eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
815 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
332 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
مانده‌ام دست علی را، دست پیغمبر گرفت یا علی دستِ نبی را بر سرِ مِنبر گرفت می‌چکید از چشم زهرا اشک شوق همسرش گرچه بعد از عید، اشکش معنی دیگر گرفت خنده‌های فاطمه بر ذوق حیدر در غدیر خستگی را از تمام جان پیغمبر گرفت بِرکه خُم مثل رودی از نفس افتاده بود تا دوایی در غدیر از ساقی کوثر گرفت جبرئیل آمد به قصد دیدن روی علی دید و با این صحنه تا معراج بال و پر گرفت از همان روزی که حیدر جای پیغمبر نشست خطبه‌هایش در جهان حکم هدایتگر گرفت اعتبار مِنبر از پیغمبر است و بعد از او احترام و ارزشش را از علی، مِنبر گرفت بعد پیغمبر ولی حتی غدیر از یاد رفت در سقیفه دشمنش هم کینه را از سر گرفت مرز بین‌ کفر و ایمان است، چون بعد از غدیر جنگ‌ سنگینی میان کفر و ایمان در گرفت لمسِ انگور ضریحش، عاشقان را مست کرد شیعیان را مستیِ یک خوشه‌اش در بر گرفت از احد تا بدر و خیبر، سر برآوردند باز کشته‌هایی را که حیدر از دل لشگر گرفت او همان فرمانده‌ی بی‌ادعایی بود که چارچوب درب را از قلعه‌ی خیبر گرفت خیر این دنیا و آن دنیا به دستان علیست باخت هر کس جز علی در سینه‌اش دلبر گرفت 🔹میثم جعفری ‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
تشریف بیارید 📸 فردا ساعت ۱۰ ‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸عیدی بگیرهای حرفه‌ای برنامه‌مان این بود که اول نقاشی‌هایشان را رنگ کنند، بعد هم به صورت نمادین با انگشت زدن بیعت کنند و در نهایت عیدی غدیرشان را بگیرند. البته بچه‌ها از همان اول سراغ اصل ماجرا رفته بودند. یکی پرسید: «خاله اگه دو بار انگشت بزنم، دوتا هدیه می‌دین؟!» ظاهراً از نظر این بزرگوار تعداد بیعت‌ها باید با تعداد عیدی‌ها رابطه‌ی مستقیم داشته باشد. آن یکی هم با انگشت شصت مهرش را زد و بلافاصله پرسید: «حالا هدیه‌امو می‌دین؟!» خواهرم جواب داد: «تو با این انگشت زدنت، باید یه چیزی هم ازت بگیریم، هدیه هم می‌خوای؟!» 😂🤭 آن روز فهمیدم بعضی بچه‌ها هنوز جدول ضرب را کامل یاد نگرفته‌اند، اما چانه‌زنی برای افزایش مزایا را کاملاً حرفه‌ای بلدند. تف به مال دنیا! این بچه‌ها هنوز نمی‌دانند هفت هشتا چند می‌شود، اما خوب می‌دانند چطور عیدی‌شان را دو برابر کنند! 🔹فاطمه امیری ۱۴خرداد۱۴۰۵ ‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
فردا ساعت ۱۰ منتظرتونیم ‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
الله اکبر 🇮🇷 🇮🇷 🇮🇷 پرتاب موشک از کرمانشاه
🔸عقد با طعم موشک مراسم تجمع تمام شده بود؛ چه مراسمی هم بود. امشب، موکب‌مان متبرک شده بود به حضور دو زوج جوان. دیدن چادرهای سفید عروس‌ها و نگرانی شیرین دامادها، روح را نوازش می‌کرد. وقتی زوج‌ها روی جایگاه رفتند، دیگر صدای مولودی «اَسعدا... اَیّامَکُم» نمی‌گذاشت صدای کناری‌ات را بشنوی. مولودی که تمام می‌شد، کِل و سوت و دست، تمام پارک را می‌لرزاند. بزرگ‌ترها اما دست به دعا برداشته بودند برای آرامشِ زندگی دو زوج. حاج‌آقا خطبه را خواند تا پیوندشان در دل خیابان، زیر سایه امام زمان آغاز شود. کمی بعد، چند شعار و همه‌چیز تمام شد. ما برگشتیم سمت موکب تا وسایل را جمع کنیم که مجری همه را میخکوب کرد. شلیک موشک به سمت اسرائیل منحوس را اعلام کرد و نکرد، مردم که در حال رفتن به خانه بودند، برگشتند. حالا که یک شب هم از «بزن که خوب می‌زنی» فاصله گرفته بودیم، باز ختم شد به همین شعار. همه گوشی به دست شده بودند و اخبار را چک می‌کردند. جماعتی که از شلوغی مراسم عقد خسته بودند، انگار نیروی تازه گرفته بودند؛ پرچم‌ها را بالاتر بردند تا سردار خواسته‌شان را بشنود: «بزن که خوب می‌زنی!» 🔹فاطمه بازگیر/ خرم‌آباد/ چهارباغ ۱۸خرداد۱۴۰۵ ‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸خوشحالی عجیب خبر حمله موشکی به اسرائیل را اعلام کردند. چهره‌ها گل انداخت. تقریباً همه می‌خندیدند؛ همه... این را بی‌اغراق می‌گویم. بعضی‌ها بالای سرشان را می‌پاییدند که مبادا بی‌هوا موشکی از آسمان رد شود و از دیدنش جا بمانند. نوجوان‌ها دست می‌زدند و بعضی‌ها بغلِ خوشحالی هدیه می‌دادند. این جماعت جنگ را از دور که نه، از زدن میدان پلیس تا خانه‌های مسکونی گوشه و کنار شهر دیده‌اند؛ پس گفتن اینکه جنگ ندیده‌اند، فی‌الواقع بی‌انصافی است. اما چنان خوشحال بودند که دلت می‌خواست باز هم دلیلش را بپرسی. مثلاً چند دختر بچه، اشتباه نکنم ابتدایی، از پیام سید مجید موسوی حرف می‌زدند و خوشحال بودند؛ بعد به زبان کودکانه نقلش می‌کردند. خب، اولاً چرا باید یک مرد چهل‌پنجاه ساله با رد مهر بر پیشانی، با چند عکس و فیلم ساده، برای یک بچه این‌قدر محبوب باشد؟ و ثانیاً صحبت این بزرگوار قطعاً آخرین چیزی است که در این سن می‌تواند برای بچه‌ها جذاب باشد. سؤال را چرا می‌پرسم؟ چون می‌خواهم نزدیکی به نور، باعث ندیدن این جزئیات نشود. به خانه که رسیدم، دیدم بچه‌های فامیل و برادرزاده‌ها می‌رقصند؛ خیلی‌هایشان اگر جنگ بشود، آواره خانه فامیل می‌شوند، اما خوشحالند. اینجا رنج، متأخر از هدف است، پس جنگ هم معنای غیر پیدا می‌کند. برای دیدن ابراهیم ذوالفقاری هم خوشحالی می‌کردند. شورش را درنیاورم؛ این خوشحالی‌ها از ناراحتیِ ظهر بود، همان موقع که گفتند ضاحیه جنوبی بیروت خورده. یکی‌شان گفت: «خاله، اسرائیلیا ضایه مارو زدن ماهم ضایشون کردیم.» ضایحه ما؟ دقیقا اینجا بود که متوجه جا‌به‌جا شدن مرزهای تمدنی که استاد تاکید داشت شدم. 🔹فاطمه عزیزی ۱۸خرداد۱۴۰۵ ‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸دختر قهرمان ایران 🇮🇷 هفدهم فروردین ۱۴۰۵، ساعت دو شب، صدای هولناک موشک‌های صهیونیستی_آمریکایی، در شرق تهران، آسمان را به زمین دوخت. خانه‌ی امن سردارِ رشيد اسلام، ، فرزند دورود لرستان، ناامن شد! دروازه‌های آسمان گشوده شدند، فرشتگان نازل شدند، تا سردار سرافراز سپاه قدس را پس از عمری مجاهدت، همراه با دختر نازنینش، به میهمانی خدا ببرند. مادر فاطمه سادات معجزه‌آسا از همراهی با آنان باز ماند و نیمه‌جان به طبقه بالاتر ساختمان، پرتاب شد. سردار به‌خاطر مسئولیت سرّی‌اش در طول عمر مبارزاتی خود، در جبهه‌های مختلف نبردِ با کفر جهانی گمنام بود. مأموریت کفرستیزی او، در آن شب وحشتناک خاتمه یافت، نامی شد و چشمان پدر پیرش را منتظر بر در گذاشت! و اما؛ فاطمه سادات که دوران کودکی‌اش در زمان جنگ تحمیلی سپری شده بود و همیشه ترس جدایی از پدر مهربانش قرارش را می‌ربود، دکتر، استاد دانشگاه، نویسنده و شاعر، ترجیح داد با سلاح قلم به جنگ با کفر برود. و اینگونه می‌نگاشت: «دیگر نمی‌توانم. این غروب غبارآلود، این پنجره‌های بسته، باغچه‌ی خواب‌آلود و کوچه‌ی متروک... دیگر نمی‌توانم... بالاخره باید یک اتفاقی بیفتد.» بهترین اتفاق برای دختر قهرمان ایران افتاد. او که بیشتر عمرش را دور از پدر بود، در قبری واحد، پدرش را بغل کرد تا دیگر دلهره جدایی از او را نداشته باشد! تا مثل پایان‌نامه دکترای مدیریتش بیست از بیست بگیرد! 🔹عصمت نیک سرشت/ دورود ۱۲‌خرداد۱۴۰۵ ‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس بله و ایتا: @ravimah
10.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸ماجرای نصب ابرپرچمِ میدان کیو بخش اول: «دیدی بعضیا اینقدر دارن انگار فامیلِ خدان...!» قبلِ جنگ، رفیقی گوشه‌ی پارک این را گفت؛ خسته از بی‌پولی و فشارِ زندگی... بخش دوم: روز دوم یا نمی‌دانم سومِ جنگ وسطِ دود و التهاب جنگ، دنبال ساختمانی می‌گشتیم تا ابرپرچم را بالا ببریم. همه می‌گفتند نمی‌شود، وسیله‌ش نیست، پاره می‌شود، تا یک نفر پیدا شد... _ راپل می‌زنم و پرچم را نصب می‌کنم... هزینه‌اش 15 تومنی می‌شود اما به شرطی که نه اسمی، نه تصویری از من در کلیپ‌تان باشد، رایگان تمامش می‌کنم... بخش سوم: ما فرزندانِ فراموش‌شده‌ی پایینِ این شهریم؛ همان‌هایی که سهم‌شان از روزگار، دودِ کار و زخمِ گرانی و رنجِ نان بوده است... اگر قرار باشد کسی از سختیِ معیشت بگوید، پیشانیِ صف، نامِ ما نوشته شده است. به تارِ موی مادرانِ نجیب و صبورمان قسم، به شرف تمام مردان با شرف عالم در طول تاریخ قسم تا وقتی نفس در سینه‌ی ما جریان دارد، مقابل اجنبیِ طمع‌کار و وطن‌فروشِ حقیرِ داخلی و خارجی، خواهیم ایستاد... ایران را نمی‌شود تکه‌تکه کرد... ما هنوز ایستاده‌ایم... 🔹مهدی سلیمی ۱۸خرداد۱۴۰۵ ‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah