آقا م روایت بلد نیسم. جون خوته ینه منتشر کو.
ایما اسراییل زیمه، رته آمریکانه آورده وسط.
ایسه آمریکانم زیمه. بعد قطر گوته حق پاسخگویی و ایران سیم محفوظه.
هه تو چی مویی ایی وسط کوشکه😂
#برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔷 چرا آمریکا و اسرائیل با ما جنگیدند؟
🔸شهید آوینی پاسخ می دهد.
🔻آدرس کانال در ایتا و بله:
@ravimah
@ravimahtv
#فراذهن
اخبار موشک خوردن آمریکا را میخوانم و با خودم فکر میکنم تا ایدهای برای نوشتن پیدا کنم. ذهنم خیلی عادی و روتین با قضیه رفتار میکند؛ انگار که اتفاقی نیفتاده است.
چند دقیقه تمرکز میکنم تا ببینم چرا چنین حالتی در ذهنم شکل گرفته است. در روانشاسی یازدهم به این عمل میگفتند فراذهن! یعنی تفکر بر عملکرد ذهن. خلاصه بگویم؛ به این نتیجه رسیدم که آمریکا آنقدر کوچک و حقیر شده که زدنش اصلا محلی از اعراب ندارد. ابرقدرت پوشالی، همین چندماه پیش بیش از ۲۰۰ بار ناوهایش مورد حمله یمن قرار گرفت. بارها گروههای عراقی به پایگاههایش حمله کردند. البته همه این اتفاقات بعد از ۹۸ افتاد. بت حمله به آمریکا را ۹۸ ما شکاندیم. بعد از آن حمله بود که ضربه خوردنهای آمریکا شروع شد.
حالا شش سال گذشته و مرکز فرماندهیشان را زدهایم. برویم ببینیم بعدش چه میشود.
آمریکا کتک خورش ملس شده و چندان چیز جدیدی نیست که بازهم کتک بخورد.
ایران هم دست بزن پیدا کرده و خدا به داد خلیجنشینهای ضعیف برسد.
🔹امیرمهدی جعفری
۳تیر۱۴۰۴
#برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#سوءاستفاده_در_اوضاع_جنگی
عجله داشتم و باید زودتر به قرارم میرسیدم. تا اولین ماشین را دیدم سوار شدم. ماشین شخصی بود که دو نفر مسافر داخلش نشستهبودند. وقتی نشستم تازه راننده گفت: «گوتی دوازدهبرجی میری؟».
- بله.
- فقط کرایه هر مسیر بیه ده تِمه.
بدون کوچکترین حرفی پیاده شدم.
راننده که بیرون ایستادهبود گفت: «خانم همه ده تِمه میسونن وِرگرد!».
و حرفش را هی تکرار کرد.
به طرف تاکسی زرد رنگ جلویی رفتم. سرم را پایین آوردم و از شیشه به راننده گفتم: «شمام کرایه مسیرا رو دو برابر کردید؟». گفت: نه.
توی ماشین نشستم؛ راننده قبلی شاهد این وضعیت بود. از آینه بغل دیدم دو مسافر ماشین عقبی پیاده شدند و آمدند سوار تاکسی زرد رنگ شدند.
راننده ماشین عقبی صدایش بلند شد: «سه کو اینو هم سیل او کردن! ایطور که نموئه!»
نیشخندی زدم و گفتم: «وقتی میدونی طرفت با حرف سر به راه نمیشه باید با عملت ارشادش کنی! شرایط کشور جنگیه کسی که نمیتونه با مردم همدلی کنه، نباید بهش اجازه بدعتگذاری بدی!».
راننده گفت: «اَ دخترم ایی روزا خومو باید هوا یکه داشته باییم تا اوضاع ومو سخت نگذره».
دو خانم دیگر که دهه هشتادی به نظر میرسیدند و شاکی بودند گفتند: «چند وقته ماشین شخصیا کرایهها رو گرون کردن، نمیشه حرفیام بزنی!».
- خانم چرا نمیشه حرفی بزنی! اگه کاری نکنی باعث سوءاستفاده بقیه هم میشی!
من هر بار یه چی بهشون میگم؛ دفعه قبلم به یکی دیگهشون گفتم قرار نیست از این اوضاع جنگی سوءاستفاده کنی و پیاده شدم! مسافرای دیگه هم صداشون دراومد. هر جا هستی حرفت رو باید بزنی مطمئن باش اگه حق باشه بقیه هم باهات همصدا میشن! مثل الان.
🔹نسرین دالوند
۳تیر۱۴۰۴
#برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#آب_روی_آتش
صبح آن روز، عید غدیر و روز ولایت امیرالمومنین علی علیه السلام بود. قرار بود جشنی بزرگ توی محله برگزار کنیم.
جنگ تحمیلی دوم، هنگام سحر ساعت ۳:۳۰ صبح به وقت ایران شروع شد.
صدای رعبآور پدافند و شلیک و اصابت موشکها خواب را از چشم مردم گرفت. مردم سراسیمه به کوچهها ریختند.
هر صدایی که میآمد انگار موشکی به مغز من میخورد:
که مردم...
که نیروها...
که کشور...
که حضرت آقا...
که امنیت...
که جشن...
و هزاران چیز دیگر در ذهنم میآمد و میرفت.
نگرانیهایی که نهتنها برای من، بلکه برای همه مردم بهوجود آمده بود.
دلهره و دلشوره شده بود کار همه مردم تا اینکه پدر ایران، رهبر فرزانه و عزیز در پیامی فرمودند:
«رژیم خبیث و رذل صهیونی دچار خطا و غلطی بزرگ شد که عواقب آن، او را بیچاره خواهد کرد».
این سخن مثل آب روی آتش بود. دلگرمی که از جانب نائب امام عصر (عج) به ملت رسید، روحیه مردم را صدچندان و عزم همه را در نابودی رژیم صهیونی جزم و انسجام و همدلی مردم را افزایش داد.
«وَلَا تَهِنُواْ وَلَا تَحۡزَنُواْ وَأَنتُمُ ٱلۡأَعۡلَوۡنَ إِن كُنتُم مُّؤۡمِنِينَ»
غمگین نباشید و نترسید که خدا با مومنین است.
و جشن ولایت امیرالمومنین علیه السلام به یک شور حماسی برای نابودی اسرائیل تبدیل شد.
🔹محبوبه ذوالفقاری
۳تیر۱۴۰۴
#برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#یاد_مقدس
توی هر محلهای که میروی، حجله و بنر شهیدی را میبینی؛ شاید نسبت نسبی با آن شهید نداشته باشی، اما به سبب اعتقاد و ایمان و رابطه قلبی که بخاطر انقلاب و رهبری، بین شهید و ما وجود دارد، خودمان را صاحب آن شهید میدانیم.
وقتی شنیدم #صمد_لرستانی شهید شده، خیلی ناراحت شدم و بند دلم برای زینب همسرش پاره شد. هم برای احوالات زینب مضطر شدم؛ هم به حالش غبطه خوردم. خداوند چه مقام بالایی به زینب داده؛ چه ظرفیتی در این خانم دیده که همانند اسمش تکلیفی به گردنش گذاشته شده. زینب فرج الهی؛ خواهر شهید #محسن_فرجالهی و همسر شهید صمد لرستانی! روضه کربلا برایم تکرار شد. یاد خاطرات شنیدنی خواهران و همسران دفاع مقدس افتادم.
دیروز برای عرض تبریک و تسلیت به منزل شهید لرستانی رفتم. وقتی جلوی در منزل پدرشان رسیدم حس اقتدار، انتقام و حسرت به من دست داد. وارد منزلشان شدم؛ بیت الشهید. آنجا قدمگاه یکی از اولیاء خاص خدا بود که در نبرد آخرالزمانی به دست سربازان اشق الاشقیا به شهادت رسیده بود. یاد این جمله حاج قاسم افتادم که میگفت «من به حال شهداء آخرالزمانی غبطه میخورم». خیلی از دوستان را آنجا دیدم که مثل من نسبت نسبی با شهید نداشتند و فقط به سبب ارتباط قلبی و فکری مشترک آنجا بودند و خودشان را صاحب عزا و صاحب عزت این شهید میدانستند. بعضیهایشان به هم میگفتند بعد از اینجا یک سر هم به منزل شهید بیرانوند برویم و از آنجا هم به منزل شهید...
شهداگردی راه افتاده بود.
منتظر زینب بودم. آنجا نبود. گفتند دختران شهید بیتابی کردهاند؛ مادرشان آنها را برده منزل خودشان.
وای از بیتابی رقیه و سکینه و شریفهخاتون...
همه برای اولیاء خدا گریه میکردند؛ مویهها با مویههای مراسمهای عزای دیگر فرق میکرد. مادر شهید صمد، مظلومانه گریه میکرد. نه تاب نشستن داشت و نه تاب ایستادن. آرام زمزمه میکرد «روله روله روله». آتش دل سوختهش را احساس میکردی؛ اما انگار نمیدانست چهکار کند تا آرام شود.
زینب را دیدم که وارد خانه شد. از دور نگاهش کردم. هم سر بلند بود، هم دلشکسته. حرف دلش را میشد از چشمانش خواند «و ما رایت الا جمیلا».
زنان مجلس برای عرض تسلیت جلو رفتند و صدای گریهها بلندتر شد.
یاد روز شهادت محسن فرجالهی افتادم که به منزل پدر شهید رفتیم و بیتابی زینب و گریههایش یادم آمد.
به همراه دوستم جلو رفتیم. تپش قلبم بالا رفت. دوست داشتم خم شوم و گوشه چادر زینب را ببوسم. هم خواهر شهید و هم همسر شهید.
وقتی به صورتش نگاه کردم دیدم این زینب با آن زینبی که تازه برادرش شهید شده بود فرق کرده. انگار آمادهتر و مستحکمتر شده بود. فقط یک جمله میگفت: «شهید عزیزم».
دست به گردن زینب انداختم و گفتم: «خیلی شیرزنی؛ خیلی پیش خدا عزیزی که به این مقام رسیدی. خوشا به سعادتت که در نبرد آخرالزمانی سهیم شدی. خوشا بسعادتتون که در این دوران با دادن دو شهید خودتون رو در حفظ انقلاب و اسلام و رهبری، سهیم کردید. دعا کن این توفیق هم روزی ما بشه».
نشستم. در قلب و دلم حس انتقام از استکبار بیشتر موج میزد. احساس میکردم همین حس در وجود بقیه حاضران هم موج میزند.
خداحافظی کردم و رفتم. جلوی در که رسیدم به عکس شهید نگاه کردم و گفتم: «خوشا بسعادتتون که امسال ماه محرم در کنار اربابمان امام حسین علیه السلام عزاداری میکنید. چقدر خوش سعادت بودید و هستید».
🔹فاطمه سپهوند
۳تیر۱۴۰۴
#برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#جامانده
منی که سعی میکردم تمام مراسمات را حاضر باشم، این روزها توفیق شرکت در مراسمات تشیع شهدا را نداشتم.
رفقا تماس میگرفتند «کجایی؟ خبری ازت نیست زندهایی؟!».
و اما امروز شهید جوانی با آن چهره معصومش پای من را به مراسم کشاند.
شروع مراسم ساعت ۹ بود. ۷:۳۰ زدم بیرون. به یکی از دوستان خبر دادم و باهم راهی گلزار شدیم.
از قسمت شهدای دهه کرامت اولین قبر خالی منتظر، متعلق به سردار #محمدباقر_طاهرپور بود.
بین شهدای دهه کرامت قدم زنان تا انتها رفتم.
خشکم زد! چشمم به شهدای تازه تشیع شده خیره شد. اشک در چشمانم حلقه زد.
قطعهایی جدید. چندین قبر شهید که تازه به خاک سپرده شده بودند. قبرهای خاکی که پرچم ایران رویشان کشید شده بود. قبرستان بقیع جلوی چشمم مجسم شد. چقدر حس غریبی داشت اینجا.
از پلهها پایین رفتم. از بین کسانی که منتظر ورود شهدا بودند رد شدم. یکی یکی کنار قبور مطهر شهدا ایستادم؛ روی تکه سنگی بالای قبور اسم شهدا نوشته شده بود. شهید #حسنپور، شهید #رحمتی و... مادر شهید #علی_بهاروند کنار پسرش نشسته بود و بیتابی میکرد.
دو قبر کنار هم آماده شد بود برای دو شهید عزیز.
توجهام به چند جوان جلب شد که با لباس مشکی کنار قبری خالی که با پرچم سیاه اباعبدالله آذین شده بود و با مداحی که در فضا پخش شد بود، بیتاب اشک میریختند... "رفیق نیمه راه من خداخافظ"
جلوتر رفتم. عکسی کنار قبر بود؛ شهید #علیرضا_سبزیپور؛ جوانی معصوم که چفیهی عراقی سبز رنگ به دورگردنش پیچیده بود.
با صدای ناله و اشک یک نفر به خود آمدم. پسری جوان با لباسهای خاکی و چشمانی قرمز که بر سرمیزد بر زمین افتاد؛ چند نفری گرفته بودندش و دلدارییاش میدادند. هقهقکنان میگفت «این چفیه رو گردنم مال علیرضاست»؛ میبوسیدش.
آمد جلو و کفشهایش را کنار گذاشت و پابرهنه کنار قبر علیرضا رفت. جمعیت همراه شهدا نزدیک میشدند. با نزدیکتر شدن، صدای یا حسین بلندتر میشد.
مداح با صدای اشکآلود میگفت «علیرضا عاشق حسین بود؛ ورد زبانش یاحسین بود». روضه علیاکبر خواند؛ همه بیتاب شدند.
مادر جوان به رسم عزاداری، دستهایش را پشت هم میچرخاند و ناله میزد «پسرم پشتیان رهبرش بود؛ به آرزوش رسید». شروع کرد به مرگ بر اسرائیل گفتن.
در همان قسمت شهید #صمد_لرستانی هم به خاک سپرده شد.
هوا گرم بود. کسی روی جمعیت آب میپاشید؛ بوی خاک خیس خورد و گلاب پخش شده بود. دیگر طاقت ماندن نداشتم. از بین جمعیت خارج شدم.
شهید سردار طاهرپور به خاک سپرده شده بود. جلو رفتم و سلام دادم و فاتحهای خواندم. قسمت دیگر گلزار شهدا چهر شهید دیگر در خاک آرام گرفتند.
باز جا ماندهام.
🔹الهام فتاحی
۱تیر۱۴۰۴
#برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#هنر_مردان_خدا
تقریبا اواسط سال 96 بود؛ شروع آشنایی من با #مهدی_کمالی. او صاحبکار بود و من شاگرد مغازهاش. علیرغم اختلاف سنی کمی که باهم داشتیم همیشه حرمت و احترام یکدیگر را حفظ میکردیم.
یکسالی بود عضو سپاه شده بود؛ ولی بااینحال دست از تلاش برنمیداشت. عاشق کارش بود. کار اداری که تمام میشد میآمد مغازه پیش من سری میزد و اگر کموکسری داشتیم، میرفت و اجناس مغازه را تامین میکرد. از همان روز اولی که آشنایی تلاش بیتابانه خاصی توی وجودش موج میزد. یک جورهايی روی زمین آرام و قرار نداشت. بعد ماهها که باهم راحتتر شدیم، بالاخره از علت جوش و خروشش پرسیدم. با بغض گفت: «همه تلاشم اینه واسه مادرم خونه بخرم تا از این عذاب مستاجری راحت شه». چند سالی میشد یتیم شده و عملا خودش بار سرپرستی خانوادهاش را بهعهده گرفته بود. مردم منطقه مهدی را به یک خصلت میشناختند؛ مأخوذ به حیا بودن. در نهایت بعد از چندسال دست روزگار ما را از هم جدا کرد. بعد از مدتها بیخبری بشارت شهادتش را شنیدم.
#شهیدمهدی_کمالی؛ شوکه شدم. از رفقایش که پرسیدم گفتند چندماهی هست مادرش را صاحبخونه کرده؛ خودش هم تازه داماد بوده؛ دقیقا مثل "حنظله" غسیل الملائکه.
بیشتر که فکر کردم، با خودم گفتم واقعا شهادت هنر مردان خداست.
🔹سعید درفشی
۳تیر۱۴۰۴
#برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#اجنبی_درون
اینجا که ما هستیم صبح یا غروب فرقی نمیکند؛ جنگ از لابهلای عطر چای تازهدم یا بوی قورمه سبزی، یکدفعه صدایمان میزند و انباری کوچک چهار متری میشود پناهگاه ناامنمان.
گاهی جنگ در گوش خانهمان آژیر میکشد و گاهی هم آمادهباش میدهد که بیشتر از هر نقطهای روح و روان من را نشانه میرود.
هر لحظه بیم از دست دادن عزیزانم، هراس دهشتناکی را به جانم میاندازد که مرا با خودم بیگانه کرده است. باوجوداینکه اطرافم پر شده از زینبهای زمانه، اما حقیقت این است که من خالی از حماسه شدهام. این روزها در نبرد با خودم، ترس از مغلوب شدن دارم؛ ترس از دست دادن ستونی که به او تکیه زدهام؛ ستونی که عشق میریزد در چای عصرانهام و با من در مسیر باد قدم میزند و لبخندش تمام هستی من است.
هراسی که نمیدانم قرار است مرا تا ناکجاآباد ببرد! درحالیکه ایمان دارم الله «عماد من لا عماد له» است.
ایمانی که ایمان دارم در قلب من هست، کجای این نبرد با اجنبی درونم قرار است به داد من برسد؟!
🔹سمانه قاسمیمنش
۳تیر۱۴۰۴
#برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#آنکه_جنم_دارد_فقط_ایران_است!
توی اتاقم با لپتاپ ور میرفتم که ببینم چرا به وای فای وصل نمیشود. ساعت ده دوازده دقیقه به نه شب بود که صدای مارش نظامی و الله اکبر خانم گوینده از تلویزیون به گوشم رسید!
تعجب کردم. هزار فکر به ذهنم رسید. این مارش مثل مارش آزادی خرمشهر بود. احتمال دادم صحنههایی از سالهای دفاع مقدس را دارند نشان میدهند. اما حرفهای خانم گوینده چیز دیگری بود. با خودم گفتم: «نکنه مارش پیروزی بر دشمنه؟ نکنه اسرائیل به غلط کردن افتاده و پرچم سفیدشو زده بالای گنبد آهنین آبکش شدهش؟!».
نتوانستم بیشتر صبر کنم. فوری بلند شدم و به طرف هال، پا تند کردم. تلویزیون صحنه شلیک موشک در آسمان را نشان میداد و گوینده از زدن پایگاه آمریکا در قطر میگفت!
تازه متوجه شدم چه شده! قند توی دلم آب شد که قبل از ۴۸ ساعت جواب آمریکا را دادیم! آن هم جایی که حداقل من یکی فکرش را نمیکردم!
و این تدبیر ایران را نشان داد که آن را دستمریزاد گفتم!
نیم ساعت بعد خواهرم که بیرون بود به خانه آمد و با هیجان بهم گفت: «نبودی شادی مردمو تو خیابونا ببینی! قبلش توی مغازه شال فروشی بودم؛ وقتی مارش رو زدن از تلویزیون مغازه همه داشتیم نگاه میکردیم. یه زن مسن تا صحنه رو دید گفت: اوفیش! ایسه هردی؟! خو وش کردن!
همه زدیم زیر خنده. دوباره رو به فروشنده گفت: اونو اومانه مملکت ایمانه بیرن! ایسه مه مغازه تونه وِ زور دت بِیرِم ساکت مِسی؟».
خواهرم گفت: «تا خونه اومدم هر کی حرفی میزد. یکی میگفت: خدا خیرتو بیه تقاص جونامونو گرتیت.
یکی میگفت: یَکی باید میزه مین دم آمریکا وَ هم فقط ایرانه! هیشکه چی ایران جرات نمیکه ینه بشونه سر جاشو!».
خدا را شکر کردم.
از دیروز این حرکت نمایشی آمریکا ورد زبان این و آن شدهبود. حالا دیگر دهان این و آن که هیچ، دهان جهانیان را هم بستیم! بگذار تا همه بدانند آن که جنم دارد این هیبت پوشالی را بزند فقط ایران است!
🔹نسرین دالوند
۳تیر۱۴۰۴
#برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#افتخار
شهید #سجاد_مدهنی و حمید_آقایی؛ با احتساب #مهدی_کمالی میشوند سه نفر. اسمشان را که میشنوم از مادر و علی برادر بزرگترم، پیگیر نسبت دقیق فامیلی میشوم؛ هر چه نباشد از یک طایفهایم. شجاعتشان برایم قابل احترام است؛ چه از انقلاب و جنگ تحمیلی هشتساله و آن شهدای قهرمان سی چهل سال قبل؛ چه الان و پسران و برادرزادهها و خواهرزادههای همان قهرمانها.
درست مثل حمید آقایی خواهرزادهی شهید سعادت مدهنی که حالا مزارهای هر دو کنار همدیگر است و قرار است روی سنگ مزار حمید هم عنوان شهید حک بشود. چه افتخاری بالاتری از این که بر خود ببالیم؟!
چه تراژدی غمانگیز و قهرمانانهای! گلزار شهدا و قبرستانها ده روز است که پر رونق شدهاند. صبح و بعدازظهر. چه جوانهایی. چه پهلوانهایی.
اینجا ته خط است برای ایرانی جماعت. عاشورای ماست. مگر نه اینکه ما اعتقاد داشتیم بالاخره یک روز هم که شده زمان انتخاب فرا میرسد؟! باید پای وعده و اعتقاد و باورمان بایستیم. حالا همان لحظه است. باید انتخاب کنیم.
🔹فریبا مرادینسب
۳تیر۱۴۰۴
#برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#حال_و_هوای_جنگ
ده روز بود که برای خانه، فقط نان خریده بودیم. هر چه داشتیم از قبل بود. همیشه از شلوغی بدم میآید. این روزها شنیده بودم، بیشتر فروشگاهها، شلوغ هستند.
برای خرید اقلام ضروری، به اتفاق همسر و بچهها از خانه خارج شدم. مسیرمان به طرف فروشگاهی در نزدیکی میدان کیو بود. نتوانستیم همهی اقلامی که میخواستیم را تهیه کنیم. مردی، غرغرکنان، کارت بانکیاش را به خانمی که مسئول صندوق بود داد و گفت: «چند روزه میام، برای روغن؛ میگین موجود نیست. مگه همچین چیزی میشه؟».
خانم متصدی گفت: «خب جنگه آقا. مردم همون روز اول ریختن، همه رو بردن».
-مگه موشک زدن توی انبارها؟
- چی بگم والله. موجود نداریم به خدا.
بیرون آمدیم.
به طرف بیمارستان عشایر برگشتیم. با صدای بلندگویی که سرود «دایه، دایه وقت جنگه» را میخواند، توجهم به آنطرف خیابان جلب شد. موکبی بر پا شده بود. خون، به شدت بیشتری در بدنم جریان گرفت. داخل و بیرون موکب جا برای سوزن انداختن نبود. دههی هشتادیها و نودیها، با شور و شوق فراوان به مردم شربت تعارف میکردند. صدای بلندگو، غالب بر هر صدایی شده بود.
ناخودآگاه یاد مردی که در فروشگاه غر میزد، افتادم. حق داشت. حال و هوای جنگ نیست که مردم شرایط پیش آمده را، درک کنند.
🔹فاطمه بسطامی
3تیر1404
#برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv