#خبر
قسمت اول
صبح که آمد خانه، خستگی از سر و رویش میبارید. تمام شب را در حالت آمادهباش بیدار مانده بود؛ البته من و بچهها هم به لطف صدای شلیک توپ ۲۳ که در همسایگیمان، پهپادهای صهیون را نشانه میرفت تا صبح خواب به چشممان نرفت.
تازه آب چایی را گذاشته بودم که دیدم رخت خوابش را پهن کرده وسط پذیرایی و خوابش برده است. پنج دقیقهای نگذشته بود تلفنش زنگ زد. برادرش بود. جواب داد و گفت: «توکل برخدا؛ نگران نباشید؛ اتفاقی نمیفته!». بعد از تماس، قبل از اینکه دوباره بخوابد با ناراحتی عمیق گفت: «پادگان رو زدن!».
دلهره بیدلیل امانم را بریده بود. منشأ آن از جمعه قبل از عید غدیر برمیخاست که غروبش شبیه غروب روز عاشورا بود. دلم نمیخواست همسرم بخوابد. درونم بیتاب اتفاقی بود که خبر نداشتم. بیست دقیقه گذشت، دوباره تلفن زنگ زد. صدای ناله و گریه را که از پشت تلفن شنیدم، تمام بدنم شروع به لرزیدن کرد. رنگ از چهره همسرم پرید و بلند، بلند گفت: «یا امیرالمومنین! یا امام زمان!». دنیا و هر چه که در آن بود جلوی چشمم سیاه شد. فقط صدای همسرم را می شنیدم. گفتم: «کدومشون شهید شده؟». گفت: «میگن ابوذر!» .
همان طور که نشستم روی فرش، صدای تقه مهرههای کمرم را شنیدم که از زیر هم سر میخوردند. نتوانستم بلند شوم. صدایم مانده بود ته سینهام خدا خدا میکردم خبر کذب باشد.
ادامه دارد...
🔹سمانه قاسمیمنش
#برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#اداره_برق_اسراییلی
همین که رسیدیم خانه، برادرزادههایم که از تهران آمده بودند، پخی زدند زیر خنده که امروز نبودید یک اتفاقی افتاد.
ماجرا را پرسیدم؛ فاطمه گفت: «ساعت ۱۱ بود هنوز خواب بودم؛ فقط فهمیدم آقاجون با عجله اومد، نونا رو گذاشت رو اپن. رفت سمت تلویزیون و گفت انگار زدن. همین که تلویزیون رو روشن کرد و زد شبکهی خبر، برقها قطع شدن. رفت گوشیش رو برداشت و یه شماره گرفت، گفت: ۱۱۰؟
بعد هم گفت میخوام اسراییلی گزارش بدم. نمیدونم طرف با چه حالی چی ازش پرسید که آقاجون گفت: این اداره برق اسراییلیان؛ ما میخوایم اخبار جنگ رو دنبال کنیم، اینا نمیذارن. بعد هم صدای خداحافظیش اومد.
تا چند لحظه باور نمیکردیم. پرسیدیم آقاجون تهدید کردی یا جدی زنگ زدی؟
اخماشو تو هم کرد و گفت: شوخی دارم مگه؟».
فکر کردم، جنگ موقعیت طنز هم دارد.
🔹رعنا مرادی نسب
۲تیر۱۴۰۴
#برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#لبخند
#علیرضا_سبزیپور
👇👇👇👇مربوط به روایت بعد
#برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
#لبخند #علیرضا_سبزیپور 👇👇👇👇مربوط به روایت بعد #برای_ایران #جنگ_جنگ_تا_پیروزی #تا_نفس_دارم_می
#لبخند
اغتشاشات سال 1401 برخی احتیاط میکردند درباره اعتقاداتشان حرف بزنند. ایام فاطمیه بچههای هیئت عشاق و مسجد امام حسن عسکری در میدان امام خمینی خرمآباد موکب برپا کردند. بعضیها گفتند: "نکنید؛ میان موکب رو خراب میکنن."
آغاز آشنایی من با علیرضا آنجا بود. زیر خیمه حضرت زهرا!
چند سالی بود بچههای مسجد امام حسن، ایام اربعین توی کربلا نانوایی میزدند. توی گرمای شدید عراق، برای زوار امام حسین نان میپختند.
بعد از پیادهروی، به کربلا که میرسیدم میرفتم کمکشان.
علیرضا با جثه نحیف، اما پرانرژی و جگردار همیشه پای کار بود. چند روزی که کربلا بودیم، هر وقت او را میدیدی سرتاپا آردی بود. پسری آرام و متین. با او که حرف میزدی یا سؤالی میپرسیدی با لبخندی که به صورتش مینشست جوابت را میداد.
جنگ با اسرائیل که شروع شد. هر وقت به غسالخانه میرفتم او را میدیدم که با حوصله کنار کسی که اسامی شهدا را مینوشت، نشسته و با حسرت تابوت و نامها را نگاه میکرد. در تشییع، زیرِ تابوتها با حسین حسین دم میگرفت. باران اشک صورتش را خیس میکرد.
دم درِ غسالخانه با یکی از رفقایم ایستاده بودیم. رفت سمت شیر آب؛ یا حسینی گفت و کمی آب نوشید. دستی به محاسن کم پشتش کشید و گفت: «موعه دعا بکیت مه هم شهید بام؟».
خندهمان گرفت. گفتیم: «تو تازه رفتی سپاه، بزار پایه خدمتت بالا بره، بعد آرزوی شهادت کن». در جواب ما فقط لبخند زد...
صبح روز سیویکم خرداد ماه اولین خبری که در فضای مجازی دیدم خبر شهادت پنج نفر از بچههای پاسدار بود. اسامی را خواندم. چشمم روی اسم پنجم قفل شد؛ «#علیرضا_سبزیپور».
عکسی که توی چایخانه امام رضا با لباس خادمی گرفته بود دست به دست توی فضای مجازی میچرخید...
🔹هارون مکی
#برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#ادبیات_جنگی
پدافند داره یه چیزی رو میزنه.
پدافند داره شلیک میکنه.کجا رو داره میزنه؟
صدای انفجار داره میاد.همین الان یه صدایی اومد نزدیک ما. فکر کنم یه جایی رو زدن. فلانی و فلانی رو زدن شهید شدن.
اع داریم موشک میزنیم. اللهاکبر اللهاکبر ماشاالله خوب دارن میزنن. از فلانشهر شروع کردیم داریم میزنیمشون.
یه دودی اونجاست نمیدونم چیه. فلان جا رو زدن. چند نفر شهید و چندین نفر هم زخمی داشتیم.
خدا ازتون نگذره. خدا نابودت کنه ترامپ کثافت.
بدو بدو همه توی حیاط، روی پشت بام، توی کوچه و خیابان میروند و همهی سرهایشان را رو به آسمان میرود تا ببینند چه اتفاقی افتاده.
ادبیات جدیدی که این شش روز در گفتمان ما ایرانیها شکل تازهای گرفته. ادبیات جنگ یا دفاع مقدسی دیگر. زندگی عادی بعضیها در ایران این روزها عوض شده و شکل دیگری به خودش گرفته. #پدافند، #آفند، #موشک، #پهپاد، #بمب، #موشک، #انفجار، #جاسوس، #گزارش و #همکاری با #نیروهای_انتظامی و #امنیتی، #ایست_بازرسی و ... به گفتمان روزانهیمان اضافه شده. دغدغهمان شده. از صبح تا شب و از شب تا صبح. آخر میدانی پای مملکت، دین و شرفمان در میان است. حواسمان جمع است. به کشورمان، به مردم، به سرمایههای نظامی که جلوی بمب و موشک و جنگنده و پهپاد تیر میخورند که مبادا اول به ما بخورد. قهرمانهای این روزهای سرنوشتساز و مهم و هر روزهی این سرزمین.
🔹فریبا مرادینسب
۲تیر۱۴۰۴
#برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#مردانی_از_سرزمین_پارس
حال روحیام این چند روز خوب نبود. توی اتاقم از تلویزیون صدای مارش جنگ میآید. شبکه خبر از حمله ایران به پایگاه آمریکا میگوید. دلم قنج میرود. زیر لب دمت گرمی میگویم.
گوشیام زنگ میزند. سلام میکنم. میگوید: عه هنوز که صدات ناراحته! آمریکا رو زدیم دیگه چی میخوای؟! کسی تو کل جهان جگر نداره آمریکا رو بزنه.
به حرفش فکر میکنم. راست میگوید. آمریکا خودش را ابرقدرت و لویاتان جهان میداند. در کل جهان این فقط ماییم که پایگاهش را میزنیم. این نابودی هژمونی آمریکاست که به دست مردانی از سرزمین پارس، از سرزمین سلمان فارسی، رقم میخورد.
🔹سرباز وطن
#برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
آقا م روایت بلد نیسم. جون خوته ینه منتشر کو.
ایما اسراییل زیمه، رته آمریکانه آورده وسط.
ایسه آمریکانم زیمه. بعد قطر گوته حق پاسخگویی و ایران سیم محفوظه.
هه تو چی مویی ایی وسط کوشکه😂
#برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔷 چرا آمریکا و اسرائیل با ما جنگیدند؟
🔸شهید آوینی پاسخ می دهد.
🔻آدرس کانال در ایتا و بله:
@ravimah
@ravimahtv
#فراذهن
اخبار موشک خوردن آمریکا را میخوانم و با خودم فکر میکنم تا ایدهای برای نوشتن پیدا کنم. ذهنم خیلی عادی و روتین با قضیه رفتار میکند؛ انگار که اتفاقی نیفتاده است.
چند دقیقه تمرکز میکنم تا ببینم چرا چنین حالتی در ذهنم شکل گرفته است. در روانشاسی یازدهم به این عمل میگفتند فراذهن! یعنی تفکر بر عملکرد ذهن. خلاصه بگویم؛ به این نتیجه رسیدم که آمریکا آنقدر کوچک و حقیر شده که زدنش اصلا محلی از اعراب ندارد. ابرقدرت پوشالی، همین چندماه پیش بیش از ۲۰۰ بار ناوهایش مورد حمله یمن قرار گرفت. بارها گروههای عراقی به پایگاههایش حمله کردند. البته همه این اتفاقات بعد از ۹۸ افتاد. بت حمله به آمریکا را ۹۸ ما شکاندیم. بعد از آن حمله بود که ضربه خوردنهای آمریکا شروع شد.
حالا شش سال گذشته و مرکز فرماندهیشان را زدهایم. برویم ببینیم بعدش چه میشود.
آمریکا کتک خورش ملس شده و چندان چیز جدیدی نیست که بازهم کتک بخورد.
ایران هم دست بزن پیدا کرده و خدا به داد خلیجنشینهای ضعیف برسد.
🔹امیرمهدی جعفری
۳تیر۱۴۰۴
#برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#سوءاستفاده_در_اوضاع_جنگی
عجله داشتم و باید زودتر به قرارم میرسیدم. تا اولین ماشین را دیدم سوار شدم. ماشین شخصی بود که دو نفر مسافر داخلش نشستهبودند. وقتی نشستم تازه راننده گفت: «گوتی دوازدهبرجی میری؟».
- بله.
- فقط کرایه هر مسیر بیه ده تِمه.
بدون کوچکترین حرفی پیاده شدم.
راننده که بیرون ایستادهبود گفت: «خانم همه ده تِمه میسونن وِرگرد!».
و حرفش را هی تکرار کرد.
به طرف تاکسی زرد رنگ جلویی رفتم. سرم را پایین آوردم و از شیشه به راننده گفتم: «شمام کرایه مسیرا رو دو برابر کردید؟». گفت: نه.
توی ماشین نشستم؛ راننده قبلی شاهد این وضعیت بود. از آینه بغل دیدم دو مسافر ماشین عقبی پیاده شدند و آمدند سوار تاکسی زرد رنگ شدند.
راننده ماشین عقبی صدایش بلند شد: «سه کو اینو هم سیل او کردن! ایطور که نموئه!»
نیشخندی زدم و گفتم: «وقتی میدونی طرفت با حرف سر به راه نمیشه باید با عملت ارشادش کنی! شرایط کشور جنگیه کسی که نمیتونه با مردم همدلی کنه، نباید بهش اجازه بدعتگذاری بدی!».
راننده گفت: «اَ دخترم ایی روزا خومو باید هوا یکه داشته باییم تا اوضاع ومو سخت نگذره».
دو خانم دیگر که دهه هشتادی به نظر میرسیدند و شاکی بودند گفتند: «چند وقته ماشین شخصیا کرایهها رو گرون کردن، نمیشه حرفیام بزنی!».
- خانم چرا نمیشه حرفی بزنی! اگه کاری نکنی باعث سوءاستفاده بقیه هم میشی!
من هر بار یه چی بهشون میگم؛ دفعه قبلم به یکی دیگهشون گفتم قرار نیست از این اوضاع جنگی سوءاستفاده کنی و پیاده شدم! مسافرای دیگه هم صداشون دراومد. هر جا هستی حرفت رو باید بزنی مطمئن باش اگه حق باشه بقیه هم باهات همصدا میشن! مثل الان.
🔹نسرین دالوند
۳تیر۱۴۰۴
#برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#آب_روی_آتش
صبح آن روز، عید غدیر و روز ولایت امیرالمومنین علی علیه السلام بود. قرار بود جشنی بزرگ توی محله برگزار کنیم.
جنگ تحمیلی دوم، هنگام سحر ساعت ۳:۳۰ صبح به وقت ایران شروع شد.
صدای رعبآور پدافند و شلیک و اصابت موشکها خواب را از چشم مردم گرفت. مردم سراسیمه به کوچهها ریختند.
هر صدایی که میآمد انگار موشکی به مغز من میخورد:
که مردم...
که نیروها...
که کشور...
که حضرت آقا...
که امنیت...
که جشن...
و هزاران چیز دیگر در ذهنم میآمد و میرفت.
نگرانیهایی که نهتنها برای من، بلکه برای همه مردم بهوجود آمده بود.
دلهره و دلشوره شده بود کار همه مردم تا اینکه پدر ایران، رهبر فرزانه و عزیز در پیامی فرمودند:
«رژیم خبیث و رذل صهیونی دچار خطا و غلطی بزرگ شد که عواقب آن، او را بیچاره خواهد کرد».
این سخن مثل آب روی آتش بود. دلگرمی که از جانب نائب امام عصر (عج) به ملت رسید، روحیه مردم را صدچندان و عزم همه را در نابودی رژیم صهیونی جزم و انسجام و همدلی مردم را افزایش داد.
«وَلَا تَهِنُواْ وَلَا تَحۡزَنُواْ وَأَنتُمُ ٱلۡأَعۡلَوۡنَ إِن كُنتُم مُّؤۡمِنِينَ»
غمگین نباشید و نترسید که خدا با مومنین است.
و جشن ولایت امیرالمومنین علیه السلام به یک شور حماسی برای نابودی اسرائیل تبدیل شد.
🔹محبوبه ذوالفقاری
۳تیر۱۴۰۴
#برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#یاد_مقدس
توی هر محلهای که میروی، حجله و بنر شهیدی را میبینی؛ شاید نسبت نسبی با آن شهید نداشته باشی، اما به سبب اعتقاد و ایمان و رابطه قلبی که بخاطر انقلاب و رهبری، بین شهید و ما وجود دارد، خودمان را صاحب آن شهید میدانیم.
وقتی شنیدم #صمد_لرستانی شهید شده، خیلی ناراحت شدم و بند دلم برای زینب همسرش پاره شد. هم برای احوالات زینب مضطر شدم؛ هم به حالش غبطه خوردم. خداوند چه مقام بالایی به زینب داده؛ چه ظرفیتی در این خانم دیده که همانند اسمش تکلیفی به گردنش گذاشته شده. زینب فرج الهی؛ خواهر شهید #محسن_فرجالهی و همسر شهید صمد لرستانی! روضه کربلا برایم تکرار شد. یاد خاطرات شنیدنی خواهران و همسران دفاع مقدس افتادم.
دیروز برای عرض تبریک و تسلیت به منزل شهید لرستانی رفتم. وقتی جلوی در منزل پدرشان رسیدم حس اقتدار، انتقام و حسرت به من دست داد. وارد منزلشان شدم؛ بیت الشهید. آنجا قدمگاه یکی از اولیاء خاص خدا بود که در نبرد آخرالزمانی به دست سربازان اشق الاشقیا به شهادت رسیده بود. یاد این جمله حاج قاسم افتادم که میگفت «من به حال شهداء آخرالزمانی غبطه میخورم». خیلی از دوستان را آنجا دیدم که مثل من نسبت نسبی با شهید نداشتند و فقط به سبب ارتباط قلبی و فکری مشترک آنجا بودند و خودشان را صاحب عزا و صاحب عزت این شهید میدانستند. بعضیهایشان به هم میگفتند بعد از اینجا یک سر هم به منزل شهید بیرانوند برویم و از آنجا هم به منزل شهید...
شهداگردی راه افتاده بود.
منتظر زینب بودم. آنجا نبود. گفتند دختران شهید بیتابی کردهاند؛ مادرشان آنها را برده منزل خودشان.
وای از بیتابی رقیه و سکینه و شریفهخاتون...
همه برای اولیاء خدا گریه میکردند؛ مویهها با مویههای مراسمهای عزای دیگر فرق میکرد. مادر شهید صمد، مظلومانه گریه میکرد. نه تاب نشستن داشت و نه تاب ایستادن. آرام زمزمه میکرد «روله روله روله». آتش دل سوختهش را احساس میکردی؛ اما انگار نمیدانست چهکار کند تا آرام شود.
زینب را دیدم که وارد خانه شد. از دور نگاهش کردم. هم سر بلند بود، هم دلشکسته. حرف دلش را میشد از چشمانش خواند «و ما رایت الا جمیلا».
زنان مجلس برای عرض تسلیت جلو رفتند و صدای گریهها بلندتر شد.
یاد روز شهادت محسن فرجالهی افتادم که به منزل پدر شهید رفتیم و بیتابی زینب و گریههایش یادم آمد.
به همراه دوستم جلو رفتیم. تپش قلبم بالا رفت. دوست داشتم خم شوم و گوشه چادر زینب را ببوسم. هم خواهر شهید و هم همسر شهید.
وقتی به صورتش نگاه کردم دیدم این زینب با آن زینبی که تازه برادرش شهید شده بود فرق کرده. انگار آمادهتر و مستحکمتر شده بود. فقط یک جمله میگفت: «شهید عزیزم».
دست به گردن زینب انداختم و گفتم: «خیلی شیرزنی؛ خیلی پیش خدا عزیزی که به این مقام رسیدی. خوشا به سعادتت که در نبرد آخرالزمانی سهیم شدی. خوشا بسعادتتون که در این دوران با دادن دو شهید خودتون رو در حفظ انقلاب و اسلام و رهبری، سهیم کردید. دعا کن این توفیق هم روزی ما بشه».
نشستم. در قلب و دلم حس انتقام از استکبار بیشتر موج میزد. احساس میکردم همین حس در وجود بقیه حاضران هم موج میزند.
خداحافظی کردم و رفتم. جلوی در که رسیدم به عکس شهید نگاه کردم و گفتم: «خوشا بسعادتتون که امسال ماه محرم در کنار اربابمان امام حسین علیه السلام عزاداری میکنید. چقدر خوش سعادت بودید و هستید».
🔹فاطمه سپهوند
۳تیر۱۴۰۴
#برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv