eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
810 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
328 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
زمان جنگ تحمیلی، دانش آموز بودم ، میگ های عراقی دو سه تایی بدون هیچ مانعی ای می آمدند، شهر را جلوی چشم ِمان بمباران می کردند و می رفتند و من ؛ از شدت صدای انفجار و شکستن دیوار صوتی ؛ دست در دست مادرم می لرزیدم و نفسم به شماره می افتاد.قلبم در سینه ام جا برای تپیدن نداشت ، اما ! دیشب " عید غدير"، که موشک ها بسوی اسرائیل شليک می شدند. در حال غمباری؛ شعف و شور عجیبی سر تا پایم را گرفته بود، با خودم گفتم : چه شب عیدی ! کاش آن زمان موشک داشتیم ؛ روحت شاد شهید تهرانی مقدم، روحت شاد شهید حاجی زاده، کاش می دیدید این غرور ملی را ... و من در نبودنتان نمی گریستم. 😭 ✍ عصمت نیک سرشت/ دورود @ravimah
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔻رژیم صهیونیستی اشتباه بزرگی کرد و عواقب‌ش او را بیچاره خواهد کرد. امام خامنه ای @ravimah
«صداها رو نمی‌شنوید؟!» صدای مادرم بود که از خواب بیدارمان کرد. با صدایی خواب‌آلود گفتم: «چیزی نیست، بخواب. صدای گربه‌هاست؛ دارن روی دریچهٔ کولر می‌پرن.» مادرم با اضطراب گفت: «اسرائیل حمله کرده... به تهران موشک زدن!» ساعتی بعد، «گربه‌صفتان» در تل‌آویو ادعا کردند: «مردم ایران! ما با شما هیچ خصومتی نداریم.» وعده‌ای آشنا… همان وعده‌ای که سال‌هاست هر بار با موشک و خون نقض می‌شود. زمان ثابت کرد «ما با مردم کاری نداریم» فقط یک دروغ بود؛ دروغی که در غزه، لبنان و تهران با اجساد کودکان اثبات شد. «شبکه‌های خارجی در تلاش‌اند فرماندهان، دانشمندان و فرزندان ایران را با عناوینی مثل "مزدوران حکومتی" از مردم جدا کنند. اما حقیقت این است که سربازان ایرانی، از مرزداران تا مدافعان پایتخت، همه جلوه‌های ایستادگی مردمی هستند که عشق به میهن در رگ‌هایشان جریان دارد. همه سرباز وطن‌اند... باشد که فرزندان ایران ناممان را در صفحات تاریخ در کنار «مجاهدینِ خلق»، «نفوذی‌ها» و «خائنان» نخوانند! باشد که اخوان‌ها در وصفمان نسرآیند: «ما خود به دست خویش، این خانه را ویران کردیم...» هم ریشه! بگذار در این برههٔ دشوار، قلب ایران را نه شعارهای پاره‌پاره، که اندیشه‌ی مشترک و رگ‌های امید تغذیه کند. بیایید ایران را به آنچه شایستۀ آن است بازگردانیم؛ سرزمینی که در آن، آفتاب نه برای جنگ، که برای زندگی بتابد. هر که از تعرض به کشورش خرسند باشد، همچون کسی‌ست که از تجاوز به مادرش خوشحال است! ✍️ فاطمه امیری @ravimah
5.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📽 امام خمینی : از رفتن شخصیت های خود تزلزل پیدا نمی کنیم ، چون دل به خدا و الله اکبر بسته ایم . @ravimah
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 پدر شهید رضا دریکوند از شهدای لرستانی حملات رژیم صهیونیستی: ۱۲ پسر هم داشتم فدای ایران می‌کردم. @ravimah
دیدار با پیکرها وارد ساختمان شدم. چند نفر روی صندلی‌های انتظار نشسته‌اند. غم از چهره‌‌هایشان می‌بارد. کارمند خانم، یکی‌شان را صدا می‌زند. اسامی شهدا را می‌خواهد. نگاهم جلوی دست کارمند می‌افتد. روی برچسب‌های کوچکی می‌نویسد: شهید ۱، شهید ۲، شهید ۳ تا شهید... زیر هر کدام هم یک عدد چند رقمی می‌نویسد. اجازه ندارم وارد سالن تشریح شوم. می‌روم توی محوطه. چهار خودروی مزدا که ویژه حمل اجسادند می‌بینم. راننده‌هایشان منتظر ایستاده‌اند. می‌دانم خودروها حامل شهدا هستند. همان چهره‌های غمگین می‌روند سمت خودروها. یکی یکی درب عقب خودروها را بالا می‌زنند. چهارنفری دو سمت تابوت‌های فلزی را می‌گیرند، یاعلی می‌گویند، بلند می‌کنند و می‌برند داخل. یک پیکر خیلی سنگین است. چهارنفری هم نمی‌توانند بلندش کنند. یکی‌شان صورت شهید را نگاه می‌کند. می‌گوید «کرم‌زاده است» و از افراد بیشتری می‌خواهد کمک کنند برای بلند کردن تابوت. می‌روم توی ایتا، دنبال عکسش بین شهدا می‌گردم. قدش بلند است و تنومند. باید برای همه جواز دفن صادر کنند و شناسایی انجام دهد. دوباره می‌روم داخل ساختمان. کارمندها مشغول کارند. یکیشان از سالن تشریح می‌آید بیرون. می‌گوید «پیکرها را دیدم، دلم خواست گریه کنم». می‌نشیند روی صندلی و می‌گوید «خدا اسراییل را نابود کند». دعایش حتما مستجاب است! هوا برایم سنگین است. از روز گذشته هیچ وعده غذایی نتوانستم بخورم. احساس ضعف می‌کنم. نزدیک است دچار افت فشار شوم که از ساختمان بیرون می‌زنم. چند نفس عمیق می‌کشم. آسمان آبی‌تر از همیشه است. توی محوطه، روی یک سکوی کوچک می‌نشینم. یک درخت انجیر، یک درخت توت و یک درخت با شکوفه‌های سفید توی محوطه خودنمایی می‌کنند. حالم بهتر می‌شود. صدای پرنده‌ها توجهم را جلب می‌کند. حدود بیست گنجشک و پرستو از روی درخت می‌پَرند. تا بالای ساختمان می‌روند و چند بار دور می‌زنند. انگار دارند ساختمانی که شهدا را در آغوش گرفته طواف می‌کنند! پرنده‌ها می‌روند و دور می‌شوند... تردد به ساختمان کمی زیاد شده. زنی حدودا شصت‌ساله از چارچوب در می‌گذرد و داخل محوطه می‌شود. چادرش را به نشان عزا دور گردن پیچیده؛ رسم زنان مصیبت‌دیده‌ی لُر است. صدای «روله روله» گفتنش به گوشم می‌رسد. آرام شروع می‌کند و صدایش را کم کم بالا می‌برد. دستانش را دور هم میپچد. پسر جوانی پشت سرش وارد می‌شود. به همراهان پیکرها، نامی می‌گویند. نتیجه‌ای نمی‌گیرند. از در بیرون می‌روند. صدای مردانه‌ی گریه‌ای به گوشم می‌رسد. چشم می‌گردانم، پیدایش کنم. کنار درخت انجیر نشسته.‌ تلفنش زنگ می‌خورد، می‌گوید «مهدی هم شهید شده؟». آه بلندی می‌کشد درون سینه‌اش و ناله بلندتری سر می‌دهد. چه تصاویری در ذهنش نقش بسته؟ خدا می‌داند! صدای گریه‌اش قطع نمی‌شود. تلفنش پشت سر هم زنگ می‌خورد. نمی‌دانم چه می‌شنود که بلند می‌گوید «خدا» و ناله می‌زند. نام «علیرضا» را چند بار پشت سر هم تکرار می‌کند. یک خودروی حمل جسد دیگر وارد می‌شود. پاسدار لاغر و قد بلندی از آن پیاده می‌شود. خیلی جوان است و لباس سبز پاسداری پوشیده. می‌آید سمت درب پشتی خودرو. سرش را تکیه می‌دهد به در و می‌زند زیر گریه. «علی بِرار، علی بِرار» از دهانش نمی‌افتد. برمی‌گردد عقب، دو دستش را بالا می‌برد و میزند به سر. تمام مدت که آنجاست حالش همین است. یک نفر سمتش می‌رود. می‌خواهد بفهمد پیکر چه کسانی را آورده؟ می‌گوید «یونس ماهرو بختیاری و علی مرادی» و باز گریه می‌کند. سرم را می‌چرخانم سمت راست. پیرمردی آمده داخل و نمی‌داند کدام سمت برود. نگاهش بین چپ و راست می‌گردد. پیراهن سیاه پوشیده. روی سر و شانه‌هایش گِل زده. حتما روزی روی همین شانه‌ها، پسرش را نشانده و بزرگ کرده. محوطه شلوغ شده. بعضی چهره‌ها برایم آشنایند. دو مرد رو در روی دو مرد دیگر می‌شوند. تا چشمشان به هم می‌خورد، یکدیگر را در آغوش می‌گیرند و بلندتر از هر صدای دیگری، گریه می‌کنند. یکی‌شان می‌گوید «آمده‌ایم به حمید سر بزنیم، حمید، حمید...» گریه می‌کنند و آه می‌کشند. دیگر نمی‌توانم خودم را کنترل کنم. می‌زنم زیر گریه. قطرات اشک از دست بغضی که می‌خواست خفه‌ام کند، نجاتم می‌دهند. دو زنِ چادری وارد محوطه می‌شوند و حرکت می‌کنند سمت درب سالن تشریح. یکیشان صورتش را کَنده و چادرش را دور گردنش بسته. ناله می‌کند اما اشکی ندارد. پشت سر هم می‌گوید «روله‌ام شهیده، یا حسین». با یک دستش روی دست دیگرش می‌زند. جسارت می‌کنم و نام شهیدش را می‌پرسم. لب‌هایش که می‌لرزند را تکان می دهد و می‌گوید «امیرحسین، امیرحسین حسن‌پور».... معصومه عباسی @ravimah
دیدار با پیکرها - قسمت دوم یکی از همان همراهان پیکرها می‌گوید «دارد شلوغ می‌شود، باید پیکرها را ببریم». حدود چهل نفر جلوی درب سالن تشریح جمع شده. صدای زنی می‌شنونم. برمی‌گردم. زنی سر تا پایش را گِل گرفته. به سختی راه می‌رود. می‌خواهد پیکر پسرش را ببیند. نام پسرش را می‌گوید «عباس دهقان نژاد». اولین پیکر را بیرون می‌آورند. همین که جمعیت پیکر را می‌بینند، با هم می‌زنند زیر گریه. معلوم نیست پیکر کدام شهید است. دوباره صدای بلندی از ورودی محوطه می‌آید. پنج شش زن که دو دست یک دختر جوان را گرفته‌اند می‌آیند داخل. «فاطمه» صدایش می‌کنند. «فاطمه» نه رنگی به رو دارد و نه نای راه رفتن. می‌خواهد پیکر شهیدش را ببیند. در همین حین یک پیکر می‌آورند که داخل خودرو بگذارند. سریع حرکت می‌کند سمت پیکر. چهره‌ای می‌بیند. چند بار بلند یا ابوالفضل می‌گوید. نمی‌فهمم چه دیده. مرد جاافتاده‌ای که از نزدیکانشان است، می‌بردشان بیرون. به فاطمه قول می‌دهد که ببرَدَش بالای سرِ پیکر شهیدش. چند افسر نیروی انتظامی می‌آیند نزدیک آخرین خودروی حمل پیکر‌ها. نمی‌دانم چرا، اما بلند گریه‌شان می‌گیرد. زود هم می‌روند. خودروها دستور حرکت می‌گیرند و می‌روند. جمعیت از هم پراکنده می‌شود. یکهو یک نفر از داخل سالن تشریح بیرون می‌زند، گریه می‌کند. رو به دوستانش می‌گوید «هیچی دِش نَمَنه» معلوم است از پیکری حرف می‌زند که آن را دیده. سر می‌چرخانم. زنی نمانده. دیگر پیکری نیست که زنی منتظر مانده باشد. فقط چند مرد مانده‌اند. چند نفرشان با گوشی حرف می‌زنند. دو سه نفر در آغوش هم گریه می‌کنند. یک مرد حدودا ۳۵ ساله، نشسته و زانوهایش را در آغوش گرفته. گریه می‌کند. صورتش سرخ و سیاه می‌شود. انگار بین عزاداری و انتقام گیر افتاده باشد. هوا داغ شده. آفتابِ این روزها روی خوش نشان نمی‌دهد. با چشمانی تر بیرون می‌زنم... با خودم می‌گویم «نسل ما هم جنگ را دید». معصومه عباسی @ravimah
ما لرها از برنو خیلی خاطره داریم. رفیق شفیق هستیم یک جورهایی. از آن زمان که توی کوه‌ها مقابل دشمن می‌جنگیدیم همراهمان بوده. بعد مثلا روزهای اول جنگ، وقتی رزمنده‌ها می‌خواستند بروند جبهه، برنوی پدر را می‌انداختند روی دوش و راهی می‌شدند. بعدتر شد مهمان عروسی‌هایمان. خیلی چیزها هم با آن شکار کرده‌ایم؛ کَل، میش، دشمن، خائن. حالا باز به تصویر نگاه کنید، این‌بار هم رفیق قدیمی برای شکار به میدان آمده. تا چه گیرش بیاید؛ دشمن یا خائن! پ.ن: گشت ایست-بازرسی خودجوش مردمی در روستاهای اطراف خرم‌آباد امین ماکیانی @ravimah
جمعه سخت توی تصوراتم بدترین جمعه میتوانست همان 13 دی باشد. سخت تر از آن را تجربه نخواهم کرد. ساعت 6 که بیدار شدم تماس‌ زیادی از دوستانم از شهرهای مختلف روی گوشیم بود. چی شده که ساعت 5 اینهمه تماس دارم! به رفیقم پیام دادم چی شده؟! جواب داد: کل کشور رو زدن! و اسامی یک به یک شهدا رو لیست کرد! اینجا که میرسی، واژه‌ی مشترک ما بچه شیعه‌ها "یا حسین" است. تصاویر منتشر شده اما حاکی از این بود بجز فرماندهان، مردم هم مورد حمله قرار گرفته و شهید شدند. از جمله دخترانی از سرزمینم! بین آنها دانش‌آموزی بود که تازه امتحاناتش تموم شده، دختر خانمی دوچرخه سوار که هر روز با ذوق عکسهای طبیعت گردی‌اش را در گالری گوشیش چک می‌کرد. دختر بچه‌ای که عروسکش را در آغوش گرفته و خوابیده بود... امروز برایم جمعه‌ای سخت بود... مثل 13دی! روز شهادت سردار. @ravimah
شهید مبارزه با اسرائیل انگار همین دیروز بود که علی به دنیا آمد. مامانم خیلی به خاله مرضیه اهمیت می‌داد و همیشه برایش سنگ تمام می‌گذاشت. می‌گفت: "مرضیه غریبه، من غریبی کشیدم. حالش رو می‌فهمیدم؛ وقتی شوهر می‌کنی و به طایفه‌ای دیگه می‌ری که حتی زبانشون رو نمی‌فهمی، خیلی سخته، انگار که به یه کشور دیگه رفتی“ آخر، مامانم گفته بود که آن‌ها کولیوند هستند و شوهرِ خاله مرضیه بهاروند است. انگار همین دیروز بود آقا عبدالله زنگ زد و گفت که مرضیه درد دارد. مامانم با عجله چادر سر کرد و ما را به بیمارستان ایران رساند. تو راهیِ خاله مرضیه؛ علی، یک پسر خوشگل که خیلی به نظر می‌رسید پسرش شبیه مامانش است. آقا عبدالله اذان توی گوشش خواند و نامش را علی گذاشت. مامانم لباس بچه را عوض کرد و به خاله راضیه کمک کرد تا بچه را شیر بدهد. علی که بزرگتر شد تابستان‌ها با هم به صحرا می‌رفتیم و همیشه یک چوب دستش بود. می‌گفت: "علی، این چوب را برای چی می‌خوای؟" و او هم با قاطعیت می‌گفت: "خاله، بچه‌ها لهجه‌ام رو مسخره می‌کنند، من با این چوب می‌زنمشون." با صدای جیغ خاله مرضیه به خودم آمدم. دلم آتش گرفت. توی مراسم پسرش، حس غریب بودن را بعد از 30 سال دوباره حس کردم. حالا دیگر لهجه‌ی لری و لکی قاطی شده بود. چند کلمه لری می‌گفت و بقیه‌اش را لکی. دلم برای مظلومیت خودش و دخترش آتش می‌گرفت. مدام به مامانم می‌گفت: "حالا می‌فهمم چی می‌کشی. حالا می‌فهمم داغ اولاد یعنی چی." صدای "یاالله" بلند شد. انگار یک مرد می‌خواست وارد شود. خاله سوسن آمد جلو و گفت: "مرضیه، علی اومده، می‌گه خاله‌م رو بیارید ببینمش." خاله مرضیه با دیدن علی و لباس نظامی‌اش جیغ کشید: "علی، تو اومدی، علی، علیِ من رفت و برگشت!" با خودم گفتم: "خدایا، این همان خاله مرضیه است که می‌گفت، همیشه به درگاه خدا دعا می‌کنم اگر قراره داغ اولاد ببینم، در راه تو و امام حسین (ع) شهید بشه." نمی‌توانستم این حال را ببینم. تصمیم گرفتم به بهانه شیر دادن به پسرم رضا آنجا را ترک کنم. رفتم جلو، دستم را انداختم گردن خاله و گفتم: "خاله، به حضرت زینب (س) فکر کن." ناله‌اش بلند شد: "حدیث! علی از تاریکی می‌ترسه، برو و امانتش را به رضا بده. بگو علیِ خاله داره میاد، حواسش رو داشته باش." با ذکر اسم رضا، داغ دلم تازه شد. برادرم رضا همیشه حواسش به خاله بود. همه از مامان یاد گرفته بودیم که حواسمان به خاله مرضیه باشد به خاطر غربتی که دارد. هر وقت اسباب‌کشی داشت، می‌رفتیم کمکش و می‌گفت: "پیش خانواده شوهرش سربلند باشه." گفتم: "خاله، بخدا، علی جاش خوبه. چشمش به تو هست؛ تو آروم باشی، علی هم آرامش داره." هنوز توی مسجد شلوغ است، دسته دسته مردم می‌آیند برای تسلیت و می‌روند. داغ شهادت علی داغ برادرم رضا را تازه کرده. یک نگاه به عکس پسرخاله علی می‌اندازم. چه اسم قشنگی: ”شهید علی بهاروند“ شهید مبارزه با اسرائیل... حدیث حیدری @ravimah
اختلاف همین هفته قبل، بحث داغ ما در فضای مجازی، اختلاف بر سر راهپیمایی عید غدیر بود. اینکه مواکب باید پخش باشند در سطح شهر یا در یک نقطه تجمع کنند. و مثلا خود من که موافق با تجمع پراکنده بودم، مطلبی نوشتم از کجا تا کجا و استدلال‌ها آوردم فراوان که انتشارش را گذاشتم برای روزهای بعد از عید. حالا شما حمله کردید و یک نمونه‌اش اینکه همه متفق شده‌ایم بر اصل تجمع در همان نقطه مورد بحث و تنها اختلاف‌مان این است که خیبرهامان را سرتان آوار کنیم یا خرمشهرها را. و بسته بودید که مردم بریزند فروشگاه‌ها را مثل مردم خودتان غارت کنند و آشوب شود و بعد هم کار حکومت تمام. اما خبر نداشتید از آن پیرزن روستایی ما در جنگ هشت‌ساله‌ که تخم‌مرغی به ستاد پشتیبانی از جنگ کمک کرد که تنها دارایی‌اش بود. و خود من در سیل پلدختر دیدم دست خط زنی را که ۵۰ گرم چای و شاید ۱۰۰ گرمی نخود فرستاده و نوشته بود ببخشید بیشتر از این در خانه نداشتم! و آن پیرزن و آن زن، همین مادران و خواهران ما هستند که پخشند توی همه شهرها و آبادی‌هایمان. و دادن تخم‌مرغ و چای که چیزی نیست، وقتی فرزند داده‌اند برای اینکه این خاک بماند. و شما فکر کردید که ما هرچقدر از گرانی و عملکرد بعضی مسئولین و ناملایمت‌های روزگار خسته و دلخور باشیم، به وقت جنگ، آنهم با مثل شمایی، پشت کشورمان را خالی می‌کنیم؟ احمق‌ها اینجا ایران است. خون داده‌ایم برای وجب به وجبش. و درباره این یکی احتمالا اصلا فکر نکردید که روز عید غدیر، روز روییدن و شکفتن ماست؛ که این عید را متفاوت کردید برایمان؛ که در تاریخ می‌نویسند شیعیان حیدر، به روز ولایتش، عهد به انتقام و نابودی صهیون بستند. و این را هم حساب نکردید که چند روزی دیگر محرم است و روضه حسین که احیا کند روح‌مان را تازه جنگ‌مان با شما شروع خواهد شد. گفت اگر تحریم کنند، فرزند رمضانیم. اگر تهدید کنند فرزند عاشورا. اما اصلش ما فرزندان غدیریم. فرزندان حیدر! ماجرای خیبر را که خوانده‌اید؟ منتظر باشید. می‌خواهیم برایتان تکرارش کنیم. امین ماکیانی @ravimah