🔸نمادِ غیرت، عشق و مهربانی در قابِ یک موکب
هر شب در کنار موکب، دخترانی مهربان ایستادهاند و با قلمموی عشق، پرچم سرافراز ایران را بر چهرهی کودکان میکشند؛ نقشی از هویت و افتخار ملی که بر گونههای کوچکشان میدرخشد. در یکی از این شبها، مردی با موتورسیکلتی که جلویش سربندی با ذکر «یا مهدی ادرکنی» خودنمایی میکرد، به این جمع پیوست. او با اشتیاقی وصفناپذیر، درخواست کرد تا پرچم پرافتخار ایران بر تن موتورش و قاب تلفن همراهش نیز نقش بندد.
درحالیکه منتظر بود تا این نشانههای عشق و ارادت تکمیل شود، نگاهش به اطراف افتاد. مرا دید که مشغول ثبت لحظهها بودم. مرد، بدون لحظهای تردید، از فرصت استفاده کرد و عکس رهبر شهید و پرچم ایران را از موکب گرفت، سپس، پرچمی را بر دستهی موتور نصب کرد؛ گویی میخواست این موتور، نه فقط یک وسیلهی نقلیه که نمادی باشد از «ایرانی بودن» و «با غیرت» بودن او.
من مشغول عکس گرفتن از موتور شدم. فکر نمیکردم اجازه دهد از خودش و خانوادهاش عکس بگیرم؛ اما موتورش را مرتب کرد؛ بعد خودش و همسرش کنار هم ایستادند. سپس به من اشاره کرد و گفت: «حالا عکس بگیر!»
آن لحظه، اوج تجلی عشق به وطن، ارادت به رهبر شهید و نمایش غیرت ایرانی بود که در کنار مهربانی زن و مرد، تصویری ماندگار خلق کرد. روایتی که هرگز از ذهنم پاک نخواهد شد و خدا را شاکرم برای وجود چنین مردمی.
🔹صبا کاوسی/ بروجرد
15اردیبهشت1405
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸گوزنها
پراید سبز که درخواست را قبول کرد، با زینب و مادرش و یک پرچم ایران رفتیم سر کوچه.
مالِ قبل سکوت میدان نبرد و به قول بعضیها آتشبس است البته.
آن روزی که خبر آمد ایران تهدید کرده که قطر (اگر درست یادم بیاید) باید فلان بندر را (که کلاً یادم نمیآید) تخلیه کند.
راننده داشت اخبار گوش میکرد. پرسید: «داداش خونه بودی، خبری اعلام نشد؟ نزدیمشون؟»
گفتم: «نه فعلا که خبری نیست.»
چندتا پفیوز و فحش مناسب حضور خانواده قطار کرد که «با اون دوتا (یعنی آمریکا و اسراییل) کاری ندارم. ولی این کشورای عربی رو باید نابود کنیم!» (آنهایی که هار شدهاند البته)
بعد گفت: «گوزنها رو دیدی؟»
حقیقت اسمش را هم نشیده بودم. «نه»ای تحویلش دادم که تا قبل رسیدن به مقصد، کلامش ناقص نماند.
گفت: «بهروز وثوقی رو میگیرن. شاکیش میاد پاسگاه. بهروز بهش میگه اگه رضایت دادی، دادی؛ وگرنه من میمونم و تو میمونی و یه چاقوی دسته سیفید کار زنجون.»
(این را برای اینکه دقیق باشد، سرچ کردم البته)
خلاصه که حالا ما ماندهایم و جمع پفیوزهای لایق فحش مناسب جمعهای غیرخانوادگی و اماراتی که میخواهد اولین نفری باشد که ادب میشود.
🔹امین ماکیانی
18اردیبهشت1405
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸پیامرسانهایی از سمت خدا
«بدو بیا اینور بازار حراجش کردم»؛ میوههای نوبرانه و چشمکزن را در دلِ هیاهو جا میگذارم.
در مغازهی جلویی، تیشرتهای صورتیِ دخترانه، دستبهدست میان زنان میچرخد؛ گویی جام را ربوده باشند، با گردنی بالا گرفته میگویند: «من میخرمش.» در میانِ مغازهها، همهمهی صداها و بوی تند ادویه که زیر بینیام میپیچد، انتخابِ نگاهم به سمتِ جلوست؛ جایی که ماهیهای کوچک با چشمانی گشاد و دهانی بسته روی سینی افتادهاند و بساطِ مرد شدهاند.
دختری با موهای بلند رقصان در باد، روی موتور لمیده و لاقِید، نگاهش را به پسر کناریاش دوخته. با قدمهای محکمتر از کنارش میگذرم و پردهی سبز رنگ پشتِ سرشان را کنار میزنم. پا به حیاطِ مرقدِ امامزاده میگذارم. چه تضادِ عجیبی! برای رسیدن به رهایی و انس با ولی خدا، باید از دلِ رنگهای دنیوی گذشت.
سبدهای چرکِ ورودی و پلاستیکهای قدیمی و چروک، چنگی برای استفاده به دل نمیزنند. کفشهایم را از پا درمیآورم و کناری میگذارم. بوی عود و عطر عربی در فضای بسته، چندان خوشایند نیست؛ دماغم را چین میدهم و داخل میروم. «آقا زید بن علی»، چراغِ امیدِ خیلیهاست و مثل همیشه، ازدحامِ افراد و امیدهای بستهی زیادی اینجا هست.
از ابهتِ اوست یا خاطرات کودکیهایم... همان وقتها که روزهایم را در حرم حضرت معصومه میگذراندم و وقتی به خرمآباد میآمدم در مرقد آقا زید بن علی، بین مررها به یاد نشانی از او میگشتم، که دستهایم ناخودآگاه روی سینه میآیند. گردن خم میکنم: «السلام علیک یا أوصیاء الله». انگشتانم را به شبکهها گره میکنم.
صدای زیرلبی و بلندتر از حد معمول خانم کناری شنیده میشود؛ همگی دردهایمان را فراموش کردهایم. با اشکهای او، ما هم برای مادری که نفسش یکی در میان است و دخترش که اینجا دیگر نفسی برایش نمانده، اشک میریزیم. یکی با دلسوزی، یکی با کنجکاوی و دیگری با تربتی از حرمِ امام حسین که به زن میدهد، با او همدردی میکنند.
میانِ سکوت و اشک و نالهمان، دو دختری که به نشانهی احترام، چادر رنگی بر سر دارند، بعد از نگاه خیرهشان از جا بلند میشوند، دست روی شانهی زن میگذارند و اسم مادرش را میگویند: «خانم اتفاقا ما پرستار مادرتیم. با دوز تزریقی که چند ساعت یکبار به مادرت میدیم، حالش رو به بهبودیه» و از وضعیت پزشکی مادرش میگویند.
زن اشکریزان و با بیقراری قسمشان میدهد: «به خاطر حالِ من، دلداری ندین؛ راستش رو بگین!»
یکی از دو دختر، یک دست روی دستان زن میگذارد و با دست دیگر چادر در حال سقوط را سفتتر میگیرد:
«ما همهی پرستارها مدام حالش رو چک میکنیم؛ نگرانی نداره.» و بعد، برای امیدِ بیشتر، از دخترِ هفتسالهی در کما میگویند که معجزهآسا، با هوشیاری کامل، دیروز بیمارستان را ترک کرده است.
حالم بیشتر میگیرد. تا به حال چقدر جز برای رفع تکلیف، از تهِ وجود و با ایمان، خدا را صدا زدهام؟ نجواهای زن مثل نوارِ نو، در گوشم شروع به تکرار میکند: «خدایا برای تو کاری نداره، اما مادرم تمامِ زندگیمه... خدایا به من رحم کن! خدایا من گناهکارم، اما تو رو به بزرگی آدمهای اینجا به من نگاه کن و امیدم رو ناامید نکن.»
با بغضی در گلو بلند میشوم و دست روی شانهی زن میگذارم:
«خاله، ببین! خدا جوابت رو داده و این پرستارها پیامرسان شدن و خبر از سلامتی مادرت دادن. پس دیگه بیقراری نکن.»
با چشمانی قرمز که به زور باز نگه داشته، دست روی دستم میفشارد و با صدای تو دماغی میگوید: «ایی خاله، قربونت برم!»
پرستار به تایید حرفم میگوید: «واقعاً درسته؛ ما برای اولین باره که اینجا میایم.»
نمیدانم چطور بیرون آمدم، اما مصداقِ آیه را دیده بودم و مدام در ذهنم تکرار میشد:
*«وَ إِذَا سَأَلَکَ عِبَادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌ ۖ أُجِیبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ...»*
(و اگر بندگانم درباره من از تو بپرسند، بگو من نزدیکم؛ دعای دعاکننده را وقتی مرا صدا زند، اجابت میکنم...)
🔹فاطمه مهدوی
غروب آفتاب چهارشنبه ۱۶اردیبهشت1405/ خرمآباد/ حرم امامزاده زید ابن علی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸فولادوندم از روزنامهی اطلاعات
مدتی از چاپ و انتشار کتاب #خبرنگار_جمهوری گذشته بود.
شب عروسی برادرم توی سالن نشسته بودم و وسط آن همه شلوغی آهنگ و رفت و آمد، گوشیام زنگ خورد.
وقتی برداشتم خودش را معرفی کرد: «فولادوندم از روزنامهی اطلاعات استان.»
از کتابهایش و خاطراتش از جبهه و جنگ و بمبارانها گفت.
میخواست در جمعآوی خاطراتش کمکش کنم. قرار پیشمصاحبه گذاشتیم.
کتابش را از حوزه هنری گرفتم. تاریخچهای از بمبارانهای استان بود.
از خانه فرار کرده بود و رفته بود جبهه.
از سازمان تبلیغات تا انعکاس خبر بمبارانهای جنگ هشتساله در روزنامهی اطلاعات، تمام جوانیاش را خرج کرده بود.
یادم نمیآید چرا، اما بعد از یکدو بار رفتن و آمدن، ادامهی مسیر جمعآوری خاطراتش برایم مقدور نشد.
گذشت، تا حالا که خبر درگذشتش در رسانهها پیچید و بعضی از همکاران خبرش را برایم فرستادند.
ناراحت شدم از رفتنش.
همنشین همرزمان و رفقای شهیدش و امام شهیدمان باشد؛ انشاءالله.
پ.ن: امشب شب اول قبر مرحوم آقای فولادوند است؛ برایتان مقدور بود، لطفا برای ایشان فاتحهای بخوانید.
🔹فریبا مرادینسب
18اردیبهشت1405
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸کمک دلاری
من هم تا همین چند وقت پیش، هر وقت میشنیدم فلانی دلار خریده، ته دلم میگفتم: «لابد میخواهد از بالا پایین بازار در امان بماند.» آدمی که دلار میخرد، معمولاً دارد به روز مبادا فکر میکند؛ به روزی که صبح بیدار شوی و ببینی قیمت طلا پریده بالا و ارزش پولت جا مانده!
برای همین وقتی گفتند خانمی چند دلار آورده برای کمک، اولش ذهنم رفت سمت همان حساب و کتابهای معمولی.
گفتم لابد این دلارها را برای روز سخت خودش کنار گذاشته بوده؛ برای وقتی که زندگی بخواهد دوباره با نرخ جدید غافلگیرش کند.
آدم مگر بیدلیل دلار میخرد؟ مگر کسی اسکناس آمریکایی را میگذارد گوشه کشو که یک روز بلند شود و بدهد برای جنگ و مقاومت و موشک و ایستادگی؟
بعد یکهو فهمیدم قصه دقیقا همینجاست.
بعضی وقتها آدم چیزی را برای خودش نگه میدارد، اما زندگی یک لحظه میرسد و میگوید: «حالا وقتش است.»
وقتِ خرج شدن؛
وقتِ دل کندن.
آن چند دلار، شاید تا دیروز فقط یک سپر اقتصادی بوده؛ یک ترس کوچک از آینده؛ یک احتیاط معقول.
اما امروز همان دلار شده چیزی شبیه فشنگی که صاحبش تصمیم گرفته از جیب خودش دربیاورد و بگذاردش وسط میدان.
خاصیت جنگ با ایرانیان همین است؛
از آدمی که دیروز حواسش به قیمت تتر و سکه بوده، امروز کسی میسازد که میگوید: «اگر قرار است ناوی بیاید وسط خلیج و دهنکجی کند، دست ما نباید خالی باشد.»
و آبراهام لینکلن روحش هم خبر نداشت، روزی ته کیف زنی در خاورمیانه میرود که با نیت استکبارستیزی، تیری شود در میدان.
🔹فاطمه عزیزی
19اردیبهشت1405
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸گوش به فرمان
دنیای دخترک کلاساولی، مدتی بود که رنگ و بوی غزه گرفته بود. هر روز، با تمامِ کوچکیِ دلش، غصهی بچههای آن سویِ مرزها را میخورد؛ بچههایی که شاید هیچوقت خوابِ آرام نداشتند؛ بچههایی که صدایِ بمب، همیشگیترین صدای زندگیشان بود. او، پشتِ پنجرهی امنِ خانهاش، تنها میتوانست آرزو کند که کاش میتوانست برایشان کاری کند.
اما ناگهان، خانهی خودشان، رنگِ کابوس غزه به خود گرفت. جنگ، نه از دور، که از همین نزدیکی، از همین کوچه، سر برآورد. صدایِ آشنایِ همسنوسالهایش، جایی میانِ خبرهایِ تلخِ شهادت، گم شد. «دانش آموزان مدرسه شجره طیبه میناب»؛ و بعد، تلخترین خبر: رفتنِ رهبرشان؛ آنکه همیشه چراغِ راهِ دلِ کوچکِ او بود.
اینبار، دیگر فقط بغض نبود. در دلِ کوچکِ او، آتشی شعله کشید؛ آتشی از جنسِ انتقام. دیگر فقط دردِ کودکانِ دور نبود، که خشمِ دشمنی بود که همبازیهایش را پرپر کرده بود. جهان، ناگهان برایش خطرناک و بیرحم شد.
وقتی از نوشتن تکالیفش خسته میشد، دفترهایش را میبست، مدادهایش ر را رها میکرد و با تمامِ وجود، میگفت: «نمینویسم!»
اما یک چیز بود که میتوانست همهی این مقاومتِ کودکانه را درهم بشکند و او را به میدانِ بزرگتری بکشاند: «امشب به تجمع نمیریم.» همین جمله کافی بود تا تمامِ تکالیفِ نانوشتهاش را با قدرتی دوباره، مثلِ سربازی که آمادهی نبرد است، بنویسد.
این شبها، دیگر خیابانها جایی برای رفت و آمد نیست؛ «میدان نبرد» است؛ قلبِ مبارزهی مردم. جایی که او و هزاران کودکِ دیگر، از بزرگ و کوچک، آرزو دارند «سرباز» باشند؛ سربازِ این میدان؛ سربازِ رهبرِ جدیدشان «آیتالله سید مجتبی حسینی خامنهای».
و چقدر زود فهمید که باید گوش به فرمان باشد. همان شبی که فهمید اجازهی رفتن به تجمع را ندارد، تمامِ دنیا در نگاهش جمع شد و رو به پدر و مادرش گفت: «آقا مجتبی گفته که خیابانها رو حفظ کنید، اونوقت شما میگید نمیریم؟» در آن جمله، نه کودکانه بودنش گم شد، نه درکش از وضعیت؛ فقط وفاداریِ یک سربازِ کوچک بود، که دنیایش را سپرِ راهِ رهبرش کرده بود.
🔹نازنین زهرا جعفری
16اردیبهشت1405
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸5 نکته مهم از روایت و اقتصاد
*۱. پرهیز از دامن زدن به روایتهای سقوط:*
پژوهشها ثابت کردهاند که در زمان بحران، اهالی رسانه فعال در حوزه های مالی و اقتصادی بهشدت به داستانسرایی روی میآورند. این داستانهای دراماتیک از وضعیت بازار، وحشت سرمایهگذاران را شعلهور کرده و ریزش بازارها را تسریع میکند. رسانهها باید از ایجاد هیجان کاذب پیرامون نوسانات موقت بپرهیزند.
*۲. خطر ویروسِ روایت صرفهجویی مطلق (پارادوکس خساست):*
یکی از خطرناکترین ویروسهای روایی پس از جنگ، تشویق هیجانی و مداوم مردم به نخریدن، احتکار پول و صرفهجویی مطلق در تمام ابعاد زندگی است. اگر رسانهها دائماً این روایت را پمپاژ کنند که روزهای بسیار سختی در پیش است، پس دست از خرج کردن بردارید، تقاضا در بازار فلج میشود. در نتیجه، کسبوکارها مشتریان خود را از دست میدهند، خطوط تولید متوقف میشوند و اقتصاد وارد یک رکود عمیق و خودخواسته میگردد. چرخش پول، خونِ در رگهای اقتصادِ آسیبدیده است و توقف آن به بهانه صرفهجویی، اقتصاد را میکُشد. اگر از لبنیاتی ماست نخریم، اگر به خیاط کار سفارش ندهیم، اگر سفر گردشگری نرویم، با کسادی کسب و کار آنها، بطور دومینویی این رکود به خود ما و اطرافیانمان رسیده و عمق رکود و طول مدت بازگشت به رونق را تشدید کرده ایم. اگر از کارگر جنس نخریم، در دور بعد باید با راه انداختن جشن عاطفه ها به آنها صدقه بدهیم ! مواسات با فقرا و مساکین یعنی پرداخت حقوق انسانی آنها. اما همدلی و مواسات با افراد مولد و اهالی کسب و کار یعنی خرید از آنها!
*۳. هدایت هوشمندانه روایت صرفهجویی به سمت منابع ملی:*
رسانهها باید خطکشی دقیقی در ذهن مخاطب ایجاد کنند. روایتِ صرفهجویی صرفاً در سه حوزه باید متمرکز شود. اول، حوزه مصرف انرژی (آب، برق، گاز، بنزین) ، دوم، مواردی که مجبوربه واردات آنها هستیم، و سوم، مواردی که زنجیره تولید انها دچار توقف یا کندی شده (مثل کیسه پلاستیک). صرفه جویی در این موارد البته سازنده و درست است. مصرف بیرویه این موارد، بار مالی سنگینی بر دوش دولت و زیرساختهای تخریبشده میگذارد. پیام رسانه باید این باشد: "در مصرف انرژی و یارانهها به شدت صرفهجویی کنیم، مصرف کالای وارداتی هم ممنوع، تا دولت منابع را صرف بازسازی زیرساختها کند؛ اما چرخه اقتصاد روزمره و خرید از کسبوکارهای محلی را برای زنده نگه داشتن بازار متوقف نکنیم."
*۴. مراقب روایتهای علّی سادهانگارانه باشید: *
در شرایط مبهم پس از جنگ، افراد جامعه برای درک اتفاقات اقتصادیِ پیچیده، اقدام به ساختن داستانهای علت و معلولی ساده میکنند. رسانهها نباید با تکرار این روایتهای تقلیلگرایانه (مثلاً پیدا کردن یک مقصر واحد برای تورم یا کمبودها)، افکار عمومی و تصمیمات اقتصادی جامعه را دستخوش تغییرات مخرب کنند. تجربه هم نشان داد که مثلا اعدام سلطان سکه، کمکی به جریان غلط سوداگری بازار سکه و کاهش قیمت آن نکرد! دراین زمینه با برخی مسوولان همراهی نکنید!
*۵. مهار پیشدستانه هراس: *
همانطور که علم پزشکی مدلهای همهگیرشناسی (اپیدیمیولوژی) را برای درک پخش بیماریهای مسری به کار میگیرد، رسانهها نیز باید بدانند که ترسِ اقتصادی مسری است. امروزه اقتصاددانان متخصص حوزه روایت، تلاش میکنند میلیونها متن را کاوش کنند تا ویروسهای روایی را پیش از تبدیل شدن به بحران شناسایی و مهار کنند. ما متاسفانه این فرصت و امکانات را نداریم تا با استفاده از مدلهای زبانی بزرگ (LLMs) و الگوریتمهای پردازش متن برای استخراج، سنجش و تحلیل روایتها از شبکههای اجتماعی داخلی و از کف بازار و خیابان، اخبار مالی و گزارشهای دولتی بطور علمی و روشمند به برنامه های اقدام رسانه ای در جنگ اقتصادی برسیم. شما به عنوان دروازهبانان افکار عمومی، باید جلوی انتشار ویروسهای رواییِ ناامیدی را بگیرید.
فراموش نکنید که گاهی یک داستان جذاب، بیشتر از آمار و ارقام بانک مرکزی روی اقتصاد کلان تأثیر میگذارد. راویِ بازسازی، چرخشِ اقتصادی و تابآوری باشید.
متشکر.
🔹عادل پیغامی
18اردیبهشت1405
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔺ارسال روایتهای مردمی به: @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸لشکر خوشنویسها
بعد از سر گرفتن دعای کمیل و استقبال مردم، جلسات دعای کمیل مرتب در مسجد برگزار میشد و هر روز تعداد بیشتری به مسجد میآمدند. از هر سن و قشر و گروهی. یکی از این گروهها دانشآموزها بودند؛ هم از مدرسهی راهنمایی هم از دبیرستان.
بهرام روی دانشآموزها حساب ویژهای باز کرده بود. دلش نمیخواست فقط برای خواندن دعا و نماز و قرآن به مسجد بیایند. برای همین چند نفر از دانشآموزها را جمع کرد و بساط کلاس آموزشی خوشنویسی را توی مسجد پهن کرد. حالا هر وقت وارد مسجد میشدیم، نوجوانها یک گوشهی مسجد روی کاغذ و مقوا پهن شده و با قلم و نی، خوشنویسی تمرین میکردند.
خطشان که بهتر شد، به حال خودشان رهایشان نکرد. میخواست حالا که هنری دارند، آن را به کار بگیرند و در راه انقلاب خرجش کنند. بهشان سپرده بود هر جا روی هر دیواری شعار ضددین یا انقلاب و امام دیدند، آن را با شعارهای دستنویس خودشان بپوشانند. آن روزها سازمان مجاهدین خیلی از دانشآموزها را به کار گرفته بود تا توی مدرسهها و دبیرستانها شعار بنویسند؛ بهرام هم اعتقاد داشت باید کاری کنیم که فکر نکنند فقط خودشان وجود دارند و کسی با آنها مقابله نمیکند.
برای هر شعاری از اعضای مجاهدین، جوابی پیدا میکرد و میسپرد بچهها خودشان روی کاغذ یا مقوا شعار بنویسند و روی شعار را بپوشانند. هزینهاش را هم یا خودش میداد یا با کمک بچهها جمع میکرد؛ بدون وابستگی به هیچ سازمان و ادارهای. بچهها هم احساس میکردند کاری برای انقلاب را روی دوش خودشان میکشند و به این انجام وظیفه افتخار میکردند.
به نقل از علیاصغر ابدالی
#مسافر_اردیبهشت
خاطراتی از شهید هنرمند بهرام هژبر/ صفحه ۵۴
🔹تدوین: رعنا مرادینسب
🔹نشر ستارگان آسمان
#معرفی_کتاب
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah