🔸نمادِ غیرت، عشق و مهربانی در قابِ یک موکب
هر شب در کنار موکب، دخترانی مهربان ایستادهاند و با قلمموی عشق، پرچم سرافراز ایران را بر چهرهی کودکان میکشند؛ نقشی از هویت و افتخار ملی که بر گونههای کوچکشان میدرخشد. در یکی از این شبها، مردی با موتورسیکلتی که جلویش سربندی با ذکر «یا مهدی ادرکنی» خودنمایی میکرد، به این جمع پیوست. او با اشتیاقی وصفناپذیر، درخواست کرد تا پرچم پرافتخار ایران بر تن موتورش و قاب تلفن همراهش نیز نقش بندد.
درحالیکه منتظر بود تا این نشانههای عشق و ارادت تکمیل شود، نگاهش به اطراف افتاد. مرا دید که مشغول ثبت لحظهها بودم. مرد، بدون لحظهای تردید، از فرصت استفاده کرد و عکس رهبر شهید و پرچم ایران را از موکب گرفت، سپس، پرچمی را بر دستهی موتور نصب کرد؛ گویی میخواست این موتور، نه فقط یک وسیلهی نقلیه که نمادی باشد از «ایرانی بودن» و «با غیرت» بودن او.
من مشغول عکس گرفتن از موتور شدم. فکر نمیکردم اجازه دهد از خودش و خانوادهاش عکس بگیرم؛ اما موتورش را مرتب کرد؛ بعد خودش و همسرش کنار هم ایستادند. سپس به من اشاره کرد و گفت: «حالا عکس بگیر!»
آن لحظه، اوج تجلی عشق به وطن، ارادت به رهبر شهید و نمایش غیرت ایرانی بود که در کنار مهربانی زن و مرد، تصویری ماندگار خلق کرد. روایتی که هرگز از ذهنم پاک نخواهد شد و خدا را شاکرم برای وجود چنین مردمی.
🔹صبا کاوسی/ بروجرد
15اردیبهشت1405
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸گوزنها
پراید سبز که درخواست را قبول کرد، با زینب و مادرش و یک پرچم ایران رفتیم سر کوچه.
مالِ قبل سکوت میدان نبرد و به قول بعضیها آتشبس است البته.
آن روزی که خبر آمد ایران تهدید کرده که قطر (اگر درست یادم بیاید) باید فلان بندر را (که کلاً یادم نمیآید) تخلیه کند.
راننده داشت اخبار گوش میکرد. پرسید: «داداش خونه بودی، خبری اعلام نشد؟ نزدیمشون؟»
گفتم: «نه فعلا که خبری نیست.»
چندتا پفیوز و فحش مناسب حضور خانواده قطار کرد که «با اون دوتا (یعنی آمریکا و اسراییل) کاری ندارم. ولی این کشورای عربی رو باید نابود کنیم!» (آنهایی که هار شدهاند البته)
بعد گفت: «گوزنها رو دیدی؟»
حقیقت اسمش را هم نشیده بودم. «نه»ای تحویلش دادم که تا قبل رسیدن به مقصد، کلامش ناقص نماند.
گفت: «بهروز وثوقی رو میگیرن. شاکیش میاد پاسگاه. بهروز بهش میگه اگه رضایت دادی، دادی؛ وگرنه من میمونم و تو میمونی و یه چاقوی دسته سیفید کار زنجون.»
(این را برای اینکه دقیق باشد، سرچ کردم البته)
خلاصه که حالا ما ماندهایم و جمع پفیوزهای لایق فحش مناسب جمعهای غیرخانوادگی و اماراتی که میخواهد اولین نفری باشد که ادب میشود.
🔹امین ماکیانی
18اردیبهشت1405
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸پیامرسانهایی از سمت خدا
«بدو بیا اینور بازار حراجش کردم»؛ میوههای نوبرانه و چشمکزن را در دلِ هیاهو جا میگذارم.
در مغازهی جلویی، تیشرتهای صورتیِ دخترانه، دستبهدست میان زنان میچرخد؛ گویی جام را ربوده باشند، با گردنی بالا گرفته میگویند: «من میخرمش.» در میانِ مغازهها، همهمهی صداها و بوی تند ادویه که زیر بینیام میپیچد، انتخابِ نگاهم به سمتِ جلوست؛ جایی که ماهیهای کوچک با چشمانی گشاد و دهانی بسته روی سینی افتادهاند و بساطِ مرد شدهاند.
دختری با موهای بلند رقصان در باد، روی موتور لمیده و لاقِید، نگاهش را به پسر کناریاش دوخته. با قدمهای محکمتر از کنارش میگذرم و پردهی سبز رنگ پشتِ سرشان را کنار میزنم. پا به حیاطِ مرقدِ امامزاده میگذارم. چه تضادِ عجیبی! برای رسیدن به رهایی و انس با ولی خدا، باید از دلِ رنگهای دنیوی گذشت.
سبدهای چرکِ ورودی و پلاستیکهای قدیمی و چروک، چنگی برای استفاده به دل نمیزنند. کفشهایم را از پا درمیآورم و کناری میگذارم. بوی عود و عطر عربی در فضای بسته، چندان خوشایند نیست؛ دماغم را چین میدهم و داخل میروم. «آقا زید بن علی»، چراغِ امیدِ خیلیهاست و مثل همیشه، ازدحامِ افراد و امیدهای بستهی زیادی اینجا هست.
از ابهتِ اوست یا خاطرات کودکیهایم... همان وقتها که روزهایم را در حرم حضرت معصومه میگذراندم و وقتی به خرمآباد میآمدم در مرقد آقا زید بن علی، بین مررها به یاد نشانی از او میگشتم، که دستهایم ناخودآگاه روی سینه میآیند. گردن خم میکنم: «السلام علیک یا أوصیاء الله». انگشتانم را به شبکهها گره میکنم.
صدای زیرلبی و بلندتر از حد معمول خانم کناری شنیده میشود؛ همگی دردهایمان را فراموش کردهایم. با اشکهای او، ما هم برای مادری که نفسش یکی در میان است و دخترش که اینجا دیگر نفسی برایش نمانده، اشک میریزیم. یکی با دلسوزی، یکی با کنجکاوی و دیگری با تربتی از حرمِ امام حسین که به زن میدهد، با او همدردی میکنند.
میانِ سکوت و اشک و نالهمان، دو دختری که به نشانهی احترام، چادر رنگی بر سر دارند، بعد از نگاه خیرهشان از جا بلند میشوند، دست روی شانهی زن میگذارند و اسم مادرش را میگویند: «خانم اتفاقا ما پرستار مادرتیم. با دوز تزریقی که چند ساعت یکبار به مادرت میدیم، حالش رو به بهبودیه» و از وضعیت پزشکی مادرش میگویند.
زن اشکریزان و با بیقراری قسمشان میدهد: «به خاطر حالِ من، دلداری ندین؛ راستش رو بگین!»
یکی از دو دختر، یک دست روی دستان زن میگذارد و با دست دیگر چادر در حال سقوط را سفتتر میگیرد:
«ما همهی پرستارها مدام حالش رو چک میکنیم؛ نگرانی نداره.» و بعد، برای امیدِ بیشتر، از دخترِ هفتسالهی در کما میگویند که معجزهآسا، با هوشیاری کامل، دیروز بیمارستان را ترک کرده است.
حالم بیشتر میگیرد. تا به حال چقدر جز برای رفع تکلیف، از تهِ وجود و با ایمان، خدا را صدا زدهام؟ نجواهای زن مثل نوارِ نو، در گوشم شروع به تکرار میکند: «خدایا برای تو کاری نداره، اما مادرم تمامِ زندگیمه... خدایا به من رحم کن! خدایا من گناهکارم، اما تو رو به بزرگی آدمهای اینجا به من نگاه کن و امیدم رو ناامید نکن.»
با بغضی در گلو بلند میشوم و دست روی شانهی زن میگذارم:
«خاله، ببین! خدا جوابت رو داده و این پرستارها پیامرسان شدن و خبر از سلامتی مادرت دادن. پس دیگه بیقراری نکن.»
با چشمانی قرمز که به زور باز نگه داشته، دست روی دستم میفشارد و با صدای تو دماغی میگوید: «ایی خاله، قربونت برم!»
پرستار به تایید حرفم میگوید: «واقعاً درسته؛ ما برای اولین باره که اینجا میایم.»
نمیدانم چطور بیرون آمدم، اما مصداقِ آیه را دیده بودم و مدام در ذهنم تکرار میشد:
*«وَ إِذَا سَأَلَکَ عِبَادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌ ۖ أُجِیبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ...»*
(و اگر بندگانم درباره من از تو بپرسند، بگو من نزدیکم؛ دعای دعاکننده را وقتی مرا صدا زند، اجابت میکنم...)
🔹فاطمه مهدوی
غروب آفتاب چهارشنبه ۱۶اردیبهشت1405/ خرمآباد/ حرم امامزاده زید ابن علی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah