راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸فضه شدن فقط برای یک روز
از همان سالهای دورِ کودکی، تقدیر من با عطرِ قیمه و قرمهی عزادارانِ ارباب گره خورد. خانهی ما، در پناهِ نامِ بلندِ «اباعبدالله »، هر محرم و صفر به حسینیهای تبدیل میشد و ما، با افتخار، میزبان سوگواران آقا بودیم.
سپیدهدمِ جمعهها نیز با نجوای غریبانه «أَیْنَ الطالِبُ بِدَمِ الْمَقْتُولِ بِکَرْبَلاء»، عطر حلیمِ نذری و دارچین در جانِ خانه میپیچید.
اگرچه لایقِ فضه نبودم،
کنیزِ خانهی زهرا(س) که هستم.
نوجوانیام با عطرِ خوشِ هل و زعفرانِ شلهزردی آغاز شد که هر ماه رمضان، در دیگی کوچک میپختم؛ غافل از آنکه روزی، این قطرهی ناچیز به دریا میپیوندد و تبدیل میشود به نذریهای چندهزارتایی.
اما قصهی اینبار، رنگ و بویی ملکوتی داشت. قرار بود در سالروز میلادِ «انسیهی حورا»، حضرت معصومه(سلاماللهعلیها)، نه در موکبهای شهر خودمان، که در حریمِ قدسیِ آستانش «کنیزی» کنیم.
از ماهها قبل، در خیالم برای این ضیافت، برنامهریزی دقیقی انجام داده بودم. اما شیپورِ جنگ، آرامشِ برنامههایمان را بهم ریخت. با توجه به پخت افطاری برای رزمندگان، بودجهمان اندک شده بود و زمان به تندی از دست میرفت. در میانهی تردید و اضطراب، با مسئول چایخانه تماس گرفتم تا بپرسم همچنان برنامه چایخانه حضرتی برقرار است یا نه. وقتی صدایِ مسئول چایخانه در گوشم پیچید که: «ما روی قولِ شما حساب باز کردیم، صبحانهی زائران با شماست.» بیدرنگ و با تکیه بر یاری خدا و خودِ خانم گفتم: «نگران نباشید، همه چیز رو به راه است.»
توکل بر خدایِ لایزالی
که هرگز نگذرد از دستِ خالی...
کیکهای متری و بستههای فرهنگی، جایشان را به سادگیِ یک «کاسه عدسی» دادند. دو روز زودتر، راهی قم شدیم تا بهترین و مرغوبترینها را برای سفرهی بانو فراهم کنیم. حساسیتم نه از سرِ وسواس، که از شرمِ حضور بود. نمیخواستم در ضیافت بانو، ذرهای کموکاست باشد. دوست داشتم که نامِ «خادمانِ خرمآباد»، چون نگینی در صدرِ این چایخانه بدرخشد.
همه چیز با دقت انتخاب شد؛ رب خانگیِ خوشرنگ و ادویههایی که در همان لحظه آسیاب شدند تا عطرشان هوش از سرِ زائر ببرد. در میانه غوغای آشپزخانه، درحالیکه ناهار فردای خادمین را هم بیصدا آماده میکردیم، گاهی زمزمهی گلایهی دوستان بلند میشد: «حالا اگر پیاز و سیرها کمی درشتتر باشه، چی میشه؟» و من، درحالیکه شاهدِ سوختنِ انگشتانشان در هرمِ ریز کردنِ سیرها بودم و میدیدم چطور دستشان را در آبِ یخ فرو میبرند، با لبخند میگفتم: «پیاز وسیر نباید زیرِ دندون بره؛ شاید زائری از طعمش برنجه. اینجا خونهی خانومه، باید همه چیز بهترین باشه.»
سپیدهدم، همراه با برادرانِ سبزپوشی که شوقِ خدمت در چشمانشان موج میزد، با وانتی لبریز از برکت، راهیِ حرم شدیم. وقتی کاسههای گرمِ عدسی به دست زائران میرسید، گویی جانِ مرا به آنها تقدیم میکردند. گاه خود را در صفِ زائران جا میزدم تا از رضایتشان بپرسم: «خوشمزه است؟» و در دل نجوا میکردم: «گوارای وجودتان که مهمانِ سفرهی کریمهی اهلبیت هستید.» در پایان، کامِ زائران با چای و شکلات و نسکافه و بیسکویت و ویفر به حلاوتِ این میلاد، شیرین شد.
برادران درحال پذيرايي بودند که برای عرض تبریک و تشکر، خود را به ضریح رساندم و در کنجی نشستم. زیر لب گفتم: «بانو! من کجا و مقامِ فضه کجا؟ ممنونم که این ناقابل را هم برای پذیرایی از میهمانانت انتخاب کردی...» خستگی، چشمانم را ربود و در میانهی خواب و بیداری، با تنه زدنِ ملایمِ خانمی بیدار شدم.
ما ریزهخوارانِ مفتخرِ این خاندانیم. تمامِ تمنای ما، نگاه و عنایتِ اهل این بیت و خادمی درگاهِ این مکتب است. باشد که بپذیرند.
الهی آمین.
الحمدلله که در همانجا، براتِ «فضه شدن» برای ماههای بعد در چایخانه حضرت معصومه(س) و آستانِ قدس رضوی(ع) امضا شد.
🔹زهرا مومنزاده
۳۰اسفند۱۴۰۵/ قم/ حرم حضرت معصومه
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸دختران میداندار
فکر میکنم سال ۱۴۰۱ بود؛ همان سالی که کرونا رخت بسته بود.
نمیدانم من جانسختم یا سختجان. البته فرقی نمیکند؛ فقط «جان» را اینور و آنور کردم در متن.
از کرونا جان سالم به در برده بودم؛ مثل انسانهای اولیهای که از دست دایناسورها زنده ماندهاند. همان سال با او و گروهش آشنا شدم. با سن کمش مسئول گروه بود و من هم تازه با مکتب شهید مصطفی صدرزاده آشنا شده بودم و دلم برای کارهای فرهنگی میتپید.
یکبار به شوخی بهش گفتم: «با اینکه دختر است، شبیه شهید صدرزاده است.» خندید و من هم خندیدم.
عشق به شهادت در هردویمان موج میزد. حس مطالبهگریمان هم تا جایی بود که برای اولینبار در آن سیزدهبدرِ ماه رمضان، فلان حاجآقا و نیروهایش را کشاندیم بیرون، که باید از ما پشتیبانی کنند. رفتیم کیو و شهربازیاش را رصد کردیم و بعد هم نمازجماعت ظهر را خواندیم.
یا رفتیم فلان مجتمع باکلاس شهر که مسئولش را ببینیم و بگوییم وسط شهربازیشان میخواهیم طرح مودّت راه بیندازیم. یا رفتیم پارک بانوان که کنار دختران «آرمی»، «کافه دلانه» بزنیم؛ همانهایی که طرفدار BTS بودند و همهشان «یوجین» را دوست داشتند؛ و من هنوز هم نمیدانم یوجین دقیقاً کیست.
پارسال عید هم خودمان را به فلان ستاد چسباندیم تا بگذارد برویم قلعه و رصد کنیم و نگذاریم کسی حرمت شهر و خانواده را بشکند.
در همان جنگ دوازدهروزه هم خودمان را رساندیم به موکب غدیر در بلوار شهید نورخدا موسوی. با وجود حملات، موکب برپا شد و ما… باز هم زنده ماندیم.
در اغتشاشات ۱۴۰۴ هم من و او مدام دنبال فرمانده پایگاه و بقیه بودیم. باورمان نمیشد که به خاطر دختر بودن باید عقب بمانیم. یکبار زنگ نزدم؛ پیام داد:
«مشتی! قرار بود دیشب بهم زنگ بزنی. تکخوری قبول نیستااا!»
من التماسش میکردم که اگر جایی لازم شد به من بگوید و من هم به او بگویم. اما بقیه میگفتند: «شما دخترید؛ خانه بمانید، مبادا به چادرتان بیحرمتی بشود.» اما کسی که خیال شهادت دارد، این حرفها برایش شوخی است.
بااینحال، تحویلمان نمیگرفتند؛ چون پسر نبودیم، نمیتوانستیم گشت برویم و وارد بعضی مأموریتها شویم. دلمان میسوخت، اما کاری از دستمان برنمیآمد.
تا جنگ امسال…
حالا شبها در تجمعها او را میبینم. دیگر لازم نیست به کسی التماس کنیم که ما را در گروهش راه بدهد. اینبار خدا خواسته دخترها هم در میدان باشند، تا نشان دهد کسی که میخواهد در لشکر حسینِ زمان باشد، جنسیتش مهم نیست.
حالا شبها ما هم میتوانیم بیرون باشیم؛ ما هم باید مثل مادرمان از ولیّ زمان دفاع کنیم.
و من شکر میکنم که این جان، سخت ماند؛ شاید به اذن خدا قدمی در راه انقلابش بردارد و پایانش ختم به شهادت باشد.
🔹زهرا زادسری
14اردیبهشت1405
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🌹راهیان نور | خرمآباد🌹/ سری اول
💢 مَحفِل یادواره شهدا و زیارت محل شهادت خانواده بازگیر در روستای شهید رحیمی (اَنگُز)
۱۶اردیبهشت۱۴۰۵
🔹آزاده دریکوند
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah