eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
813 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
332 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
🔸آقایم زنده است! انگار همین دیروز بود! یک سال از جنگ دوازده‌روزه گذشته. هیچ‌وقت باورم نمی‌شد توی مراسم سالگرد شهدا وقتی باد سربندهای سایبان گلزار شهدا را تکان می‌دهد، قلب من هم مجروح و داغدار در صف خانواده شهدا بایستد. هیچ‌وقت باورم نمی‌شد آقایم شهید شود! هیچ‌وقت فکرش را هم نمی‌کردم محرمی از راه برسد و آقا نباشد! جنگ رمضان که شروع شد و شنیدم بیت را زده‌اند هیچ نترسیدم! به دلم بد راه ندادم. خیالم راحت بود آقایم را برده‌اند جایی امن! جنگ‌زده بودیم. مجبور شدیم خانه‌ای اجاره کنیم دور از محیط نظامی، روزه‌دار بودم، دل و دماغ پخت‌وپز توی خانه‌ای که همه‌چیزش با من غریبی می‌کرد نداشتم. به خاطر بچه‌ها بلند شدم به چلو و پلو درست کردن. خبر مدرسه میناب دلم را سوزانده بود. آب از گلویم پایین نمی‌رفت.‌ یک دستم به کفگیر و ملاقه بود، یک دستم به گوشی و اخبار را رصد می‌کردم. دلم شور می‌زد و ناخواسته اشک می‌ریختم. بچه‌ها عین خیالشان نبود. گوش تیز می‌کردند و کنجکاو بودند اولین نفر باشند که صدای پدافند یا انفجار را می‌شنوند. تا سحری از دلهره به خودم پیچیدم. خانه‌ای که اجاره کرده بودیم تلویزیون نداشت. نزدیک اذان بود. غذا را گرم کردم. قوری چای و کتری آب‌جوش را هم گذاشتم کنار سفره، بشقاب‌ها را چیدم و به‌سختی پارچ آب را از شیر شکسته ظرف‌شویی پر کردم. خواستم همسر و بچه‌هایم را بیدار کنم که دستم رفت سمت گوشی، تلخی آن لحظه مثل زهری که با گوشت و خونم آمیخته شده؛ هرگز از جانم بیرون نخواهد رفت. نمی‌توانستم خبر شهادت آقا را تحمل کنم. محله ناآشنا بود. ترسیدم منافقی صدای گریه‌ام را بشنود. نمی‌خواستم دشمن‌شاد شوم. روسری‌ام را مچاله کردم، گذاشتم توی دهانم و با تمام توانم جیغ کشیدم. از خدا خواستم بمیرم. غریبی آن خانه به کنار، احساس می‌کردم، شده‌ام غریب‌ترین یتیم روی زمین! صدای جیغ و دادم از لای روسری که بیرون می‌آمد؛ شبیه زوزه گرگ بود. هرچه زور می‌زدم انگار مرگ هم از حال و روز من می‌ترسید و فرار می‌کرد. با صدای ناله‌ام، همسرم بیدار شد. دوید سمتم و شانه‌هایم را تکان داد، گفت: «یا خدا! مردی! به‌خدا الان می‌میری! چته؟ چی شده؟» نمی‌توانستم حرف بزنم. روسری را که از دهانم بیرون کشید، صدای ناله‌ام توی خانه پیچید. بچه‌ها بیدار شدند. به زبانم نمی‌چرخید بگویم چه شده، صفحه گوشی را نگاه می‌کردم بلکه خبر تکذیب شود! خانه شد ماتم‌کده و قوری چای، کنار بشقاب‌های خالی سرد شد. حالا که توی مراسم سالگرد شهدای جنگ دوازده‌روزه نشسته‌ام، خانواده شهدا را می‌بینم کمی آرام‌تر گریه می‌کنند. دیگر باورشان شده زورشان به تقدیر نمی‌رسد. دست از شکوه و شکایت هم برداشته‌اند. پارسال یکی از همسران شهدا به خدا گلایه می‌کرد: «چرا خدا وقتی می‌دونستی سرنوشت من اینه چهار تا بچه بهم دادی؟! چرا گذاشتی چهارتا بچم یتیم بشن؟!» یک نفر آهسته توی گوشش گفت و من هم شنیدم که: «ناشکری نکن! مادر شهید فلانی از این داره می‌سوزه که یادگاری به‌جا نمونده! تو خب ماشاءالله چهار تا یادگاری داری!» راست می‌گفت! یادگاری از خودت به‌جا گذاشتن هم توفیق می‌خواهد. امروز که من دلخوشم به این زندگی و زندگی هنوز سبز است و شادی توی دلم جریان دارد، برمی‌گردد به عطر آقای شهیدم که یادگار مانده است توی خون و رگ‌های رهبر عزیزم! دلخوشم به اینکه آقایم زنده است! همین برای من بس. دیگر تفاهم‌نامه امضا شود یا نه، توافق بشود یا نشود همین که پرچم انقلاب توی دستان مبارک آقایم ایستاده، برای آرامش قلبم کافی‌ست! پ.ن: من عاشقانه رهبرم را دوست دارم. شاید اسمش عشق نباشد، بگویند ولایت‌پذیری. اما اسمش را هر چه که بگذارند وظیفه من فقط دعا به جان رهبر عزیزم است و بس! 🔹سمانه قاسمی‌منش 27خرداد1405 ‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
14.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دوستم پیشنهاد داد از کتاب‌هایی که خیری برای نذر بین مردم به ما سپرده بود یک کار رسانه‌ای ضبط کنیم. من هم که برای این چیزها سرم درد می‌کند قبول کردم. مدتی دنبال ایده‌ای برای ضبطش بودم که با کمک یک سری از دوستان، ایده نهایی شد و حوالی روز عرفه برای ضبط به خیابان رفتیم. کارمان خیلی سخت بود؛ دقیقاً وسط تجمعات، با صدای بلندگوهای مواکب و خود جایگاه. دل را به دریا زدیم. نامه‌ از طرف حضرت آقا بود. حسن ختامش هم هدیه دادن کتاب به خوانندگان. همان کتابی که امام شهید در وصفش می‌گفت: «کتاب یک چیز ماندگار است و باید جامعه با کتاب انس بگیرد.» 🔹رمیصا عالی‌زاده ‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸 OED سرتاپای قلمم در نوشتن کلمه OED می‌لرزد. باید دل شیر داشته باشی که در حفاظت از ایران عزیز و پاسداری از آرمان‌های امام زمان، عجل‌الله تعالی فرجه‌الشریف، این مسئولیت عظیم را تقبل کنی و با هر عملیات، وصیت‌نامه جداگانه بنویسی. هر ثانیه‌ی آن، جان‌برکفی ویژه‌ای می‌طلبد! موقع انفجار بمب، زمین و زمان به لرزه درمی‌آید، همه‌چیز را پودر و به هوا پرتاب می‌کند! حاج داوود که در هفده‌سالگی از خم همه‌ی پیچ‌ها در آمد و فقط به خدا پیچید، لباس سبز پاسداری را بر تن کرد، متولد ۱۳۶۶ و پدرش از جانبازان جنگ تحمیلی بود. با آگاهی این مسئولیت سنگین را پذیرفت. در کردستان، زاهدان و آذربایجان غربی به نبرد با اشرار رفت. ذوب در ولایت بود. انس عجیبی با قرآن و زیارت عاشورا داشت. نسبت به خانواده بسیار مهربان بود. حملات آمریکایی_صهیونیستی به ایران جانمان شروع شد. دشمنان از همان روزهای اول جنگ، پادگان امام علی علیه‌السلام را در اولویت حملات خود قرار دادند. تعدادی از بمب‌ها عمل نکردند که توسط تیم OED خنثی‌سازی می‌شدند. در اولین روز آتش‌بس، ساعت ۱۰ صبح، نوزدهم فروردین ۱۴۰۵، در محل بمب عمل‌نکرده حاضر شدند. حاج داوود ساکی، فرمانده گروهان تخریب تیپ ۵۷ حضرت ابوالفضل علیه‌السلام، که گوهر انسانی‌اش را در ماه‌ عسل ازدواجش با نور حرم پیامبر اکرم نورانی کرده بود، در حین خنثی‌سازی بمب نورالله شد و به همرزمان شهیدش پیوست. 🔹عصمت نیک‌سرشت/ دورود ۲۴خرداد۱۴۰۵ ‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸دست خدا یک هفته پیش، در انتظار گرفتن کارت بانکی، مرد نه‌چندان قد بلندی با کروات و ته‌ریشی که پروفسوری‌اش پررنگ‌‌تربود، کنفرانس درگیری هوایی ایران و آمریکا گذاشته بود. لب کلامش هم این که چون حضرات لاکهید مارتین را نداریم و جنگنده نسل چندم و B2 و فلان و بهمان نساخته‌ایم زورمان نمی‌رسد! تا امروز عصر. در شرف مهیاشدن برای تجمع، پای میز اتو ایستاده بودم و روسری‌ام را صاف می‌کردم که صدای گفت‌وگوی ویژه خبری از پذیرایی آمد. هنوز حوصله تلویزیون نداشتم. تااینکه گفتند امکان سالم برگشتن از عملیات صفر درصد بوده! رفتم جلوی تلویزیون. ظاهرا چند خلبانِ مجهول‌الهویه، با یک مشت ابوقراضه، رفته‌اند بالای سر کمپ بوهرینگ کویت. همان جایی که لابد دور تا دورش را با آواکس و پاتریوت و اف-۱۵ و اف-۱۶ و هزار اسم دهان‌پرکن دیگر آذین بسته بودند. و تا می‌خورده موشک زده‌اند. این وسط هم آسان که نه، از وسط کشتی‌ها و خطوط برق فشار قوی با ارتفاع ۵۰ پایی یعنی حدود ۱۵ متری لایی کشیده‌اند! و شتباه نگفته باشم حداقل ارتفاع پرواز که برای آموزش است ۵۰۰ پاست؛ طبق صحبت خودشان. بعد هم سامانه پدافندی، از بس نفهمیده از کجا خورده، چند جنگنده خودی را زده که دست‌کم بیکار نمانده باشد. یکی‌شان می‌گفت: «رفتیم عملیات که دیگر برنگردیم. می‌دانستم همسرم می‌تواند بچه‌ها را بزرگ کند.» این جمله را گفت تا عمق جدیت بازنگشتن را نشان دهد و دست آخر هم همه چیز را حواله لطف خدا کرد. روایتش رسماً فرنگی‌زدگی را از جان می‌شست. یادت می‌آورد که دست خدا با عصایی، هیبت فرعون را بهم ریخت و با فلاخی، کار جالوت را ساخت. حالا همان دست، جبر تکنولوژی را بهم زده و زور اف-۵ و سه خلبان ایرانی‌اش به ته تکنولوژی جهان رسیده! 🔹فاطمه عزیزی ۲۸خرداد۱۴۰۵ ‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸تصمیم حسینی توی مسیر تجمعات، از رادیو اخبار را می‌شنیدم؛ از آتش جنگ! تعداد شهدا و نقض بند اول تفاهم با آمریکا می‌گفت. کمتر از یک ساعت از سخنرانی شیخ نعیم قاسم گذشته بود؛ بعضی از جملاتش توی ذهنم مدام تکرار می‌شد، می‌گفت: «ما آزاد آفریده شده‌ایم و انتخاب کردیم که ظلم را نپذیریم؛ بردگی، اشغال و سرپرستی را قبول نکنیم.» از ماشین که پیاده شدم، صدای زیارت عاشورا از دور به گوشم رسید. آرام‌آرام از خیابان بعثت بالاتر رفتم و به منبع صدا نزدیک‌تر شدم. موقع سلام بر حسین و اصحابش رسیدم. برنامه طبق روال همیشگی با سرود ملی شروع شد. همزمان با پخش سرود ملی، خاکستر چای ذغالی توی هوا پیچید. دیدم که ذراتش روی لباس عزای حسینی‌مان نشست. جمع مستان اندک اندک از راه رسید. حالا جمعیت آن‌قدر زیاد شده بود که نمی‌توانستم انتهایش را ببینم؛ حتی با آن قد بلند و از روی بلوار. صدای ناله‌ی نی، بوی اسپند، موج جمعیت و پرچم‌های سرخ «یالثارت الخامنه‌ای» که در هوا می‌چرخیدند، فضای جلوی جایگاه را پر کرده بود. هیئت‌های زنجیرزنی یکی پس از دیگری از بین جمعیت عبور کردند؛ صدای طبل و سنج‌شان در خیابان پیچیده بود و ضرباهنگ حرکتشان با فریاد «یاحسین» مردم همراه شد. جمعیت آن‌قدر فشرده بود که نفس آدم می‌گرفت. هوا دم کرده بود. اول صدای مجری بالا رفت، بعد همه یک‌صدا «هیهات من الذله» را تکرار کردند. صد و یازدهمین شب حضور مردم در خیابان، با این تصاویر و صدای شیخ نعیم قاسم در ذهنم ماند: «ما تصمیمی حسینی و کربلایی گرفتیم؛ تصمیمی بدون حد و این تصمیم همچنان پابرجاست.» 🔹فاطمه امیری ۲۹خرداد۱۴۰۵ ‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸ز کودکی خادم این تبار محترمم من در یکی از محلات حاشیهٔ خرم‌آباد به دنیا آمده‌ام. هفت سال پیش از آن‌جا نقل مکان کردیم، اما من هنوز هم در جواب سؤال «بچهٔ کدوم محلی؟» خودم را متعلق به محل تولدم می‌دانم. مهم‌ترین دلیلم برای این تعلق‌خاطر، هیئت و است. خوب خاطرم است که خردسال بودم، آن‌قدر که شوق و ذوق مدرسه‌رفتن، رؤیایی بود که به امیدش روزها را پیش می‌رفتم. در آن سال‌ها به همراه برادر و اقوام، هیئت هفتگی را شرکت می‌کردم. مفهوم هیئت برایم مفهوم غریبی بود؛ یعنی چه که هر هفته در خانهٔ یکی از آشنایان جمع شویم، بعد یک نفر، که غالباً دایی‌ام بود، بنشیند صحبت کند و ما نباید بین کلامش حرفی بزنیم! چرا لامپ‌ها را بعد از صحبت‌هایش خاموش می‌کنند و خودش نور گوشی ساده‌اش را روی کاغذش می‌اندازد و از روی آن اشعاری می‌خواند! خب لامپ را روشن کند که چشمش ببیند! بااین‌حال برایم جذاب بود که همراه برادرم هیئت بروم؛ چون بعد از سینه‌زنی و گریه کردن دوستان و اقوام، تازه همه باهم، با صدای بلند، حرف می‌زنند، شوخی می‌کنند و از همه بهتر این که شربت آب‌لیمو می‌دهند به همراه شیرینی زبان. نمی‌دانم چندمین هفته‌ای بود که با کسلی فرایند تکراریِ سخنرانی، چراغ خاموش، روضه و سینه‌زنی را به امید شیرینی و شربت و جو صمیمی بزرگ‌ترها طی می‌کردم. اما خوب یادم می‌آید که به ستون وسط خانه تکیه داده بودم و حضار ذکری را باهم زمزمه کردند. مداح مجلس را گرم کرد و گفت: «اومدی روضه، پس با صدای بلند بگو! خجالت نکش: حسین آرام جانم، حسین روح و روانم، حسین درمانِ دردم، حسین دورت بگردم...» منِ شش‌ساله هم به حرف مداح گوش دادم و ذکر را شروع به زمزمه کردم. نمی‌دانم چه اتفاقی افتاد، اما گریه‌ام گرفت. خجالت می‌کشیدم و سختم بود. آن‌قدر بهم فشار آمد که در خاطرم مانده در چه حالتی و در کجا بوده‌ام. در دنیای کودکی گریه نشانهٔ ضعف بود، اما زمزمهٔ این ذکر و اشکی که به ظاهر از روی ضعف جاری شد، برایم مزهٔ دیگری داشت. 🔹امیرمهدی جعفری 30خرداد1405 ‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸ز کودکی خادم این تبار محترمم یک سالی گذشت. جشن پایان پیش‌دبستانی‌ام بود. DVD اش را هنوز دارم. مربی یک‌به‌یک بچه‌ها را صدا می‌کند و به ازای خواندن سوره‌ای از قرآن جایزه‌شان را می‌دهد. اسم من را صدا می‌کند. برخلاف نود درصد بچه‌ها که کوثر را خواندند، من کافرون می‌خوانم؛ چون مادرم همیشه در توضیح این سوره می‌گفت دین کافرها برای خودشان است و ما دین خودمان را داریم. مربی بعد از تلاوتم می‌گوید: «بچهٔ هیئتی و قرآنی کلاس رو تشویق کنید.» نمی‌دانم چطور شد، اما از هفت‌سالگی بچهٔ هیئتی شدم. احساس می‌کردم وظیفه‌ام این است که هر هفته هیئت بروم و اگر یک جلسه غیبت کنم، در تکلیفم کم‌کاری کرده‌ام. پاییز بود. هیئت را در منزل مداح گرفته بودند. فاصلهٔ خانهٔ مداح تا خانهٔ ما زیاد بود. برادر درس داشت و هیئت نرفت. به دایی‌زاده‌ها زنگ زدیم؛ یکی‌شان آن‌جا بود و دیگری هم نبودش. مادرم خواست که آن شب را خانه بمانم، اما من کودک سرکش و لج‌بازی بودم و زیر بار نمی‌رفتم. کاپشنم را پوشیدم و کلاه روی سر گذاشتم و تنهایی راه افتادم. در میانهٔ مسیر، در تاریکی شب گم شدم! می‌دانستم از کجا آمده‌ام، اما نمی‌دانستم باید کجا بروم. گریه‌ام گرفت؛ باد سوزناک پاییزی هم دماغم را سرخ کرده بود. چند دقیقه‌ای عاجزانه گریه کردم و آخرش از مسیری که آمده بودم برگشتم خانه. بی‌نهایت دلم شکسته بود؛ هم به غرورم لطمه خورده بود، هم احساس کم‌کاری می‌کردم. شب را با گریه و نق‌زدن به سر خانواده خوابیدم. دو سالی به همین منوال گذشت. هیئت‌مان توانست مکان مشخصی اجاره کند و هیئت هفتگی را آن‌جا بگیریم. کیفم کوک بود، چون فاصلهٔ حسینیهٔ محبان تا خانه‌مان کمتر از دو دقیقه بود. هر هفته، منظم هیئت‌ها را می‌رفتم. حالا سخنرانی‌ها هم برایم جذاب بود؛ هرچند روضه هنوز برایم کامل هضم نشده بود. تایم روضه را می‌آمدم خانه و وقتی صدای سینه‌زنی را می‌شنیدم، برمی‌گشتم هیئت. زمستان شده بود و مانند هر بچهٔ مدرسه‌ای دیگری سرما خوردم. از شدت مریضی خوابم بر. بیدار شدم، صدای سینه‌زنی می‌آمد. دست به دیوار بلند شدم و رفتم سمت اتاقم تا بهترین لباس‌هایم را بپوشم و بروم هیئت. مادرم فهمید داستان از چه قرار است، با صدای بلند گفت: «حق بیرون رفتن از خونه رو نداری.» توجهی نکردم. این بار پدر تشر زد. بغضم را قورت دادم و گفتم: «چرا نمی‌ذارید برم هیئت؟ شما کافرید!» سگرمه‌های پدر در هم رفت. مادر لبخندی زد. آمد سمتم و گفت: «می‌دونی اگر بری مراسم و کسی رو مریض کنی، حق‌الناسه؟ برو تا دمِ در عرض سلام کن و برگرد. امام حسین قبول می‌کنه.» 🔹امیرمهدی جعفری 30خرداد1405 ‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸ز کودکی خادم این تبار محترمم کلاس چهارم، پای ثابت هیئت بودم. قبل از محرم بود که مداح هیئت صدایم کرد و پرسید: «چند سالت شده؟» _ ده! گفت: «از این به بعد می‌خواهم بهت مسئولیت بدهم.» ذوق کردم. با هیجان پرسیدم: «قراره چکار کنم حاج‌آقا؟» با لبخند گفت: «کنار منبر بشین و زمان سینه‌زنی، وقتی بهت اشاره کردم، برایم کمی آب گرم بریز. از قبل باید آب رو گرم کرده باشی و توی فلاسک ریخته باشی، لیوان‌ها هم آماده باشن و حواست هم به من جمع باشه. گه‌گداری هم چهارتا دستمال تا کن و بهم بده تا اشکم رو پاک کنم.» جمله‌ها را کلمه‌به‌کلمه به خاطر دارم؛ آخر این اولین مسئولیتی بود که در هیئت به من می‌دادند. خوشحال بودم. دیگر روضه برایم سخت نبود و اتفاقاً مشتاق تمام‌شدن سخنرانی و شروع روضه بودم. چون کار من از روضه شروع می‌شد. چند شبی مسئولیتم را به خوبی انجام دادم تا این که شب پنجم شد و روضهٔ عبدالله بن حسن. وسط روضه، در اوج مقتل‌خوانی، مداح زد روی شانه‌ام. فکر کردم آب می‌خواهد، اما یک‌دفعه پشت میکروفون گفت: «بلندشو آقا امیر!» جا خوردم. رو به جمعیت گفت: «ببینید این پسر رو، ده سالشه! آخه یه پسر ده ساله چقدر جون داره که جلوی شمشیر بمونه!» بهت‌زده نشستم. ترسیده بودم. یک لحظه نگاهم به عمویم خورد که آن طرف حسینیه داشت گریه می‌کرد. آن سال‌ها من عزیزدُردانهٔ عمو بودم. مداح مقتل می‌خواند که عبدالله تا زمین خوردن عمو را دید، دوید سمتش... با خودم گفتم اگر برای عمویت همچین اتفاقی می‌افتاد چه می‌کردی! تازه روز عاشورا امام حسین زمین خورد، نه عمویت! نتوانستم جلوی خودم را بگیرم. هق‌هق گریه‌ام بلند شد. احساس قرابت داشتم با عبدالله و دلم می‌سوخت که این‌طور به کمک عمویش رفته. ده سالی از آن شب می‌گذرد و من بعد از شب عاشورا، برایم سخت‌ترین شب، شب پنجم محرم است! همان شبی که برای اولین‌بار در نقش خادم روضه، گریه‌ام گرفت. یک سال دیگر گذشت. یک سال هر هفته پنج‌شنبه شب‌ها خودم را نیم ساعت زودتر به هیئت می‌رساندم تا آب گرم را آماده کنم و لیوان‌ها را تمیز بشورم. کم‌کم شروع به تقلید از مداحی‌ها کردم. بسیج مداحان هم کلاس مداحی گذاشته بود. شرکت کردم. دوست داشتم مداح شوم. در مدرسه هم مداحی می‌کردم. به مداح هیئت‌مان گفتم که کلاس می‌روم و خواستم او هم آموزشم بدهد. قبول نکرد. اصرار کردم. دو سه جلسه کلاس مداحی پیشش رفتم. قبل از محرم به برادرم زنگ زد و گفته بود: «می‌خوام شب ششم امیرمهدی یه مداحی بخونه. باهاش تمرین کن.» برادرم مداحی را روی فلش انداخته بود و برایم آورد. مداحی قدیمی از حاج محمدرضا طاهری و حسین طاهری بود. حسین طاهری از زبان حضرت قاسم می‌خواند و حاج محمدرضا از زبان امام حسین. قرار بود من مداحیٔ حسین طاهری را تقلید کنم. یک هفته هر روز و هر شب مداحی را گوش می‌دادم و می‌خواندم. شب ششم هم در کنار مداح هیئت‌مان، مداحی کردم. امام حسین کم‌کم در دستگاهش داشت مرا حساب می‌کرد! اواسط دههٔ نود. هیئت میثاق با شهدا خیلی معروف بود. می‌گفتند که قبل از مراسم بین مستمعین کاغذی پخش می‌کند که متن یک مداحی است و در آخر مراسم هم‌خوانی می‌کنند. کار نویی در کشور بود. هیئت ما هم این کار را انجام داد. یکی از شب‌ها مداحی «بابی انت و امی یا اباعبدالله» را هم‌خوانی کردیم. مداح در حین هم‌خوانی خواست که شوری به جلسه بدهد. گفت: «با صدای بلند بگو: بابی انت و امی؛ یعنی پدر و مادرم فدات حسین.» یکه خوردم. آن شب دیگر تمرکزم در هیئت نبود. هیئت که تمام شد، سریع رفتم خانه و دست مادرم را گرفتم و بردم توی اتاق. گفتم: «مامان، من یک کاری کردم. می‌شه ببخشیم؟» مادرم حالت صورتش عوض شد. گفت: «چی؟» بغض کردم و گفتم: «توی هیئت همه می‌گفتن "بابی انت و امی یا اباعبدالله"؛ من هم گفتم. بعداً فهمیدم این یعنی پدر و مادرم فدات. کار بدی کردم گفتم شما فدا بشید؟» مادرم حرفی نزد. قطرهٔ اشکی از چشمش پایین رفت. فکر کردم آن‌قدر کارم بد بوده که مادرم گریه‌اش گرفته. زدم زیر گریه و می‌گفتم: «تو رو خدا ببخشید، نمی‌خواد فدای امام حسین بشید. غلط کردم. ببخش!» 🔹امیرمهدی جعفری 30خرداد1405 ‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
روشنفکران عزیز درباره الگوی توسعه بودن عربستان (با چهارتا گلی که خورد) و عقب‌موندگی ایران نظری ندادن فعلا؟
17M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸درنگ در حیرت لازمان تاریخ هم گاهی دامن از دست می‌دهد و زمان بی هیچ قیدی، از بندِ تقویم رها می‌شود و ادراک متحیرانه در یک تقاطعِ چند جهانی، به درنگ می‌ایستد. امشب، خیابان انقلاب، نقطه‌ی این حیرتِ لازمان بود. یک طرف، تلاطم این جهانی، در قاب اخبار ژنو و جنگ و صلحی در انتظار اراده‌های بریده از آن سیر الی الابد و چشم به راه. یک طرف هم، نفس‌هایی حبس در سینه و خیره به مستطیل سبز و انتظار گل‌هایی از جنس غرور. دنیایی محبوس قاب گوشی‌ها و آونگ بیم و امید میان این دو جهان شیشه‌ای در تب و تاب سکون. در میانه‌ی این هیاهو، سوگِ حسین (ع) با صدایِ سینه‌زدن‌ها در هم می‌آمیزد و نورِ چلچراغ شعاعی از حضور را به دل‌ها می‌تاباند. مردمانی که سیصد و سیزدهمین شبِ ایستادگی را در خیابان رقم می‌زنند، میانِ دو جهان ایستاده‌اند: جهانی غرق اخبار و جهانی در انتظار. در تلاطم این غوغایِ معنا، عهد، حجاب‌ها را می‌درد و بیداری میدان خواب را می‌رباید. دست‌ها بالا رفته‌اند تا چشم‌ها را از بی‌ثباتیِ توافقاتی که به طرفه‌العینی بر باد می‌روند، به میثاق با صاحبِ زمان برسانند؛ نه برای یک گل، و نه برای یک توافق سیاسی، که برای بیعت با صاحبِ زمان. در این لحظه، مذاکراتِ ژنو در برابرِ عهدِ خیابان، رنگ می‌بازد و آن بازی‌ها، در برابرِ شکوهِ بیعت، کوچک می‌شوند. 🔹زینب کرمی‌نژاد ۳۱خرداد۱۴۰۵ ‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸این شوقِ نوکری‌ اثرِ شیرِ حلالِ مادر است روز دوم و سوم محرم گذرم به دوتا از محله‌های کمتر برخوردار خرم آباد افتاد. سر ظهر بود و هوا گرم. در نگاه اول چندتا پرچم دیدم و در نگاه بعد چند پسر بچه. چند قدمی برداشتیم که یکی از پسر‌بچه‌ها به زبان لری گفت: «دایی کُمَکی وِ خِیمَمو میکی؟» همسرم دست به جیب شد و مبلغی کمک کرد. برقِ خوشحالی از چشمانشان مشخص بود. خوشم آمد از جسارتشان برای کمک گرفتن. بعدازظهر موقع برگشت، پودر شربتی خریده بودند و شربتی که بیشتر طعم آب می‌داد درست کرده بودند. لیوان‌های شربت را داخل سینی گذاشته بودند و به ما تعارف کردند. اجرتان با امام حسینی گفتیم و رفتیم. راست می‌گویند نوکری امام حسین(ع) اثر شیر حلال مادر است. از موقعی که یادم می‌آید محرم برایم پر از حس و حال خوب بوده؛ و همه را مدیون مادرم می‌دانم. از همان موقع که قبل از محرم هر سال با شور و شوق برایمان لباس مشکی محرمی می‌خرید و می‌پوشید. از همان موقع که هرشب به شوق رفتن به سقاخانه شام‌مان را زودتر می‌داد و آماده‌مان می‌کرد. از همان تاسوعا و عاشورایی که از صبح زود با آداب خاصی با دسته‌های عزاداری به خانه‌ی آقا بروجردی می‌رفتیم و از حوضچه گِل به چادر می‌زدیم. و از غروب عاشورایی که می‌رفتیم دنبال تهیه شمع برای مراسم شام غریبان. شکر خدا که در پناه حسینیم... 🔹هانیه گودرزی 31خرداد1405 ‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah