eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
810 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
329 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
شهید و حمید_آقایی؛ با احتساب می‌شوند سه نفر. اسم‌شان را که می‌شنوم از مادر و علی برادر بزرگترم، پیگیر نسبت دقیق فامیلی می‌شوم؛ هر چه نباشد از یک طایفه‌ایم. شجاعت‌شان برایم قابل احترام است؛ چه از انقلاب و جنگ تحمیلی هشت‌ساله و آن‌ شهدای قهرمان سی چهل سال قبل؛ چه الان و پسران و برادرزاده‌ها و خواهرزاده‌های همان قهرمان‌ها. درست مثل حمید آقایی خواهرزاده‌ی شهید سعادت مدهنی که حالا مزارهای هر دو کنار همدیگر است و قرار است روی سنگ مزار حمید هم عنوان شهید حک بشود. چه افتخاری بالاتری از این که بر خود ببالیم؟! چه تراژدی غم‌انگیز و قهرمانانه‌ای! گلزار شهدا و قبرستان‌ها ده روز است که پر رونق شده‌اند. صبح و بعدازظهر. چه جوان‌هایی. چه پهلوان‌هایی. اینجا ته خط است برای ایرانی جماعت. عاشورای ماست. مگر نه اینکه ما اعتقاد داشتیم بالاخره یک روز هم که شده زمان انتخاب فرا می‌رسد؟! باید پای وعده و اعتقاد و باورمان بایستیم. حالا همان لحظه است. باید انتخاب کنیم. 🔹فریبا مرادی‌نسب ۳تیر۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
ده روز بود که برای خانه، فقط نان خریده بودیم. هر چه داشتیم از قبل بود. همیشه از شلوغی بدم می‌آید. این روزها شنیده بودم، بیشتر فروشگاه‌ها، شلوغ هستند. برای خرید اقلام ضروری، به اتفاق همسر و بچه‌ها از خانه خارج شدم. مسیرمان به طرف فروشگاهی در نزدیکی میدان کیو بود. نتوانستیم همه‌ی اقلامی که می‌خواستیم را تهیه کنیم. مردی، غرغرکنان، کارت بانکی‌اش را به خانمی که مسئول صندوق بود داد و گفت: «چند روزه میام، برای روغن؛ میگین موجود نیست. مگه همچین چیزی میشه؟». خانم متصدی گفت: «خب جنگه آقا. مردم همون روز اول ریختن، همه‌ رو بردن». -مگه موشک زدن توی انبار‌ها؟ - چی بگم والله. موجود نداریم به خدا. بیرون آمدیم. به طرف بیمارستان عشایر برگشتیم. با صدای بلندگویی که سرود «دایه، دایه وقت جنگه» را می‌خواند، توجهم به آن‌طرف خیابان جلب شد. موکبی بر پا شده بود. خون، به شدت بیشتری در بدنم جریان گرفت. داخل و بیرون موکب جا برای سوزن انداختن نبود. دهه‌ی هشتادی‌ها و نودی‌ها، با شور و شوق فراوان به مردم شربت تعارف می‌کردند. صدای بلندگو، غالب بر هر صدایی شده بود. ناخودآگاه یاد مردی که در فروشگاه غر می‌زد، افتادم. حق داشت. حال و هوای جنگ نیست که مردم شرایط پیش آمده را، درک کنند. 🔹فاطمه بسطامی 3تیر1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
گاه لحظات زندگی، تلخ می‌گذرد. اندوهی عظیم روی قلبمان سنگینی می‌کند. نه بخاطر اینکه اوضاع زندگی خوب نیست؛ بلکه بخاطر سوال‌های بی‌جوابی که سالهاست در دلمان انباشته شده. نمونه سوال‌هایم این بود: چرا قبر آقا امیر المومنین یک قرن پنهان بود؟! اما روز۲۳خرداد۱۴۰۴ جواب سوالم را گرفتم؛ وقتی صبح زود دشمن کینه‌توز کشورم را زد. دردناکتر اینکه جاسوسان داخلی ایرانی با فرستادن پهپاد خیلی از سران جان برکف کشورم را شهید کردند. متوجه شدم که چرا قبر امیر المومنین حضرت علی یک قرن پنهان بود و جز اندکی از یاران نمی‌دانستند امام کجا آرمیده. دریافتم، مردم آن زمان عظمت امام را نمی‌دانستند. و ای بسا قبر آن حضرت را می‌شکافتند و به حضرتش بی‌احترامی می‌کردند. در دید آنها علی حتی نماز نمی‌خواند؛ بلکه مرتدی بود که باید کشته می‌شد. باید یک قرن می‌گذشت تا بدانند علی، پاکترین، مخلص‌ترین، عابدترین، شجاع‌ترین و مظلوم‌ترین انسان روی زمین است. روز ۲۳ خرداد متوجه شدم که چرا بزرگان کشورم اینقدر صبورانه با دشمنان رفتار میکند، آنها می‌دانستند با صبر، جهانیان آماده پذیرفتن بی‌گناهی، مهربانی، شجاعت و صلح‌طلبی کشورم ایران می‌شوند؛ و همه درمی‌یابند پشت آن در بسته دشمنان کشورمان، چیزی نیست جز بدبختی و نکبت و نابودی. و پشت در کشورمان چیزی نیست جز آنچه که نیاز داریم برای موفقیت و پیشرفت‌. و تابلویی که روی آن نوشته شده «انسان باید گوش به دوستان و چشم به دشمنان بدوزد، تا از دشمن ضربه نخورد». 🔹عذرا شریفی ۳۱خرداد۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
آدم است دیگر. گاهی می‌ترسد و گاهی نگران می‌شود. ترس و نگرانی‌اش هم که فقط برای خودش نیست. برای همسر است، برای فرزند است، برای پدر و مادر و خواهر و برادر است. برای مردم است. توی نگرانی و ترس، واکنش‌ها متفاوت است. یکی شروع می‌کند به پرخوری؛ یکی راه می‌رود؛ یکی می‌رود کنج خلوت خانه و با اضطراب از اینکه چه خواهد شد، چای می‌نوشد. احتمالا اگر ترس و نگرانی به‌خاطر جنگ باشد، واکنش‌ها هم تشدید می‌شود. مثلا ده روز قبل که جنگ شد، سایه‌اش به سینما هم رسید. شهر مثل قبل شلوغ بود. این را منی می‌گویم که خیابان‌ها را پیاده گز می‌کنم. اما سینما پر بود از خالی. این را هم منی می‌گویم که همسایه سینما هستم و گاهی غروب‌ها می‌روم آنجا برای صحبت و تماشای شلوغی. امروز اما دوباره رونق گرفته. ربطی به آتش‌بس ندارد البته. مردم دوباره به آن بخش از زندگی که به دیدن فیلم و انیمیشن نیاز دارد، برگشته‌اند. و حالا سینما دارد رویا شهر را اکران می‌کند. و اگر از من بپرسید که رویایت چیست می‌گویم نابودی اسراییل. و برگشتن همه آدم‌هایی که بی‌گناه کشته شدند. مثل آن نوزاد دو ماهه، مثل این فرشته با موهای حنایی‌اش، مثل هلنا، مثل پسرک ورزشکاری که حتی اسمش هم بین خیل شهدا فراموشم شده. رویای من رویای نابودی ظلم است. رویای نابودی ظالم. 🔹امین ماکیانی ۳تیر۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
قسمت اول بعد از ظهر ۳۰ خرداد، من و اسما سوار اسنپ شدیم و به سمت مسجد امام هادی حرکت کردیم. به مسجد که رسیدیم، حدود ۱۳ نفر از خانم‌های بسیجی کنار فضای سبز مسجد نشسته‌ بودند. نگاهم را دور محیط چرخاندم؛ فاطمه را بین آن‌ها پیدا کردم و بعد با بقیه خانم‌ها سلام و احوالپرسی کردم. بعد از چند دقیقه، سوار مینی‌بوس سبز رنگ شدیم. تعدادمان زیاد بود و صندلی‌ها تقریباً پر شده بودند. من به ناچار به ستون پلاستیکی مینی‌بوس تکیه دادم چون جایی برای نشستن پیدا نکردم. مقصدمان خانه شهید بود. توی مینی‌بوس، همان عکس معروفش در ذهنم تداعی شد؛ با کت آبی، دست چپش را جلو آورده و حلقه‌ای در دستش نمایان است. شنیده بودم تازه عقد کرده بود. مینی‌بوس که متوقف شد، پیاده شدیم. اطراف خانه پُر از عکس‌های شهید بود. با خودم فکر کردم: «عجیبه که یهویی به خونه‌ی شهید دعوت شدم! یعنی برام دعوت‌نامه فرستاده بود؟ چرا از بین شهدای دهه امامت، باید اول به خونه شهید کرم‌زاده بیاییم، خونه‌ای که هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم یه روزی پا توش بذارم؟ الله اعلم». وارد خانه شدیم. در خیالم شهید کرم‌زاده را تصور می‌کردم که روزی در همین‌جا قدم زده است. باورم نمی‌شد مهمان خانه‌ای شده‌ام که جای میزبانش خالی‌ست و حضور فیزیکی ندارد؛ اما دعوتش و حضور روحانی‌اش را به‌خوبی احساس می‌کردم. با ذکر یاحسین وارد خانه شدیم؛ سینه‌زنی کردیم و بعد هم نشستیم. پایین اپن خانه، میزی با رومیزی سیاه‌رنگ قرار داشت و چند عکس از شهید روی آن گذاشته بودند. خانه چند اتاق داشت. با خودم فکر کردم: «کدوم اتاق مال شهید بوده؟». خواهر شهید کنار مادرش نشسته بود و شروع به صحبت کرد: «بنده خواهر شهید علیرضا کرم‌زاده هستم. از اینکه برادرم در راه مقدس جمهوری اسلامی جانش رو عطا کرده، بسیار خوشحالم. آمریکا و رژیم صهیونیستی هیچ غلطی نمی‌کنند تا زمانی که جوانانی مثل علیرضا و امثال او هستند. جمهوری اسلامی پایدار است. علیرضا از همون اول عشق شهادت داشت. هنوز هم جوان‌ها و دوستان علیرضا مقتدر ایستاده‌اند و این راه رو ادامه می‌دن». با شنیدن حرف‌هایش، ماشاءالله گفتم و همه صلوات فرستادیم. خانم‌ها سعی می‌کردند با خانواده شهید همدردی کنند و من خیره به خواهر شهید بودم. با اینکه اولین بار بود ملاقاتش می‌کردم، فکر کردم احتمالا چقدر با هفت روز پیشش فرق کرده است. صورتش پُر از غم و درد بود. امان از لرزش دستانش، از سکوتش... یازینب سلام‌الله‌علیها... 🔹زهرا زادسری 2تیر1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
قسمت اول در یکی از روزهای مهر‌ماه سال ۱۳۵۹ که با دشمن توی کوچه‌های پشت مدرسه در خرمشهر درگیر بودیم، سه نفر از دوستانم به خانه‌ای که مقر عراقی‌ها بود، حمله کردند و جنازه‌ی یک نفرشان داخل کوچه جا ماند. سه نفر: حمیدرضا دشتی، محمدرضا باقری و توتون‌ساب بودند؛ و امروز که بعد از پیروزی قدم به شهرمان گذاشته‌ایم این چهارمین نفری است که استخوان‌هایش پیدا می‌شو‌د. وقتی استخوان‌های دوستم را پیدا کردم برای لحظه‌ای گریستم و در برابر خدا زانو زدم و زمین را به شکرانه‌ی امانت‌داری‌اش بوسیدم. برادر کوچکم همراهم بود. او را آورده بودم تا از نزدیک با واقعیت‌های جنگ آشنا شود. مدتی در راه‌روهای زیرزمینی و سنگرهای دشمن قدم زدیم و برای او حماسه‌های جوانان شهر را می‌گفتم که چگونه فرزندان اسلام در غربت، رقص مرگ می‌کردند و او هاج‌ و واج مانده بود. بعدازظهر که شد به او گفتم: «داخل این کوچه‌ها یک آشنا هست؛ بیا برویم. شاید اثری از او باشد». قدم به قدم پوکه‌های ژ-۳ روی زمین ریخته بود‌. سر این کوچه‌، پوکه‌های شلیک‌شده ازطرف ما بود و سر کوچه‌ی آن طرف‌تر‌، پوکه‌های‌کلاشینف‌ عراقی‌ها. بیست و یک ماه پیش اینجا، در و دیوار و خانه‌ها، شاهد یک جنگ خونین سخت بود و امروز ما آمده بودیم که اگر خدا کمک کند، جنازه‌ی یکی از قربانیان این جنگ را بیابیم‌‌. آهسته کوچه‌ها را پشت سر گذاشتیم؛ و به خانه‌ای نزدیک شدیم که هنوز فریاد وحشتناک عراقی‌ها را از آنجا به خاطر داشتم. جلوی خانه، استخوان‌های محمود را پیدا کردیم و آن طرف‌تر ساعت مچی او را. داخل جیب شلوارش چند تیر ژ‌۳ بود و بلوز سبز و پیراهن سفید او بعد از دو سال هنوز سر جایش بود؛ و یک لنگه کفش او را زیر یک درخت فرسوده‌ی خرما پیدا کردم؛ در کنار او شش گلوله‌ی آر.پی.جی، که از پشت‌بام‌ِ خانه‌ی روبه‌رو شلیک شده بود‌، در دل زمین بود. در آن لحظه، زانوهایم سست شد و اشک چشمانم را گرفت‌. زمین را بوسیدم؛‌‌‌‌‌ زیرا عهد کرده بودم که اگر به خرمشهر زنده رسیدم، بروم آنجاها که دوستانم شهید شده‌اند، خاک مقدس‌شان را زیارت کنم. برادرم به من نگاه می‌کرد درحالی‌که چشمانش از حدقه درآمده بود... 🔹شهید بهروز مرادی 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
گاهی خیلی چیزها، عادی می‌شوند. مثل همین جنگ که عادی شده است. مردم خیلی عادی به کار روزانه‌ای که داشتند، مشغولند. و همین طور شنیدن صدای پدافند‌ها و شنیدن خبر دوباره‌ای از جنگ. و خبر شهادت جوانان وطن هم! انگار عادی شده است. گاهی حالمان از این عادی شدن‌ها بهم می‌خورد و گاهی هم، چیز خوبی به نظر می‌رسد. بعد از هشت روز که از جنگ گذشت؛ به یاد کار نیمه تمامی که داشتم، افتادم. کلا فراموشش کرده بودم؛ کاری را که درست دو هفته قبل از جنگ شروع کرده بودیم. ساختن فیلمی در مورد شهیده‌ی کوچکی که همشهری ما بود. زنگ زدم به کارگردان مستندی که فیلمنامه‌اش را نوشته بودم. هنوز بخش‌هایی از تصویربرداری فیلم باقی مانده بود. پرسیدم: چه خبر؟ گفت: «دارم کلیپ می‌سازم». گفتم: کلیپ چی؟ گفت: برای اتحاد و به شور و شوق اومدن مردم. گفتم: برای کدوم ارگان؟ گفت: برای دل خودم. خندیدم و گفتم: برای دل خودت؟ گفت: آره. اگه نمی‌تونم تفنگ به دست بگیرم، مرده‌شور که منو نبرده دیگه کاری انجام ندم. کلیپ‌ها رو که ساختم توی گروه‌ها می‌ذارم. هر روز صبح میام دفتر تا بعدازظهر انجام میدم و بعدش میرم خونه. با خودم گفتم: خداروشکر. میشه هر کاری کرد و سهیم بود. 🔹فاطمه بسطامی ۲تیر۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
پدافند داره یه چیزی رو میزنه. پدافند داره شلیک می‌کنه.کجا رو داره میزنه؟ صدای انفجار داره میاد.همین الان یه صدایی اومد نزدیک ما. فکر کنم یه جایی رو زدن. فلانی و فلانی رو زدن شهید شدن. اع داریم موشک می‌زنیم. الله‌اکبر الله‌اکبر ماشاالله خوب دارن میزنن. از فلان‌شهر شروع کردیم داریم میزنیم‌شون. یه دودی اونجاست نمیدونم چیه. فلان جا رو زدن. چند نفر شهید و چندین نفر هم زخمی داشتیم. خدا ازتون نگذره. خدا نابودت کنه ترامپ کثافت. بدو بدو همه توی حیاط، روی پشت بام‌، توی کوچه و خیابان می‌روند و همه‌ی سرهای‌شان را رو به آسمان می‌رود تا ببینند چه اتفاقی افتاده. ادبیات جدیدی که این شش روز در گفتمان ما ایرانی‌ها شکل تازه‌ای گرفته. ادبیات جنگ یا دفاع مقدسی دیگر. زندگی عادی بعضی‌ها در ایران این روزها عوض شده و شکل دیگری به خودش گرفته. ، ، ، ، ، ، ، ، و با و ، و ... به گفتمان روزانه‌ی‌مان اضافه شده. دغدغه‌مان شده. از صبح تا شب و از شب تا صبح. آخر میدانی پای مملکت، دین و شرف‌مان در میان است. حواس‌مان جمع است. به کشورمان، به مردم، به سرمایه‌های نظامی که جلوی بمب و موشک و جنگنده و پهپاد تیر می‌خورند که مبادا اول به ما بخورد. قهرمان‌های این روزهای سرنوشت‌ساز و مهم و هر روزه‌ی این سرزمین. 🔹فریبا مرادی‌نسب ۲تیر۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
مادرم تعریف می‌کرد موقع جنگ تحمیلی، زیر موشک باران رژیم بعثی، شیرزنان لر نه‌تنها باکی از صدای انفجار و رعب و وحشت و دسیسه منافقین نداشتند، بلکه درکنار کارهای روزانه و ایستادن در صف نان، نفت و بچه‌داری و رفت‌وروب خانه می‌کردند. سالی یکبار هم شکم‌هایشان بالا می آمد و زیر خمپاره و موشک دشمن متجاوز، درد زایمان که می‌آمد سراغ‌شان، آن وقت بود که همسایه‌ها، ملک‌زاده خانم قابله را فی‌الفور می‌رساندند سر زائو. من اما، همان سال‌ها وقتی پاییز، آخرین نفس‌هایش را می‌کشید، درست زمانی که دشمن بعثی بمب‌هایش را روی سر شهر غبار گرفته‌ام می‌ریخت، میان پیکرهای تکه‌پاره همشهریانم در بیمارستان به دنیا آمدم. پرستار هندی، نافم را از مادرم جدا کرد؛ اینگونه ناف بریده جنگ شدم. حالا سال‌ها از آن موقع گذشته، مادر نیست و من مادر شده‌ام. انگار مهر جنگ تحمیلی بر پیشانی ما حک شده، آبدیده شده‌ایم. ذوق و شوق جشن غدیر زیر خبر حمله رژیم سفاک اسرائیل ماسید. از چند روز قبل تصمیم گرفتم بچه‌ها را ببرم مهمانی جشن غدیر. صبح جمعه که از طریق فضای مجازی متوجه حمله شدم، ناخودآگاه ترس تمام وجودم را گرفت. _ یا امام زمان، بچه‌ها را به تو سپردم. شروع کردم یکی یکی کانال‌های خبری را چک کردن. حقیقت داشت؛ اسرائیل تهران را زده بود و... آنقدر شوک زده شدم که دستم توان اینکه کنترل را بگیرد و تلویزیون را روشن کند نداشت. همان جا نشستم و بهت‌زده به بچه‌ها که خواب بودن نگاه کردم. مادربودن چقدر سخت است... مادران ما روزهای جنگ را چطور تاب آوردند... ادامه دارد... 🔹مژگان بیرانوند ۴تیر۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
روز جمعه قرار بود همراه خانواده برای تفریح به الشتر برویم. صبح جمعه، خواهرم زنگ زد و دوباره به من که درخواب ناز بودم، مثل وقتی که سردار عزیزم غریب شهید شده بود، باناراحتی خبر حمله اسراییل به کشور عزیزم ایران را داد. سریع تلویزیون را روشن کردم. دیدم حقیقت دارد. یک «خداوند لعنتتون کنه» برایشان فرستادم. حساب شب روز با شنیدن شهادت سردارهایمان از دستم در رفته بود... دوباره صبحی دیگر؛ اما اینبار ساعت پنج گوشی زنگ خورد؛ خواب‌آلود بودم؛ دوباره تماس خواهرم بود. رد کردم. یک بار دیگر صدای مداحی "به موقع تشییع جنازه‌ام به پیراهن مشکی‌ام مینازم، تو خونه قبرم یا حسین، یه ضریح شش گوش میسازم" به صدا درآمد. بی‌حوصله و غمگین بودم برای سردارم امیرعلی حاجی‌زاده. آخر دیشب دور از چشم بچه‌هام بی‌صدا در خلوتی گریه کردم. بدخواب شده بودم؛ دوباره رد تماس زدم. چند لحظه بعد بی‌قرار شدم؛ با خودم گفتم نکنه این موقع صبح آقاجانم فوت کرده. کسی به غیر از او به ذهنم نرسید. تماس گرفتم. خواهرم خبر شهادت رضا را داد. پسری آرام و دوست‌داشتنی؛ هم محله‌ای و هم طایفه‌ای من. با تعجب پرسیدم «خواهر فکر نکنم صحت داشته باشه. آخه این موقع صبح! قبلا هم خبری نبوده!». گفت: «ما هم اول صبحی شنیدیم. بهشون خبر دادن شهید شده. با صدای گریه و فریاد به خونشون رفتیم. اونجا بود که ناامیدشدم». صبح همان روز، ساعت ۹، اول برای عرض تبریک و تسلیت به خانواده شهید هم محله‌ای همسرم به مسجد گلدشت رفتیم. صبوری مادر و خواهر شهید، این جوان رعنا و متین، مرا شرمنده کرد. با مداحی آرامی که داخل مسجد پخش می‌شد گریه کردم. با دلی پردرد و غمگین به روستای پدری رفتم. به یاد امام حسین علیه السلام و شهید سینه زدم و حسین حسین گفتم. فریاد زدم رضاجان براررر شهادتت مبارک... من قوی بودم اما از درون شکننده؛ بی‌تاب اشک ریختم برای هیرمان ۲۰ روزه؛ برای بی‌قراری نوعروس شهیدرضا، برای مادری زحمتکش و خواهرانی داغدیده، بی‌تابِ برادر. یاد کربلا برایم تداعی شد. تنها جمله‎‌ای که به ذهنم رسید، برای دلداری گفتم: «مصیبت‌ها و صبوری خانم حضرت زینب سلام الله را به یاد بیارید». خواهر شهید با گریه گفت: «یا زینب... یا زینب...». 🔹زینب دریکوند ۱تیر۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
آشنایی‌ام با علیرضا در تپه شهدا بود. من صحبت را شروع کردم. علیرضا هم با آرامش جواب می‌داد. بحث‌مان گل کرد؛ نمی‌دانم چند دقیقه گذشت؛ انگار که سال‌ها می‌شناختمش. آرامشش را به من هم منتقل کرد. گفتم: «دلم پره». گفت: «گوش شنوای خوبی هستم». شروع کردم از زندگی‌ام گفتن. بدون اینکه توی حرفم بزند، به همه دردودل‌هایم گوش کرد. گفتم: «شما هم بگو؛ من گوش میدم». گفت: «حقیقت برام خیلی مهمه؛ حتی شده به ضررم باشه، اما میگم. حتی تو حساس‌ترین موقعیت». اذان شد. گفت: «نماز اول وقت، خط قرمز منه». به حالش قبطه خوردم. سر مزار شهدای گمنام گفتم: «برام دعا کن که برم مشهد». گفت: «من پارسال شش‌بار رفتم مشهد و ارادت خاصی به امام رضا و امام حسین دارم. هرسال اربعین میرم. کربلا خادمی می‌کنم؛ خادم‌الرضا هم هستم». گفتم: «برای منم دعا کن که بتونم برم. خیلی دلم می‌خواد». گفت: «ان‌شاءالله که میری؛ اگر عمری باشه باهم میریم مشهد و کربلا. نمیدونم که اونوقت شرایط چطور باشه، ولی حتی شده گوشیمو می‌فروشم میرم کربلا. قول دادم که برم. حتما میرم». یکی دوهفته گذشت. دعوت شدم مشهد؛ آن هم در روز ولادت امام رضا. ساعت هشت صبح، هنوز سوار اتوبوس نشده بودم که با خودم گفتم «بزار به علیرضا بگم و ازش تشکر کنم». پیام دادم «ممنونم از دعای خوبت؛ راهی مشهدم. التماس دعا». جواب داد: «سلام. شکرخدا؛ ممنونم. التماس دعا. یا علی». بعد از آن پیام، کم‌لطفی کردم و دیگری خبری از او نگرفتم. ولی به یادش بودم؛ وقتی به رفقایم می‌رسیدم از خوبی و صبوری‌اش می‌گفتم. شنبه صبح با وضعیت هولناکی از خواب بلند شدم. داشتم اخبار را چک می‌کردم که اسم را دیدم. گفتم شاید تشابه اسمی باشد و من اشتباه می‌کنم. تا ساعت ۹ در فضای مجازی چرخیدم که بفهمم علیرضا سبزی کیست؛ تااینکه عکسش را گذاشتن توی یکی از کانال‌ها. تا روز تشییع‌اش اشک‌هایم خشک نمی‌شد. یادم آمد علیرضا گفته بود که هر موقع دلش می‌گیرد، می‌رود سر مزار شهید و کلی گریه می‌کند. رفیقش بوده؛ وقتی خبر شهادتش را شنیده کلی غصه خورده که خودش شهید نشده. پنج‌شنبه دو روز قبل از شهادتش، توی گلزار شهدا دیدمش؛ داشت برای شهدای تهاجم رژیم صهیونسیتی فاتحه می‌خواند. لباس مشکی پوشیده بود و صورتش غمگین بود. می‌خواستم بروم برای احوال‌پرسی، اما بعدازاینکه فاتحه خواندم، هرچه گشتم نتوانستم پیدایش کنم. توی تشییع شنیدم که شهدایی که داشت برایشان فاتحه می‌خواند را غسل داده. خیلی حرف‌ها برای گفتن از علیرضا مانده. لیاقتش شهادت بود. 🔹 عمار 3تیر1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
؟ قسمت اول حدودا ساعت یک‌ونیم ظهر بود که با من تماس گرفتند. - قراره بریم دیدار با یه خونواده شهید؛ ساعت سه حاضر باش! مو به تنم سیخ شده بود؛ عادت همیشگی شهداست که غافلگیرت کنند. آن هم اینقدر یکهویی! دست و پایم را گم کرده بودم. آن لحظه صدای تپش قلبم، گوش‌هایم را کر کرده و نفسم توی سینه‌ حبس کشده بود. فقط به یاد دارم که گفتم: «اِمم...کدوم شهید؟». - شهید برق از سرم پرید! چند باری پرسید: «میای؟ آخه فقط دو نفر میتونن همراهم بیان... تورو به من معرفی کردن». - چرا نیام؟ حتما. نمی‌دانستم دوروبرم چه می‌گذرد. لباس‌هایم را شستم و اتو کشیدم تا خشک شوند. مثل یک موجود سرگردان دور خودم می‌چرخیدم. به این اتاق و آن اتاق می‌رفتم. ذوق و شوق و اضطراب و خوش‌سعادتی و... همه این احساسات به قلب پرتپشم پناه آورده بودند. معمولا اگر دیدار با خانواده شهدا قسمتمان می‌شد، دیداری بود که سالها از شهادت آن عزیز گذشته بود. اما هنوز ده روز هم از شهادت شهید کرم‌زاده نگذشته بود. رویی نداشتم و هم نمی‌دانستم باید چه‌کار کنم! بالاخره با هزار بیقراری و اشتیاق به منزل همسر شهیدِ عزیز رسیدیم. شرمندگی و خجالتم را نمی‌توانستم پنهان کنم. مدام این جمله در ذهنم تکرار می‌شد: «خود شهید دعوتت کرده». قرار شد از همسر گرامی‌شان سرکار خانم حتمی مصاحبه کوتاهی بگیریم. مصاحبه با تازه عروسی که هشت ماه طعم شیرین زندگی با آقا علیرضا را چشیده بود. به قول خودشان: «من هشت ماه با یک شهید زندگی کردم و نمی‌دونستم... ادامه دارد... 🔹 فائز ۳تیر۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv