eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
813 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
335 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
18.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
*گاهی از مسیر زباله‌ها هم می‌شود به خدا رسید...* *این‌ شب‌ها هرکسی دارد کاری انجام می‌دهد. * 🎬 آزاده شاهین‌وند 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸آقای دکتر، سقف بی زحمت! صحبت از موکب علوم‌پزشکی و مسئله‌هایش بود. به مشکل آوردن و بردن وسایل برخورده بودیم؛ به اصطلاح لجستیکمان می‌لنگید. ما و مسئول موکب که خودش دانشجوی بهداشت بود، با دو سه نفر دیگر از بچه‌های علوم پزشکی که برای موکبمان نبودند، اما دستی در فعالیت‌های فرهنگی داشتند، دور کاسه‌ی چه کنم چه کنم نشسته بودیم. این وسط یکی از بچه‌ها به یکی از دانشجویان پزشکی اشاره کرد که از آنهاست که پای کارند و میانه‌ی میدان! که مشکل را حل می‌‌کند و تمام. کناری‌اش اما با چشمانی سه‌ونیم درجه گشادشده گفت: «یعنی میز و صندلی را بگذاریم روی دوش آقای دکتر که بیاید و برود؟» من و همان مسئول موکب نگاهی بهم انداختیم؛ بلوتوث ذهنمان وصل شد و خاطرات موکب در تمام شب‌های چهارباغ را مرور کردیم. ما که صدایش را درنیاوردیم اما باید سری به موکب می‌زدند تا روایت خدمت را با پشت‌صحنه‌اش ببینند. بعضاً مردم از خدمات آقا و خانم دکترها یا حتی این خانم پرستار و آن کارشناس بهداشت و جمع علوم‌پزشکی‌ها، همان پایش فشار و جمع‌آوری دارو و دندانپزشکی و ویزیت‌ها را می‌دیدند. درحالی‌که یک ساعت قبل‌ترش، دکتر در جهاد دیگری، همزمان با جابه‌جا کردن سه میز و شش صندلی‌ روی کولش با لامپی که هر روز یک بازی‌اش می‌گرفت و وصل نمی‌شد کشتی می‌گرفت. بماند که شب‌های بارانی، هم باید خودش را می‌کشید و می‌رفت چوبی چیزی پیدا می‌کرد، بعد سقف موکب را تکان می‌داد تا آب باران روی بر سرمان نچکد. ما که بدون کامنت اضافه زدیم بیرون، تا همان دوستمان با اطلاع از انواع جهاد آقای دکتر، یک درجه دیگر به گشادی چشم‌هایش اضافه نشود. اما می‌دانستیم در موکب، هر نوع جهادی که یکجوری گیر بیاید را دانشجوها گردن می‌گیرند. می‌خواهد ویزیت و پایش و بستن زخم مردم باشد یا تکاندن سقف موکب! 🔹فاطمه بازگیر ۲۰اردیبهشت1405/ خرم‌آباد/ چهارباغ/ موکب دانشجویان علوم پزشکی 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸خیابان انقلاب دختر بچه‌ها، لطافت عجیبی دارند؛ انگار خدا تکه‌ای از مهربانی خودش را در وجودشان گذاشته است. وقتی به جوانی رسیدم، همیشه در دل آرزو می‌کردم اگر روزی خدا فرزندی نصیبم کرد، دختر باشد. می‌گفتند دخترها دل‌بسته‌ی پدرند؛ تکه‌ای از جان او. از همان روزهای نخست جنگ، وقتی خبر قتل‌ عام دختر‌بچه‌های میناب پیچید و تصویر معصوم چهره‌هایشان در ذهنم نشست، انگار دستی از غیب آمد و پاره‌ای از قلبم را از سینه بیرون کشید. با خودم می‌گفتم مگر این بچه‌ها چه گناهی داشتند؟ مگر دنیای این‌ها چیزی جز بازی و خنده و آغوش پدر و مادر بود؟ داغی بود که نه خاموش می‌شد و نه فراموش. اما خون شهدا، این اندوه بزرگ را به ریشه‌ای برای ایران بدل کرد؛ گویی هر قطره‌ خون، درخت تنومند این سرزمین را استوارتر می‌ساخت. شاخه‌هایش را تا آسمان می‌برد و ریشه‌هایش را در خاک، عمیق‌تر از همیشه فرو می‌نشاند. دنیا، عجب جای شگفتی‌ست… چه کسی باور می‌کرد مردمی که شصت‌وچند شب، زیر سایه‌ی موشک و آژیر و انفجار زیسته‌اند، باز هم شب‌ها به خیابان بیایند؟ با آن همه داغ، با آن همه ترس، باز هم کف خیابان انقلاب جمع شوند. مگر در کف خیابان چه رازی نهفته بود؟ یکی می‌گفت: «حضور مردم در خیابان، سوخت موشک‌هاست.» از همان میدان کیو، ماشین‌ها که یکی یکی وارد خیابان می‌شوند، دختر و پسربچه‌ها روی در ماشین نشسته‌اند، پرچم ایران را می‌چرخانند و با صدای کودکانه شعار می‌دهند. کنار خیابان، زن و مرد، با هر پوشش و هر عقیده، شانه‌به‌شانه، پرچم ایران را بر دوش گرفته و به سوی جایگاه می‌روند. انگار همه آمده‌اند تا ثابت کنند این خاک، هنوز زنده است. بچه‌های بسیج توی خیابان ماشین‌ها را راهنمایی می‌کنند. ‌چهره بعضی‌هایشان خسته است اما باز با لبخند و استوار پای کار مانده‌اند. هرچه به جایگاه نزدیک‌تر می‌شوی، عظمت جمعیت بیشتر خودش را نشان می‌دهد. نخستین موکب،موکب خانواده است. می‌گویند هرشب یک خانواده آنجا از مردم پذیرایی می‌کند. و چند قدم آن‌سوتر، دریایی از جمعیت که روبه‌روی جایگاه بعثت ایستاده‌اند، دست بر سینه، سرود ملی را با بلندترین فریاد ممکن می‌خوانند. انگار می‌خواهند صدایشان از مرزها عبور کند و به گوش تمام دنیا برسد. توی موکب‌ها یکی چای می‌دهد، دیگری هندوانه پخش می‌کند و هرکس هرچه در توان دارد، برای پذیرایی از مردم آورده است. اما شلوغ‌ترین موکب، «اخوة زینب» است. موکبی از مردم عراق، که این‌بار به رسم اربعین، در ایران خیمه زده‌اند. با عربی دست‌وپا شکسته و کمک چند دوست، با آن‌ها هم‌صحبت شدم. اولین جمله‌ای که گفتند این بود: «ایران با ایستادگی در برابر آمریکا، آبروی مسلمانان را خرید و شیعه را سربلند کرد.» ابواحمد، پیرمرد عراقی، می‌گفت هزینه‌ی اینجا از نذورات مردم عادی است. درست مثل موکب‌های اربعین.» می‌گفت مردم کشورش حاضرند تمام دارایی‌شان را بدهند تا بشود موشک و بر سر دشمنان ایران فرود بیاید. (مخصوصا امارات😉) حرف‌هایش از روی تعارف نبود. می‌شد صداقت را در چشم‌هایش دید. انگار درد و غیرت، مرز نمی‌شناسد. میان آن همه جمعیت و پرچم‌ها، شعارها، صدای سرود ملی و اشکی که بی‌اختیار بر روی صورت‌ها روان بود، بیشتر از همیشه فهمیدم که این ملت با ایمان و ایستادگی‌شان تا ابد زنده‌اند. 🔹هارون مکی 20اردیبهشت1405 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸بازمانده از شهیدان می‌گفت: «فلانی رو تو جاده دیدم، زدیم بغل چند دقیقه هم‌صحبت شدیم، من نیروی رزم زمینی بودم و اون نیروی هوافضا. بهش گفتم هر روز می‌ری پای لانچر، وصیت‌نامه نوشتی؟ جواب داد: ’’اسم وصیت‌نامه بیارم خانمم شاکی می‌شه‌. قبلا فقط خونواده خودم نگران بودن، الان خونواده خانمم هم اضافه شدن.“ گفتم عیب نداره، جنگه دیگه. کارهات رو سر و سامون بده و بذار اگه شهید شدی یه کاغذ به خط خودت مونده باشه. فلانی رفت و شهید شد و یه مدت بعد عکس وصیت‌نامه‌ش به تاریخ همون روزی که همدیگر رو دیدیم پخش شد. من که این ماجرا رو برای چند نفر تعریف کرده بودم، شدم سیبل طعنه و کنایه که: ”اخوی! به نظرت وصیت‌نامه بنویسم یا نه؟“ و من دل‌شکسته از این طعنه‌ها که نه! از تجربه‌ی جا موندن از این همه شهید، بهشون خیره می‌شدم.» بعد با خنده‌ی تلخی بغض‌ش را قورت داد و گفت: «می‌دونید که، من بازمانده همه شهدا هستم.» 🔹رعنا مرادی‌نسب 20اردیبهشت1405 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
7.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
*سفری از جنس نور به روستای شهید رحیمی انگز...* *یادمان شهدای خانواده بازگیر ۱۶اردیبهشت۱۴۰۵* 🎬 آزاده دریکوند 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸تنبیهی از جانب پروردگار پدر کارهایش را سبک کرده بود که برویم تفریح؛ البته همه با یک ماشین. چهار نفر ما و خواهرم به همراه دو پسرش. همسرش که می‌رود شیفت خواهرم و بچه‌هایش می‌آیند پیش ما. ظرفیت ماشین بیش از حد معمول تکمیل شده بود. پدر تصمیمش این بود تا حد امکان سبک برویم. چند بطری آب، کتری، فلاکس، سیخ، سینی و چاقو. طبق عادت اوس حسن راننده، مادرم و حسین (که کلاس دوم است) جلو و الباقی عقب نشستند. در اصطلاح لری به این نحوه‌ی نشستن «زور تَپ» و اگر مثل ما نشسته باشند «پا تپ» می‌گویند؛ که دومی مرحله‌ی حادترِ زور تَپ است. چیزی به عنوان تنفس نداشتیم؛ چون اکسیژنی گیرمان نمی‌آمد؛ اما پدر که پشت فرمان و تحت هیچ فشاری بود، باور داشت که «جایتان خوب است.» بخت با ما یار بود که شیشه‌ها دودی بودند. برای خرید گوشت و نان تا ماشین متوقف می‌شد، به جهت اینکه شناسایی نشویم، شیشه‌ها را بالا می‌آوردیم. بعد ماشین تبدیل می‌شد به زودپزی که ما داخلش بودیم. آنوقت به جای اینکه حرف نزنیم تا اکسیژن کمتری بسوزانیم و هوای داخل زودپز را گرمتر نکنیم، حرف می‌زدیم و می‌خندیدیم و از آن اوضاع وخیممان، کلی عکس می‌گرفتیم. پدر آمد. راه افتادیم. قرار شد به دستور مادر در جایی نزدیک اتراق کنیم. وقتی رسیدیم، هرکسی خودش را به نحوی به دل طبیعت پرت کرد. بدن‌درد داشتیم و من حس می‌کنم از حجم عرضیم هم کم شده بود. در بازگشت قرار شد برای آوردن حوله بچه‌ها به خانه‌ی خواهرم برویم. آنقدر فشرده شده بودم و خسته که حوصله‌ی خودم را هم نداشتم. پس در ماشین ماندم و حتی برای سلام و علیک به برادرشوهرِ خواهرم هم پایین نیامدم. حوله‌ها را آوردند. برای اینکه جا بشویم نفرات نشسته باید کمی جابجا می‌شدند تا نفر بعد جا بشود و بتوانیم در را ببندیم. جهت جابجایی، از بالای در، دست گرفتم. و کسی نبود که بگوید بی‌عقل، چرا دستگیره‌ی داخلی را نگرفتی! پس مادرم در را بست و چهار انگشتم، ماند لای در. حالا من که برای سلام هم پایین نیامده بودم، مگر می‌شد داد و فریاد کنم! آرام گفتم: «مامان، درو بازکن.» نشنید! سه بار گفتم تا شنید و در را باز کرد. دستم را عقب کشیدم؛ پدر خداحافظی کرد و راه افتادیم. دو سه متری جلو رفتیم؛ غرورم اجازه نمی‌داد نزدیکشان گریه کنم، چون حتی برای سلام به آن‌ها اقدامی نکرده بودم. دورتر که شدیم به گریه افتادم. چهار انگشتم کبود شد و تا مدت‌ها درد می‌کردند. و همچنان بر این باورم که پای تنبیه پرودگار در میان بود. چون سلام، سلامتی می‌آورد و سلام نکردن، چیزی شبیه به همین دردی که من گرفتارش شدم. 🔹خلوت‌نشین 19اردیبهشت1405 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
📢 معرفی سوژه‌ی اگر در اطرافتان کسانی را می‌شناسید که در نبرد ایران با دشمن آمریکایی_اسرائیلی، کارِ ویژه‌ای انجام می‌دهند، در پیام‌رسان‌های ایتا و بله، آن‌ها را به آی‌دی زیر معرفی کنید. @ravimah_admin خیاطی، پخت غذا، فضاسازی شهری، امداد و نجات، پزشک، ذبح قربانی، اهدای طلا و پول و... ‼️ همچنین می‌توانید خاطرات خود از جنگ رمضان را در قالب متن یا صوت‌های زیر دو دقیقه، برای ما ارسال کنید. 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸سبز چریکی دوشنبه ۲۱اردیبهشت؛ هفتاد شب از شهادت رهبر شهید می‌گذرد. جمعیت مردم مبعوث شده در خیابان روزبه‌روز بیشتر می‌شود. این مردم عجیب و حیرت‌آورند. خسته هم نشده‌اند. با چندنفری صحبت کردم؛ نگران روزی هستند که اعلام کنند، راهپیمایی تمام شده! وقتی جان ایران در میان باشد، دختران هم با لباس رزم به میدان می‌آیند. دیگر صورتی نیستند؛ به رنگ سپاه و ارتش درآمده‌اند. به رنگ سبز چریکی. خونشان برای ایران به جوش آمده. از پرچمی که دخترک محکم به دست گرفته و جدیتی که در چهره دارد، مشخص است با کسی شوخی ندارد. انگار منتظر فرمان رهبر است، تا برای دفاع از میهن جان خود را فدا کند. 🔹زهرا ایزدپناه/ بروجرد 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
15.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸موکب خانواده انقلاب 🇮🇷 این‌ شب‌ها هرکسی دارد کاری انجام می‌دهد. 🔹کار متفاوتی از فاطمه عزیزی پ.ن: توی خیابون انقلاب یه موکب زدیم به نام «موکب خانواده انقلاب»؛ اینطوری که هرشب، یک خانواده میتونه میزبان مردم باشه و در حد توان از اونها پذیرایی کنه. اگه خانواده شما هم قصد میزبانی از رزمندگان خیابان رو داره، با شماره زیر تماس بگیرید یا به آی‌دی درج شده، در ایتا، پیام بدین: ۰۹۱۶۹۶۲۲۸۴۸ @Leyla_azizi_1372 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸خانواده انقلاب این شب‌ها برنامه به اذن الله همین است: چادر به سر، راهی میدان می‌شوم. بعضی شب‌ها خواهر کوچکم (همان که بارها نامش را در روایت‌هایم آورده‌ام) می‌گوید: «من را هم با خودت ببر.» و من هر بار در دلم چیزی روشن می‌شود. با خودم فکر می‌کنم شاید سال‌ها بعد، وقتی برای نوه‌هایش از این روزها می‌گوید، با افتخار بگوید: «من هم آن شب‌ها در میدان بودم… من هم کنار مردم ایستاده بودم.» امشب به ساعت نگاه کردم و خیال کردم ساعت ده شده و دیر کرده‌ایم. در راه گوشی‌ام را چک کردم؛ دیدم هنوز ساعت نه هم نشده! گفتم: «فاطمه‌زهرا، برگردیم؛ هنوز زوده.» اما بعد تصمیم گرفتیم برویم میدان؛ انگار دل‌مان آنجا بود. دور میدان، خانم مسنی نشسته بود. پرچم را در دست گرفته بود و با تکان دادنش، انگار داور خط پایان مسابقه‌ای بزرگ بود. ماشین‌ها یکی‌یکی از مقابلش رد می‌شدند؛ بعضی بوق می‌زدند، بعضی گوشه‌ای می‌ایستادند تا در تجمع شرکت کنند و بعضی هم با شتاب از میدان عبور می‌کردند و می‌رفتند. فاطمه‌زهرا را جلو فرستادم تا کنار بقیه پرچمش را تکان بدهد. همان لحظه ماشینی رد شد و صدایی گفت: «مش‌کبری! پیروز می‌شیم!» جمله را که شنیدم، ناخودآگاه به چهره همان خانم مسن، یعنی مش‌کبری، نگاه کردم. لبخندی روی صورتش بود؛ از آن لبخندهایی که آدم را یاد فرمانده‌های خسته اما مطمئن می‌اندازد؛ لبخند کسی که انگار پایان قصه را دیده است. چند دقیقه بعد، ماشین دیگری هم او را صدا زد و باز از پیروزی گفت. از او پرسیدم: «چند وقته میاین اینجا؟ این‌ها شما رو می‌شناسن؟» گفت: «آره… خونمون همین‌جاست. می‌شناسنم.» انگار مردم هر بار که از کنارش رد می‌شدند، می‌خواستند فقط یک «خداقوت» به او گفته باشند. پایین چوب پرچم مش‌کبری ریش‌ریش شده بود و ممکن بود دستش را زخم کند. یک پسر‌بچه آمد سمت‌مان و دست برد تا آن قسمت را درست کند که دستش برید و خون آمد. نتوانستم چیزی نگویم. گفتم: «داداش، برو چسب بیار که دستش زخم نشه.» دوید سمت موکب. با همان دست خونی دنبال سرِ چسب می‌گشت تا بازش کند. گفتم: «برو دستتو بشور.» قسمت اول چسب را برایش پیدا کردم و با دقت پایین پرچم را چسب زد. با خودم گفتم: «مش‌کبری چه نوه خوبی داره…» از پسر‌بچه پرسیدم: «فامیلتونه؟» گفت: «نه… دیدم پرچمش خرابه، اومدم درستش کنم.» نگاهش کردم و گفتم: «چقدر با غیرتی…» بعد با خودم فکر کردم: اصلاً نسبت خونی مهم نیست… بعد از هفتاد و اندی شب، ما دیگر غریبه نیستیم؛ ما یک خانواده‌ایم. 🔹زهرا زادسری ۲۴اردیبهشت۱۴۰۵ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah