#قیامِ_خاک
کِی این همه قبرستان پاگر بزرگ شده بود که هرچه دور میزدی و میرفتی تمام نمیشد؟ از تشییع پیکر شهید عزیزالله بهاروند که پیکرش بعد از 36 سال برگشته بود و من به این قبرستان رفته بودم کمتر از 4 سال میگذشت. آن موقع مزار شهید برایم آخرِ قبرستان بود و حالا هرچه میرفتم تمام نمیشد.
در منتهاالیه شرقی که تهش میرسید به گلدشت به جمعیت رسیدیم. گویی صحرای محشر بود؛ از بلندیِ کوهِ کوچکِ پاگر تا پای کوه که شهید را دفن کرده بودند و چندین متر اطرافش پر بود از جمعیت. باد که میآمد خاک قیام میکرد و مینشست روی مژهها و صورت و لباسها. یک طرف چند زن، زیر سایهبانی از مقبرههای خانوادگی ایستاده بودند و به نام حسین (ع) سینه میزدند. هر سه بیت که میخواندند مرگ را حوالهِ اسراییل میکردند و زندگی را نثار سیدعلی خامنهای: «ما اهل کوفه نیستیم، علی تنها بماند.»
آنطرفتر به درازای 30 تا 40 متر مردان صاحبعزا ایستاده بودند و تسلیت مهمانان را جواب میدادند. جمعیت کم نمیشد و بیشتر میشد؛ اما من در این جمعیت هیچ آشنایی ندیدم. اینجا انگار زمین دیگری بود در خرمآباد. این همه جمعیت آمده بودند به همدردی با خانواده شهیدی. باد دوباره بلند شد و خاک بپا کرد؛ چرخیدم که خاک نبینم، خواهر شهید را دیدم. بر سر زنان و حسین حسین گویان! بیقرارِ بیقرار بود. ریش میزد به دل همه. بهش گفتند بزن به یاد حسین (ع)، شورش بیشتر شد. لطمه میزد روی سر و صورت. رد زخم پیدا بود. صدای محمود کریمی جان گرفت توی سرم: «به سمت گودال از خیمه دویدم من، شمر جلوتر بود، دیر رسیدم من...».
خواهر از بیتابی خسته نمیشد؛ داد میزد «مرگ بر اسراییل» و من دوباره صدای محمود کریمی میشنیدم: «جنگیدم به نفسهای آتشینم، بعد از تو سالار نیزهنشینم.»
زنها گفتند؛ خواهرزادۀ کمسنوسال شهید فیروز نظریپور هی میرود توی جمعیت و میگوید: «رتی کجا؟ داییِ تیربار و شونم؟» محمود کریمی کی این همه برای امام حسین از زبان حضرت زینب خوانده بود که این جور همین حالا همهاش ردیف شود توی سرم: «به خدا با دست بستهام، به زمین هر جا نشستهام، نقش کردم عشق من حسین، به سر انگشت خستهام...».
به کجا زده بود اسراییل؟ به این همه مرد و زنی که اشک و مصیبتشان را گره میزنند به قیام عاشورا؟
🔹رعنا مرادینسب
۳۱خرداد۱۴۰۴
#برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#بیخداحافظی
خواست برود برای گشت. لباس همیشه مرتبش را پوشید. بچهها را بوسید و در آغوش کشید.
طرز نگاه و بوسیدنش، بوی رفتنی بیبرگشت را میداد.
اشتیاقی برای نرفتنش، ماندن و داشتنش
به چشمانم نفوذ کرد. نمیدانم چرا دلم آرام نبود.
بدون اراده، اندوهی به بزرگی تمام نبودنهایش در آن چند سال جنگ روی صورتم نشست.
برای بدرقه کردنش پاهایم توان نداشت.
رستاخیزی درونم شروع شده بود.
این اولین باری بود که میخواست برود ماموریت و من اینقدر بیقرار بودم.
گویا متوجه ناآرامیام شد.
کنارم نشت؛ دستم را نوازش کرد؛
نجوا کنان گفت: «دوستت دارم عزیزم.
تو همانی که نباید گل را در خانه نگه داری،
بگذار حق آبیاری آن را، دیگران ایفا کنند و تو فقط استوار بمان تا طوفان حوادس دلت را نابود نکند».
موقع رفتنش بوسهای بر گونههایم زد و
گفت: «نگاهم کن؛ بدرقهام کن؛ سخت به این بدرقه و خداحافظی محتاجم».
آهسته گفتم: «موقع رفتنت نگاهت نمیکنم؛ اما به یقین همیشه چشم به راهت میمانم».
و همراه آب ریختن پشت سرت گفتم: «خداحافظ».
حالا که برگشتی، گونههای خاک آلودت
و لباس سوراخ شده با ترکشت برای همگان جلب توجه میکند؛ جز من که به چشمان و لبانت چشم دوختهام.
چشمانت بسته و لبانت دوخته است بهم.
گویا میخواستی کسی متوجه نشود که به من گفتی «تو در این دنیا و من در آن دنیا، با چشمانی بیقرار، خیره به راه و با لبانی مشتاق برای خوشآمدگویی منتظر میمانم».
برای آخرین بار چهرهات را دیدم و بوسیدم؛
ولی این بار بدون خداحافظی کنار کشیدم؛
چون میدانستم دیگر ما را ترک نمیکنی.
🔹عذراشریفی
۳۱خرداد۱۴۰۴
#برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
نیروی هوایی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی شمس امید دیگری است كه در آسمان مستضعفین و مظلومان عالم میدرخشد. ما متكی به ابزار نیستیم و این مدعایی است كه لحظه به لحظهی نبرد كربلایی ما در جبهههای غرب و جنوب شاهد صادق آن است. اما دنیای امروز دنیای ابزار است و اگر ما بر ابزار تسلط نیابیم چه بسا كه وابستهی آن شویم. ضعف، وابستگی است و ما با اتكال به خداوند بزرگ بر ابزار غلبه خواهیم یافت.
🔹سید مرتضی آوینی
#برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#حماقت
جمعه، چهار و پنج دقیقه بامداد صدایی شبیه افتادن با موجی از لرزش، سنگینی خوابم را آشفت. بار دوم و سوم فکر کردم زمینلرزه خفیفی است که اتفاقش برای مردم بروجرد دور از انتظار نیست و به نوعی برایمان عادی شده است.
بیدار بیدار شدم و به حیاط رفتم. چشم به آسمان دوختم. گلولههای آتشین چون شهاب بر فراز آسمان در عبور بودند. پدر، مادر و خواهرم هم بیدار شدند. همگی از خانه بیرون رفتیم. همسایهها به خیابان ریخته بودند و در بهت به آسمان چشم دوختیم. لحظات سنگینی بود؛ حین عبور موشکها از غرب به شرق، خبری که شب قبل در فضای مجازی دیده بودم برایم تداعی شد. چگونه ممکن است چنین جسارتی به ایران شده باشد! اصلا مگر میشود دشمن دست به چنین حماقتی بزند! دشمنی که دهه شصت، طعم شکست در برابر دستان خالی ایران و ایرانیان را چشیده، چطور الان باوجود آگاهی به قدرت نظامی و تکنولوژی غیرقابل تصورشان چنین خطر کرده است! اجلش رسیده که با دست خود به پیشواز نابودی آمده است. آری این تحقق وعده الهی است و بدون شک گریزی از آن نیست.
حدود 10 دقیقه گذشت؛ به خانه برگشتیم؛ نماز صبح را خواندم و به نیت سلامتی رزمندگان اسلام تسبیحات حضرت زهرا را.
بعد سری به تلفن همراه زدم؛ به محض کلیک روی دادههای تلفن، نت وصل شد و پیامهای واتساپ و اینستاگرام پشت سر هم ردیف شدند. اینستاگرام را باز کردم؛ اولین پست از صفحه خبر بروجرد بود. صدای انفجار و لحظه عبور موشکها را به تصویر کشیده بود. با خودم گفتم مگر میشود بدون مجوز فیلمبرداری کرده و به اشتراک بگذارند!
بعد به واتساپ سر زدم وضعیتهای یکی از دوستانم را دیدم؛ حمله اسرائیل، شهادت تعدادی از سرداران و دانشمندان و حملاتی به نقاط مختلف مسکونی و... خبررسانی شده بود. قلبم فرو ریخت. خیانت در این اخبار موج میزد. مطمئن بودم بدون همکاری خائنین و منافقین، دشمن هرگز به این صراحت جرأت دست درازی ندارد.
در بهت فرو رفته بودم و سؤالها پشت سر هم در ذهنم قطار شده بودند؛ پدافند چه شد! بیداری سربازان وطن... مگر میشود کم آورده باشند! یقین داشتم دشمن اگر رو در رو بیاید آگاه و بیداریم. بوی خیانت ذهنم را مسموم کرده بود.
حدود ساعت 6 صبح شده بود که خبر رسید پدافند را زدهاند. مردم روستای تودهزن زیر امواج حملات ماندهاند.
ساعتها در ابهام گذشت. نزدیک ظهر همچنان اخبار تلویزیون و فضای مجازی میخکوبم کرده بود. از حمله سایبری تا خیانت منافقین؛ طبق برنامهریزی همزمان و غافلگیرانه.
لحظه به لحظه در انتظار پاسخ محکم ایران بودم. به اذن رهبری باید دشمن را از خیال خام خود پشیمان میکردیم. اطمینان قلبی داشتم که در ساعات آینده سربازان وطنم همه جوانب را ساماندهی و کنترل میکنند. با دیدن تصاویری از اولین موج موشکهایی که به مقصد تلاویو روانه بودند امید در دلم شکفت. فرماندهان را به شهادت رسانده بودند تا مردم را طعمه اهداف خود کنند کور خوانده بودند. سرباز و فرمانده برای رزمندگان اسلام یک معنا دارد آن هم جان دادن در راه خدا و تا آخرین نفس در آرزوی شهادت قدم برداشتن.
🔹زهرا سبزعلی
۲۳خرداد۱۴۰۳
#برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#میدانستم_شهید_میشود
از صبح دو دلم، رضا را با خودم ببرم گلزار یا نه!
مادرشوهرم گفت: «هوا گرمه؛ بچه مریض میشه؛ بیار بزارش خونه ما، با خیال راحت برو».
نمیدانم نهارم را چطور خوردم. دو دل بودم که بچه را ببرم یا نه! در نهایت گفتم: «رضای من که عزیزتر از علی نیست. امروز به بهانه گرما، فردا به بهانه سرما و روزی بخاطر مهر مادری مانع جهاد و در دل خطر رفتن او بشم».
خورشید نیت سوزاندن دلسوختگان داشت. کنار مزار شهدا خیلی شلوغ بود. نگران بودم چطور با این بچه از بین این جمعیت عبور کنم.
چشمم به دخترداییام خورد که زیر سایبان شهدای دهه کرامت نشسته بود. صدایش زدم؛ گفتم: «فاطمه جان، امکانش هست چند دقیقه بچه رو نگهداری، من برم سر مزار، خاله رو ببینم؟».
جمعیت چنان کیپ هم ایستاده بودند که به زحمت توانستم خودم را به مزار برسانم و فاتحهای بخوانم.
لپهای بچه از گرما گُل انداخته بود. سریع چادرم کشیدم روی سرش و قدمهایم را بلندتر برداشتم.
دریچههای کولر را رو به سقف ماشین تنظیم کردم. چادر را کنار زدم؛ حس کردم حرارتش دمای بدن بچه را دو چندان کرده است.
طبق قرار هفتگی، باید به دیدن آقا رضا هم میرفتیم. آنجا شنیدم که برای شهید در مسجد امام حسن عسگری(ع) گلدشت، دعا کمیل برگزار خواهد شد.
چشمم به پلههای مسجد که افتاد آهی کشیدم؛ آخر زانوهایم خیلی درد میکند. بااحتیاط از پلهها بالا رفتم. صدای خنده رضا بلند شد. نگاهش را دنبال کردم؛ داشت به عکس شهدا که روی دیوار نصب شده بود، میخندید. محکمتر بغلش کردم و با لبخند گفتم: «مامان نکنه میشناسیشون و از دوستای بهشتیت بودن؟».
خانمها به صف کنار دیوار نشسته بودند. برای عرض تسلیت مجدد به سمت خاله مرضیه رفتم. تا چشمش به من افتاد از جایش بلندشد و دستانش را به سمتم بلند کرد. رضا را میخواست.
بچه را محکم بغل کرد. صدای نالهاش بلندشد. نمیدانم شاید آن لحظه یاد بچگی علی افتاد. با خودم گفتم کاش بچه را نمیآوردم. بغضی گلویم را فشار میداد و قطرات اشک عین تگرگ تند تند روی گونههام سُر میخورد و روسریم عین یک سد قطرات اشک را در تار وپودش جمع میکرد.
آرام در گوشش گفتم: «خاله علی عاقبت بخیر شد. دعاکن ما همه مثل علی عاقبت بخیر بمیریم».
روضه، روضهی حضرت زینب بود و امان از داغ برادر. چادرم را روی سرم کشیدم. محکم رضا را بغل کردم. حالا دیگر باتمام وجود روضه حضرت زینب را درک میکردم؛ گویی تک تک صحنههای کربلا را دیده باشم.
امان از دل زهرا که امروز آرزوی داماد کردن برادرش را با او خاک کرد.
مداح مدام از علی یاد میکرد. بچه هیتی که از بچگی تو این هیت پای این علم سینه زد تا مزدش را از ارباب بیکفن گرفت.
نشستم کنار خاله مرضیه. دست انداختم دور گردنش. اشکانش سرازیر شد و گفت: «من خبر داشتم علی شهید میشه!».
_ چطور خاله! خواب دیدی؟
گفت: «نذر دارم. هر هفته میرم گلزار شهدا؛ قطعه شهدای دهه کرامت. چندوقت پیش طبق عادت با آقا عبدالله رفتیم گلزار. دیدم چند قبر جدید کندن. به آقای بهاروند گفتم جریان این قبرها چیه؟ گفت آماده کردن شاید کسی شهید شد. یک نگاه به قبرها کردم و تو دلم گفتم ببینم قسمت کی باشید که خودشونم بیخبرن! صدایی از پشت سرم گفت "این قبر سومی رو میبینی؟ برای علی پسرته". سریع برگشتم پشت سرم رو نگاه کردم، کسی نبود. به آقا عبدالله گفتم اونی که پشت سرم بود کجا رفت؟ گفت اینجا که کسی نیست.
از اون روز دلم ریخت. مدام اون صدا تو گوشم بود. سعی میکردم, اون روز رو فراموش کنم؛ اما علی رو که میدیدم بند دلم پاره میشد...
🔹حدیث حیدری
۱تیر۱۴۰۴
#برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#سنگر
درس خواندن وسط جنگ کار سادهای نیست. دلم میخواهد خط مقدم جنگ باشم. یا حداقل در نقش یک روانشناس وسط میدان.
قانون اساسی را ورق میزنم و به اصل ۱۵۲ میرسم:
«نفی هرگونه سلطهجویی و سلطهپذیری...
حفظ تمامیت ارضی کشور…».
انگار این اصل برای همین لحظهها نوشته شده؛ لحظههایی که هر کس به دنبال سنگر خودش میگردد.
صدای جدی خواهرم باعث میشود سرم را بلند کنم:
«کاش کاری بود که منم انجام میدادم. دوست دارم کمکی کنم اما نمیدونم چه کار کنم.»
از حرفش خوشم آمد. گفتم: «این روزا بعضیها مستقیم با موشک سروکار دارن، بعضی هم خودجوش رفتن پای گشتهای مردمی. هر کس سنگری رو پر کرده. منم دلم چیز دیگه میخواد؛ دلم میخواد اثر کارم را ببینم و لمس کنم. اما سنگر امروز من اینجاست! اگر سنگر آموزش رها بشه، کی باید جوونا رو برای سنگرهای مختلف جنگ تربیت کنه؟ کی مفهوم «وطن» و «استقلال» را به بچهها یاد بده؟ کی قلم به دست می گیره؟ تربیت دغدغهمندانهی نسل جدید رو کی به عهده میگیره؟».
با کمی مکث اضافه کردم:
«تو هم ببین چه کار میتونی بکنی. شاید رسالتت همینِ که دانش حقوقیت رو ببری وسط میدون و مشاورهی حقوقی بدی. شاید باید تو سنگر مجازی بجنگی».
شانه بالا انداختم و ادامه دادم: «ما همه نمیتونیم یک کار بکنیم. اگر همه دست به تفنگ ببریم کی قلم بهدست میگیره؟ کی همدلی مردم رو به تصویر میکشه؟
سنگر به سنگر باید پر بمونه؛ یکی با اسلحه، یکی با نوشتن، یکی با تدریس. همین همراهی تفاوت نقشهاست که ما رو شکستناپذیر میکنه».
🔹فاطمه امیری
۲تیر۱۴۰۴
#برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#جامانده
طبق روال همیشگی منتظر بودم که پنجشنبه شود و سری به شهدای دهه کرامت بزنم. نمیدانم چطور شد که این دفعه دوستم را دیدم. دوستی که بسیار حبّ امام زمان است؛ آنهم در این شلوغی دنیا و مشغول شدن به کارهای همه جوره. هنوز کسی پیدا میشود که برای امامش بدو بدو کند. جای شکرش باقی است
چند قدم آنورتر، باهم رفتیم سر قبور خالی و آماده شده. تا ببینم روزی کی میشود که در جوار شهدا به خاک سپرده شود.
با جدیت تمام برای هم دعا کردیم که الهی زودتر شهید شویم و ما را هم اینجا خاک کنند.
حالا همه آن قبور یکی یکی دارند با شهدا پر میشوند و ما هنوز در چشم انتظار که خوبان همه رفتند و ما جا ماندهایم.
🔹زهرا دلفان
۲تیر۱۴۰۴
#برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#برادرم_دوست_نداشت_مردم_اذیت_شوند
بعد از تشییع شهدا، خواستیم به قطعه یک گلزار برویم که در مراسم آنجا هم شرکت کنیم.
قطعه شهدای دهه کرامت را طی کردیم. باز هم چشمم به دختری افتاد که پیشانیبند قرمز داشت و عکس شهید #مهدی_کمالی دستش بود. جلویش را گرفتم، پیشانیاش را بوسیدم و تسلیت گفتم.
پرسیدم همسر شهید هستی؟ انگار که بعد از این مدت به خودش آمده باشد اشکی روی چشمانش آمد و گفت: من خواهرشم. مهدی مظلوم بود. آخرش هم شهید شد. شد افتخار ما... مهدی جاودانه شد...
فقط توانستم بگویم خدا بهتون صبر بده. مهدی افتخار همه ماست. این شهدا همه باعث افتخارند.
خداحافظی کردم و از او جدا شدم. به سمت محل دفن شهید #طاهرپور رفتیم. کنار خلبان شهید ندری او را دفن کرده بودند. همشهری هم بودند؛ هر دو خلبان و هر دو شهید.
مردها کنار خیابان برای عرض تسلیت ایستاده بودند و زنها روی قبر را گرفته بودند. زنهایی هم که از راه می رسیدند هر کدام برای قرائت فاتحه خم میشدند و روی زمین مینشستند.
آفتاب شدید خودنمایی میکرد. گرما نسبتا زیاد بود. چشمم به خانمی افتاد که سرتا پا مشکی پوشیده بود و بالای سر مزار شهید ایستاده بود. نزدیکش رفتم، دائم دست خانمها را میگرفت و از روی قبر بلند میکرد. هر کسی را بلند میکرد، میگفت برادرم دوست نداشت مردم اذیت شوند! هوا گرم است، خواهش میکنم برید. برادرم ناراحت می شود.
مدام این حرفها را تکرار میکرد. به چهرهاش خیره شدم. با صلابت خاصی، با روحیه بالا و با استقامت این کلمات را تکرار میکرد.
عزیزترین عزیزش، جلوی چشمش در خاک خفته بود و دقیقا چند دقیقه بعد به فکر این بود که مردم اذیت نشوند. انگار که به سفارش و وصیت برادرش عمل میکرد و چه جایی بهتر از آنجا و بلافاصله بعد از تشییع پیکر برادرش.
با همکارانم از محل مزار دور شدیم. به گوش خودم شنیدم که مردم میگفتند این خانواده شجاعت و غیرت انگار در ذاتشان است.
و درست میگفتند؛ انگار شجاعت و غیرت آمیخته شده بود با این خواهر و برادر...
🔹فرحزاد جهانگیری
۱تیر۱۴۰۴
#برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#مردم_هنوز_جنگ_را_باور_نکردهاند
۱۰ روزی میشود که در جنگ هستیم. جنگ ایران و اسرائیل. با این که دشمن نظامیهای زیادی از شهر را شهید کرده، حال و هوای جنگ در شهر نیست. مردم به بازار آمدهاند و خرید میکنند. بعضیها هم بستنی قیفیشان را لیس میزنند. گیتاریست هم مینوازد و شعر عاشقانه میخواند. البته مردم باید زندگی کنند، اما مگر نظاميان به خاطر دفاع از شهر و کشور ما شهید نشدهاند؟ پس چرا کسی از آنها خبر ندارد؟
نه کسی موسیقی جنگی مینوازد و نه در سطح شهر عکس شهیدی به چشم میخورد!
بالاخره در چهارراه بانک، یک بنر یک در یک دیدم با متن: "جوانان ما عاشق مبارزه با اسرائیل هستند."
جمله درستی است؛ اسرائیل به خاک ما تجاوز کرده است. در فرهنگ ایرانیها متجاوزان تنبیه میشوند. اما فقط یک بنر یک در یک!
دست فروشی را دیدم، کیفهای قشنگی داشت. یکی از کیفها نظرم را جلب کرد. داشتم با دقت کیف را میدیدم؛ خانمی که قبل از من خرید کرده بود از فروشنده پرسید: "نمیترسی توی خیابانی؟ شاید اسرائیل شهر را بمباران کند!"
فروشنده گفت: "نه چرا باید بترسم؟"
کف دستش را نشان داد؛ بدجور بریده و بعد جوش خورده بود. طوری که پوست کف دستش جمع شده بود.
گفت: "خاطرهای از زمان جنگ است؛ وقتی صدام محله کوروش را بمب باران کرد. زانوی پای راستم هم همین طور. صدام وقتی به ایران حمله کرد، زن، مرد، پیر، جوان و کودکان، همه را میکشت.
ما توی خانه نان لواش میپختیم و من میبردم میدان شقایق میفروختم. یک روز هتل شقایق را بمب باران کردند. آنجا بودم دیدم که مردم چطور کشته شدند".
گفتم: "الان هم مردم هستند که شهید دادهاند و ناراحتند".
گفت: "بله که مردم ناراحت و غمگین هستند. ایمان ورهزردی، دوست صمیمی من بود. داوطلبانه به پادگان رفت و شهید شد".
شهید به دوست دستفروشش گفته بود: "من وظیفه خودم میدانم که در این شرایط از شهر و مردمم دفاع کنم".
در خیابان انقلاب هم مثل سبزهمیدان و چهارراه بانک و میدان شهدا، هیچ خبری از بنری برای شهدا نبود!
زندگی در شهر به روال قبل است. مغازهها باز و مردم مشغول خرید. اما چه کسی باید مردم را باید با فضای جنگ آشنا کند؟ این غیر از دادن اخبار جنگ در فضای مجازی و تلویزیون است. چه کسی باید فضای شهر را شهدایی کند؟
نمیدانم این خوب است یا نه، ولی مردم هنوز جنگ را باور نکردهاند. شاید هم برخی از مسئولین!
🔹زینب پناهی
۱تیر۱۴۰۴
#برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#خبر
قسمت اول
صبح که آمد خانه، خستگی از سر و رویش میبارید. تمام شب را در حالت آمادهباش بیدار مانده بود؛ البته من و بچهها هم به لطف صدای شلیک توپ ۲۳ که در همسایگیمان، پهپادهای صهیون را نشانه میرفت تا صبح خواب به چشممان نرفت.
تازه آب چایی را گذاشته بودم که دیدم رخت خوابش را پهن کرده وسط پذیرایی و خوابش برده است. پنج دقیقهای نگذشته بود تلفنش زنگ زد. برادرش بود. جواب داد و گفت: «توکل برخدا؛ نگران نباشید؛ اتفاقی نمیفته!». بعد از تماس، قبل از اینکه دوباره بخوابد با ناراحتی عمیق گفت: «پادگان رو زدن!».
دلهره بیدلیل امانم را بریده بود. منشأ آن از جمعه قبل از عید غدیر برمیخاست که غروبش شبیه غروب روز عاشورا بود. دلم نمیخواست همسرم بخوابد. درونم بیتاب اتفاقی بود که خبر نداشتم. بیست دقیقه گذشت، دوباره تلفن زنگ زد. صدای ناله و گریه را که از پشت تلفن شنیدم، تمام بدنم شروع به لرزیدن کرد. رنگ از چهره همسرم پرید و بلند، بلند گفت: «یا امیرالمومنین! یا امام زمان!». دنیا و هر چه که در آن بود جلوی چشمم سیاه شد. فقط صدای همسرم را می شنیدم. گفتم: «کدومشون شهید شده؟». گفت: «میگن ابوذر!» .
همان طور که نشستم روی فرش، صدای تقه مهرههای کمرم را شنیدم که از زیر هم سر میخوردند. نتوانستم بلند شوم. صدایم مانده بود ته سینهام خدا خدا میکردم خبر کذب باشد.
ادامه دارد...
🔹سمانه قاسمیمنش
#برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#اداره_برق_اسراییلی
همین که رسیدیم خانه، برادرزادههایم که از تهران آمده بودند، پخی زدند زیر خنده که امروز نبودید یک اتفاقی افتاد.
ماجرا را پرسیدم؛ فاطمه گفت: «ساعت ۱۱ بود هنوز خواب بودم؛ فقط فهمیدم آقاجون با عجله اومد، نونا رو گذاشت رو اپن. رفت سمت تلویزیون و گفت انگار زدن. همین که تلویزیون رو روشن کرد و زد شبکهی خبر، برقها قطع شدن. رفت گوشیش رو برداشت و یه شماره گرفت، گفت: ۱۱۰؟
بعد هم گفت میخوام اسراییلی گزارش بدم. نمیدونم طرف با چه حالی چی ازش پرسید که آقاجون گفت: این اداره برق اسراییلیان؛ ما میخوایم اخبار جنگ رو دنبال کنیم، اینا نمیذارن. بعد هم صدای خداحافظیش اومد.
تا چند لحظه باور نمیکردیم. پرسیدیم آقاجون تهدید کردی یا جدی زنگ زدی؟
اخماشو تو هم کرد و گفت: شوخی دارم مگه؟».
فکر کردم، جنگ موقعیت طنز هم دارد.
🔹رعنا مرادی نسب
۲تیر۱۴۰۴
#برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#لبخند
#علیرضا_سبزیپور
👇👇👇👇مربوط به روایت بعد
#برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv