر بود که ساناز تماس گرفت و گفت که بعد از نماز جمعه راهپیماییست در محکومیت حملات اسرائیل؛ میای بریم؟ گفتم میآیم.
حس عجیبی داشتم. از ته دل شعار میدادم. هوا خیلی گرم بود اما همه به مسیر ادامه میدادیم. در مسیر ماشین مشکوکی را دیدم. به ساناز گفتم اون ماشینو ببین خیلی مشکوکه!
جلو رفتیم و پلاک ماشین را برداشتیم و کنارشان ایستادیم! تا راهپیمایی تمام شد.
به خانه برگشتم رفتم کمک مادر. همزمان خبرها را چک میکردم. مطلع شدم پادگان امام علی (ع) خرمآباد مورد حمله قرار گرفته و شهید و مجروح زیادی داشته است.
باباحاجی زنگ زد که بروم سراغشان. خانهیشان نزدیک بیمارستان عشایر است. در مسیر دیدم بیمارستان غوغاست؛ خانوادهی شهدا و مجروحین آنجا آمدهاند که از حال فرزند، همسر یا برادرشان باخبر بشوند. توی دلم گفتم خدا بهتون صبر بده داغ عزیز سخته!
شب مهمانها کم کم آمدند. همه ناراحت بودند از حملهی دشمن! فرحناز، دختر عمویم گرفته بود؛ احتمالا بخاطر آمادهباش نیروهای نظامی و بیخبریاش از حمید بود.
خانوادهی دایی علی دیرتر آمدند. خبر دادند که ۳ نفر از بستگان دامادشان در پادگان امام علی (ع) شهید شدهاند. برای عرض تسلیت میروند بعد میآیند.
مهمانی تمام شده بود. شب همچنان داشتم خبرها را چک میکردم. اسامی بعضی از شهدای پادگان بیرون آمده بود. اسم آشنا ندیدم. در گروه دوستانه در حال صحبت با ساناز و معصومه بودم. ساناز گفت بخوابید؛ ما باید توان داشته باشیم و آماده باشیم. آنجا بود که گفتم حس عجیبی دارم؛ احساس میکنم اگه بخوابم با خبر خیلی بدی بیدار میشم؛ برای همین ترجیحم اینه که نخوابم!
بعد از چند روز خوب نخوابی، ساعت ۴ و ۵ صبح بود که خوابیدم. مادرم ساعت هشتونیم صبح بیدارم کرد. همانطور که گفته بودم با یک خبر بد! خبر شهادت حمید؛ پسر عمویم...
ادامه دارد ...
🔹اکرم عباسی
#شهیدحمیدعباسی
#برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#دیده_بان
خبرها را چک میکنم. انگار کل ملت ایران دیدهبان شدهاند. خانههای تیمی و کارگاههای ساخت پهپاد، یک به یک لو میرود. دلم خنک میشود. شاید روزی که داشتند قول و قرار این توطئه را میچیدند سرنوشت کسانی که پیش از این روی دیوارهای شهری نوشته بودند نحن جئنا لنبقی "آمده ایم تا بمانیم" را فراموش کرده بودند.
نمیدانند وطن نقطه مشترک ایرانیان است و برای آن از جان و مال خود میگذرند؛ این را از استوری آن دختری فهمیدم که نوشته بود: " اگر بفهمم کسی به کشور خیانت میکنه حتی اگر پدر، برادر و همسرم باشد قطعا به دستگاههای امنیتی معرفیش میکنم" و غیرت به جوش آمده آن راننده اسنپ که میگفت: "به ما مجوز بدن تک تک خونهها رو بگردیم." فهمیدم. انگار کل شهر سرباز گمنام شدهاند.
حسین فهمیدهها هنوز بین ما نفس میکشند.
چند روز پیش کودکی ٨ ساله یک خانه تیمی را لو داده بود.
رفیقم توی خیابان به ماشینی مشکوک شده بود؛ نزدیک ماشین رفت؛ چک کرد و آمد.
دشمن فکر اینجایش را نکرده بود که دشمنستیزی و وطنپرستی توی خون ما ایرانیهاست.
🔹سرباز وطن
#برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#خدایا_کم_ما_را_بپذیر
با خواهش و التماس از حاج سجاد اجازه گرفتم تا آرایشگاهی بروم. قبل از اینکه راه بیفتم سعی کردم همه چیز را آماده کنم تا مشکلی پیش نیاید.
سوار تاکسی شدم. صدای مداحی حسین طاهری از خیابان میآمد. پسر جوانی به کنایه گفت مداحی میگذارید و اینطور هم موشک میخورید؟
راننده پرسید:کجا رو زدن؟
جوانک قیافهایی گرفت و گفت از ۵ صبح امروز تا ساعت ۱۱ پادگان رو بمباران کردن.
با تعجب پرسیدم جدی؟
راننده گفت: «شایعه زیاده؛ باور نکنید. من حتی شنیدم از خرمآباد با موشک میزنیمشون».
پسر جوان به سرعت تغییر نظر داد و گفت:
«اسرائیل کلا اندازه لرستان نیست. همین لرستان برای نابودیش کافیه».
انشاالله گفتم و پیاده شدم.
دوان دوان سمت آرایشگاه رفتم.
سراسیمه و با تاخیر رسیدم.
آرایشگر با تعجب به سر و صورتم نگاه کرد و گفت دقیقا چه بلایی سر خودت آوردی؟
با خنده پرسیدم چرا؟
حواسم را بیشتر جمع موهایم کرد؛ ریش هایم را به خودم نشان داد و گفت:
الان که اصلاح رو انجام دادم برو بیرون، از مغازه کناری آب هویچی بخر و بعد هم حموم کن. دو ساعت هم بخواب. رنگ و روت پریده.
خندهایی کردم و چیزی نگفتم.
کارم تمام شد و از آرایشگاه بیرون زدم.
مادرم زنگ زد و احوال پرسید.
در جواب گفتم در راه خانهام.
خوشحال شد و تلفن را قطع کرد. زنگ آیفون را که زدم، در بلافاصله باز شد و خواهرم به استقبال آمد.خسته و کوفته داخل خانه شدم. در جواب سلام مادرم گفتم احساس گرسنگی میکنم.
خندید و گفت بعد از سه روز اومدی خونه و فقط احساس گرسنگی میکنی؟
لبخند زدم و گفتم: نه! احساس میکنم باید روی این مبل هم کمی دراز بکشم.
سری به نشانه تاسف تکان داد و رفت برایم آبگوشت بیاورد.
پرسید:امیر فردا صبح ساعت چند میری؟
چشمهایم را دزدیدم و به آرامی گفتم: یک ساعت دیگه میرم گلزار.
چندثانیهایی نگاهم کرد و گفت خدا پشت و پناهت. غذات را خوب بخور تا جون داشته باشی.
چشمی گفتم.
تلفنم را روشن کردم.
۶ تماس بی پاسخ و ۴ پیامک بی جواب
اسامی را نگاه میکنم و به فکر فرو میروم.
امیرمحمد دیروز فشار کار مجبورش میکند سری به بیمارستان بزند.
امیرحسین دیشب ساعت ۲ شب به سمت خانه رفت و ۹ صبح آمده بود که کار را پیش ببرد. همزمان دل نگران پدر و مادرش است که در حج هستند.
حاج سجاد از همان روز اول، شب و روز درگیر کار بود و شهادت پسرخالهاش هم باعث نشد که تعهدش به آرمان را رها کند.
بچه ها هرکدام خالصانه و جهادی گوشهایی از کار را برداشتهاند و تلاش میکنند.
برای یکی از دوستانم همینها را تعریف میکنم. در جواب میگوید:
خدایا کم ما را بپذیر.
مایی که مسئولیت رسمی نداریم؛ اما این تعلق خاطر به آرمان باعث شده که شب و روز را از خود بگیریم، تا شاید نخودی در این آش بیاندازیم.
ما تلاشمان را میکنیم و امید داریم خدا به همین کم ما نظر میکند و یاری میکند ما را در این جنگ وجودی در برابر تمامیت کفر.
خدایا کم ما را بپذیر...
🔹امیرمهدی جعفری
۱تیر۱۴۰۴
#برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#شایعه_نسازیم
از روز اولی که اسرائیل متجاوز جنگ را با ایران شروع کرد، من تقریبا یک روز در میان به خاطر شغلم میروم اطراف پتروشیمی خرمآباد. امروز که با همکارهایم نشسته بودیم و درحال گپوگفت بودیم، یکباره صدای غریبی شنیدیم. صدایی که من تا به حال نشنیده بودم. چون در جنگ هستیم، سریع فکرمان رفت سمت این موضوع که دشمن موشکی به سمت پتروشیمی پرتاب کرده است. ترسیدیم و منتظر اصابت بودیم. چند ثانیه مکث کردیم. لبخندها روی لب خشک شد. صدا قطع شد. منتظر انفجار بودیم؛ شاید هم مرگ.
صدای انفجار نیامد. به خودمان آمدیم و از هم میپرسیدیم چی شد!
تصمیم گرفتیم برویم توی حیاط و از بقیه بپرسیم یا ببینیم صدای چه بوده است.
سجاد یکی از همکارانمان گفت:
_ این سومین پهپادی بود که زدنش.
با تعجب پرسيديم: سومین پهپاد؟!
_آره من از صبح اینجام؛ دیدم که هرسه تا رو زدن.
رد دود توی آسمون دیده میشد. شبیه همین عکسهایی بود که در فضای مجازی پر شده؛ دودی درهم پیچیده.
بعد از این که فهمیدیم حمله دشمن توسط مدافعان شهر زیبای من دفع شده، خوش حال شدیم.
لذت بردم از هوشیاری نیروهایی که از شهرم محافظت میکنند.
بعد از این که خیالمان راحت شد، خندهها و شوخیها شروع شد.
من گفتم اگه شهید بشم بردیا و زوشا میشن فرزند شهید.
افسانه گفت: من که بچه ندارم چی؟ ضرر میشم. عیب نداره جانم فدای وطن.
با خنده برگشتیم سر کار.
به افسانه گفتم: "پدافند که از ما دفاع میکنه اگه هم قسمت ما این باشه که بمیریم هر جایی باشیم مرگ ما رو پیدا میکنه، پس بهتره با آسودگی زندگی رو ادامه بدیم."
دو یا هم سه ساعت بعد که دیگر استرسها و هیجانها فروکش شده بود و هر کس مشغول انجام دادن کار خود بود، یکی از همکارها آمد و گفت: "صدایی که شنیدیم صدای هلیشات یه فیلمبردار بوده که داشته برای عروس و دامادی در قصر عمارت کلیپ میساخته. پدافند زدش. صاحب عمارت رو هم دستگیر کردن که البته بعد از پارهای از توضیحات آزاد شده."
یاد حرف سجاد افتادم که گفت "از صبح تا حالا این سومی بود".
به افسانه گفتم: "ببین در این مواقع باید حواسمون به آدمهایی که شايعه میسازن باشه؛ چه اتفاقاتی که فقط تو ذهن آدما شکل گرفته و راحت پخش میشه".
🔹زینب پناهی
۱تیر۱۴۰۴
#برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
ما از دل قرآن متولد شدهایم
با سورهی انسان متولد شدهایم
ای قوم گریزان بهراسید که ما
در هیئت طوفان متولد شدهایم
🔹حسین حاجی جودکی
#برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#جنگ_تحمیلی
قسمت آخر
خانواده یکی از شهدا برای وداع به غسالخانه آمده بود. خواهرانش بیتابی میکردند؛ خواهر کوچکتر با صلابت بود و محکم بین زنان میچرخید و میگفت: " نوئیت گریوه، بیتابی نکیت، برارمو شهید بیه".
صبر و متانتش مرا یاد ما رایتُ الا جمیلا گفتن حضرت زینب سلام الله علیها انداخت. راه زینب هنوز ادامه دارد.
رفتند داخل برای وداع آخر...
بیرون که آمدند خواهر کوچکتر با خودش زمزمه میکرد: "برار سیقه او صورت خینیت بام، سیقه او سر خینیت بام."
آخرین حرف هایی که بینشان رد و بدل شده بود را با صدای بلند مرور میکرد: " رتی شیفت؛ گوتی باید روم کمک براریام. رفیقیام تنیان. خوشالت فدای امام حسین بی"
خبر رسید که ابوذر مرادی شهید شده است. ابوذر از بچه های امام حسینی شهر بود. با او ارتباط چندانی نداشتم؛ اما زیر بیرق امام حسین علیه السلام با هم سینه زده بودیم. نخ تسبیح بین ما و شهدا امام حسین علیه السلام بود. ناراحت بودم که چرا بیشتر با ابوذر رفاقت نداشتم. به بچهها نگاه کردم؛ محبتم به آنها صد برابر شده بود. حالا قدرشان را بیشتر میدانستم.
خونم به جوش آمده بود؛ از خدا خواستم کمک کند بتوانیم انتقام برادرهایمان را بگیریم.
به همراه دوستم به سمت خانه راه افتادم. غسل شهادت کردم. به پیراهن مشکی که جلوی دستم بود، خیره شدم. از پوشیدنش منصرف شدم. به خودم تلنگر زدم: "وقت عزاداری نیست؛ برای شهید که نباید سیاه پوشید."
صبح روز تشییع رفتم گلزار. هوا گرم بود. جمعیت زیادی آمده بود. به همراه چند نفر از رفقا خادم ایستگاه صلواتی شدیم. باید هر کاری ازم برمیآمد برای شهدا انجام میدادم؛ و لو اینکه یک لیوان آب یا شربت دست زائرینشان بدهم.
کامیون حامل پیکر شهدا رسید. جمعیت به سمت کامیون رفتند؛ پیر و جوان، زن و مرد، با حجاب و کم حجاب همه به یک سمت میرفتند؛ به سمت شهدا! چشمها میبارید. مشتها گره کرده بود و صدای مرگ بر اسرائیل در فضا پیچیده بود. محکمتر و بغض آلودتر از تمام شعارهای مرگ بر اسرائیلی که حتی در روز قدس شنیده بودم.
بر پیکر پاک شهدا نماز خوانده شد.
به سمت قطعه شهدای دهه کرامت راه افتادم. از شهدا ثبات قدم در این مسیر را میخواستم. "کمک کنید که پاهام نلرزن، کمک کنید تو راه شما بمونم. "
جمعیت کم کم پراکنده شدند. رفتم سمت مدفن شهدا دور تا دور مزارها داربست بسته بودند. دور مزار خاکی هر شهیدی خانوادهای نشسته بود برای آخرین وداع!
طلب دعا میکردم از شهدایی که "احیاءٌُ عند ربهم" بودند.
مردم به دور مزارشان طواف میکردند. برخی قرآنهای کوچک در دست، یاسین میخواندند و برخی زیر لب فاتحهای قرائت میکردند. برخی هم یک گوشه ایستاده بودند و نظارهگر مزارهایی بودند که حالا زیارتگاه عاشقان جنگ با اسرائیل شده بودند.
به سمت ماشین به راه افتادم یکی از رفقایم را دیدم، دستش را به گردنم انداخت و شروع کرد به گریه: "چرا من شهید نشدم."
به او روحیه دادم و برای اینکه حالش خوب شود با خنده گفتم: "اگر تو هم بصیرت داشتی شهید میشدی." لبخندی زد.
گفت: "اینا برادرای منن. هر روز اونا رو میدیدم. دلم تنگ شده براشون. کاش زودتر بهشون ملحق شم".
گفتم: "ما با اوناییم، اونام هوای ما رو دارند. تا وقتی بهشون ملحق بشیم."
" مِّنَ ٱلۡمُؤۡمِنِينَ رِجَالࣱ صَدَقُواْ مَا عَٰهَدُواْ ٱللَّهَ عَلَيۡهِۖ فَمِنۡهُم مَّن قَضَىٰ نَحۡبَهُۥ وَمِنۡهُم مَّن يَنتَظِرُۖ وَمَا بّدّلوا تّبدیلا"
🔹هارون مکی
#برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
عجب عکسی اسماعیل؛
عجب عکسی.
تا دیدمش، اشک حلقه بست توی چشمانم.
یک طرف تصویری از شهدا؛ مزارهایی که هنوز خاکشان خشک نشده و شهدایی همه جوان.
عکس فرمانده یک طرف و پرچم ارباب سمتی دیگر.
و رفیق. رفیقی که جامانده. غم میبارد از عکس. از چهره جوانی که سرش را پایین انداخته. جوانی که نمیشناسمش، اما حتما رفاقتها داشته با این شهدا.
و بیتی از آن مداحی که هی میپیچد توی سرم؛
نه این رسم رفاقت نیست؛ رفیق نیمهراه من...
📸 آزاده شاهینوند
۱تیر۱۴۰۴
#برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#قیامِ_خاک
کِی این همه قبرستان پاگر بزرگ شده بود که هرچه دور میزدی و میرفتی تمام نمیشد؟ از تشییع پیکر شهید عزیزالله بهاروند که پیکرش بعد از 36 سال برگشته بود و من به این قبرستان رفته بودم کمتر از 4 سال میگذشت. آن موقع مزار شهید برایم آخرِ قبرستان بود و حالا هرچه میرفتم تمام نمیشد.
در منتهاالیه شرقی که تهش میرسید به گلدشت به جمعیت رسیدیم. گویی صحرای محشر بود؛ از بلندیِ کوهِ کوچکِ پاگر تا پای کوه که شهید را دفن کرده بودند و چندین متر اطرافش پر بود از جمعیت. باد که میآمد خاک قیام میکرد و مینشست روی مژهها و صورت و لباسها. یک طرف چند زن، زیر سایهبانی از مقبرههای خانوادگی ایستاده بودند و به نام حسین (ع) سینه میزدند. هر سه بیت که میخواندند مرگ را حوالهِ اسراییل میکردند و زندگی را نثار سیدعلی خامنهای: «ما اهل کوفه نیستیم، علی تنها بماند.»
آنطرفتر به درازای 30 تا 40 متر مردان صاحبعزا ایستاده بودند و تسلیت مهمانان را جواب میدادند. جمعیت کم نمیشد و بیشتر میشد؛ اما من در این جمعیت هیچ آشنایی ندیدم. اینجا انگار زمین دیگری بود در خرمآباد. این همه جمعیت آمده بودند به همدردی با خانواده شهیدی. باد دوباره بلند شد و خاک بپا کرد؛ چرخیدم که خاک نبینم، خواهر شهید را دیدم. بر سر زنان و حسین حسین گویان! بیقرارِ بیقرار بود. ریش میزد به دل همه. بهش گفتند بزن به یاد حسین (ع)، شورش بیشتر شد. لطمه میزد روی سر و صورت. رد زخم پیدا بود. صدای محمود کریمی جان گرفت توی سرم: «به سمت گودال از خیمه دویدم من، شمر جلوتر بود، دیر رسیدم من...».
خواهر از بیتابی خسته نمیشد؛ داد میزد «مرگ بر اسراییل» و من دوباره صدای محمود کریمی میشنیدم: «جنگیدم به نفسهای آتشینم، بعد از تو سالار نیزهنشینم.»
زنها گفتند؛ خواهرزادۀ کمسنوسال شهید فیروز نظریپور هی میرود توی جمعیت و میگوید: «رتی کجا؟ داییِ تیربار و شونم؟» محمود کریمی کی این همه برای امام حسین از زبان حضرت زینب خوانده بود که این جور همین حالا همهاش ردیف شود توی سرم: «به خدا با دست بستهام، به زمین هر جا نشستهام، نقش کردم عشق من حسین، به سر انگشت خستهام...».
به کجا زده بود اسراییل؟ به این همه مرد و زنی که اشک و مصیبتشان را گره میزنند به قیام عاشورا؟
🔹رعنا مرادینسب
۳۱خرداد۱۴۰۴
#برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#بیخداحافظی
خواست برود برای گشت. لباس همیشه مرتبش را پوشید. بچهها را بوسید و در آغوش کشید.
طرز نگاه و بوسیدنش، بوی رفتنی بیبرگشت را میداد.
اشتیاقی برای نرفتنش، ماندن و داشتنش
به چشمانم نفوذ کرد. نمیدانم چرا دلم آرام نبود.
بدون اراده، اندوهی به بزرگی تمام نبودنهایش در آن چند سال جنگ روی صورتم نشست.
برای بدرقه کردنش پاهایم توان نداشت.
رستاخیزی درونم شروع شده بود.
این اولین باری بود که میخواست برود ماموریت و من اینقدر بیقرار بودم.
گویا متوجه ناآرامیام شد.
کنارم نشت؛ دستم را نوازش کرد؛
نجوا کنان گفت: «دوستت دارم عزیزم.
تو همانی که نباید گل را در خانه نگه داری،
بگذار حق آبیاری آن را، دیگران ایفا کنند و تو فقط استوار بمان تا طوفان حوادس دلت را نابود نکند».
موقع رفتنش بوسهای بر گونههایم زد و
گفت: «نگاهم کن؛ بدرقهام کن؛ سخت به این بدرقه و خداحافظی محتاجم».
آهسته گفتم: «موقع رفتنت نگاهت نمیکنم؛ اما به یقین همیشه چشم به راهت میمانم».
و همراه آب ریختن پشت سرت گفتم: «خداحافظ».
حالا که برگشتی، گونههای خاک آلودت
و لباس سوراخ شده با ترکشت برای همگان جلب توجه میکند؛ جز من که به چشمان و لبانت چشم دوختهام.
چشمانت بسته و لبانت دوخته است بهم.
گویا میخواستی کسی متوجه نشود که به من گفتی «تو در این دنیا و من در آن دنیا، با چشمانی بیقرار، خیره به راه و با لبانی مشتاق برای خوشآمدگویی منتظر میمانم».
برای آخرین بار چهرهات را دیدم و بوسیدم؛
ولی این بار بدون خداحافظی کنار کشیدم؛
چون میدانستم دیگر ما را ترک نمیکنی.
🔹عذراشریفی
۳۱خرداد۱۴۰۴
#برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
نیروی هوایی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی شمس امید دیگری است كه در آسمان مستضعفین و مظلومان عالم میدرخشد. ما متكی به ابزار نیستیم و این مدعایی است كه لحظه به لحظهی نبرد كربلایی ما در جبهههای غرب و جنوب شاهد صادق آن است. اما دنیای امروز دنیای ابزار است و اگر ما بر ابزار تسلط نیابیم چه بسا كه وابستهی آن شویم. ضعف، وابستگی است و ما با اتكال به خداوند بزرگ بر ابزار غلبه خواهیم یافت.
🔹سید مرتضی آوینی
#برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#حماقت
جمعه، چهار و پنج دقیقه بامداد صدایی شبیه افتادن با موجی از لرزش، سنگینی خوابم را آشفت. بار دوم و سوم فکر کردم زمینلرزه خفیفی است که اتفاقش برای مردم بروجرد دور از انتظار نیست و به نوعی برایمان عادی شده است.
بیدار بیدار شدم و به حیاط رفتم. چشم به آسمان دوختم. گلولههای آتشین چون شهاب بر فراز آسمان در عبور بودند. پدر، مادر و خواهرم هم بیدار شدند. همگی از خانه بیرون رفتیم. همسایهها به خیابان ریخته بودند و در بهت به آسمان چشم دوختیم. لحظات سنگینی بود؛ حین عبور موشکها از غرب به شرق، خبری که شب قبل در فضای مجازی دیده بودم برایم تداعی شد. چگونه ممکن است چنین جسارتی به ایران شده باشد! اصلا مگر میشود دشمن دست به چنین حماقتی بزند! دشمنی که دهه شصت، طعم شکست در برابر دستان خالی ایران و ایرانیان را چشیده، چطور الان باوجود آگاهی به قدرت نظامی و تکنولوژی غیرقابل تصورشان چنین خطر کرده است! اجلش رسیده که با دست خود به پیشواز نابودی آمده است. آری این تحقق وعده الهی است و بدون شک گریزی از آن نیست.
حدود 10 دقیقه گذشت؛ به خانه برگشتیم؛ نماز صبح را خواندم و به نیت سلامتی رزمندگان اسلام تسبیحات حضرت زهرا را.
بعد سری به تلفن همراه زدم؛ به محض کلیک روی دادههای تلفن، نت وصل شد و پیامهای واتساپ و اینستاگرام پشت سر هم ردیف شدند. اینستاگرام را باز کردم؛ اولین پست از صفحه خبر بروجرد بود. صدای انفجار و لحظه عبور موشکها را به تصویر کشیده بود. با خودم گفتم مگر میشود بدون مجوز فیلمبرداری کرده و به اشتراک بگذارند!
بعد به واتساپ سر زدم وضعیتهای یکی از دوستانم را دیدم؛ حمله اسرائیل، شهادت تعدادی از سرداران و دانشمندان و حملاتی به نقاط مختلف مسکونی و... خبررسانی شده بود. قلبم فرو ریخت. خیانت در این اخبار موج میزد. مطمئن بودم بدون همکاری خائنین و منافقین، دشمن هرگز به این صراحت جرأت دست درازی ندارد.
در بهت فرو رفته بودم و سؤالها پشت سر هم در ذهنم قطار شده بودند؛ پدافند چه شد! بیداری سربازان وطن... مگر میشود کم آورده باشند! یقین داشتم دشمن اگر رو در رو بیاید آگاه و بیداریم. بوی خیانت ذهنم را مسموم کرده بود.
حدود ساعت 6 صبح شده بود که خبر رسید پدافند را زدهاند. مردم روستای تودهزن زیر امواج حملات ماندهاند.
ساعتها در ابهام گذشت. نزدیک ظهر همچنان اخبار تلویزیون و فضای مجازی میخکوبم کرده بود. از حمله سایبری تا خیانت منافقین؛ طبق برنامهریزی همزمان و غافلگیرانه.
لحظه به لحظه در انتظار پاسخ محکم ایران بودم. به اذن رهبری باید دشمن را از خیال خام خود پشیمان میکردیم. اطمینان قلبی داشتم که در ساعات آینده سربازان وطنم همه جوانب را ساماندهی و کنترل میکنند. با دیدن تصاویری از اولین موج موشکهایی که به مقصد تلاویو روانه بودند امید در دلم شکفت. فرماندهان را به شهادت رسانده بودند تا مردم را طعمه اهداف خود کنند کور خوانده بودند. سرباز و فرمانده برای رزمندگان اسلام یک معنا دارد آن هم جان دادن در راه خدا و تا آخرین نفس در آرزوی شهادت قدم برداشتن.
🔹زهرا سبزعلی
۲۳خرداد۱۴۰۳
#برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#میدانستم_شهید_میشود
از صبح دو دلم، رضا را با خودم ببرم گلزار یا نه!
مادرشوهرم گفت: «هوا گرمه؛ بچه مریض میشه؛ بیار بزارش خونه ما، با خیال راحت برو».
نمیدانم نهارم را چطور خوردم. دو دل بودم که بچه را ببرم یا نه! در نهایت گفتم: «رضای من که عزیزتر از علی نیست. امروز به بهانه گرما، فردا به بهانه سرما و روزی بخاطر مهر مادری مانع جهاد و در دل خطر رفتن او بشم».
خورشید نیت سوزاندن دلسوختگان داشت. کنار مزار شهدا خیلی شلوغ بود. نگران بودم چطور با این بچه از بین این جمعیت عبور کنم.
چشمم به دخترداییام خورد که زیر سایبان شهدای دهه کرامت نشسته بود. صدایش زدم؛ گفتم: «فاطمه جان، امکانش هست چند دقیقه بچه رو نگهداری، من برم سر مزار، خاله رو ببینم؟».
جمعیت چنان کیپ هم ایستاده بودند که به زحمت توانستم خودم را به مزار برسانم و فاتحهای بخوانم.
لپهای بچه از گرما گُل انداخته بود. سریع چادرم کشیدم روی سرش و قدمهایم را بلندتر برداشتم.
دریچههای کولر را رو به سقف ماشین تنظیم کردم. چادر را کنار زدم؛ حس کردم حرارتش دمای بدن بچه را دو چندان کرده است.
طبق قرار هفتگی، باید به دیدن آقا رضا هم میرفتیم. آنجا شنیدم که برای شهید در مسجد امام حسن عسگری(ع) گلدشت، دعا کمیل برگزار خواهد شد.
چشمم به پلههای مسجد که افتاد آهی کشیدم؛ آخر زانوهایم خیلی درد میکند. بااحتیاط از پلهها بالا رفتم. صدای خنده رضا بلند شد. نگاهش را دنبال کردم؛ داشت به عکس شهدا که روی دیوار نصب شده بود، میخندید. محکمتر بغلش کردم و با لبخند گفتم: «مامان نکنه میشناسیشون و از دوستای بهشتیت بودن؟».
خانمها به صف کنار دیوار نشسته بودند. برای عرض تسلیت مجدد به سمت خاله مرضیه رفتم. تا چشمش به من افتاد از جایش بلندشد و دستانش را به سمتم بلند کرد. رضا را میخواست.
بچه را محکم بغل کرد. صدای نالهاش بلندشد. نمیدانم شاید آن لحظه یاد بچگی علی افتاد. با خودم گفتم کاش بچه را نمیآوردم. بغضی گلویم را فشار میداد و قطرات اشک عین تگرگ تند تند روی گونههام سُر میخورد و روسریم عین یک سد قطرات اشک را در تار وپودش جمع میکرد.
آرام در گوشش گفتم: «خاله علی عاقبت بخیر شد. دعاکن ما همه مثل علی عاقبت بخیر بمیریم».
روضه، روضهی حضرت زینب بود و امان از داغ برادر. چادرم را روی سرم کشیدم. محکم رضا را بغل کردم. حالا دیگر باتمام وجود روضه حضرت زینب را درک میکردم؛ گویی تک تک صحنههای کربلا را دیده باشم.
امان از دل زهرا که امروز آرزوی داماد کردن برادرش را با او خاک کرد.
مداح مدام از علی یاد میکرد. بچه هیتی که از بچگی تو این هیت پای این علم سینه زد تا مزدش را از ارباب بیکفن گرفت.
نشستم کنار خاله مرضیه. دست انداختم دور گردنش. اشکانش سرازیر شد و گفت: «من خبر داشتم علی شهید میشه!».
_ چطور خاله! خواب دیدی؟
گفت: «نذر دارم. هر هفته میرم گلزار شهدا؛ قطعه شهدای دهه کرامت. چندوقت پیش طبق عادت با آقا عبدالله رفتیم گلزار. دیدم چند قبر جدید کندن. به آقای بهاروند گفتم جریان این قبرها چیه؟ گفت آماده کردن شاید کسی شهید شد. یک نگاه به قبرها کردم و تو دلم گفتم ببینم قسمت کی باشید که خودشونم بیخبرن! صدایی از پشت سرم گفت "این قبر سومی رو میبینی؟ برای علی پسرته". سریع برگشتم پشت سرم رو نگاه کردم، کسی نبود. به آقا عبدالله گفتم اونی که پشت سرم بود کجا رفت؟ گفت اینجا که کسی نیست.
از اون روز دلم ریخت. مدام اون صدا تو گوشم بود. سعی میکردم, اون روز رو فراموش کنم؛ اما علی رو که میدیدم بند دلم پاره میشد...
🔹حدیث حیدری
۱تیر۱۴۰۴
#برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv