eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
811 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
335 ویدیو
15 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
7.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
*سفری از جنس نور به روستای شهید رحیمی انگز...* *یادمان شهدای خانواده بازگیر ۱۶اردیبهشت۱۴۰۵* 🎬 آزاده دریکوند 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸تنبیهی از جانب پروردگار پدر کارهایش را سبک کرده بود که برویم تفریح؛ البته همه با یک ماشین. چهار نفر ما و خواهرم به همراه دو پسرش. همسرش که می‌رود شیفت خواهرم و بچه‌هایش می‌آیند پیش ما. ظرفیت ماشین بیش از حد معمول تکمیل شده بود. پدر تصمیمش این بود تا حد امکان سبک برویم. چند بطری آب، کتری، فلاکس، سیخ، سینی و چاقو. طبق عادت اوس حسن راننده، مادرم و حسین (که کلاس دوم است) جلو و الباقی عقب نشستند. در اصطلاح لری به این نحوه‌ی نشستن «زور تَپ» و اگر مثل ما نشسته باشند «پا تپ» می‌گویند؛ که دومی مرحله‌ی حادترِ زور تَپ است. چیزی به عنوان تنفس نداشتیم؛ چون اکسیژنی گیرمان نمی‌آمد؛ اما پدر که پشت فرمان و تحت هیچ فشاری بود، باور داشت که «جایتان خوب است.» بخت با ما یار بود که شیشه‌ها دودی بودند. برای خرید گوشت و نان تا ماشین متوقف می‌شد، به جهت اینکه شناسایی نشویم، شیشه‌ها را بالا می‌آوردیم. بعد ماشین تبدیل می‌شد به زودپزی که ما داخلش بودیم. آنوقت به جای اینکه حرف نزنیم تا اکسیژن کمتری بسوزانیم و هوای داخل زودپز را گرمتر نکنیم، حرف می‌زدیم و می‌خندیدیم و از آن اوضاع وخیممان، کلی عکس می‌گرفتیم. پدر آمد. راه افتادیم. قرار شد به دستور مادر در جایی نزدیک اتراق کنیم. وقتی رسیدیم، هرکسی خودش را به نحوی به دل طبیعت پرت کرد. بدن‌درد داشتیم و من حس می‌کنم از حجم عرضیم هم کم شده بود. در بازگشت قرار شد برای آوردن حوله بچه‌ها به خانه‌ی خواهرم برویم. آنقدر فشرده شده بودم و خسته که حوصله‌ی خودم را هم نداشتم. پس در ماشین ماندم و حتی برای سلام و علیک به برادرشوهرِ خواهرم هم پایین نیامدم. حوله‌ها را آوردند. برای اینکه جا بشویم نفرات نشسته باید کمی جابجا می‌شدند تا نفر بعد جا بشود و بتوانیم در را ببندیم. جهت جابجایی، از بالای در، دست گرفتم. و کسی نبود که بگوید بی‌عقل، چرا دستگیره‌ی داخلی را نگرفتی! پس مادرم در را بست و چهار انگشتم، ماند لای در. حالا من که برای سلام هم پایین نیامده بودم، مگر می‌شد داد و فریاد کنم! آرام گفتم: «مامان، درو بازکن.» نشنید! سه بار گفتم تا شنید و در را باز کرد. دستم را عقب کشیدم؛ پدر خداحافظی کرد و راه افتادیم. دو سه متری جلو رفتیم؛ غرورم اجازه نمی‌داد نزدیکشان گریه کنم، چون حتی برای سلام به آن‌ها اقدامی نکرده بودم. دورتر که شدیم به گریه افتادم. چهار انگشتم کبود شد و تا مدت‌ها درد می‌کردند. و همچنان بر این باورم که پای تنبیه پرودگار در میان بود. چون سلام، سلامتی می‌آورد و سلام نکردن، چیزی شبیه به همین دردی که من گرفتارش شدم. 🔹خلوت‌نشین 19اردیبهشت1405 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
📢 معرفی سوژه‌ی اگر در اطرافتان کسانی را می‌شناسید که در نبرد ایران با دشمن آمریکایی_اسرائیلی، کارِ ویژه‌ای انجام می‌دهند، در پیام‌رسان‌های ایتا و بله، آن‌ها را به آی‌دی زیر معرفی کنید. @ravimah_admin خیاطی، پخت غذا، فضاسازی شهری، امداد و نجات، پزشک، ذبح قربانی، اهدای طلا و پول و... ‼️ همچنین می‌توانید خاطرات خود از جنگ رمضان را در قالب متن یا صوت‌های زیر دو دقیقه، برای ما ارسال کنید. 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸سبز چریکی دوشنبه ۲۱اردیبهشت؛ هفتاد شب از شهادت رهبر شهید می‌گذرد. جمعیت مردم مبعوث شده در خیابان روزبه‌روز بیشتر می‌شود. این مردم عجیب و حیرت‌آورند. خسته هم نشده‌اند. با چندنفری صحبت کردم؛ نگران روزی هستند که اعلام کنند، راهپیمایی تمام شده! وقتی جان ایران در میان باشد، دختران هم با لباس رزم به میدان می‌آیند. دیگر صورتی نیستند؛ به رنگ سپاه و ارتش درآمده‌اند. به رنگ سبز چریکی. خونشان برای ایران به جوش آمده. از پرچمی که دخترک محکم به دست گرفته و جدیتی که در چهره دارد، مشخص است با کسی شوخی ندارد. انگار منتظر فرمان رهبر است، تا برای دفاع از میهن جان خود را فدا کند. 🔹زهرا ایزدپناه/ بروجرد 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
15.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸موکب خانواده انقلاب 🇮🇷 این‌ شب‌ها هرکسی دارد کاری انجام می‌دهد. 🔹کار متفاوتی از فاطمه عزیزی پ.ن: توی خیابون انقلاب یه موکب زدیم به نام «موکب خانواده انقلاب»؛ اینطوری که هرشب، یک خانواده میتونه میزبان مردم باشه و در حد توان از اونها پذیرایی کنه. اگه خانواده شما هم قصد میزبانی از رزمندگان خیابان رو داره، با شماره زیر تماس بگیرید یا به آی‌دی درج شده، در ایتا، پیام بدین: ۰۹۱۶۹۶۲۲۸۴۸ @Leyla_azizi_1372 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸خانواده انقلاب این شب‌ها برنامه به اذن الله همین است: چادر به سر، راهی میدان می‌شوم. بعضی شب‌ها خواهر کوچکم (همان که بارها نامش را در روایت‌هایم آورده‌ام) می‌گوید: «من را هم با خودت ببر.» و من هر بار در دلم چیزی روشن می‌شود. با خودم فکر می‌کنم شاید سال‌ها بعد، وقتی برای نوه‌هایش از این روزها می‌گوید، با افتخار بگوید: «من هم آن شب‌ها در میدان بودم… من هم کنار مردم ایستاده بودم.» امشب به ساعت نگاه کردم و خیال کردم ساعت ده شده و دیر کرده‌ایم. در راه گوشی‌ام را چک کردم؛ دیدم هنوز ساعت نه هم نشده! گفتم: «فاطمه‌زهرا، برگردیم؛ هنوز زوده.» اما بعد تصمیم گرفتیم برویم میدان؛ انگار دل‌مان آنجا بود. دور میدان، خانم مسنی نشسته بود. پرچم را در دست گرفته بود و با تکان دادنش، انگار داور خط پایان مسابقه‌ای بزرگ بود. ماشین‌ها یکی‌یکی از مقابلش رد می‌شدند؛ بعضی بوق می‌زدند، بعضی گوشه‌ای می‌ایستادند تا در تجمع شرکت کنند و بعضی هم با شتاب از میدان عبور می‌کردند و می‌رفتند. فاطمه‌زهرا را جلو فرستادم تا کنار بقیه پرچمش را تکان بدهد. همان لحظه ماشینی رد شد و صدایی گفت: «مش‌کبری! پیروز می‌شیم!» جمله را که شنیدم، ناخودآگاه به چهره همان خانم مسن، یعنی مش‌کبری، نگاه کردم. لبخندی روی صورتش بود؛ از آن لبخندهایی که آدم را یاد فرمانده‌های خسته اما مطمئن می‌اندازد؛ لبخند کسی که انگار پایان قصه را دیده است. چند دقیقه بعد، ماشین دیگری هم او را صدا زد و باز از پیروزی گفت. از او پرسیدم: «چند وقته میاین اینجا؟ این‌ها شما رو می‌شناسن؟» گفت: «آره… خونمون همین‌جاست. می‌شناسنم.» انگار مردم هر بار که از کنارش رد می‌شدند، می‌خواستند فقط یک «خداقوت» به او گفته باشند. پایین چوب پرچم مش‌کبری ریش‌ریش شده بود و ممکن بود دستش را زخم کند. یک پسر‌بچه آمد سمت‌مان و دست برد تا آن قسمت را درست کند که دستش برید و خون آمد. نتوانستم چیزی نگویم. گفتم: «داداش، برو چسب بیار که دستش زخم نشه.» دوید سمت موکب. با همان دست خونی دنبال سرِ چسب می‌گشت تا بازش کند. گفتم: «برو دستتو بشور.» قسمت اول چسب را برایش پیدا کردم و با دقت پایین پرچم را چسب زد. با خودم گفتم: «مش‌کبری چه نوه خوبی داره…» از پسر‌بچه پرسیدم: «فامیلتونه؟» گفت: «نه… دیدم پرچمش خرابه، اومدم درستش کنم.» نگاهش کردم و گفتم: «چقدر با غیرتی…» بعد با خودم فکر کردم: اصلاً نسبت خونی مهم نیست… بعد از هفتاد و اندی شب، ما دیگر غریبه نیستیم؛ ما یک خانواده‌ایم. 🔹زهرا زادسری ۲۴اردیبهشت۱۴۰۵ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸آقای من ما برادر نداشتیم، اما هیچ‌وقت کمبودش را هم احساس نکردیم؛ چون حضور گرم، صمیمی و همیشه حامیِ او را در گوشه‌وکنارِ زندگی‌مان حس می‌کردیم. زمان شهادتش، سیزده‌ساله بودم. آن داغِ سنگینِ پسرخاله‌ی جوان و رشیدم، زندگی را برایمان سخت و طاقت‌فرسا کرده بود. همه‌ی فامیل عزادار بودند و خاله فریده، بعد از از دست دادن جوانش، گوشه‌ی عزلت برگزیده بود و در هیچ جمعی حاضر نمی‌شد. بعد از ماه‌ها، تصمیم گرفتیم خاله و بچه‌هایش را به روستا بیاوریم؛ شاید فقط اندکی حال‌وهوایشان عوض شود و دل‌های خسته‌شان نفسی تازه کند. آن شب، فامیل و دوستان و آشنایان در خانه‌ی یکی از اقوام جمع شده بودند. حرمت چیز خوبی است؛ حرمتِ خانواده‌ی عزادار، حرمتِ خانواده‌ی شهید، حرمتِ اعتقادات یکدیگر. اما نمی‌دانم برخی آدم‌ها در کدام مکتب درس آموخته‌اند که حرمت نگه‌داشتن را نیاموخته‌اند. ناگهان برق‌ها رفت و چراغ خانه، مثل چراغ دل ما خاموش شد. بحث سیاسی بالا گرفت و یکی دو نفر از آقایان به حضرت آقا توهین کردند. همان‌جا بود که حرمت شکسته شد و ما، همراه خانواده‌ی خاله‌جان، آن جمع را ترک کردیم و به خانه‌ی خودمان برگشتیم. شب، به خواب رفتم. در خواب دیدم در جمعی هستیم که هیچ نوری در آن نیست؛ درست مثل همان لحظه‌ای که برق رفته بود و همه‌جا تاریک شده بود. ناگهان آقا سجاد، با نوری سبزرنگ، آمد و همه‌جا را روشن کرد. خواهر کوچک‌ترم، معصومه هم کنارم نشسته بود. مثل همیشه لبخند زد و گفت: «خیلی دلم براتون تنگ شده. من شما رو خیلی دوست دارم. همیشه مواظبتون هستم، اما شما هم به من قول بدین برای من فاتحه و قرآن بخونید و همیشع به یادم باشید.» رو برگرداند که برود؛ اما یک مرتبه برگشت؛ دیگر لبخند بر لب نداشت. با چهره‌ای غمگین گفت: «دیشب یک عده به آقای من حرف زدن؛ تا صبح عذاب کشیدم.» بعد پشت به ما کرد و رفت. عشقِ آقا در قلبم بود؛ اما شناختی از شخصیتِ مبارکشان نداشتم. از همان شب، مصمم شدم به مطالعه و رهبرشناسی. امروز که معلم هستم، تمام تلاشم این است که این عشقِ پاک و مطهر را در دل دانش‌آموزانم هم تقسیم کنم؛ عشقی که از دلِ داغ آمد، اما به روشنی و آگاهی انجامید. تقدیم به 🌷شهید سجاد یاراحمدی🌷 🔹به روایت زینب اکرمی 🔹به قلم زهرا مومن‌زاده ۲۵اردیبهشت۱۴۰۵ ‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸معامله‌ی کوچک روز پر فراز و نشیبی داشتم. البته این چند روز آخرِ همه، همین بود؛ شخصی و کاری و جسمی و روحی و... از همه جا فشار وارد شده بود. در این حد که گاه فکر می‌کردم در این لحظه «نیستی» هم دوای کمی است؛ «عدم از ازل» نیاز است. این وسط، کاروبار «موکب» شده بود آن وزنه‌‌ی یک کیلویی که به تنهایی خیلی هم سنگین نیست، اما وقتی بارت زیاد می‌شود، تیر آخر است. حالم خوب نبود. نمی‌دانم شاید هم فراموش کرده بودم اینجا جهان مادی قبل ظهور است. امید دیدنی نیست؛ غیب، غیب است و بودن در زمره‌ی «یومنون بالغیب» سخت‌ترین کار. چرا ادامه می‌دادم؟ خودم هم دقیق نمی‌دانستم. تعدادی جواب کلیشه‌ای، لق‌لقه‌ی زبان. حقیقت این است که ما خیلی وقت‌ها فکر نمی‌کنیم. خیلی وقت‌ها کار می‌کنیم و بعد فکر؛ عمل می‌کنیم و بعد نیت. بااین‌حال چشم به قصورم بستم و دنبال نشانه‌ای گشتم که اثر این فعالیت‌های به اصطلاح «جهادی» را بیشتر حس کنم. هرچیزی که سودمندی همین معامله‌ی مشکل‌دار با خدا را مثل «کلید اسرار»، دنیایی‌تر نشانم دهد. نشانه‌ای که بار جسم و روحم را سبک کند. طلبی نداشتم اما نیاز به قوت قلب و یاری چرا؛ اینکه به‌خاطر همین قدم‌های کوچکی که اسماً برای اوست، در دیگر مشکلاتم کمک کند. پاسخ؟‌ فعلاً هیچ؛ یا حداقل سوی بصیرت چشمانم برای دیدن کافی نبود. یک شب در‌ میانه‌ی تنشی دیگر، «تجمع شبانه» تمام شد و قصد بازگشت کردیم. همچنان که راه می‌رفتم و همزمان در ذهنم لابه‌لای هیاهوی افکار می‌دویدم؛ دختری را دیدم، از مراجعان تکراری موکب. ۲۸ ساله با مشکلاتی که باعث شده بود او را خاص و «استثنایی» بنامند. از نظر سنی از من بزرگتر، ولی رفتارش همچون کودکی ۱۰ ساله یا کمتر بود. با مشکلات فراوان مالی و جسمی... . سمتش رفتم. لبخند گرمی زدم و سلام کردم. ذوق کرد و سلام کرد. چند قدمی راه رفتیم. راجع به خدماتی گفت که از موکب‌ گرفته. فرصت را غنیمت شمردم و خواستم دعایم کند؛ «خیلی» دعایم کند. و او، دوباره با همان ذوق نمایان و با صداقت یک کودک، جواب داد امروز که جمعیت به امام رضا سلام داده، خیلی خاص برای ما دعا کرده. بعد از چند جمله خداحافظی کردم و رفتم. از گوشه چشم می‌دیدم که پشت سر مانده و همچنان نگاهم می‌کند و لبخند می‌زند. پیاده روی را ادامه دادم. اما بار روی دوشم نسبت به قبل سبک‌تر شده بود؛ «خیلی» سبک‌تر. شاید زعم اشتباهی باشد، اما من پیش‌پرداخت معامله‌ی کوچکم با خدا را در میانه‌‌‌ی لبخند پر از ذوق آن دختر گرفتم. هنوز هیچ دلیل مادی و دنیایی ندارم. هنوز چشم بصیرت وجودم کم سوست؛ اما، به طرز عجیبی باور دارم که خدا لبخند پر ذوق آن دختر را ارزان حساب نمی‌کند. 🔹زهرا محمدی‌مطلق 25اردیبهشت1405/ خرم‌آباد/ چهارباغ/ موکب دانشجویان دانشگاه علوم پزشکی ‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸زور جنگ به زن‌ها نمی‌رسد کتاب «زور جنگ به زن‌ها نمی‌رسد» را امروز تمام کردم. با خودم قرار گذاشته بودم، روزی دو روایت ازش بخوانم تا کم‌کم تجربیات جنگی این ۱۵ زن از حصار خانه و زندگی‌شان در جنگ ۱۲روزه بنشیند به جانم. جان کلام روایت‌ها این است که «زور جنگ به زن‌ها نمی‌رسد». این را همان وقتی فهمیدم که مادر به لرزش دستش اشاره کرد و گفت: «خانم‌ها لرزش دستم از داغ پسرم نیست، از مریضیمه.» یا وقتی مادر وسط حرف‌هایش به پایش اشاره کرد و خاطره‌ای از بمباران‌های دهه شصت گفت. اینکه وقتی پایش ضرب خورده، آنقدر سفت و محکم بوده که دکتر هم نرفته تا پایش خود به خود خوب شود. این را که می‌گفت می‌خواست به ما بفهماند قبلا حریف میگ‌های دشمن در جنگ ۸ ساله شده، حالا هم با اینکه پسرش شهید شده، حریف اف‌۳۵‌ها و پهپادهای دشمن می‌شود. من یقین دارم زور جنگ به زن‌ها نمی‌رسد. این کتاب با این اسم و محتوایش هم می‌خواهد همین را بگوید. از زبان ۱۵ زن، در پانزده موقعیت متفاوت. بخوانیدش. ضرر نمی‌کنید. 🔹معصومه عباسی ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵ ‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah