🔸مادرِ روضهخوان
کنار دریاچه کیو بودم که هشدار پیش از اذان تلفنم پخش شد. به ذهنم رسید تا نماز را در مسجد امام حسین (ع) پاچنار بخوانم.
به سمت مسجد راه افتادم. اواسط پخش اذان رسیدم.
شیخ رسول حاجی داخل مسجد شدند و طبق رسم همیشگی با تمامی نمازگزاران سلاموعلیک کردند و من را هم با محبت در آغوش کشیدند.
قد قامت الصلاه را مکبر گفت و حاجآقا هم نماز را شروع کردند.
بین دو نماز، سلامی محضر جناب مسلم دادند و سالروز شهادت ایشان را بهانهای کردند برای مقایسهٔ جامعهٔ کوفه و جامعهٔ ایران اسلامی.
از بیوفایی کوفیها و شکستن حرمت مهمان شنیدیم.
امام جماعت بحثش را سریع جمع کرد تا نماز بعدی را شروع کند.
صدایی از پشت پرده آمد؛ مادری با صدای بغضآلود گفت:
«حاجآقا، شما را به خدا اگر از بیوفایی کوفیها میگویید، از نامردی هندیها هم بگویید، از شهدای ناو دنا، از آنهایی که مهمون بودند و غریبکش شدند...»
هقهق گریه حرفهایش را قطع کرد. گریه میکرد و زیر لب روضه میخواند:
روله روله، خسته بودید،گرسنه بودید، مهمون بودید، نامردی زدنتان...
حالا نماز جماعتمان تبدیل به روضهٔ جمعی شد. روضهخوان مادر شهید #محسن_میرزاپور بود و گریهکنان، هممحلهایهای شهید.
سخنران تلاش کرد که با زبان تبیین بیان کند که ای مردم! ماجرای کوفه تمام نشده و امام معصوم هنوز هم هل من ناصر میگوید؛ پس ما باید به وظیفهمان عمل کنیم.
مادر روضهخوان هم با زبان غم و حماسه، مصداق امروزی این تقابل را با داستان شهادت فرزندش مرثیه میکردند.
لحظهبهلحظهٔ این ماجرا دائماً این جمله در ذهنم تکرار میشد:
«من با جرأت مدعی هستم که ملت ایران و تودهٔ میلیونی آن در عصر حاضر بهتر از ملت حجاز در عهد رسولاللَّه (ص) و کوفه و عراق در عهد امیرالمؤمنین (ع) و حسین بن علی (ع) میباشند.»
🔹امیرمهدی جعفری/ مسجد امام حسین خرمآباد
۴خرداد۱۴۰۵
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
17.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بریم یه کلیپ ببینیم؟
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸موکبدار اصلی
عید غدیرهای عجیب زندگی من به سالهای ۱۴۰۲، ۱۴۰۳ و ۱۴۰۴ گره خورده است. اما اگر بخواهم از نقطهی پرگار این دایره، یعنی سال ۱۴۰۲ بنویسم، همین بس که بگویم من بودم، یک دختر ۱۸ ساله در غریبستانِ تهران، و زنی با چهار فندقِ قدونیمقد که تصمیم گرفتیم دونفره در طوفانِ جمعیتِ مسیر میدان آزادی تا میدان امام حسین (ع)، یک موکب بزنیم.
جیبهایمان خالی بود؛ اما عشق، منطق نمیشناسد. دوستم دو میلیون تومان قرض کرد تا بساطِ کارِ فرهنگی راه بیندازد. رفت که محمولهی فرهنگی بگیرد، اما نمیدانم چه سِری بود که با ۱۰۰۰ عدد آبمعدنی برگشت! ما مانده بودیم و هزار بطری آب در شهری که حتی یک متر فضا برای انبار کردنشان نداشتیم. اما در کارِ اهلبیت، همیشه راه، قبل از چاه، کنده شده است؛ خانم طاهری، فرمانده پایگاه مسجد حضرت ابوالفضل (ع)، فضا را در اختیارمان گذاشت.
روز موعود رسید. داراییمان من بودم و خدا. دوستم به دلیل مشکلی ناگهانی نیامد. نیروی آقایی که برای جابهجایی بارها کمکمان کند؟ صفر! اما امداد غیبی مُنا از راه رسید. راهی شدیم؛ پلاک موکب ۴۲۹۲، حوالی تقاطع دکتر معین. خورشید انگار ذرهبینی از جهنم را روی سرمان گرفته بود. نه کولری داشتیم، نه ناهاری و نه حتی فرشی که رویش نماز بخوانیم. فقط ما بودیم و چند روسری برای هدیه، یک دوربین واقعیت مجازی و دلنوشتههایی برای امام زمان (عج).
همسایههایمان در موکب کناری، دخترانی بودند که انگار از بهشت مأمور شده بودند تا با کولر، ناهار و مهربانیشان از ما پذیرایی کنند. اما گره اصلی، کور مانده بود؛ ۱۰۰۰ آبمعدنیِ گرم در مسجد و دو دختر که نه وانتی داشتند و نه خبری از آن دوستِ عزیز. تهران هم که مثل خرمآباد نیست؛ ترافیک و راهبندانِ غدیر شوخیبردار نبود. اما باز هم معجزه شد. همان فرمانده پایگاه بعد از ساعتها تلاش، وانتی پیدا کرده بود و آبمعدنیهای گرم را به ما رساند. من که باید وسط کار فرهنگی و سر کردنِ روسری بر سر دختران، حرصِ آبها را میخوردم، مانده بودم با هزار بطری آب گرم چه کنم؟
و حالا ما بودیم و کوهی از آبمعدنیهای گرم در میان اقیانوسی از موکبهای رنگارنگ که شربت تگری و غذای گرم میدادند. دلم سوخت که نکند زحمات مردم هدر برود، اما غدیر، خوانِ کرم است. چند پسربچه از راه رسیدند و با شور و حالی وصفناشدنی، فریاد میزدند: «آب باکسی! آب باکسی!» و به چشمبرهمزدنی، آن آبها میان زائران تقسیم شد. و اینطور شد که تمام آن بطریها از فضلِ غدیر، به صورت جعبهای بخشیده شد و بارِ مسئولیت از دوش من برداشته شد. آن شب فهمیدم وقتی برای او قدم برداری، خودش مسئولیتِ تمامِ کاستیها را به گردن میگیرد.
سال ۱۴۰۳، باز هم قصه تکرار شد. باز برنامهریزی شروع شد. همان دوستِ چهارفرزندهام باز هم مرا با خودش همراه کرد. اینبار از مهریهاش مایه گذاشت (البته نگران نشوید؛ طلاقی در کار نبود، فقط بخشی از مِهرش را نقد گرفته بود؛ هدیهای از طرف همسر و دارندگی و برازندگی و از اینجور حرفها). میخواست آن را خرجِ راهِ امامش کند و اینبار بخشی از مهریهاش را آورد؛ نه برای جدایی، که برای پیوند خوردن به نامِ علی (ع). رفت پارچه خرید و برای خواهرانِ کمحجاب، عباهای زیبا دوخت. با هم به پاساژ مهستان رفتیم و خریدهای لازم را انجام دادیم؛ اما شبِ عید خبر داد که باز هم نمیتواند بیاید. من ماندم و وسایلی که باید به مقصد میرسید. منا باز هم همراه شد و این بار در موکبی بزرگتر، با نظم و نسقِ بیشتر، خدمت کردیم.
و اما سال ۱۴۰۴؛ موکبمان در خرمآباد بود، بلوار شورا. اما فضای آن روزها غریب بود؛ روزهایی که نه دلِ جشن گرفتن داشتیم و نه نایِ کنسل کردن موکب. شرایط جنگی بود و همان شبِ عید در بلوار صداهای عجیبی میآمد؛ ما جنگندیدههای هراسان، به خانههایمان رفتیم.
امسال اما تصمیم گرفتهام ردای مسئولیت را از تن درآورم و تنها قطرهای از این اقیانوس باشم. هرچند، دلم گواهی میدهد باز هم وسط میدانِ مسئولیت پرت خواهم شد. حقیقت این است که در این دستگاه، مسئول موکب، خودِ علیبنابیطالب (ع) است. اوست که آقایی میکند، حتی اگر دستت خالی باشد و نیروی کمکیات صفر.
وقتی تو را داریم، غمی نیست بابا علی...
🔹زهرا زادسری
5خرداد1405
#غدیریام
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸پرچم نطلبیده
پرچم نطلبیده ،مراد است.
منِ ثبتنام نکرده مهمان پرچم شدم.
چطور؟
دوستی که قرار بود برود شیفت پرچم ۲۴ ساعته، نتوانست. و بعد انگار که کشیکِ برج نگهبانی یک پادگان مهم خالی مانده به تکاپو افتاد برای پیدا کردن آدمِ شیفتش.
من هم به رسم عادت نه نگفتن، قبول کردم.
زمانش که شد، من طبق معمول دیر رسیدم؛
و آدم شیفت بعدتر که آشنا بود، نیم ساعتی از سهم بنده را ایستاده بود و من هم به رسم ادب یک ساعت و نیم را با این بزرگوار جبران کردم.
وسط پرچمداری بوق خداقوت و ناسزا قابل تشخیص نبود. حرفی هم که میزدند
با صدای باد قاطی میشد و زمزمهاش به ما میرسید. من هم همه را فال نیک میزدم. البته دوستم اصرار داشت حرف.های دیگری میزنند.
این وسط بهمان بادام و خوراکی هم تعارف کردند. فقط این را بگویم که اگر دوساعت شیفت بایستی سطح تحلیل مسائل امنیتی خود به خود پایین میآید و برای گرفتن بادامها شک که نه، تشکر هم میکنی.
خانوادهها هم میآمدند و با پرچم عکس میگرفتند و میرفتند.
پشت چراغ قرمز هم یک زوج موتوری با ژِست «من خودتان هستم» پرسید:
_ پول میدهند؟
گفتیم: «نه.»
_ ولی به بعضیها میدهند!
ما هم که انگار خیلی تعجب کرده باشیم، که نکردیم از بس این دروغ را تکرار کردهاند، پیازداغش را زیاد کردیم و گفتیم: «در صف ثبتنام یک هفته ایستادهایم تا نوبتمان شده.»
دروغ نگفته باشم، این را واقعا شنیدم.
از یک جایی به بعد هم شروع کردم به فکرکردنهای فلسفی که این چه کاری بود ما کردیم!
هرشب میآییم کف خیابان و بعد کل شهر مامور گرفتن یک پرچم نمادین شدهایم! و بعد به هم خسته نباشید میگوییم.
و برای بعضیها این اتفاق معنوی و منحصر به فرد است.
و خاطراتش را هم میخواهم بنویسم.
شبیه بازیکنهای با انگیزهای شدهایم که دور زمین فوتبال میدوند و حرکات عجیب نرمشی میکنند تا هم دل طرفداران گرم شود، هم خیال مربی برای چیدن بازیکنها آسوده.
الحمدالله این کارها موجبات بسط یدِ رهبرمان شده.
🔹فاطمه عزیزی
۶خرداد۱۴۰۵/ خرمآباد
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸سلاح پیروزمند اللهاکبر 🇮🇷
دو سه روز قبل از عرفه، بر زورق شکستهای در دریای غم شناور بودم و بهیاد پیام رهبر شهيدمان در روز عرفه، که هر ساله جانی مضاعف، در رگ و ریشهی مبارزین با استکبار جهانی میدمید، افتادم. این یادآوری سوزناک باعث شد که چنان زغالی در آتشگردان بسوزم. نگران بودم که با این بیرمقی نتوانم اعمال عرفه را بهجا بیاورم.
پنجم خرداد ۱۴۰۵ با بیحوصلگی اخبار ساعت دو بعدازظهر را از تلویزیون میدیدم که پیام برائت از مشرکینِ امام سيد مجتبی خامنهای عزیز را بهصورت مصور با طنینی حماسهآفرین پخش کردند. همزمان با قرائت پیام، انگار آبی گوارا و خنک نوشیدم و شکوفههای عزت، غیرت، اقتدار و افتخار در سلول به سلول درخت زندگیام جوانه زد، گل کرد و به ثمر نشست.
با حالی غرورآفرین تمام اعمال عرفه را با نشاط بهجا آوردم. انگار در صحرای عرفات با لباس احرام قدرتمندانه میان حاجیان نشسته بودم. با همان حال و روحیهی انقلابی از خداوند خواستم فرج مولا جانمان را برساند؛ روح عالی همه شهدا بهویژه رهبر شهیدمان را متعالی گرداند و سایه با برکت نائب صاحب الزمان را بر سرمان مستدام بدارد؛ که با پیامش، در رگ و ريشه آزادگان جهان، نیروی استکبارستیزی بینظیری تزریق کرد و باعث شد نیروهای مسلح و مقاومت حول محور ولایتش دست بر ماشه، با سلاح پیروزمند اللهاکبر، طومار زندگی ظالمانه و جنایتکارانه، نیروهای خبیث شیطان، بهویژه قوم اپستین را، با صلابت درهم بپیچند.
🔹عصمت نیکسرشت/ دورود
۶خرداد۱۴۰۵
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸بیعت با امام جدید
۱۶اسفند۱۴۰۴، در موج هفتم حضور در خیابان، روی جایگاه خیابان انقلاب، که آن زمان جلوی بیمارستان شهدای عشایر شهرمان برپا شده بود، مشغول اجرای برنامه بودم.
بااینکه هشت روز از شهادت امام شهیدمان میگذشت، ولی مجلس خبرگان رهبری، رهبر جدید را معرفی نکرده بود.
شعارهای مردم، علاوه بر طلب انتقام، مطالبهگری از مجلس خبرگان جهت معرفی هر چه سریعتر امام جامعه بود. شعارهایی مانند:
ای خبرگان ملت
چه شد امام امت؟
تقریباً طبق شواهد و قرائن، اکثر مردم میدانستند که بنابر انتخاب مجلس خبرگان رهبری، سکاندار سوم انقلاب اسلامی ایران، آیتالله سید مجتبی خامنهای فرزند امام شهیدمان است. اما همه بیصبرانه منتظر بودند که بهصورت رسمی اعلام شود.
در حین اجرای برنامه بود که دو نفر از مؤمنين انقلابی، که نسبت به آنها شناخت قبلی داشتم، به من اشاره کردند و گفتند: «اعلام کن که رهبر جدید اعلام شده است» و با نشان دادن تصویر امام سید مجتبی خامنهای که روی صفحه گوشی همراهشان بود، از من خواستند که این خبر خوب را به مردم اعلام کنم.
من که به حرفشان اعتماد داشتم و برداشتم این بود که هر دویشان طبق اخبار رسمی به من اطلاع دادهاند، از فرط ذوق و خوشحالیِ مشخص شدنِ خلف صالح امام شهید، با تمام وجود و با صدایی لرزان از شدت هیجان، فریاد زدم و گفتم:
دست خدا عیان شد/ خامنهای جوان شد
در همین لحظه بود که مردم حاضر در خیابان با تمام وجود تکبیر گفتند. ولولهایی بر پا شد؛ واقعا شادی غیرقابل وصفی ایجاد شده بود.
زن و مرد، پیر و جوان، کوچک و بزرگ عجیب خوشحال بودند. الحق و الانصاف مصداق شنیدن کی بود مانند دیدن ایجاد شد!
اما ناگهان دیدم در عین حالی که مردم دست از پا نمیشناختند و تکبیر میگفتند و با وجودشان با امام جدید، بیعت میکردند، چند نفر از افراد، گوشی به دست به بنده اشاره میکردند و میگفتند: «تلویزیون به صورت رسمی در این مورد چیزی نگفته است.»
وقتی متوجه شدم که ای داد بیداد، نباید این خبر را اعلام میکردم، با شرمساری فراوان به مردمِ سرمست از بیعت با امام جدید، گفتم:
«با عرض پوزش، خبری که گفته شد فعلاً به صورت رسمی اعلام نشده است...»
بعد از آن برای این که مردم را دلداری داده باشم، گفتم: «انشاالله همینگونه باشد و فرزند صالح امام شهیدمان امام ما باشد در این صورت بیعت کردن ما مردم خرمآباد در تاریخ ثبت خواهد شد.»
فردای آن شب یعنی روز ۱۷ اسفند، از تلویزیون رسمی اعلام شد که مجلس خبرگان امام سید مجتبی خامنهای حفظه الله تعالی را بهعنوان رهبر سوم ایران معرفی کردهاند. آن شب، یعنی در موج ۸ حضور با خیال راحت شعار میدادیم:
دست خدا عیان شد/ خامنهای جوان شد
دست خدا بر سر ماست/ خامنهای رهبر ماست
امیدوارم فرشتههای الهی، در نامه اعمال ما مردم خرمآباد، بیعت زودهنگام با ولیّاش را ثبت کرده باشند.
🔹محمدرسول حاجی/ مجری جایگاه بعثت خیابان انقلاب خرمآباد
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
از زخمها
پل ساختیم
و از سکوت
فریاد
ما
در برابرِ تاریکی
اسمِ دیگرِ صبحیم:
"مقاومت"
🔹امیرحسین کوهنورد
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
18.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یادواره شهید ریحانه سادات حسینی
با برگزاری جشن کوچکی برای کودکان بیسرپرست🌸
#هیئت_دخترانه_بناتالزهرا
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸فاکتوری که هر شب نصف میشد! مسئولیت تهیه غذای شبهای محرم با من بود. یک روز پسر #شهید_جعفرزاده پیغ
بسم رب الشهدا و الصدیقین
میخواهم از مردانگیِ مردی آسمانی سخن بگویم که فقط یک دیدار کافی بود تا ما را شیفته خود کند؛ کسی که به ما درس تواضع، فروتنی، سخاوت و مهربانی داد و در عمل نشان داد که هیچ عبادتی بالاتر از خدمت به خلق نیست.
سال ۱۳۹۷ که داعش ملعون در عراق در حال انجام جنایات غیرانسانی بود، همسرم به همراه همرزمانش برای حفظ و حراست از مرزهای کشور عزیزمان در منطقه سومار مستقر بودند. من باردار بودم. سالیان سال نذر کرده بودم و با پای برهنه دنبال هیئت سیدالشهدا (ع) حرکت میکردم؛ اول به عشق خود ارباب و بعد به این نیت که خداوند فرزند پسری به من عطا کند تا به خاطر ارادتم به ارباب بیکفن، نامش را «حسین» بگذارم و هر روز با صدا زدن پسرم به یاد آقا باشم.
در آن دوران به خاطر دوری همسرم، تنهایی و استرس شدید، دچار افسردگی و بیخوابی مفرط شدم. تحت نظر سه پزشک متخصص بودم اما هر روز حالم بدتر میشد و جان خودم و فرزندِ توراهیام به شدت به خطر افتاد. وقتی همسرم به مرخصی آمد، این حال و روز را باور نمیکرد؛ اما ناچار بود دوباره به منطقه برگردد. من مانده بودم و یک دختر دهساله که حتی توان درست کردن غذا برای او را هم نداشتم.
حال و روزم وخیم بود تا اینکه میلاد امام زمان (عج) فرا رسید. بارها با حرم امام رئوف (ع) تماس گرفتم، التماس کردم و قول دادم که اگر خودم و بچهام به واسطه شفاعت ایشان شفا پیدا کنیم، او را به پابوس آقا بیاورم. چگونگی شفا گرفتنم رازی است گرانبها که در گنجینه قلبم ماندگار است، اما «حسینِ» من پس از تحمل رنج و مشقت فراوان، به حول و قوه الهی و دعای خیر اهلبیت (ع) به دنیا آمد.
نذر کرده بودم موهایش را کوتاه نکنم تا او را به پابوس امام رضا (ع) ببرم. سالها سپری میشد اما شرایط رفتن به مشهد و ادای نذر مهیا نمیشد. پسرم کمکم بزرگ شد و موهایش آنقدر بلند شده بود که برای ثبتنام در پیشدبستانی و کلاس اول با مشکل مواجه شدیم و او را با آن موهای بلند به مدرسه راه نمیدادند. راستش دلم شکست… رو به آسمان کردم و گفتم: «یا امام رضا، چرا بچه من را نمیطلبی؟»
بالاخره مجبور شدیم موهایش را در شهر خودمان کوتاه کنیم. در کوچه بغل آرایشگاه، با حرم تماس گرفتم، سیر گریه کردم و گله کردم…
همان روزها، در حالی که بسیار ناراحت بودم، همسرم از سر کار برگشت. خوشحال بود. گفت: «قضیه را به یکی از دوستانم گفتم. او با امیر #جعفرزاده در مشهد تماس گرفته و برای اسکان و پذیرایی هماهنگ کرده است. عقیدتی هم وام سبکی داده؛ آماده شوید تا به مشهد برویم.»
اشک شوق ریختیم و راهی شدیم. به اقامتگاهی در ورودی شهر مشهد رسیدیم. آنجا نام امیر جعفرزاده را آوردیم و گفتیم هماهنگ شده است. اقدامات لازم انجام شد. تا اینکه یک شب، سربازی که در قسمت پذیرش بود به همسرم خبر داد: «همشهریتان، امیر جعفرزاده آمده است.»
گل از گل من، همسرم و بچهها شکفت. با شوق و ذوقِ دیدن کسی که واسطه خیر شده بود تا نذر پسرم ادا شود، وارد اتاق شدیم. تا چشمم به قامت متواضع و بیریای ایشان افتاد، درحالیکه اشک در چشمانم جمع شده بود، پس از عرض سلام، مثل خواهری که با برادرش سخن میگوید عرض کردم: «امیر… شما افتخار ما لرها هستید و من افتخار میکنم که خانوادهام شما را از نزدیک میبینند.»
امیر آنقدر متواضع و خاکی بود که در کمال آرامش با ما همصحبت شد، پسرم را بوسید و به ما محبت کرد. چقدر دیدار قشنگی بود… ای کاش از آن لحظه بهیادماندنی عکسی به یادگار میگرفتیم، اما یاد و خاطره ایشان بسیار پررنگتر از یک عکس در قلب من و خانوادهام ثبت شد.
فقط خدا میداند لحظه شنیدن خبر شهادتش بر دل ما چه گذشت. برادر شهیدم، امیر سرافراز اسلام رضا جعفرزاده! من و خانوادهام همیشه به یادت هستیم، امیدوارم شما هم به یاد ما باشید و ما را شفاعت کنید. خوش به سعادتت امیر دلها… کسی چه میداند، شاید این سعادت قسمت ما هم شد و در آن دنیا باز هم همدیگر را ملاقات کردیم، انشاءالله.
شادی ارواح پاک شهدا صلوات.
راوی: خانم رشیدی
🥀به یاد شهید رضا جعفرزاده
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
11.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥*بروجرد دیروز، میناب امروز؛ هنوز دفترهای کودکان بوی آسمان میدهند*
*برگرفته از کتاب زنگ موشکها*
🔹طراح هوش مصنوعی: مسعود بیرانوند
🔹تدوین: عباس شیرزادی
🔹نریشن: فاطمه بستامی
*کاری از حوزه هنری استان لرستان*
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
هدایت شده از راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸غسل شهادت
دلم میخواست در آغوش کسی از این غم گریه کنم. مسجد محلهمان جای خوبی بود. درد همهمان مشترک بود.
افطاری مختصری داشتیم؛ آبجوش و خرما. موقع پذیرایی صدای همسر خادم که کنارم بود اشک به چشمانم آورد: «بوعم رت، دَ بوعه نارم»
در قنوت با جای خالی دعای «اللهم احفظ قائدنا الامام الخامنهای» بغض کردیم و بعد از تکبیر با «خدایا خدایا تا انقلاب مهدی از نهضت خمینی محافظت بفرما، خامنه ای رهبر به لطف خود نگه دار» بیوقفه باریدیم.
حاجآقا گفت: «قلم تاریخ بشکند اگر شهادت ندهد که امام شهید ما، شهیدِ رمضان، شخصیتی بود که بهترینها رو برای ملتش میخواست. به میدان بیایید که ارازل و اوباش و زن بارهها فکر نکنن بیشهی انقلاب خالی از شیره. مسیرمون مشخصه، جبههی حق و باطل مشخصه، حد وسط نداریم. صحنه رو خالی نکنید، غسل شهادت کنید. شهادت میدم به پیروی از امام شهیدم غسل شهادت کردم. این لحظه از تاریخ، ابدیت ما رو رقم میزنه. کاری نکنیم که نسل اندر نسل ما بگن مقاومت نکردن و خدایی نکرده کشور تجزیه شد و زن بارهها، قماربازها و حرامزادهها بر اون مسلط شدن. ما در گرو یک کیسه آرد نیستیم، ما در گرو ابدیت و عاقبت بخیریمون هستیم.»
🔹فاطمه امیری
۱۰اسفند۱۴۰۴
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah