eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
815 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
332 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸فاکتوری که هر شب نصف می‌شد! مسئولیت تهیه غذای شب‌های محرم با من بود. یک روز پسر #شهید_جعفرزاده پیغ
بسم رب الشهدا و الصدیقین می‌خواهم از مردانگیِ مردی آسمانی سخن بگویم که فقط یک دیدار کافی بود تا ما را شیفته خود کند؛ کسی که به ما درس تواضع، فروتنی، سخاوت و مهربانی داد و در عمل نشان داد که هیچ عبادتی بالاتر از خدمت به خلق نیست. سال ۱۳۹۷ که داعش ملعون در عراق در حال انجام جنایات غیرانسانی بود، همسرم به همراه همرزمانش برای حفظ و حراست از مرزهای کشور عزیزمان در منطقه سومار مستقر بودند. من باردار بودم. سالیان سال نذر کرده بودم و با پای برهنه دنبال هیئت سیدالشهدا (ع) حرکت می‌کردم؛ اول به عشق خود ارباب و بعد به این نیت که خداوند فرزند پسری به من عطا کند تا به خاطر ارادتم به ارباب بی‌کفن، نامش را «حسین» بگذارم و هر روز با صدا زدن پسرم به یاد آقا باشم. در آن دوران به خاطر دوری همسرم، تنهایی و استرس شدید، دچار افسردگی و بی‌خوابی مفرط شدم. تحت نظر سه پزشک متخصص بودم اما هر روز حالم بدتر می‌شد و جان خودم و فرزندِ توراهی‌ام به شدت به خطر افتاد. وقتی همسرم به مرخصی آمد، این حال و روز را باور نمی‌کرد؛ اما ناچار بود دوباره به منطقه برگردد. من مانده بودم و یک دختر ده‌ساله که حتی توان درست کردن غذا برای او را هم نداشتم. حال و روزم وخیم بود تا اینکه میلاد امام زمان (عج) فرا رسید. بارها با حرم امام رئوف (ع) تماس گرفتم، التماس کردم و قول دادم که اگر خودم و بچه‌ام به واسطه شفاعت ایشان شفا پیدا کنیم، او را به پابوس آقا بیاورم. چگونگی شفا گرفتنم رازی است گران‌بها که در گنجینه قلبم ماندگار است، اما «حسینِ» من پس از تحمل رنج و مشقت فراوان، به حول و قوه الهی و دعای خیر اهل‌بیت (ع) به دنیا آمد. نذر کرده بودم موهایش را کوتاه نکنم تا او را به پابوس امام رضا (ع) ببرم. سال‌ها سپری می‌شد اما شرایط رفتن به مشهد و ادای نذر مهیا نمی‌شد. پسرم کم‌کم بزرگ شد و موهایش آن‌قدر بلند شده بود که برای ثبت‌نام در پیش‌دبستانی و کلاس اول با مشکل مواجه شدیم و او را با آن موهای بلند به مدرسه راه نمی‌دادند. راستش دلم شکست… رو به آسمان کردم و گفتم: «یا امام رضا، چرا بچه من را نمی‌طلبی؟» بالاخره مجبور شدیم موهایش را در شهر خودمان کوتاه کنیم. در کوچه بغل آرایشگاه، با حرم تماس گرفتم، سیر گریه کردم و گله کردم… همان روزها، در حالی که بسیار ناراحت بودم، همسرم از سر کار برگشت. خوشحال بود. گفت: «قضیه را به یکی از دوستانم گفتم. او با امیر در مشهد تماس گرفته و برای اسکان و پذیرایی هماهنگ کرده است. عقیدتی هم وام سبکی داده؛ آماده شوید تا به مشهد برویم.» اشک شوق ریختیم و راهی شدیم. به اقامتگاهی در ورودی شهر مشهد رسیدیم. آنجا نام امیر جعفرزاده را آوردیم و گفتیم هماهنگ شده است. اقدامات لازم انجام شد. تا اینکه یک شب، سربازی که در قسمت پذیرش بود به همسرم خبر داد: «همشهری‌تان، امیر جعفرزاده آمده است.» گل از گل من، همسرم و بچه‌ها شکفت. با شوق و ذوقِ دیدن کسی که واسطه خیر شده بود تا نذر پسرم ادا شود، وارد اتاق شدیم. تا چشمم به قامت متواضع و بی‌ریای ایشان افتاد، درحالی‌که اشک در چشمانم جمع شده بود، پس از عرض سلام، مثل خواهری که با برادرش سخن می‌گوید عرض کردم: «امیر… شما افتخار ما لرها هستید و من افتخار می‌کنم که خانواده‌ام شما را از نزدیک می‌بینند.» امیر آن‌قدر متواضع و خاکی بود که در کمال آرامش با ما هم‌صحبت شد، پسرم را بوسید و به ما محبت کرد. چقدر دیدار قشنگی بود… ای کاش از آن لحظه به‌یادماندنی عکسی به یادگار می‌گرفتیم، اما یاد و خاطره ایشان بسیار پررنگ‌تر از یک عکس در قلب من و خانواده‌ام ثبت شد. فقط خدا می‌داند لحظه شنیدن خبر شهادتش بر دل ما چه گذشت. برادر شهیدم، امیر سرافراز اسلام رضا جعفرزاده! من و خانواده‌ام همیشه به یادت هستیم، امیدوارم شما هم به یاد ما باشید و ما را شفاعت کنید. خوش به سعادتت امیر دل‌ها… کسی چه می‌داند، شاید این سعادت قسمت ما هم شد و در آن دنیا باز هم همدیگر را ملاقات کردیم، ان‌شاءالله. شادی ارواح پاک شهدا صلوات. راوی: خانم رشیدی 🥀به یاد شهید رضا جعفرزاده ‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
11.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥*بروجرد دیروز، میناب امروز؛ هنوز دفترهای کودکان بوی آسمان می‌دهند* *برگرفته از کتاب زنگ موشک‌ها* 🔹طراح هوش مصنوعی: مسعود بیرانوند 🔹تدوین: عباس شیرزادی 🔹نریشن: فاطمه بستامی *کاری از حوزه هنری استان لرستان* ‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸غسل شهادت دلم می‌خواست در آغوش کسی از این غم گریه کنم. مسجد محله‌مان جای خوبی بود. درد همه‌مان مشترک بود. افطاری مختصری داشتیم؛ آبجوش و خرما. موقع پذیرایی صدای همسر خادم که کنارم بود اشک به چشمانم آورد: «بوعم رت، دَ بوعه نارم» در قنوت با جای خالی دعای «اللهم احفظ قائدنا الامام الخامنه‌ای» بغض کردیم و بعد از تکبیر با «خدایا خدایا تا انقلاب مهدی از نهضت خمینی محافظت بفرما، خامنه ای رهبر به لطف خود نگه دار» بی‌وقفه باریدیم. حاج‌آقا گفت: «قلم تاریخ بشکند اگر شهادت ندهد که امام شهید ما، شهیدِ رمضان، شخصیتی بود که بهترین‌ها رو برای ملتش می‌خواست. به میدان بیایید که ارازل و اوباش و زن باره‌ها فکر نکنن بیشه‌ی انقلاب خالی از شیره. مسیرمون مشخصه، جبهه‌ی حق و باطل مشخصه، حد وسط نداریم. صحنه‌ رو خالی نکنید، غسل شهادت کنید. شهادت میدم به پیروی از امام شهیدم غسل شهادت کردم. این لحظه از تاریخ، ابدیت ما رو رقم می‌زنه. کاری نکنیم که نسل اندر نسل ما بگن مقاومت نکردن و خدایی نکرده کشور تجزیه شد و زن‌ باره‌ها، قماربازها و حرامزاده‌ها بر اون مسلط شدن. ما در گرو یک کیسه آرد نیستیم، ما در گرو ابدیت و عاقبت بخیریمون هستیم.» 🔹فاطمه امیری ۱۰اسفند۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
8.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این موکب فقط محل پذیرایی نیست؛ اینجا اتفاق‌هایی می‌افته که باید دید… 🎞 کاری از: رمیصا عالی‌زاده 🎙گوینده: حسن احمدوند ‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸یک روز در خیابان به خیابان انقلاب رسیدم. صدای انفجار در فضا پیچید. غبار غلیظی از سمت پادگان‌های جنوب بلند شد. خشم و بغض گلویم را گرفته بود. به سمت کیو راه افتادم. به جمعیت گریان و نالان رسیدم. اشک امان نمی‌داد. چشم‌های همه قرمز بود. نفس‌ها به سختی بالا می‌آمد. شعارها راه نفس را باز می‌کرد. ذکر یاحسین (ع) بیشتر کمک می‌کرد. "مرگ بر آمریکا" خشم را فریاد می‌کرد. چشم‌ها که در هم گره می‌خورد، به آغوش هم پناه می‌بردند و اشک و ناله شروع می‌شد. تیپ و قیافه‌ها تنوع زیادی داشت. از محجبه‌ی دو آتیشه گرفته تا زنان و دختران کم حجاب که با ناله اسم رهبر را فریاد می‌زدند. زن‌های مسن مویه‌های لری می‌خواندند و روبروی هم شیون می‌کردند و صورت را خراش می‌دادند. دوباره صدای انفجار آمد و مشت‌ها گره شد و "الله اکبر" را فریاد زدند. روی سر و شانه‌های عده‌ای گل مالی شده بود. زنی با ظاهری معمولی، یعنی به تیپ و قیافه‌اش نمی‌خورد به اصطلاح حزب اللهی باشد، میاندار شده بود و هر نوحه‌ای که بلد بود می‌خواند و مانند مردها سینه می‌زد. بیشتر با "عزا عزاست امروز، روز عزاست امروز، خامنه‌ای رهبر پیش خداست امروز" سینه می‌زدند. تعدادی خانم هم دورش را گرفته بودند و حلقه‌ی سینه زنی راه انداخته بودند. جمعیت رو به خیابان انقلاب حرکت کرد. تعداد زیادی از دختران جوان کنار جمعیت می‌ایستادند و نمی‌دانم با آن اشک‌ها چطور عکس و فیلم می‌گرفتند. بچه‌ها با حیرت اشک بزرک‌ترها را نگاه می‌کردند و از مادرها چیزهایی می‌پرسیدند. من حدود ۷:۱۵ صبح رسیدم و تا حدود ۱۱ میان جمعیت بودم. خیلی‌ها قبل‌تر از من رسیده بودند و تمام این مدت را با زبان روزه عزاداری کردند. جمعیت زیادی آمده بودند. وقتی اعلام کردند مراسم تمام شده، جمعی از خانم‌ها متفرق نشدند و شعار دادن را ادامه دادند. انگار خشمشان فروکش نمی‌کرد. عصر ساعت ۴:۳۰ هم میدان شهدا تجمع بود. باز هم چشم‌ها نمناک بود اما این بار خشم و فریاد انتقام بیشتر شده بود. بیشترین شعارشان "مرگ بر وطن فروش خائن" بود از بلندگو شعارهای مختلف پخش می‌شد اما هر از چند گاهی یکنفر "مرگ بر وطن فروش خائن" را فریاد می‌زد و جمعیت یکصدا تکرار می‌کردند. از میدان شهدا تا مصلی الغدیر دسته‌ی عزا حرکت کردند. "نه سازش، نه تسلیم، نبرد با آمریکا" نشان می‌داد ترسی در دل آن‌ها نیست. عزاداری عصر رنگ و بوی خشم و انتقام گرفته بود. این ملت خارج از محاسبات شیطان عمل می‌کنند. ترس در دل آن‌ها راهی ندارد. بغض‌ها را فرو می‌خورند تا بعد از انتقام. همین بود که رهبر عزیزمان همیشه این مردم را با بابصیرت می‌خواند. بغض را فرومی‌خورند تا یک روز پس از انتقام برگردند و در خور غمشان به سوگ بنشینند. 🔹زینب کرمی‌نژاد ۱۰اسفند۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
پنج‌شنبه ۲۲خرداد آخرین امتحان نهایی مدارس بود. باخودم گفتم امتحانات بچه‌ها که تمام شود با خیال راحت من هم می‌نشینم سر درس و امتحانات دانشگاه خودم. بعد از اتمام امتحانات رفتم مغازه، وسایل آش رشتة نذری عید غدیر را خریدم و یک ماشین دربست گرفتم تا خانه. تا شنبه وقت بود؛ ولی باید وسایل را آماده می‌کردم که مجبور نشوم روز جمعه هم بروم بیرون. عصر وارد پنل سامانه قلم شدم و برگه‌های امتحانات کلاس یازدهم و دوازدهم را تصحیح کردم. اینقدر خسته بودم که پای سیستم خوابم برد. با صدای مادرم از خواب بیدار شدم. فکر می‌کرد خواب دیده و به پدرم می‌گفت صدای بمب و موشک می‌آید. پدرم با خونسردی به او گفت: «اسرائیل تهران رو زده.» گیج و منگ شده بودم. تهران را زده؟ ما که وسط مذاکره بودیم؟ مادرم سریع خواست به آبجی که پارچین بود زنگ بزند. رفتم بالای سرش و گفتم: «قطع کن؛ از خواب بیدارشون میکنی.» آبجی خودش زنگ زد. ترسیده بود برای مادربزرگم یا کسی اتفاقی افتاده باشد که ساعت سه شب به او زنگ زده و قطع کرده‌ایم. او هم خواب بود و از جایی خبر نداشت و باخبر شد. مادرم به خاله و دایی‌ها هم که تهران بودند زنگ زد و جویای حالشان شد. دختر عموی مادرم همان موقع‌ها به من پیام داد و گفت سرادر باقری شهید شده است. گفتم: «نه بابا شایعه زیاده توجه نکن. مگه میشه سردارهای ما رو بزنن؟» بعد نماز صبح کلی فضای مجازی را چک کردم. شهادت سردار سلامی و سردار رشید و بقیه تایید شد. قلبم احساس سنگینی می‌کرد. چطور ممکن بود؟ خبر شهادت سردار حاجی‌زاده را که شنیدم، کاملا بهم ریختم. توی این گیرودار باید وسایل اطعام غدیر را آماده می‌کردیم. امتحانم هم ۲۶‌ام بود که اصلا دل و دماغ درس خواندن نداشتم. منتظر بودم ایران حمله کند و جواب اسراییل را بدهد؛ اما هر لحظه توی کانال‌ها خبر از حمله به شهرهای مختلف، می‌آمد. گویا پدافندهای ایران را هک کرده بودند. اما وقتی که حضرت آقا جایگزین فرماندهان شهید رت اعلام کرد و پدافندها هم از عصر فعالیتشان بهتر شد و شب جواب حمله‌شان را دادیم، کمی آرامتر شدم. آن صبح جمعه تا زمان حمله ایران، انگار ساعت‌ها کند شده بود و غم از زمین و آسمان به دلم می‌بارید‌. عصر بود که توی خبرها دیدم پارچین را زده‌اند. حس کردم قلبم دارد تکه تکه می‌شود. زنگ زدم به آبجی. نتونست جواب بدهد. خودش زنگ زد. گفت: «نامردا، بعضی خائن‌ها از خود ایران دارن می‌زنن». دخترانش ترسیده بودند. پدرم گفت: «نتانیاهو گفته توی ایران کارخانه موشک‌سازی زده و از خود ایران دارد حمله می‌کند.» گفتم: «بابا اینا جنگ روانیه. باور نکنید.» اما کارخانه نبود؛ شبکه‌ای بود از خائنین که با ریزپرنده‌ها زخم به کشور خودشان می‌زدند. تا صبح سرمان گرم اخبار جنگ بود. نماز صبح را که خواندم تازه خوابم برد که ساعت چهار صبح، در خانه را زدند. خواهرم بود و بچه‌هایش. ساجده گفت: «خاله اینجا دیگه جنگ نیست؟ نمیشه ما خونه‌مون رو عوض کنیم بیاییم اینجا؟ من دیگه تهران برنمی‌گردم. اینجا میرم مدرسه.» معلوم بود خیلی ترسیده. مادرم گفت: «خوب شد اومدین. یادم رفته اجاق گاز رو روشن کنم واسه نذری». با مادر شروع کردیم به آماده‌سازی وسایل. ساعت یازده اطعام غدیر را پخش کردیم؛ هرچند دلم خیلی غم داشت و ناراحتی شهادت فرمانده‌هایمان توی دلم بود. عصر شربت درست کردم و دادیم به همسایه‌ها. دلم می‌خواست مولا بداند وسط جنگ هم که شده دست از جشن ولایتش برنمی‌داریم. 🔹ندا سلیمانی 23خرداد1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
مانده‌ام دست علی را، دست پیغمبر گرفت یا علی دستِ نبی را بر سرِ مِنبر گرفت می‌چکید از چشم زهرا اشک شوق همسرش گرچه بعد از عید، اشکش معنی دیگر گرفت خنده‌های فاطمه بر ذوق حیدر در غدیر خستگی را از تمام جان پیغمبر گرفت بِرکه خُم مثل رودی از نفس افتاده بود تا دوایی در غدیر از ساقی کوثر گرفت جبرئیل آمد به قصد دیدن روی علی دید و با این صحنه تا معراج بال و پر گرفت از همان روزی که حیدر جای پیغمبر نشست خطبه‌هایش در جهان حکم هدایتگر گرفت اعتبار مِنبر از پیغمبر است و بعد از او احترام و ارزشش را از علی، مِنبر گرفت بعد پیغمبر ولی حتی غدیر از یاد رفت در سقیفه دشمنش هم کینه را از سر گرفت مرز بین‌ کفر و ایمان است، چون بعد از غدیر جنگ‌ سنگینی میان کفر و ایمان در گرفت لمسِ انگور ضریحش، عاشقان را مست کرد شیعیان را مستیِ یک خوشه‌اش در بر گرفت از احد تا بدر و خیبر، سر برآوردند باز کشته‌هایی را که حیدر از دل لشگر گرفت او همان فرمانده‌ی بی‌ادعایی بود که چارچوب درب را از قلعه‌ی خیبر گرفت خیر این دنیا و آن دنیا به دستان علیست باخت هر کس جز علی در سینه‌اش دلبر گرفت 🔹میثم جعفری ‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
تشریف بیارید 📸 فردا ساعت ۱۰ ‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸عیدی بگیرهای حرفه‌ای برنامه‌مان این بود که اول نقاشی‌هایشان را رنگ کنند، بعد هم به صورت نمادین با انگشت زدن بیعت کنند و در نهایت عیدی غدیرشان را بگیرند. البته بچه‌ها از همان اول سراغ اصل ماجرا رفته بودند. یکی پرسید: «خاله اگه دو بار انگشت بزنم، دوتا هدیه می‌دین؟!» ظاهراً از نظر این بزرگوار تعداد بیعت‌ها باید با تعداد عیدی‌ها رابطه‌ی مستقیم داشته باشد. آن یکی هم با انگشت شصت مهرش را زد و بلافاصله پرسید: «حالا هدیه‌امو می‌دین؟!» خواهرم جواب داد: «تو با این انگشت زدنت، باید یه چیزی هم ازت بگیریم، هدیه هم می‌خوای؟!» 😂🤭 آن روز فهمیدم بعضی بچه‌ها هنوز جدول ضرب را کامل یاد نگرفته‌اند، اما چانه‌زنی برای افزایش مزایا را کاملاً حرفه‌ای بلدند. تف به مال دنیا! این بچه‌ها هنوز نمی‌دانند هفت هشتا چند می‌شود، اما خوب می‌دانند چطور عیدی‌شان را دو برابر کنند! 🔹فاطمه امیری ۱۴خرداد۱۴۰۵ ‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
فردا ساعت ۱۰ منتظرتونیم ‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
الله اکبر 🇮🇷 🇮🇷 🇮🇷 پرتاب موشک از کرمانشاه