🔸خانهای به قشنگی نجف
#قسمت_اول
19ساله بودم که از خانه زدم بیرون. نه اینکه خیلی پولدار باشیم، اما از خانة 300 متریِ دلباز و حیاطدار، رفتم صد کیلومتری دورتر، در شهر همجوار و شدم مقیم یک خانة کوچک در یک محلة حاشیهای. خانهای حدوداً 30 متری که یکی دو پلاک با خانهای فاصله داشت که در پشتیاش را کرده بود، آغل. صبحها که خانه نبودم، اما شب به شب، صدای برگشتن گوسفندها را به آغل میشنیدم و البته همان صبحها هم رد آمد و شدشان روی زمین و جلوی در خانه مشخص بود. اگر در خانة قبلی غذا آماده، ظرفها و لباسها شسته و هرچیزی سر جای خودش بود، اینجا غذا را خودم میپختم و ظرفها و لباسها آخر هفتهها شسته میشدند. معمولاً هم هیچ چیز سرجای خودش نبود و همه چیز را میشد کف هال پیدا کرد.
با همة اینها همین خانة کوچکِ اجارهایِ دانشجویی هم برایم خانه بود. پدر و مادر و خواهر و برادر نداشت، اما خانه بود. وسلیههای آنچنانی نداشت اما خانه بود. خانهای که میشد هرچند شب، با رفقا آنجا جمع شد و استکانی چای نوشید. خانهای که میشد وقت خستگی و بیحوصلگی از همهجا، به آن پناه برد و غروبهای جمعه را جلوی در به تماشای همان گوسفندهای از چرا برگشته سر کرد. از همین خانه بود که اولین بار عزم سفر کربلا کردم.
من بودم و هفت نفر دیگر که هیچکداممان پاسپورت نداشتیم. وسایل سفر را از کف همان هال ریختم توی کولهای امانتی و رفتیم سمت مرز مهران.
قرار حرکتمان از دانشگاه بود. بعد از نماز ظهر. به مهران رسیدنمان هم شب بود، ساعتی گذشته از نماز عشاء. دل خوش کرده بودیم به شلوغی مرز و قاطی شدن در جمعیت و رد شدن. اما جز یک نفرمان، کسی نتوانست از آن شلوغی استفاده کند. همان هم مأمورها دنبالش کردند و ناچار یک روزی را توی سرویسهای بهداشتیِ آن طرف مرز، قایم شد و تنهایی مسیر را ادامه داد. یکیمان هم سهم مامور وظیفهشناس این طرف مرز شد که بعد از نوازش آرامِ گونههایش رهایش کردند.
بقیة آن شب را به التماس سر کردیم. اشک ریختیم و قسم دادیم به جان ابالفضل که ما دانشجوییم و پولِ گرفتن پاسپورت نداشتیم که اینطوری تا اینجا آمدهایم؛ حالا هم مردانگی کنید و این یک فقره را ندید بگیرید تا دست خالی برنگردیم. واقعیتش هم همین بود. اما نه گریهمان دل کسی را آب کرد و نه قسمهایمان خریداری داشت.
هفت نفری آن شب را کف ترمینال مهران، صبح کردیم؛ به این امید که میبینند چند ساعتی است آنجاییم و دلشان نرم میشود. اما نرم که نشد هیچ، از همان ترمینال هم بیرونمان کردند. تا نزدیک ظهر اشک بودیم و آه. گرسنگی که غلبه کرد، رفتیم سراغ آب و غذا. بالاخره باید زنده میماندیم برای رفتن به زیارت.
همان حوالی، حسینیه نیمسازی پیدا کردیم و روی قالیهای خاک گرفتهاش ولو شدیم. نمازی خواندیم و غذایی خوردیم و باز ولو شدیم. کارشان زیاد بود و تعدادشان کم. بفرمایی زدیم که اگر کمکی هست، ما هستیم. البته فعلاً؛ یعنی تا زمانی که مرز باز شود یا راهی برای فرار پیدا کنیم. دست رد به تعارفمان نزدند. گفتند از قضا نیروهایمان هنوز نرسیدهاند و دست تنهاییم. همین شد که دستمان را گرفتند و بردند توی آشپزخانه. شب که از نیمه میگذشت، لپه و لوبیا میخیساندیم؛ نزدیک صبح، سیبزمینی خلال میکردیم و چندساعتی هم مانده به ظهر، برنج را دم و خورشت را بار میگذاشتیم. البته در مقام کمکآشپز. بعد از کشیدن غذا هم همین کارها را برای شام تکرار میکردیم.
لابهلای حالبدشدن از شنیدن بوی غذا هم گاری دست میگرفتیم و میرفتیم یکی دو کیلومتر نزدیک مرز، بار و بنة زائرها را بار میزدیم و دم گیتها پیاده میکردیم. و هر بار التماس به مأمورین و مسئولین که ما همان آدمهای شب اولیم، بگذارید رد شویم. و هر بار دست ردی که به سینمهمان میخورد.
🔹امین ماکیانی
19اردیبهشت1405/ از پاییز1395
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه
🔸خانهای به قشنگی نجف #قسمت_اول 19ساله بودم که از خانه زدم بیرون. نه اینکه خیلی پولدار باشیم،
🔸خانهای به قشنگی نجف
#قسمت_دوم
آمده بودیم یک شبه رد شویم، اما هشت شب و روز، مهمان همان حسینیه شدیم. یکی از شبها راه فراری هم پیدا کردیم از بیابانهای اطراف؛ اما تاریکی شب و احتمال حمله حیوانات و وجود آدمهای بدتر از آنها، بیجرئتمان کرد و بیخیالش شدیم.
دقیقاً روز هشتم بود که ازدحام جمعیت و ماندن چندنفری زیر دست و پا، مسئولین دوطرف را ناچار کرد به بازکردن مرزها. و ما که میترسیدیم نکند این فرصت را از دست بدهیم، با همان لباسهایی که بوی قرمهسبزی میداد، دویدیم سوی مرز و رد شدیم. بیکولهپشتی و لباس و هیچ بار اضافهای. خودمان بودیم و همان یکدست لباسِ تن و کمی پول توی جیبهایش و چفیهای که روی سر انداخته بودیم. آنقدر در آن چند روز، تا دم گیتها رفته بودیم و پسمان زده بودند که تا آخرین گیت را رد نکردیم، خیالمان از رد شدن راحت نشد. در همان دمگیت رفتنها هم البته یکی دو بار پیشرفتهایی داشتیم و یکی دو تایشان را رد کردیم؛ اما هربار دستی میآمد و خرکشمان میکرد به جای اول. حالا هم منتظر همان دست بودیم که به خواست خدا، بهمان نرسید.
با شوق و ترس و البته سبکبار رفتیم سمت اتوبوسهای پارکشده در بیابانهای عراق و خودمان را رساندیم به کوت. از آنجا، صندلی اتوبوس را با کفیِ تریلی عوض کردیم و راهی نجف شدیم. اولین وعدة غذاییمان در عراق هم شد چلوگوشتِ مفصلی در مسجدی بینراهی که انصافاً بعد از آن همه ماجرا، عجیب بهمان مزه کرد.
نزدیک صبح به نزدیکی نجف رسیدیم و اول، راه مسجد کوفه را پیش گرفتیم. به رسم شوخی نهچندان بامزة آن سالها هم به قبر مختار که رسیدیم، بابت ایفای آن نقش ماندگار در تلویزیون ایران، «دمت گرمی» نثارش کردیم. صحنه به صحنه، از خوابیدن و بیدارشدن و خوردن صبحانه و رفتن به سمت مسجد سهله و کذا و کذا، همه را به یاد میآورم. اما از اولین زیارت نجف، تصویر دقیقی توی ذهنم نمانده. با دیدن ضریح گریه کردم یا نه؟ مثل دفعات بعد، هنگام ورود به صحن، خم شدم و زمین را بوسیدم یا نه؟ همراه جمعیت حیدر حیدر گفتم یا... هیچچیزی توی ذهنم نیست. و دوباره بعدش را یادم میآید که فلافلی خوردیم و افتادیم توی مسیر. بار اولمان بود و ناآشنا بودیم با همه چیز. به هیچ صفی نه نمیگفتیم و سرخکردنی و کبابی و پختنی را روی هم حوالة شکم میکردیم و تن عرقکرده را میسپردیم به باد کولر گازیها. لباس اضافه هم که نداشتیم؛ حمام میرفتیم و لباسهایمان را آبی میزدیم و دوباره تن میکردیم و راه میافتادیم. همین شد که از راه رفتن افتادیم. آنقدر که نیمهجان به بینالحرمین رسیدیم. حالمان خراب بود. یکیمان خون بالا میآورد و یکیمان خون دفع میکرد. آنقدر سخت گذشت که نیمههای شبی که داشتیم عقب کامیونی که به سمت مرز میرفت، از سرما یخ میزدیم، به خودمان لعنت فرستادیم و پشت دستمان زدیم که دیگر کربلا نرویم؛ یا لااقل اینطور کربلا نرویم. که رفتیم؛ که رفتم. لااقل تا در آن خانة کوچکِ اجارهایِ دانشجویی در بروجرد بودم، هر بار همان طور رفتم. پیاده؛ سبکبار؛ البته با پاسپورت. و هربار اینطور بودم که دارم به خانه بازمیگردم. خانهای که میشود با رفقا آنجا جمع شد و استکانی چای نوشید. خانهای به قشنگیِ نجف؛ به صفای کربلا.
🔹امین ماکیانی
19اردیبهشت1405/ از پاییز1395
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
18.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#ببینید
*گاهی از مسیر زبالهها هم میشود به خدا رسید...*
*این شبها هرکسی #در_حد_توان دارد کاری انجام میدهد. *
🎬 آزاده شاهینوند
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸آقای دکتر، سقف بی زحمت!
صحبت از موکب علومپزشکی و مسئلههایش بود.
به مشکل آوردن و بردن وسایل برخورده بودیم؛ به اصطلاح لجستیکمان میلنگید.
ما و مسئول موکب که خودش دانشجوی بهداشت بود، با دو سه نفر دیگر از بچههای علوم پزشکی که برای موکبمان نبودند، اما دستی در فعالیتهای فرهنگی داشتند، دور کاسهی چه کنم چه کنم نشسته بودیم.
این وسط یکی از بچهها به یکی از دانشجویان پزشکی اشاره کرد که از آنهاست که پای کارند و میانهی میدان! که مشکل را حل میکند و تمام.
کناریاش اما با چشمانی سهونیم درجه گشادشده گفت: «یعنی میز و صندلی را بگذاریم روی دوش آقای دکتر که بیاید و برود؟»
من و همان مسئول موکب نگاهی بهم انداختیم؛ بلوتوث ذهنمان وصل شد و خاطرات موکب در تمام شبهای چهارباغ را مرور کردیم.
ما که صدایش را درنیاوردیم اما باید سری به موکب میزدند تا روایت خدمت را با پشتصحنهاش ببینند.
بعضاً مردم از خدمات آقا و خانم دکترها یا حتی این خانم پرستار و آن کارشناس بهداشت و جمع علومپزشکیها، همان پایش فشار و جمعآوری دارو و دندانپزشکی و ویزیتها را میدیدند.
درحالیکه یک ساعت قبلترش، دکتر در جهاد دیگری، همزمان با جابهجا کردن سه میز و شش صندلی روی کولش با لامپی که هر روز یک بازیاش میگرفت و وصل نمیشد کشتی میگرفت. بماند که شبهای بارانی، هم باید خودش را میکشید و میرفت چوبی چیزی پیدا میکرد، بعد سقف موکب را تکان میداد تا آب باران روی بر سرمان نچکد.
ما که بدون کامنت اضافه زدیم بیرون، تا همان دوستمان با اطلاع از انواع جهاد آقای دکتر، یک درجه دیگر به گشادی چشمهایش اضافه نشود. اما میدانستیم در موکب، هر نوع جهادی که یکجوری گیر بیاید را دانشجوها گردن میگیرند. میخواهد ویزیت و پایش و بستن زخم مردم باشد یا تکاندن سقف موکب!
🔹فاطمه بازگیر
۲۰اردیبهشت1405/ خرمآباد/ چهارباغ/ موکب دانشجویان علوم پزشکی
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸خیابان انقلاب
دختر بچهها، لطافت عجیبی دارند؛ انگار خدا تکهای از مهربانی خودش را در وجودشان گذاشته است.
وقتی به جوانی رسیدم، همیشه در دل آرزو میکردم اگر روزی خدا فرزندی نصیبم کرد، دختر باشد.
میگفتند دخترها دلبستهی پدرند؛ تکهای از جان او.
از همان روزهای نخست جنگ، وقتی خبر قتل عام دختربچههای میناب پیچید و تصویر معصوم چهرههایشان در ذهنم نشست، انگار دستی از غیب آمد و پارهای از قلبم را از سینه بیرون کشید. با خودم میگفتم مگر این بچهها چه گناهی داشتند؟ مگر دنیای اینها چیزی جز بازی و خنده و آغوش پدر و مادر بود؟
داغی بود که نه خاموش میشد و نه فراموش. اما خون شهدا، این اندوه بزرگ را به ریشهای برای ایران بدل کرد؛ گویی هر قطره خون، درخت تنومند این سرزمین را استوارتر میساخت. شاخههایش را تا آسمان میبرد و ریشههایش را در خاک، عمیقتر از همیشه فرو مینشاند.
دنیا، عجب جای شگفتیست… چه کسی باور میکرد مردمی که شصتوچند شب، زیر سایهی موشک و آژیر و انفجار زیستهاند، باز هم شبها به خیابان بیایند؟ با آن همه داغ، با آن همه ترس، باز هم کف خیابان انقلاب جمع شوند.
مگر در کف خیابان چه رازی نهفته بود؟
یکی میگفت: «حضور مردم در خیابان، سوخت موشکهاست.»
از همان میدان کیو، ماشینها که یکی یکی وارد خیابان میشوند، دختر و پسربچهها روی در ماشین نشستهاند، پرچم ایران را میچرخانند و با صدای کودکانه شعار میدهند. کنار خیابان، زن و مرد، با هر پوشش و هر عقیده، شانهبهشانه، پرچم ایران را بر دوش گرفته و به سوی جایگاه میروند. انگار همه آمدهاند تا ثابت کنند این خاک، هنوز زنده است.
بچههای بسیج توی خیابان ماشینها را راهنمایی میکنند. چهره بعضیهایشان خسته است اما باز با لبخند و استوار پای کار ماندهاند.
هرچه به جایگاه نزدیکتر میشوی، عظمت جمعیت بیشتر خودش را نشان میدهد.
نخستین موکب،موکب خانواده است. میگویند هرشب یک خانواده آنجا از مردم پذیرایی میکند. و چند قدم آنسوتر، دریایی از جمعیت که روبهروی جایگاه بعثت ایستادهاند، دست بر سینه، سرود ملی را با بلندترین فریاد ممکن میخوانند. انگار میخواهند صدایشان از مرزها عبور کند و به گوش تمام دنیا برسد.
توی موکبها یکی چای میدهد، دیگری هندوانه پخش میکند و هرکس هرچه در توان دارد، برای پذیرایی از مردم آورده است.
اما شلوغترین موکب، «اخوة زینب» است. موکبی از مردم عراق، که اینبار به رسم اربعین، در ایران خیمه زدهاند.
با عربی دستوپا شکسته و کمک چند دوست، با آنها همصحبت شدم.
اولین جملهای که گفتند این بود: «ایران با ایستادگی در برابر آمریکا، آبروی مسلمانان را خرید و شیعه را سربلند کرد.»
ابواحمد، پیرمرد عراقی، میگفت هزینهی اینجا از نذورات مردم عادی است. درست مثل موکبهای اربعین.»
میگفت مردم کشورش حاضرند تمام داراییشان را بدهند تا بشود موشک و بر سر دشمنان ایران فرود بیاید. (مخصوصا امارات😉)
حرفهایش از روی تعارف نبود. میشد صداقت را در چشمهایش دید. انگار درد و غیرت، مرز نمیشناسد.
میان آن همه جمعیت و پرچمها، شعارها، صدای سرود ملی و اشکی که بیاختیار بر روی صورتها روان بود، بیشتر از همیشه فهمیدم که این ملت با ایمان و ایستادگیشان تا ابد زندهاند.
🔹هارون مکی
20اردیبهشت1405
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸بازمانده از شهیدان
میگفت: «فلانی رو تو جاده دیدم، زدیم بغل چند دقیقه همصحبت شدیم، من نیروی رزم زمینی بودم و اون نیروی هوافضا.
بهش گفتم هر روز میری پای لانچر، وصیتنامه نوشتی؟
جواب داد: ’’اسم وصیتنامه بیارم خانمم شاکی میشه. قبلا فقط خونواده خودم نگران بودن، الان خونواده خانمم هم اضافه شدن.“
گفتم عیب نداره، جنگه دیگه. کارهات رو سر و سامون بده و بذار اگه شهید شدی یه کاغذ به خط خودت مونده باشه.
فلانی رفت و شهید شد و یه مدت بعد عکس وصیتنامهش به تاریخ همون روزی که همدیگر رو دیدیم پخش شد. من که این ماجرا رو برای چند نفر تعریف کرده بودم، شدم سیبل طعنه و کنایه که: ”اخوی! به نظرت وصیتنامه بنویسم یا نه؟“
و من دلشکسته از این طعنهها که نه!
از تجربهی جا موندن از این همه شهید، بهشون خیره میشدم.»
بعد با خندهی تلخی بغضش را قورت داد و گفت: «میدونید که، من بازمانده همه شهدا هستم.»
🔹رعنا مرادینسب
20اردیبهشت1405
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
7.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#ببینید
*سفری از جنس نور به روستای شهید رحیمی انگز...*
*یادمان شهدای خانواده بازگیر
۱۶اردیبهشت۱۴۰۵*
🎬 آزاده دریکوند
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸تنبیهی از جانب پروردگار
پدر کارهایش را سبک کرده بود که برویم تفریح؛ البته همه با یک ماشین.
چهار نفر ما و خواهرم به همراه دو پسرش. همسرش که میرود شیفت خواهرم و بچههایش میآیند پیش ما.
ظرفیت ماشین بیش از حد معمول تکمیل شده بود. پدر تصمیمش این بود تا حد امکان سبک برویم. چند بطری آب، کتری، فلاکس، سیخ، سینی و چاقو.
طبق عادت اوس حسن راننده، مادرم و حسین (که کلاس دوم است) جلو و الباقی عقب نشستند. در اصطلاح لری به این نحوهی نشستن «زور تَپ» و اگر مثل ما نشسته باشند «پا تپ» میگویند؛ که دومی مرحلهی حادترِ زور تَپ است.
چیزی به عنوان تنفس نداشتیم؛ چون اکسیژنی گیرمان نمیآمد؛ اما پدر که پشت فرمان و تحت هیچ فشاری بود، باور داشت که «جایتان خوب است.»
بخت با ما یار بود که شیشهها دودی بودند. برای خرید گوشت و نان تا ماشین متوقف میشد، به جهت اینکه شناسایی نشویم، شیشهها را بالا میآوردیم. بعد ماشین تبدیل میشد به زودپزی که ما داخلش بودیم. آنوقت به جای اینکه حرف نزنیم تا اکسیژن کمتری بسوزانیم و هوای داخل زودپز را گرمتر نکنیم، حرف میزدیم و میخندیدیم و از آن اوضاع وخیممان، کلی عکس میگرفتیم.
پدر آمد. راه افتادیم. قرار شد به دستور مادر در جایی نزدیک اتراق کنیم. وقتی رسیدیم، هرکسی خودش را به نحوی به دل طبیعت پرت کرد. بدندرد داشتیم و من حس میکنم از حجم عرضیم هم کم شده بود.
در بازگشت قرار شد برای آوردن حوله بچهها به خانهی خواهرم برویم. آنقدر فشرده شده بودم و خسته که حوصلهی خودم را هم نداشتم. پس در ماشین ماندم و حتی برای سلام و علیک به برادرشوهرِ خواهرم هم پایین نیامدم.
حولهها را آوردند. برای اینکه جا بشویم نفرات نشسته باید کمی جابجا میشدند تا نفر بعد جا بشود و بتوانیم در را ببندیم. جهت جابجایی، از بالای در، دست گرفتم. و کسی نبود که بگوید بیعقل، چرا دستگیرهی داخلی را نگرفتی! پس مادرم در را بست و چهار انگشتم، ماند لای در. حالا من که برای سلام هم پایین نیامده بودم، مگر میشد داد و فریاد کنم!
آرام گفتم: «مامان، درو بازکن.»
نشنید! سه بار گفتم تا شنید و در را باز کرد. دستم را عقب کشیدم؛ پدر خداحافظی کرد و راه افتادیم. دو سه متری جلو رفتیم؛ غرورم اجازه نمیداد نزدیکشان گریه کنم، چون حتی برای سلام به آنها اقدامی نکرده بودم. دورتر که شدیم به گریه افتادم. چهار انگشتم کبود شد و تا مدتها درد میکردند. و همچنان بر این باورم که پای تنبیه پرودگار در میان بود. چون سلام، سلامتی میآورد و سلام نکردن، چیزی شبیه به همین دردی که من گرفتارش شدم.
🔹خلوتنشین
19اردیبهشت1405
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
9.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#ببینید
*تا حالا پرسیدی چرا؟*
🎬 فاطمه جعفری
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
هدایت شده از راوی ماه
#فراخوان
📢 معرفی سوژهی #مدافع_وطن
اگر در اطرافتان کسانی را میشناسید که در نبرد ایران با دشمن آمریکایی_اسرائیلی، کارِ ویژهای انجام میدهند، در پیامرسانهای ایتا و بله، آنها را به آیدی زیر معرفی کنید.
@ravimah_admin
خیاطی، پخت غذا، فضاسازی شهری، امداد و نجات، پزشک، ذبح قربانی، اهدای طلا و پول و...
‼️ همچنین میتوانید خاطرات خود از جنگ رمضان را در قالب متن یا صوتهای زیر دو دقیقه، برای ما ارسال کنید.
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸سبز چریکی
دوشنبه ۲۱اردیبهشت؛ هفتاد شب از شهادت رهبر شهید میگذرد. جمعیت مردم مبعوث شده در خیابان روزبهروز بیشتر میشود.
این مردم عجیب و حیرتآورند. خسته هم نشدهاند. با چندنفری صحبت کردم؛ نگران روزی هستند که اعلام کنند، راهپیمایی تمام شده!
وقتی جان ایران در میان باشد، دختران هم با لباس رزم به میدان میآیند.
دیگر صورتی نیستند؛ به رنگ سپاه و ارتش درآمدهاند. به رنگ سبز چریکی.
خونشان برای ایران به جوش آمده.
از پرچمی که دخترک محکم به دست گرفته و جدیتی که در چهره دارد، مشخص است با کسی شوخی ندارد.
انگار منتظر فرمان رهبر است، تا برای دفاع از میهن جان خود را فدا کند.
🔹زهرا ایزدپناه/ بروجرد
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
15.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸موکب خانواده انقلاب 🇮🇷
این شبها هرکسی #در_حد_توان دارد کاری انجام میدهد.
🔹کار متفاوتی از فاطمه عزیزی
پ.ن: توی خیابون انقلاب یه موکب زدیم به نام «موکب خانواده انقلاب»؛ اینطوری که هرشب، یک خانواده میتونه میزبان مردم باشه و در حد توان از اونها پذیرایی کنه. اگه خانواده شما هم قصد میزبانی از رزمندگان خیابان رو داره، با شماره زیر تماس بگیرید یا به آیدی درج شده، در ایتا، پیام بدین:
۰۹۱۶۹۶۲۲۸۴۸
@Leyla_azizi_1372
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah