🔸نبضِ کوچکِ وطن
در دل شب، هنگامی که شعلههای خشم و مقاومت در تجمع برافروخته بود و ما غرق در ثبت فریادهای تاریخ، ناگهان حضور کوچک و روشنی همه چیز را دگرگون کرد.
دخترکی با چشمانی به وسعت آسمان جوجه بلبلی را در دستانش به سوی ما گرفت. انگار که تمام امیدش را در آن پرنده کوچک خلاصه کرده بود؛ جوجه ای که با ربانی سبز و سفید و قرمز همچون سربازی کوچک، تزئین شده بود. ربانهایی که خودمان با عشق به کودکان هدیه میدادیم، اکنون دور این بلبل پیچیده شده بود. اصرار داشت از او و همراه کوچکش عکسی بگیریم؛ عکسی برای معلمش. عکسی که شاید سکوتی باشد در میان هیاهو یا پیامی از صلح و زندگی برای فردایی روشنتر. در آن لحظه، دوربین من نه فقط یک ابزار که پلی شد بین معصومیت کودکانه و دنیای پرهیاهوی اطرافش.
تصویری که ثبت شد نه فقط یک جوجه بلبل با ربانهای رنگی که نمادی از بقای امید در سختترین شرایط بود؛ نمادی از تلاش برای حفظ زیبایی در دل آشوب. لبخندی بر لبانم نشست؛ لبخندی که به وسعت قلب کوچک آن دخترک بود و به عمق پیامی که میخواست برساند.
تصاویری که من میگیرم، تنها مستندات نیستند؛ روایتگر روح زمانهاند؛ حتی اگر پای دستان کودکی، با جوجه بلبلی که ردای وطن بر تن دارد، در میان باشد.
🔹صباکاوسی/ بروجرد
12اردیبهشت1405
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸گمنام، عاشق، به ندرت دوستداشتنی
#قسمت_اول
بعد از شبی سخت و پر استرس بالاخره صبح شده. شیفت را به برادر بعدی میسپارم و از اتفاقات دیشب آگاهش میکنم. زبانم به او امیدواری میدهد که خیلی نگران نشود و در دل آرزو میکنم اینبار آخرین دیدارمان نباشد. به سمت خانه راه میفتم تا کمی استراحت کنم؛ چون عصر باید خودم را به بچههای بسیج برسانم.
پلکهایم گاهی چنان سنگین میشود که نگاهم را از بزرگراه برمیدارد. انگار کوهی از نمک در چشمانم ریختهاند. هر چهار شیشه ماشین را پایین میکشم بلکه سیلی فشار باد باعث شود بیدار بمانم؛ حداقل همینقدر که خودم را سالم به منزل برسانم.
شاید خندهدار باشد اما مرتب به خودم یادآوری میکنم، حیف است میانه جنگ آدم با تصادف بمیرد. این زمزمهها ادامه دارد تااینکه سیلی محکمتر از باد، خواب را از چشمان خستهام میرباید. فکر تامین هزینههای خرید جهیزیهای که قرار بود قبل از جنگ خریداری شود و بهخاطر اغتشاشات دیماه و جنگ به تعویق افتاده، سنگینتر و قویتر از هر خوابآلودگی و خستگی است.
به ذهنم میرسد امروز اولین روز کاری بانکها در سال جدید است و چه بهتر که اول پیگیر پرونده وامی شوم که دوماه قبل از جنگ درخواست داده بودم و خبری از آن نشده بود.
پیدا کردن شعبهای که پرداختکنندهی وامهای ضروری سازمان است، اصلا آسان نیست؛ آن هم در شرایطی که هیچ مکانیاب و نرمافزار مسیریابی کار نمیکند. از همهی آنچه که برای پیداکردن یک نشانی، ضروری است فقط یک اسم میدانم؛ بانک... شعبه... .
کلافه شدهام. از این خیابان به آن خیابان میروم و در پس ذهنم به چشمهایم دستور میدهم، علاوهبر تابلوهای راهنما رصد کنند که در این محلهی اشرافی و اعیانی خبری از پرچمها و نمادهای عزاداری و یا آثار جنگی هست یا نه.
به هرحال شعبه را پیدا میکنم و وارد میشوم. هیچ نسبت ظاهری میان خودم با آنجا و آدمهایش پیدا نمیکنم. من با سر و صورت خاکی و ژولیده، پیراهن روی شلوار چروکیده، کفشهای گلی و خاکی و آنها که خط اتوی کت شلوارشان گردن هر پیل تنی را میشکند و بوی ادکلنشان از چند متر آن طرفتر هوشیارت میکند!
به سمت دستگاه نوبتدهی میروم و بعد از دریافت برگه نوبت مینشینم تا نوبتم شود.
رییس شعبه زیرچشمی مرا دید میزند. شاید حق دارد؛ آدم ریشوی خاکی در این شرایط جنگی در آن شعبهی اعیانی بانک، خیلی عادی به نظر نمیرسد. ترجیح میدهم خودم را درگیر این نگاه سنگین نکنم و با گفت و شنودهای باجهها سرگرم باشم.
باجهی اول پیرمردی است که کارتش مسدود شده و میخواهد پولش را جابهجا کند. باجهی دوم خانم جوانی است که کارت هدیه میخواهد. باجهی سوم آقای جوانی است که برای پاس کردن چکی به بانک آمده و...
با فریاد پیرمرد مشتری باجه اول، اینبار نهتنها من، بلکه تمام آدمهای بانک توجهشان به سمت آن باجه جلب میشود.
فریادی سراسر عصبانیت و بغض و حقد و بیمعرفتی که هنوز در گوشم میپیچد: «نه آقاجون نظامی چیه! خدانکنه من نظامی باشم؛ مگه مغز...»
اینبار من سراسر خشم میشوم و آتش به جانم میفتد. مشغول دودوتا چهارتا میشوم که با او درگیر شوم یا فقط کلامی از خجالت این بیمعرفتیاش دربیایم! ناگهان معاون شعبه صدایم میزند: «آقا کار شما چیه؟» انگار او هم خشم نگاهم را میفهمد و میترسد که مبادا قضیه به جای باریک کشیده شود. کارم را میگویم و او مشغول بررسی سیستم میشود. در تمام این لحظات با نگاههای تند و تیز به فکر تسویهحساب با آن سالخورده نادانم. راستش آنقدر خسته و کلافهام که توانایی زیاد ماندن و درگیر شکایتبازی و کلانتری و... شدن را ندارم؛ اما نمیتوانم از او هم بگذرم. پیرمرد که احتمالا دیگر معنی نگاههای مرا فهمیده، با حالتی شاکی، ولی مغموم میگوید سرطان دارم و داروهایم گیر نمیآید. حالا بیشتر به این فکر میکنم که چطور با یک پیرمرد نادان، ولی بیمار، برخورد کنم. درحال همین محاسباتم که صدای معاون مرا به خود میآورد: «آقا پرونده شما هنوز ارسال نشده از محل کارتون؛ باید از اونجا پیگیر بشید.»
🔹جانفدای ایران
5فروردین1405
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸گمنام، عاشق، به ندرت دوستداشتنی
#قسمت_دوم
لبخند تلخی میزنم و زیر لب میگویم: «کدام محل کار! آنجا که دیگر تلی از خاک است. همین چند روز پیش، آنجا را زدند و اگر پرونده نیامده لابد الان یا سوخته یا زیر آوار است.»
بیخیال وام و پیرمرد میشوم. برمیگردم سمت خانه. در راه برگشت هنوز خودخوری میکنم که چرا جوابی به پیرمرد ندادم. پیرمردی که نمیداند در تاریکی بیابان، بارها جابهجا شدن از ترس موشک دشمن یعنی چه! او که نمیفهمد افطار خوردن با هزار زحمت و سحری خوردن همان غذای دیشبی که یخ کرده یعنی چه! پیرمردی که نمیفهمد یک نظامی در جنگ، با هر صدای جنگنده و پهپاد چه استرسی را تحمل میکند که آیا اینبار نوبت پرواز او رسیده یا نه! پیرمردی که نمیتواند بسیاری جزییات دیگر را حتی تصور کند.
به خانه میرسم و بیهیچ حرفی در رختخواب دراز میکشم. حسی میگوید قبل از خواب، آخرین اخبار را چک کنم. در جستجوی اخبار، ناگهان کلیپی را از دختربچهای میبینم که زیر آوار مانده و فقط موهای گندمگونش، از لابهلای آوار پیداست. ذهن خستهام یاری نمیکند کامل و تا انتها کلیپ را ببینم؛ هرچند اگر خسته هم نبودم اصلاً شجاعت دیدن این تصاویر را ندارم.
گوشی را کنار میگذارم و به سقف سفید اتاق خیره میشوم. پرت میشوم به دو سه روز قبل؛ یاد همان دختربچهی سهچهار سالهای میفتم که همان روز، خودم از لای خرابیها رساندمش بیمارستان. یاد آن استیصال و نگاههای نگران پدرش؛ یاد ترسها و اشکهای آن دختر؛ یاد امیدها، باورها، بیقراریها.
سیلی سوم را دقیقا همین لحظه میخورم؛ به خودم میگویم من نظامی شدهام برای همین لحظات! برای همین آدمها؛ برای همان دختربچه؛ برای آن پدر؛ برای آن بغضها؛ برای آن باورها. کسی قدر بداند یا نه چه اهمیتی دارد! شاید این دختربچه خردسال، سالها بعد در بانک دیگری و در شعبه دیگری مهربانی آن روز عموی نظامی خودش را به خاطر بیاورد و در جواب پیرمرد نادانی که با فریاد میگوید: «خدانکنه من نظامی باشم...» جواب درخور و شایستهای بدهد. همین برایم کافی است.
من نظامیام؛ هرچند گمنام، عاشق و به ندرت دوستداشتنی...
حالا دیگر اگرچه نزدیک ظهر است و فرصت استراحت چندانی نمانده، اما بهتر است بخوابم؛ بچههای گردان بسیج، عصر منتظرند.
🔹 جانفدای ایران
۵فروردین۱۴۰۵
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸شعارِ تا همیشه پایدار
من اینروزها خیلی به *«آقاسیدمجتبی»* فکر میکنم. به لحظاتِ خلوت و تنهاییاش. به اینکه در یک لحظه پدرش را، که عزیزترینِ امت بود، تقدیمِ خدا کرد؛ همسرش را، خواهرش را، همسرِ خواهرش را، خواهرزادهٔ معصوم و کوچکش را.
در این ۶۰ و اندیروز؛ کجا وقت برای سوگواری داشته؟ یا خلوتی برایِ دلتنگی؟ وقتِ نماز شب، یا نزدیکِ نماز صبح؟ موقعِ خواب یا میانِ روز؟ فراقِ آن پدر، آن آقا، آن ریشسفیدِ امت، آن بابا را که حتی نگاه به چهرهاش غم و اندوهِ دل را میزُدود؛ جز به توسل و توکل چطور تاب میآورد؟ یک مرد وقت تنهایی با همسرش حرف میزند، خستگیِ کارش را دیدنِ همسرش، مادر بچههایش از جان بیرون میکند، اما جای خالیِ همسرش...
همدمِ یک برادر، خواهر است. جایِ خالی خواهر را؟ شنیدهام دامادِ آقا، شهید آقا مصباحالهدی، از آن آدمحسابیهای روزگار بوده! از آنها که وقت و بیوقت میشد با او حرف زد، دردِ دل گفت، گره کار باز میکرد. نداشتنِ این خواهرِ همسر، حتما خیلی دلتنگی دارد...
من این روزها خیلی به *«آقاسیدمجتبی»* فکر میکنم. به این صبر، به این ظرفِ عظیم روح، به این صلابت. به او که با چنین سوگی، جنگ را فرماندهی میکند، مردم را ندیده اینطور شیفتهٔ خود میکند، هیچچیز را در پیامهایش از قلم نمیاندازد. ازدواجِ جوانان را، روز طبیعت را، کاشتِ نهال را، تاریخچهٔ پرفراز و نشیبِ خلیج فارس را، معلمان را، کارگران را، مردم را، قواعد حقوقیِ جدید و تسلطِ کامل ایران در تنگهٔ هرمز را، هستهای را، موشکی را، جهاد اقتصادی و فرهنگی را.
جزئیاتِ کلماتش آنقدر دقیق و عمیق است که باید رویِ همهاش فکر کرد. آخرِ پیامهایش دعا و وساطتِ حضرت صاحب(عج) را استمداد میکند و بإذنِالله میخواند؛ همهچیز معنادار است. همانقدر که ادیب، مهربان و فاضل با مردم حرف میزند؛ همانقدر مقتدر و با صلابت به دشمن میتازد! *«امریکاییها در خلیجفارس جایی ندارند؛ مگر در قعرِ آبهایش!»* جانم به این صلابت، به این خلفِ صالحِ سیدعلی! به نگاهِ خاص حضرت صاحبالزمان(عج) روی دلهای این امّتِ که داغِ بزرگ دیده؛ به آن دست نگهدارندهٔ موسی در نیل و ابراهیم در آتش...
به این شعارِ تا همیشه پایدار؛ *ابالفضل علمدار خامنهای نگهدار...*
🔹کافه رحیمی
12اردیبهشت1405
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
هدایت شده از آقایکربلایی | مهدی نصیری
22.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خانهای که روزی پناه یک خانواده بود، در لحظهای مقتل شد...
🌹 برنامه راهیان نور | خرمآباد
محفل یادواره شهدا و زیارت محل شهادت شهدای روستای شهید رحیمی (اَنگُز)
🗓 چهارشنبه ۱۶ اردیبهشتماه | ساعت ۱۶:۰۰
📍 روستای شهید رحیمی (اَنگُز)
🚗 حرکت کاروان: ساعت ۱۵:۳۰
از زیر پل هوایی ماسور
(بنیاد شهید و امور ایثارگران خرمآباد)
(مجموعه فرهنگی میثاق با شهدا)
@mahdinasiri_1
🔸ما خدا را داریم
بعد از نماز به کناریش «قبول باشه»ای گفت و ازش خواست برای پیروزی ایران دعا کند.
نمیدانم نمازگزار کناری چی توی چهرهاش دیده بود که وقتی داشت میرفت به این خانم گفت: «ما خدا رو داریم، اونا که خدا رو ندارن. نباید بترسیم!»
همینکه این جملات را میگفت، یک دستش را بالا آورد تا حرکاتش هم، حرفش را تایید کنند. جدیت از چشماش میبارید.
آن خانم به حرفی که میزد ایمان داشت.
مگر شرط پیروزی غیر از این است؟ اینکه ایمان داشته باشیم ما توی تیم خداییم!
چه باشکوه...!
🔹معصومه عباسی
14اردیبهشت1405/ خرمآباد/ مسجد آراسته
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 * برای بابای شهید*
امشب، در پایان مراسم شب شصتوششم اجتماع مردم کوهدشت در میدان امام (ره)، صحنهای دیدم که خیلی در دل مینشست؛ صحنهای ساده اما عمیق، که روایتگر دلتنگی مردمی بود که هنوز با فقدان رهبر شهیدشان زندگی میکنند.
پدری فرزند خردسالش را در آغوش گرفته بود. کودک با دستهای کوچک خود به سمت تصویر رهبر شهید انقلاب میرفت، تصویر را میبوسید و با صدایی کودکانه چیزی میگفت؛ گویی با او حرف میزد، گویی هنوز باور نکرده که آن «بابا» دیگر میان ما نیست.
آری، رهبری که دلارام جهان بود، بابای دلهای ما بود؛ اما از پیش ما رفت. اکنون بابای شهید دیگر در کنار ما نیست و در دل خردسال و بزرگسال، غمی نهفته از فراق او موج میزند؛ غمی که در نگاهها پیداست و در سکوتها شنیده میشود.
آرزو میکنم، جنگ به پایان برسد و پیروزی مقتدرانهای نصیبمان شود؛ آنگاه شاید فرصتی پیدا کنیم تا در غم فراق او، سیرِ دل گریه کنیم.
🖌 *حمید آدمی- چهارشنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۵ ساعت ۰۰:۱۲ بامداد- کوهدشت *
رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸فضه شدن فقط برای یک روز
از همان سالهای دورِ کودکی، تقدیر من با عطرِ قیمه و قرمهی عزادارانِ ارباب گره خورد. خانهی ما، در پناهِ نامِ بلندِ «اباعبدالله »، هر محرم و صفر به حسینیهای تبدیل میشد و ما، با افتخار، میزبان سوگواران آقا بودیم.
سپیدهدمِ جمعهها نیز با نجوای غریبانه «أَیْنَ الطالِبُ بِدَمِ الْمَقْتُولِ بِکَرْبَلاء»، عطر حلیمِ نذری و دارچین در جانِ خانه میپیچید.
اگرچه لایقِ فضه نبودم،
کنیزِ خانهی زهرا(س) که هستم.
نوجوانیام با عطرِ خوشِ هل و زعفرانِ شلهزردی آغاز شد که هر ماه رمضان، در دیگی کوچک میپختم؛ غافل از آنکه روزی، این قطرهی ناچیز به دریا میپیوندد و تبدیل میشود به نذریهای چندهزارتایی.
اما قصهی اینبار، رنگ و بویی ملکوتی داشت. قرار بود در سالروز میلادِ «انسیهی حورا»، حضرت معصومه(سلاماللهعلیها)، نه در موکبهای شهر خودمان، که در حریمِ قدسیِ آستانش «کنیزی» کنیم.
از ماهها قبل، در خیالم برای این ضیافت، برنامهریزی دقیقی انجام داده بودم. اما شیپورِ جنگ، آرامشِ برنامههایمان را بهم ریخت. با توجه به پخت افطاری برای رزمندگان، بودجهمان اندک شده بود و زمان به تندی از دست میرفت. در میانهی تردید و اضطراب، با مسئول چایخانه تماس گرفتم تا بپرسم همچنان برنامه چایخانه حضرتی برقرار است یا نه. وقتی صدایِ مسئول چایخانه در گوشم پیچید که: «ما روی قولِ شما حساب باز کردیم، صبحانهی زائران با شماست.» بیدرنگ و با تکیه بر یاری خدا و خودِ خانم گفتم: «نگران نباشید، همه چیز رو به راه است.»
توکل بر خدایِ لایزالی
که هرگز نگذرد از دستِ خالی...
کیکهای متری و بستههای فرهنگی، جایشان را به سادگیِ یک «کاسه عدسی» دادند. دو روز زودتر، راهی قم شدیم تا بهترین و مرغوبترینها را برای سفرهی بانو فراهم کنیم. حساسیتم نه از سرِ وسواس، که از شرمِ حضور بود. نمیخواستم در ضیافت بانو، ذرهای کموکاست باشد. دوست داشتم که نامِ «خادمانِ خرمآباد»، چون نگینی در صدرِ این چایخانه بدرخشد.
همه چیز با دقت انتخاب شد؛ رب خانگیِ خوشرنگ و ادویههایی که در همان لحظه آسیاب شدند تا عطرشان هوش از سرِ زائر ببرد. در میانه غوغای آشپزخانه، درحالیکه ناهار فردای خادمین را هم بیصدا آماده میکردیم، گاهی زمزمهی گلایهی دوستان بلند میشد: «حالا اگر پیاز و سیرها کمی درشتتر باشه، چی میشه؟» و من، درحالیکه شاهدِ سوختنِ انگشتانشان در هرمِ ریز کردنِ سیرها بودم و میدیدم چطور دستشان را در آبِ یخ فرو میبرند، با لبخند میگفتم: «پیاز وسیر نباید زیرِ دندون بره؛ شاید زائری از طعمش برنجه. اینجا خونهی خانومه، باید همه چیز بهترین باشه.»
سپیدهدم، همراه با برادرانِ سبزپوشی که شوقِ خدمت در چشمانشان موج میزد، با وانتی لبریز از برکت، راهیِ حرم شدیم. وقتی کاسههای گرمِ عدسی به دست زائران میرسید، گویی جانِ مرا به آنها تقدیم میکردند. گاه خود را در صفِ زائران جا میزدم تا از رضایتشان بپرسم: «خوشمزه است؟» و در دل نجوا میکردم: «گوارای وجودتان که مهمانِ سفرهی کریمهی اهلبیت هستید.» در پایان، کامِ زائران با چای و شکلات و نسکافه و بیسکویت و ویفر به حلاوتِ این میلاد، شیرین شد.
برادران درحال پذيرايي بودند که برای عرض تبریک و تشکر، خود را به ضریح رساندم و در کنجی نشستم. زیر لب گفتم: «بانو! من کجا و مقامِ فضه کجا؟ ممنونم که این ناقابل را هم برای پذیرایی از میهمانانت انتخاب کردی...» خستگی، چشمانم را ربود و در میانهی خواب و بیداری، با تنه زدنِ ملایمِ خانمی بیدار شدم.
ما ریزهخوارانِ مفتخرِ این خاندانیم. تمامِ تمنای ما، نگاه و عنایتِ اهل این بیت و خادمی درگاهِ این مکتب است. باشد که بپذیرند.
الهی آمین.
الحمدلله که در همانجا، براتِ «فضه شدن» برای ماههای بعد در چایخانه حضرت معصومه(س) و آستانِ قدس رضوی(ع) امضا شد.
🔹زهرا مومنزاده
۳۰اسفند۱۴۰۵/ قم/ حرم حضرت معصومه
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸دختران میداندار
فکر میکنم سال ۱۴۰۱ بود؛ همان سالی که کرونا رخت بسته بود.
نمیدانم من جانسختم یا سختجان. البته فرقی نمیکند؛ فقط «جان» را اینور و آنور کردم در متن.
از کرونا جان سالم به در برده بودم؛ مثل انسانهای اولیهای که از دست دایناسورها زنده ماندهاند. همان سال با او و گروهش آشنا شدم. با سن کمش مسئول گروه بود و من هم تازه با مکتب شهید مصطفی صدرزاده آشنا شده بودم و دلم برای کارهای فرهنگی میتپید.
یکبار به شوخی بهش گفتم: «با اینکه دختر است، شبیه شهید صدرزاده است.» خندید و من هم خندیدم.
عشق به شهادت در هردویمان موج میزد. حس مطالبهگریمان هم تا جایی بود که برای اولینبار در آن سیزدهبدرِ ماه رمضان، فلان حاجآقا و نیروهایش را کشاندیم بیرون، که باید از ما پشتیبانی کنند. رفتیم کیو و شهربازیاش را رصد کردیم و بعد هم نمازجماعت ظهر را خواندیم.
یا رفتیم فلان مجتمع باکلاس شهر که مسئولش را ببینیم و بگوییم وسط شهربازیشان میخواهیم طرح مودّت راه بیندازیم. یا رفتیم پارک بانوان که کنار دختران «آرمی»، «کافه دلانه» بزنیم؛ همانهایی که طرفدار BTS بودند و همهشان «یوجین» را دوست داشتند؛ و من هنوز هم نمیدانم یوجین دقیقاً کیست.
پارسال عید هم خودمان را به فلان ستاد چسباندیم تا بگذارد برویم قلعه و رصد کنیم و نگذاریم کسی حرمت شهر و خانواده را بشکند.
در همان جنگ دوازدهروزه هم خودمان را رساندیم به موکب غدیر در بلوار شهید نورخدا موسوی. با وجود حملات، موکب برپا شد و ما… باز هم زنده ماندیم.
در اغتشاشات ۱۴۰۴ هم من و او مدام دنبال فرمانده پایگاه و بقیه بودیم. باورمان نمیشد که به خاطر دختر بودن باید عقب بمانیم. یکبار زنگ نزدم؛ پیام داد:
«مشتی! قرار بود دیشب بهم زنگ بزنی. تکخوری قبول نیستااا!»
من التماسش میکردم که اگر جایی لازم شد به من بگوید و من هم به او بگویم. اما بقیه میگفتند: «شما دخترید؛ خانه بمانید، مبادا به چادرتان بیحرمتی بشود.» اما کسی که خیال شهادت دارد، این حرفها برایش شوخی است.
بااینحال، تحویلمان نمیگرفتند؛ چون پسر نبودیم، نمیتوانستیم گشت برویم و وارد بعضی مأموریتها شویم. دلمان میسوخت، اما کاری از دستمان برنمیآمد.
تا جنگ امسال…
حالا شبها در تجمعها او را میبینم. دیگر لازم نیست به کسی التماس کنیم که ما را در گروهش راه بدهد. اینبار خدا خواسته دخترها هم در میدان باشند، تا نشان دهد کسی که میخواهد در لشکر حسینِ زمان باشد، جنسیتش مهم نیست.
حالا شبها ما هم میتوانیم بیرون باشیم؛ ما هم باید مثل مادرمان از ولیّ زمان دفاع کنیم.
و من شکر میکنم که این جان، سخت ماند؛ شاید به اذن خدا قدمی در راه انقلابش بردارد و پایانش ختم به شهادت باشد.
🔹زهرا زادسری
14اردیبهشت1405
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah