#یاد_مقدس
توی هر محلهای که میروی، حجله و بنر شهیدی را میبینی؛ شاید نسبت نسبی با آن شهید نداشته باشی، اما به سبب اعتقاد و ایمان و رابطه قلبی که بخاطر انقلاب و رهبری، بین شهید و ما وجود دارد، خودمان را صاحب آن شهید میدانیم.
وقتی شنیدم #صمد_لرستانی شهید شده، خیلی ناراحت شدم و بند دلم برای زینب همسرش پاره شد. هم برای احوالات زینب مضطر شدم؛ هم به حالش غبطه خوردم. خداوند چه مقام بالایی به زینب داده؛ چه ظرفیتی در این خانم دیده که همانند اسمش تکلیفی به گردنش گذاشته شده. زینب فرج الهی؛ خواهر شهید #محسن_فرجالهی و همسر شهید صمد لرستانی! روضه کربلا برایم تکرار شد. یاد خاطرات شنیدنی خواهران و همسران دفاع مقدس افتادم.
دیروز برای عرض تبریک و تسلیت به منزل شهید لرستانی رفتم. وقتی جلوی در منزل پدرشان رسیدم حس اقتدار، انتقام و حسرت به من دست داد. وارد منزلشان شدم؛ بیت الشهید. آنجا قدمگاه یکی از اولیاء خاص خدا بود که در نبرد آخرالزمانی به دست سربازان اشق الاشقیا به شهادت رسیده بود. یاد این جمله حاج قاسم افتادم که میگفت «من به حال شهداء آخرالزمانی غبطه میخورم». خیلی از دوستان را آنجا دیدم که مثل من نسبت نسبی با شهید نداشتند و فقط به سبب ارتباط قلبی و فکری مشترک آنجا بودند و خودشان را صاحب عزا و صاحب عزت این شهید میدانستند. بعضیهایشان به هم میگفتند بعد از اینجا یک سر هم به منزل شهید بیرانوند برویم و از آنجا هم به منزل شهید...
شهداگردی راه افتاده بود.
منتظر زینب بودم. آنجا نبود. گفتند دختران شهید بیتابی کردهاند؛ مادرشان آنها را برده منزل خودشان.
وای از بیتابی رقیه و سکینه و شریفهخاتون...
همه برای اولیاء خدا گریه میکردند؛ مویهها با مویههای مراسمهای عزای دیگر فرق میکرد. مادر شهید صمد، مظلومانه گریه میکرد. نه تاب نشستن داشت و نه تاب ایستادن. آرام زمزمه میکرد «روله روله روله». آتش دل سوختهش را احساس میکردی؛ اما انگار نمیدانست چهکار کند تا آرام شود.
زینب را دیدم که وارد خانه شد. از دور نگاهش کردم. هم سر بلند بود، هم دلشکسته. حرف دلش را میشد از چشمانش خواند «و ما رایت الا جمیلا».
زنان مجلس برای عرض تسلیت جلو رفتند و صدای گریهها بلندتر شد.
یاد روز شهادت محسن فرجالهی افتادم که به منزل پدر شهید رفتیم و بیتابی زینب و گریههایش یادم آمد.
به همراه دوستم جلو رفتیم. تپش قلبم بالا رفت. دوست داشتم خم شوم و گوشه چادر زینب را ببوسم. هم خواهر شهید و هم همسر شهید.
وقتی به صورتش نگاه کردم دیدم این زینب با آن زینبی که تازه برادرش شهید شده بود فرق کرده. انگار آمادهتر و مستحکمتر شده بود. فقط یک جمله میگفت: «شهید عزیزم».
دست به گردن زینب انداختم و گفتم: «خیلی شیرزنی؛ خیلی پیش خدا عزیزی که به این مقام رسیدی. خوشا به سعادتت که در نبرد آخرالزمانی سهیم شدی. خوشا بسعادتتون که در این دوران با دادن دو شهید خودتون رو در حفظ انقلاب و اسلام و رهبری، سهیم کردید. دعا کن این توفیق هم روزی ما بشه».
نشستم. در قلب و دلم حس انتقام از استکبار بیشتر موج میزد. احساس میکردم همین حس در وجود بقیه حاضران هم موج میزند.
خداحافظی کردم و رفتم. جلوی در که رسیدم به عکس شهید نگاه کردم و گفتم: «خوشا بسعادتتون که امسال ماه محرم در کنار اربابمان امام حسین علیه السلام عزاداری میکنید. چقدر خوش سعادت بودید و هستید».
🔹فاطمه سپهوند
۳تیر۱۴۰۴
#برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#جامانده
منی که سعی میکردم تمام مراسمات را حاضر باشم، این روزها توفیق شرکت در مراسمات تشیع شهدا را نداشتم.
رفقا تماس میگرفتند «کجایی؟ خبری ازت نیست زندهایی؟!».
و اما امروز شهید جوانی با آن چهره معصومش پای من را به مراسم کشاند.
شروع مراسم ساعت ۹ بود. ۷:۳۰ زدم بیرون. به یکی از دوستان خبر دادم و باهم راهی گلزار شدیم.
از قسمت شهدای دهه کرامت اولین قبر خالی منتظر، متعلق به سردار #محمدباقر_طاهرپور بود.
بین شهدای دهه کرامت قدم زنان تا انتها رفتم.
خشکم زد! چشمم به شهدای تازه تشیع شده خیره شد. اشک در چشمانم حلقه زد.
قطعهایی جدید. چندین قبر شهید که تازه به خاک سپرده شده بودند. قبرهای خاکی که پرچم ایران رویشان کشید شده بود. قبرستان بقیع جلوی چشمم مجسم شد. چقدر حس غریبی داشت اینجا.
از پلهها پایین رفتم. از بین کسانی که منتظر ورود شهدا بودند رد شدم. یکی یکی کنار قبور مطهر شهدا ایستادم؛ روی تکه سنگی بالای قبور اسم شهدا نوشته شده بود. شهید #حسنپور، شهید #رحمتی و... مادر شهید #علی_بهاروند کنار پسرش نشسته بود و بیتابی میکرد.
دو قبر کنار هم آماده شد بود برای دو شهید عزیز.
توجهام به چند جوان جلب شد که با لباس مشکی کنار قبری خالی که با پرچم سیاه اباعبدالله آذین شده بود و با مداحی که در فضا پخش شد بود، بیتاب اشک میریختند... "رفیق نیمه راه من خداخافظ"
جلوتر رفتم. عکسی کنار قبر بود؛ شهید #علیرضا_سبزیپور؛ جوانی معصوم که چفیهی عراقی سبز رنگ به دورگردنش پیچیده بود.
با صدای ناله و اشک یک نفر به خود آمدم. پسری جوان با لباسهای خاکی و چشمانی قرمز که بر سرمیزد بر زمین افتاد؛ چند نفری گرفته بودندش و دلدارییاش میدادند. هقهقکنان میگفت «این چفیه رو گردنم مال علیرضاست»؛ میبوسیدش.
آمد جلو و کفشهایش را کنار گذاشت و پابرهنه کنار قبر علیرضا رفت. جمعیت همراه شهدا نزدیک میشدند. با نزدیکتر شدن، صدای یا حسین بلندتر میشد.
مداح با صدای اشکآلود میگفت «علیرضا عاشق حسین بود؛ ورد زبانش یاحسین بود». روضه علیاکبر خواند؛ همه بیتاب شدند.
مادر جوان به رسم عزاداری، دستهایش را پشت هم میچرخاند و ناله میزد «پسرم پشتیان رهبرش بود؛ به آرزوش رسید». شروع کرد به مرگ بر اسرائیل گفتن.
در همان قسمت شهید #صمد_لرستانی هم به خاک سپرده شد.
هوا گرم بود. کسی روی جمعیت آب میپاشید؛ بوی خاک خیس خورد و گلاب پخش شده بود. دیگر طاقت ماندن نداشتم. از بین جمعیت خارج شدم.
شهید سردار طاهرپور به خاک سپرده شده بود. جلو رفتم و سلام دادم و فاتحهای خواندم. قسمت دیگر گلزار شهدا چهر شهید دیگر در خاک آرام گرفتند.
باز جا ماندهام.
🔹الهام فتاحی
۱تیر۱۴۰۴
#برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#هنر_مردان_خدا
تقریبا اواسط سال 96 بود؛ شروع آشنایی من با #مهدی_کمالی. او صاحبکار بود و من شاگرد مغازهاش. علیرغم اختلاف سنی کمی که باهم داشتیم همیشه حرمت و احترام یکدیگر را حفظ میکردیم.
یکسالی بود عضو سپاه شده بود؛ ولی بااینحال دست از تلاش برنمیداشت. عاشق کارش بود. کار اداری که تمام میشد میآمد مغازه پیش من سری میزد و اگر کموکسری داشتیم، میرفت و اجناس مغازه را تامین میکرد. از همان روز اولی که آشنایی تلاش بیتابانه خاصی توی وجودش موج میزد. یک جورهايی روی زمین آرام و قرار نداشت. بعد ماهها که باهم راحتتر شدیم، بالاخره از علت جوش و خروشش پرسیدم. با بغض گفت: «همه تلاشم اینه واسه مادرم خونه بخرم تا از این عذاب مستاجری راحت شه». چند سالی میشد یتیم شده و عملا خودش بار سرپرستی خانوادهاش را بهعهده گرفته بود. مردم منطقه مهدی را به یک خصلت میشناختند؛ مأخوذ به حیا بودن. در نهایت بعد از چندسال دست روزگار ما را از هم جدا کرد. بعد از مدتها بیخبری بشارت شهادتش را شنیدم.
#شهیدمهدی_کمالی؛ شوکه شدم. از رفقایش که پرسیدم گفتند چندماهی هست مادرش را صاحبخونه کرده؛ خودش هم تازه داماد بوده؛ دقیقا مثل "حنظله" غسیل الملائکه.
بیشتر که فکر کردم، با خودم گفتم واقعا شهادت هنر مردان خداست.
🔹سعید درفشی
۳تیر۱۴۰۴
#برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#اجنبی_درون
اینجا که ما هستیم صبح یا غروب فرقی نمیکند؛ جنگ از لابهلای عطر چای تازهدم یا بوی قورمه سبزی، یکدفعه صدایمان میزند و انباری کوچک چهار متری میشود پناهگاه ناامنمان.
گاهی جنگ در گوش خانهمان آژیر میکشد و گاهی هم آمادهباش میدهد که بیشتر از هر نقطهای روح و روان من را نشانه میرود.
هر لحظه بیم از دست دادن عزیزانم، هراس دهشتناکی را به جانم میاندازد که مرا با خودم بیگانه کرده است. باوجوداینکه اطرافم پر شده از زینبهای زمانه، اما حقیقت این است که من خالی از حماسه شدهام. این روزها در نبرد با خودم، ترس از مغلوب شدن دارم؛ ترس از دست دادن ستونی که به او تکیه زدهام؛ ستونی که عشق میریزد در چای عصرانهام و با من در مسیر باد قدم میزند و لبخندش تمام هستی من است.
هراسی که نمیدانم قرار است مرا تا ناکجاآباد ببرد! درحالیکه ایمان دارم الله «عماد من لا عماد له» است.
ایمانی که ایمان دارم در قلب من هست، کجای این نبرد با اجنبی درونم قرار است به داد من برسد؟!
🔹سمانه قاسمیمنش
۳تیر۱۴۰۴
#برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#آنکه_جنم_دارد_فقط_ایران_است!
توی اتاقم با لپتاپ ور میرفتم که ببینم چرا به وای فای وصل نمیشود. ساعت ده دوازده دقیقه به نه شب بود که صدای مارش نظامی و الله اکبر خانم گوینده از تلویزیون به گوشم رسید!
تعجب کردم. هزار فکر به ذهنم رسید. این مارش مثل مارش آزادی خرمشهر بود. احتمال دادم صحنههایی از سالهای دفاع مقدس را دارند نشان میدهند. اما حرفهای خانم گوینده چیز دیگری بود. با خودم گفتم: «نکنه مارش پیروزی بر دشمنه؟ نکنه اسرائیل به غلط کردن افتاده و پرچم سفیدشو زده بالای گنبد آهنین آبکش شدهش؟!».
نتوانستم بیشتر صبر کنم. فوری بلند شدم و به طرف هال، پا تند کردم. تلویزیون صحنه شلیک موشک در آسمان را نشان میداد و گوینده از زدن پایگاه آمریکا در قطر میگفت!
تازه متوجه شدم چه شده! قند توی دلم آب شد که قبل از ۴۸ ساعت جواب آمریکا را دادیم! آن هم جایی که حداقل من یکی فکرش را نمیکردم!
و این تدبیر ایران را نشان داد که آن را دستمریزاد گفتم!
نیم ساعت بعد خواهرم که بیرون بود به خانه آمد و با هیجان بهم گفت: «نبودی شادی مردمو تو خیابونا ببینی! قبلش توی مغازه شال فروشی بودم؛ وقتی مارش رو زدن از تلویزیون مغازه همه داشتیم نگاه میکردیم. یه زن مسن تا صحنه رو دید گفت: اوفیش! ایسه هردی؟! خو وش کردن!
همه زدیم زیر خنده. دوباره رو به فروشنده گفت: اونو اومانه مملکت ایمانه بیرن! ایسه مه مغازه تونه وِ زور دت بِیرِم ساکت مِسی؟».
خواهرم گفت: «تا خونه اومدم هر کی حرفی میزد. یکی میگفت: خدا خیرتو بیه تقاص جونامونو گرتیت.
یکی میگفت: یَکی باید میزه مین دم آمریکا وَ هم فقط ایرانه! هیشکه چی ایران جرات نمیکه ینه بشونه سر جاشو!».
خدا را شکر کردم.
از دیروز این حرکت نمایشی آمریکا ورد زبان این و آن شدهبود. حالا دیگر دهان این و آن که هیچ، دهان جهانیان را هم بستیم! بگذار تا همه بدانند آن که جنم دارد این هیبت پوشالی را بزند فقط ایران است!
🔹نسرین دالوند
۳تیر۱۴۰۴
#برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#افتخار
شهید #سجاد_مدهنی و حمید_آقایی؛ با احتساب #مهدی_کمالی میشوند سه نفر. اسمشان را که میشنوم از مادر و علی برادر بزرگترم، پیگیر نسبت دقیق فامیلی میشوم؛ هر چه نباشد از یک طایفهایم. شجاعتشان برایم قابل احترام است؛ چه از انقلاب و جنگ تحمیلی هشتساله و آن شهدای قهرمان سی چهل سال قبل؛ چه الان و پسران و برادرزادهها و خواهرزادههای همان قهرمانها.
درست مثل حمید آقایی خواهرزادهی شهید سعادت مدهنی که حالا مزارهای هر دو کنار همدیگر است و قرار است روی سنگ مزار حمید هم عنوان شهید حک بشود. چه افتخاری بالاتری از این که بر خود ببالیم؟!
چه تراژدی غمانگیز و قهرمانانهای! گلزار شهدا و قبرستانها ده روز است که پر رونق شدهاند. صبح و بعدازظهر. چه جوانهایی. چه پهلوانهایی.
اینجا ته خط است برای ایرانی جماعت. عاشورای ماست. مگر نه اینکه ما اعتقاد داشتیم بالاخره یک روز هم که شده زمان انتخاب فرا میرسد؟! باید پای وعده و اعتقاد و باورمان بایستیم. حالا همان لحظه است. باید انتخاب کنیم.
🔹فریبا مرادینسب
۳تیر۱۴۰۴
#برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#حال_و_هوای_جنگ
ده روز بود که برای خانه، فقط نان خریده بودیم. هر چه داشتیم از قبل بود. همیشه از شلوغی بدم میآید. این روزها شنیده بودم، بیشتر فروشگاهها، شلوغ هستند.
برای خرید اقلام ضروری، به اتفاق همسر و بچهها از خانه خارج شدم. مسیرمان به طرف فروشگاهی در نزدیکی میدان کیو بود. نتوانستیم همهی اقلامی که میخواستیم را تهیه کنیم. مردی، غرغرکنان، کارت بانکیاش را به خانمی که مسئول صندوق بود داد و گفت: «چند روزه میام، برای روغن؛ میگین موجود نیست. مگه همچین چیزی میشه؟».
خانم متصدی گفت: «خب جنگه آقا. مردم همون روز اول ریختن، همه رو بردن».
-مگه موشک زدن توی انبارها؟
- چی بگم والله. موجود نداریم به خدا.
بیرون آمدیم.
به طرف بیمارستان عشایر برگشتیم. با صدای بلندگویی که سرود «دایه، دایه وقت جنگه» را میخواند، توجهم به آنطرف خیابان جلب شد. موکبی بر پا شده بود. خون، به شدت بیشتری در بدنم جریان گرفت. داخل و بیرون موکب جا برای سوزن انداختن نبود. دههی هشتادیها و نودیها، با شور و شوق فراوان به مردم شربت تعارف میکردند. صدای بلندگو، غالب بر هر صدایی شده بود.
ناخودآگاه یاد مردی که در فروشگاه غر میزد، افتادم. حق داشت. حال و هوای جنگ نیست که مردم شرایط پیش آمده را، درک کنند.
🔹فاطمه بسطامی
3تیر1404
#برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#یک_قرن_پنهان_بودن
گاه لحظات زندگی، تلخ میگذرد.
اندوهی عظیم روی قلبمان سنگینی میکند.
نه بخاطر اینکه اوضاع زندگی خوب نیست؛
بلکه بخاطر سوالهای بیجوابی که سالهاست در دلمان انباشته شده.
نمونه سوالهایم این بود:
چرا قبر آقا امیر المومنین یک قرن پنهان بود؟!
اما روز۲۳خرداد۱۴۰۴ جواب سوالم را گرفتم؛ وقتی صبح زود دشمن کینهتوز
کشورم را زد.
دردناکتر اینکه جاسوسان داخلی ایرانی
با فرستادن پهپاد خیلی از سران جان برکف کشورم را شهید کردند.
متوجه شدم که چرا قبر امیر المومنین حضرت علی یک قرن پنهان بود و جز اندکی از یاران نمیدانستند امام کجا آرمیده.
دریافتم، مردم آن زمان عظمت امام را نمیدانستند. و ای بسا قبر آن حضرت را میشکافتند و به حضرتش بیاحترامی میکردند.
در دید آنها علی حتی نماز نمیخواند؛ بلکه مرتدی بود که باید کشته میشد.
باید یک قرن میگذشت تا بدانند علی، پاکترین، مخلصترین، عابدترین، شجاعترین و مظلومترین انسان روی زمین است.
روز ۲۳ خرداد متوجه شدم که چرا بزرگان کشورم اینقدر صبورانه با دشمنان رفتار میکند،
آنها میدانستند با صبر، جهانیان آماده پذیرفتن بیگناهی، مهربانی، شجاعت و صلحطلبی کشورم ایران میشوند؛ و همه درمییابند پشت آن در بسته دشمنان کشورمان، چیزی نیست جز بدبختی و نکبت و نابودی.
و پشت در کشورمان چیزی نیست جز آنچه که نیاز داریم برای موفقیت و پیشرفت.
و تابلویی که روی آن نوشته شده «انسان باید گوش به دوستان و چشم به دشمنان بدوزد، تا از دشمن ضربه نخورد».
🔹عذرا شریفی
۳۱خرداد۱۴۰۴
#برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#رویا_شهر
آدم است دیگر. گاهی میترسد و گاهی نگران میشود. ترس و نگرانیاش هم که فقط برای خودش نیست. برای همسر است، برای فرزند است، برای پدر و مادر و خواهر و برادر است. برای مردم است. توی نگرانی و ترس، واکنشها متفاوت است. یکی شروع میکند به پرخوری؛ یکی راه میرود؛ یکی میرود کنج خلوت خانه و با اضطراب از اینکه چه خواهد شد، چای مینوشد.
احتمالا اگر ترس و نگرانی بهخاطر جنگ باشد، واکنشها هم تشدید میشود.
مثلا ده روز قبل که جنگ شد، سایهاش به سینما هم رسید.
شهر مثل قبل شلوغ بود. این را منی میگویم که خیابانها را پیاده گز میکنم. اما سینما پر بود از خالی. این را هم منی میگویم که همسایه سینما هستم و گاهی غروبها میروم آنجا برای صحبت و تماشای شلوغی.
امروز اما دوباره رونق گرفته. ربطی به آتشبس ندارد البته. مردم دوباره به آن بخش از زندگی که به دیدن فیلم و انیمیشن نیاز دارد، برگشتهاند.
و حالا سینما دارد رویا شهر را اکران میکند. و اگر از من بپرسید که رویایت چیست میگویم نابودی اسراییل. و برگشتن همه آدمهایی که بیگناه کشته شدند.
مثل آن نوزاد دو ماهه، مثل این فرشته با موهای حناییاش، مثل هلنا، مثل پسرک ورزشکاری که حتی اسمش هم بین خیل شهدا فراموشم شده. رویای من رویای نابودی ظلم است. رویای نابودی ظالم.
🔹امین ماکیانی
۳تیر۱۴۰۴
#برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#دیدار_با_شهدا
قسمت اول
بعد از ظهر ۳۰ خرداد، من و اسما سوار اسنپ شدیم و به سمت مسجد امام هادی حرکت کردیم. به مسجد که رسیدیم، حدود ۱۳ نفر از خانمهای بسیجی کنار فضای سبز مسجد نشسته بودند. نگاهم را دور محیط چرخاندم؛ فاطمه را بین آنها پیدا کردم و بعد با بقیه خانمها سلام و احوالپرسی کردم. بعد از چند دقیقه، سوار مینیبوس سبز رنگ شدیم. تعدادمان زیاد بود و صندلیها تقریباً پر شده بودند. من به ناچار به ستون پلاستیکی مینیبوس تکیه دادم چون جایی برای نشستن پیدا نکردم.
مقصدمان خانه شهید #علیرضا_کرمزاده بود. توی مینیبوس، همان عکس معروفش در ذهنم تداعی شد؛ با کت آبی، دست چپش را جلو آورده و حلقهای در دستش نمایان است. شنیده بودم تازه عقد کرده بود.
مینیبوس که متوقف شد، پیاده شدیم. اطراف خانه پُر از عکسهای شهید بود. با خودم فکر کردم: «عجیبه که یهویی به خونهی شهید دعوت شدم! یعنی برام دعوتنامه فرستاده بود؟ چرا از بین شهدای دهه امامت، باید اول به خونه شهید کرمزاده بیاییم، خونهای که هیچوقت فکر نمیکردم یه روزی پا توش بذارم؟ الله اعلم».
وارد خانه شدیم. در خیالم شهید کرمزاده را تصور میکردم که روزی در همینجا قدم زده است. باورم نمیشد مهمان خانهای شدهام که جای میزبانش خالیست و حضور فیزیکی ندارد؛ اما دعوتش و حضور روحانیاش را بهخوبی احساس میکردم. با ذکر یاحسین وارد خانه شدیم؛ سینهزنی کردیم و بعد هم نشستیم.
پایین اپن خانه، میزی با رومیزی سیاهرنگ قرار داشت و چند عکس از شهید روی آن گذاشته بودند. خانه چند اتاق داشت. با خودم فکر کردم: «کدوم اتاق مال شهید بوده؟».
خواهر شهید کنار مادرش نشسته بود و شروع به صحبت کرد:
«بنده خواهر شهید علیرضا کرمزاده هستم. از اینکه برادرم در راه مقدس جمهوری اسلامی جانش رو عطا کرده، بسیار خوشحالم. آمریکا و رژیم صهیونیستی هیچ غلطی نمیکنند تا زمانی که جوانانی مثل علیرضا و امثال او هستند. جمهوری اسلامی پایدار است. علیرضا از همون اول عشق شهادت داشت. هنوز هم جوانها و دوستان علیرضا مقتدر ایستادهاند و این راه رو ادامه میدن».
با شنیدن حرفهایش، ماشاءالله گفتم و همه صلوات فرستادیم. خانمها سعی میکردند با خانواده شهید همدردی کنند و من خیره به خواهر شهید بودم. با اینکه اولین بار بود ملاقاتش میکردم، فکر کردم احتمالا چقدر با هفت روز پیشش فرق کرده است. صورتش پُر از غم و درد بود. امان از لرزش دستانش، از سکوتش... یازینب سلاماللهعلیها...
🔹زهرا زادسری
2تیر1404
#برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#بازخوانی_تاریخ
#نامههای_خرمشهر
قسمت اول
در یکی از روزهای مهرماه سال ۱۳۵۹ که با دشمن توی کوچههای پشت مدرسه در خرمشهر درگیر بودیم، سه نفر از دوستانم به خانهای که مقر عراقیها بود، حمله کردند و جنازهی یک نفرشان داخل کوچه جا ماند.
سه نفر: حمیدرضا دشتی، محمدرضا باقری و توتونساب بودند؛ و امروز که بعد از پیروزی قدم به شهرمان گذاشتهایم این چهارمین نفری است که استخوانهایش پیدا میشود. وقتی استخوانهای دوستم را پیدا کردم برای لحظهای گریستم و در برابر خدا زانو زدم و زمین را به شکرانهی امانتداریاش بوسیدم.
برادر کوچکم همراهم بود. او را آورده بودم تا از نزدیک با واقعیتهای جنگ آشنا شود. مدتی در راهروهای زیرزمینی و سنگرهای دشمن قدم زدیم و برای او حماسههای جوانان شهر را میگفتم که چگونه فرزندان اسلام در غربت، رقص مرگ میکردند و او هاج و واج مانده بود. بعدازظهر که شد به او گفتم: «داخل این کوچهها یک آشنا هست؛ بیا برویم. شاید اثری از او باشد».
قدم به قدم پوکههای ژ-۳ روی زمین ریخته بود. سر این کوچه، پوکههای شلیکشده ازطرف ما بود و سر کوچهی آن طرفتر، پوکههایکلاشینف عراقیها.
بیست و یک ماه پیش اینجا، در و دیوار و خانهها، شاهد یک جنگ خونین سخت بود و امروز ما آمده بودیم که اگر خدا کمک کند، جنازهی یکی از قربانیان این جنگ را بیابیم. آهسته کوچهها را پشت سر گذاشتیم؛ و به خانهای نزدیک شدیم که هنوز فریاد وحشتناک عراقیها را از آنجا به خاطر داشتم. جلوی خانه، استخوانهای محمود را پیدا کردیم و آن طرفتر ساعت مچی او را. داخل جیب شلوارش چند تیر ژ۳ بود و بلوز سبز و پیراهن سفید او بعد از دو سال هنوز سر جایش بود؛ و یک لنگه کفش او را زیر یک درخت فرسودهی خرما پیدا کردم؛ در کنار او شش گلولهی آر.پی.جی، که از پشتبامِ خانهی روبهرو شلیک شده بود، در دل زمین بود. در آن لحظه، زانوهایم سست شد و اشک چشمانم را گرفت. زمین را بوسیدم؛ زیرا عهد کرده بودم که اگر به خرمشهر زنده رسیدم، بروم آنجاها که دوستانم شهید شدهاند، خاک مقدسشان را زیارت کنم. برادرم به من نگاه میکرد درحالیکه چشمانش از حدقه درآمده بود...
🔹شهید بهروز مرادی
#برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#میشود_کاری_کرد
گاهی خیلی چیزها، عادی میشوند. مثل همین جنگ که عادی شده است. مردم خیلی عادی به کار روزانهای که داشتند، مشغولند. و همین طور شنیدن صدای پدافندها و شنیدن خبر دوبارهای از جنگ. و خبر شهادت جوانان وطن هم! انگار عادی شده است. گاهی حالمان از این عادی شدنها بهم میخورد و گاهی هم، چیز خوبی به نظر میرسد.
بعد از هشت روز که از جنگ گذشت؛ به یاد کار نیمه تمامی که داشتم، افتادم. کلا فراموشش کرده بودم؛ کاری را که درست دو هفته قبل از جنگ شروع کرده بودیم. ساختن فیلمی در مورد شهیدهی کوچکی که همشهری ما بود. زنگ زدم به کارگردان مستندی که فیلمنامهاش را نوشته بودم. هنوز بخشهایی از تصویربرداری فیلم باقی مانده بود. پرسیدم: چه خبر؟
گفت: «دارم کلیپ میسازم».
گفتم: کلیپ چی؟
گفت: برای اتحاد و به شور و شوق اومدن مردم.
گفتم: برای کدوم ارگان؟
گفت: برای دل خودم.
خندیدم و گفتم: برای دل خودت؟
گفت: آره. اگه نمیتونم تفنگ به دست بگیرم، مردهشور که منو نبرده دیگه کاری انجام ندم. کلیپها رو که ساختم توی گروهها میذارم. هر روز صبح میام دفتر تا بعدازظهر انجام میدم و بعدش میرم خونه.
با خودم گفتم: خداروشکر. میشه هر کاری کرد و سهیم بود.
🔹فاطمه بسطامی
۲تیر۱۴۰۴
#برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#راوی_ماه
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv