eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
812 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
333 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
🔸آخرین‌بار روزی که توی حیاط خانه‌شان در روستا دیدمش، یک حسی بهم می‌گفت: «خوب نگاش کن.» حاج ابراهیم؛ دایی مامانم بود. من هم خوب نگاهش کردم. موهایش در سفیدترین حالت ممکن بود. عرق‌گیر سفید و لبخند پر محبتش هنوز بعد از ۱۷ سال جلوی چشمم است. خواهر دوقلویش «دا»، آخرین‌باری که بهم زنگ زد، نتوانستم جوابش را بدهم. فقط یک روز تعلل کردم توی زنگ زدن. با خودم فکر کردم وقت هست، بگذار فلان کار و بهمان کار را که انجام دادم، زنگش می‌زنم. اما یک حسی ته دلم می‌گفت: «نکنه دیر کنی.» حق با حسم بود. «دا» منتظر تماس من نماند و رفت. وقتی حاجی، شوهر عمه‌ام، گفت: «۵ روز دیگه تولدمه» و فهمیدم تا ۹۰ سالگی هیچوقت تولد نداشته، می‌دانستم او هم رفتنی‌ست. برای همین یک کیک خانگی برایش درست کردم. کلی شمع رویش گذاشتم و رفتیم خانه‌شان. دیدن لبخندِ روی لب حاجی، حس خوبی داد. بچه‌هایش «آقا» صدایش می‌زدند. بچه که بودم از مامان پرسیدم: «چرا بچه‌های حاجی، آقا صداش می‌کنن؟» مامان گفت: «به خاطر احترامه.» برایم عجیب بود اما فهمیدم بعضی‌ پدرها «آقا» هستند. من اصلاً آخرین بارها را دوست ندارم. آخرین بارها نفسم را می‌گیرد. اما بعداً توی زندگی آخرین بارهای زیادی دیدم. آخرین بارها گاهی سیلی شد توی صورتم؛ گاهی قامتم را خم کرد؛ گاهی زانوهایم را لرزاند؛ گاهی هم با تمام توان زمینم زد. شب عاشورا وقتی آقای من هم از پشت پرده‌های بیت ظاهر شد، ترس اینکه نکند این هم آخرین‌ بار باشد دلم را لرزاند. اما دیگر بلد شده بودم. خوب نگاهش کردم. آخرین لبخندها، آخرین حرف‌ها و آخرین خواسته‌هایش را توی ذهنم حک کردم. لحظه به لحظه‌اش را... زندگی به من یاد داد بوی آخرین‌بارها را بشنوم؛ نه برای اینکه از رفتن آدم‌ها فرار کنم، برای اینکه وقتی کسی هنوز هست، تمامِ بودنش را نفس بکشم. 🔹فاطمه امیری 3تیر۱۴۰۵ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
23760653359849217_169727023018371.mp3
زمان: حجم: 8.3M
ای روضه‌خوان، قَسَم، امسال خیمه نَه روضه خوان امسال از خیمه و روضه‌ی عصر هیچ نگو! ما در نبود عمو، بی پدری را چشیده ایم. امسال کودکان بی تن و بی سر را در خاک دیده ایم.
🔹یوسف امّ‌البنین🔹 عرق نبود که از چهره‌ات به زین می‌ریخت شراره‌های دلت بود اینچنین می‌ریخت تو ایستاده چو ماهی مقابل خورشید و از نگاه تو یک آسمان یقین می‌ریخت أقسمت باللّه الأعزّ الأعظم و بالحجون صادقا و زمزم و بالحطيم و الفنا المحرّم ليخضبنّ اليوم جسمي بدمي دون الحسين ذي الفخار الأقدم إمام أهل الفضل و التكرم سلام یوسف امّ‌البنین خبر داری که نام تو به دلم عشق آتشین می‌ریخت؟ یا نَفسُ مِن بَعد الحسین هُونی فَبَعده لاکُنت ان تَکُونی هذا الحسین شارب المَنون و تشرَبین بارِد المَعین هَیهات ما هذا فِعال دینی ولا فِعال صادقُ الیقین مگر نه اینکه ملائک به سجده افتادند همین‌که طرح تو را هستی‌آفرین می‌ریخت لبت که آیۀ ایّاک نَعبدُ می‌خواند ز بازوان تو ایّاک نستعین می‌ریخت اقاتل القوم بقلب مهتدی اذب عن سبط النبی احمد اضربکم بالصارم المهند حتی تحیدوا عن قتال سیدی انی أنا العباس ذو التودد نجل علی المرتضی المؤید لا ارهب الموت اذا الموت رقی حتّی اواری فی المصالیت لقا نفسی لنفس المصطفی الطّهر وقا انّی انا العبّاس اغدو بالسّقا و لا اخاف الشّرّ یوم الملتقی انّی انا العباس نوشته‌اند که از داغ دست‌های تو خون، به جای گریه برادر بر آستین می‌ریخت یا نفس لا تَخشی مِن الکفار و اَبشِری بِرحمَه الجَبار مَع النَّبی السید المختار مَع جمله السّادات و الاطهار قَد قَطعوا بِبَغیِهِم یَساری فَاَصلهم یا رب حَرَّ النار انّی انا العباس نمک به زخم دل من مزن مگو که عمود چگونه بال و پرت را روی زمین می‌ریخت
ما هم علمداری داشتیم...🚩 🏴
🔸شربت نذری ساعت سه بعدازظهر بود که گوشی‌ام زنگ خورد. دوستم حسین تماس گرفته بود. گفت قرار است امشب در مسجد شربت نذری پخش کنیم. مقداری از مواد موردنیاز را داشتیم، اما آب‌لیمو و گلاب نه. حسین داشت به هر دری می‌زد تا مبلغ موردنیاز برای خرید این اقلام را جمع کند. ابتدا کاری از دستم برنمی‌آمد و ناراحت بودم، اما ناگهان یادم افتاد که سه روز پیش مبلغی از پدرم قرض گرفته‌ام و هنوز نیمی از آن را خرج نکرده‌ام. همان مقدار را به حسین دادم و مشکل تا حد زیادی برطرف شد. او نیز برای خرید آب‌لیمو و گلاب راهی مرکز شهر شد. پس از آن، کنار پارک محله‌مان رفتیم و درباره نحوه آماده‌سازی و پخش شربت صحبت کردیم. ساعت هفت عصر شده بود و خورشید کم‌کم غروب می‌کرد. به مسجد رسیدیم و پس از احوالپرسی با مسئولان مسجد، وارد آشپزخانه شدیم. ابتدا مشغول نظافت آشپزخانه شدیم و سپس با تلاش فراوان، شربت را آماده کردیم. بعد از آماده شدن شربت، کار توزیع آن را آغاز کردیم. تا یک بامداد مشغول خدمت بودیم. خستگی زیادی به تنمان مانده بود، اما عشق به خدمت در راه امام حسین (ع) و برکت این کار، به ما نیرو و انگیزه می‌داد. الحمدلله با لطف خداوند و عنایت امام حسین (ع)، کار به‌خوبی انجام شد و همه خستگی‌ها از یادمان رفت. السلام علیک یا اباعبدالله الحسین (ع) 🔷 علی مظفری 2تیر1405 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸مصطفی نامش مصطفی بود؛ اما اگر بخواهم او را همان‌طور خطاب کنم که همسرش در آن کتابِ ماندگار صدایش زد، می‌گویم: «اسمِ تو مصطفی است». از شهید صدرزاده می‌گویم؛ از همان که حاج قاسمِ ما، عاشق مرام و معرفتش شده بود. وقتی کتاب خاطراتش را می‌خوانی، دِلَت غنج می‌رود؛ مخصوصاً آنجا که از بچه‌گربه‌هایش نوشته. نه، اشتباه نکن! منظورم حیوان نیست؛ منظورش همان پسرانِ نوجوانی بود که در کوچه و خیابان سرگردان بودند. مصطفی، مثل یک مربیِ دلسوز آن‌ها را جمع می‌کرد، پَر و بال می‌داد و به اذن الله عاقبت‌به‌خیرشان می‌کرد؛ آن‌قدر که وقتی وارد مسجد می‌شد، صدایِ «آقا مصطفی، آقا مصطفی»‌ی بچه‌ها، فضا را پُر می‌کرد. روزگارِ عجیبی بود؛ سربازی نرفته بود، اما وقتی نوبت به دفاع از حرمِ عمه‌ی سادات رسید، معطل نکرد. رفت و آن‌قدر پشتکار به خرج داد که زبانِ برادرانِ افغانستانی را یاد گرفت و جانش را به لشکر فاطمیون گره زد. انگار می‌خواست به عالم ثابت کند که جگر شیر دارد؛ درست مثل عباس بن علی (ع). تاسوعا که می‌شود، دلم برایش پَر می‌کشد. می‌دانی چرا؟ حتماً آن فیلمِ معروفش را دیده‌ای؛ همان‌جا که می‌خواند: «ان‌شاءالله تاسوعا پیش عباسم...». انگار با حضرت عباس (ع) عهد بسته بود. درست همان‌طور که خواسته بود، همان‌طور هم شد؛ تاسوعا که رسید، عباسِ علمدار آغوش باز کرد و او را در خرید. سید ابراهیم یا همان مصطفیِ صدرزاده، رسالتش را به پایان برد و رفت. حالا نوبتِ ماست. کلامِ علامه امینی (ره) را آویزه‌ی گوش کنیم که می‌فرمود: « شبِ تاسوعا و ظهرِ عاشورا، برایِ سلامتیِ قلبِ امامِ زمانت صدقه بده.» امسال جایِ خالیِ شهدا بدجوری حس می‌شود؛ آن‌ها که عباس‌گونه، برای یاریِ امام‌شان جان دادند. حالا نوبتِ ماست که میدان‌داری کنیم. نذرِ تاسوعایِ او با عطرِ عباس (ع) ادا شد. او به سمتِ یار رفت و حالا نوبتِ ما رسیده. 🔹زهرا زادسری 3تیر1405 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸هیئتِ خیابان بین سی نفر بچه‌های دانشگاه، فقط من توانستم بروم داخل. حسینیه شلوغ بود و بعد چند ساعت که توی صف بودیم، بقیه جایی بهتر از چادری که توی حیاط حسینیه زده بودند گیرشان نیامد. اول پاها را کج و راست کردم و همان جلوی ورودی نشستم. اما با چشمِ نزدیک‌بین از آن فاصله چیزی پیدا نبود. روی پنجه، با ببخشید ببخشید، راه پیدا کردم و خودم را رساندم پشت میله‌ها. چند دقیقه که گذشت، جمعیت روی پا ایستاد و شعار «ای پسر فاطمه منتظر تو هستیم»‌اش بلند شد. و پسر فاطمه از در کوچکی که سمت راست حسینیه بود آمد داخل و سمت جمعیت دست بلند کرد. کم بودن فاصله هم کمکی نکرد. اینبار اشک، اجازه‌ی دیدن نمی‌داد. برای من نوزده ساله‌ که دو سه سال قبلتر، از او بدم می‌آمد و با رائفی‌پور و عباسی و پناهیان و پورازغدی، عاشقش شده بودم، این لحظه، انگار لحظه‌ی رسیدن بود؛ دوست داشتنی که داشت با اشک نمود پیدا می‌کرد. آن شب را خوب یادم مانده. تاسوعای 94 بود. ظریفی مثلاً اتفاقی توی راهرویی فرعی خورده بود به اوباما و دست داده بود بهش (کانه مشکلات ما با شیطان بزرگ با یک دست‌دادن قابل حل است و کسی که دست می‌دهد می‌شود قهرمان ملی و حلال همان مشکلات!). سخنران پناهیان بود و سخنرانی مفصلی کرد و آخرش روضه‌‌ی عباس خواند که «شمر هی مهربون صدا می‌زد عباس رو. عباس روشو اونور می‌کرد. داشت دق می‌کرد عباس. "خدا کار من به جایی رسیده که دشمن به من طمع کرده!"... عباس! با دشمن دست ندادی، خدا دستات رو قربانی قبول کرد. عباس! به دشمن غضبناک نگاه کردی خدا چشمات رو قبول کرد... عباس جلوی دشمن خدا سر خم نکرد، خدا سر عباس رو قبول کرد...» و من چشم دوخته بودم که مردی نورانی روی یک صندلی ساده؛ و برای اولین‌بار چقدر اشک ریختم و چقدر ناله کشیدم. که تا قبل از آن اصلاً هیئت و حسینیه نرفته بودم. محرمم دسته‌های عزایی بود که از شب چهارم و پنجم می‌آمد توی خیابان و می‌رفت سمت جایگاه دانشگاه و حاج حسین سهرابی که می‌رفت بالا و از شعرهای حاج حبیب می‌خواند. شعرهایی که سال قبل و سال‌های قبلتر هم شنیده بودمشان. و اصلاً با این شعرها گریه‌ام نمی‌گرفت و توی آن دسته‌ای که مردهای هیکلی، با قیافه‌های خشن، روبروی هم ایستاده بودند و محکم روی سینه می‌زدند، کس دیگری هم گریه نمی‌کرد که ببینم و بدانم از اساس باید گریه کرد یا نه! فاطمیه‌ی همان سال بود که بچه‌های دانشگاه دستم را گرفتند و اولین‌بار بردند هیئتی توی یک مسجد کوچک. شب اول فاطمیه بود. و چراغ‌ها که خاموش شد و صدای مداح که بلند، کارم از گریه گذشت و با مشت می‌کوبیدم روی زمین. و از آن سال تا همین پارسال، لااقل دهه‌ای نبوده که هیئت نروم. و اگر یکی دو شب هم غیبت کرده‌ام تاسوعا و عاشورا را دیگر از دست نداده‌ام. و بعضی شب‌ها اگر اشک هم نریخته‌ام اما تاسوعا و عاشورا بی‌اشک نمانده‌ام. اما دیشب تاسوعایی بود که بین هیئت و خیابان، انتخابم خیابان بود. کنار جایگاه ایستادم و با شعرهای تکراریِ مداح‌های دسته‌های عزای هر محله، آرام به سینه کوبیدم. اشک نریختم، اما توی ذهنم گذشت که اصلاً این همه سال رفته‌ام هیئت که مثل امشبی توی خیابان بمانم. وگرنه می‌شود توی یک چهاردیواری نشست و گریه کرد، اما فکر نکرد یوم عاشورا 9 اسفندی بود که حسینی دیگر شهید شد؛ و عرض کربلا خیابان کشوردوستی که تکثیر شد در خیابان خیابان ایران. و می‌شود کسی از کربلا درس مذاکره بگیرد و تو آنجا بمانی و برای سر بریده‌ی حسینی که با یزیدی بیعت نکرد، گریه کنی. و می‌شود بشوی مداحی که سالها همین‌ها را خوانده‌ای اما به دیگر حسین زمانت بگویی که برود و تسلیم شمر و یزید زمانت شود، چون اکثریتی (که از قضا اکثریت هم نیستند) راضی به تسیلم‌اند! و می‌شود شنیده باشی که امامت به ابن سعد نامی گفته از گندم ملک ری نخواهد خورد و همان وقت بروی با قاتل امام دیگرت چانه بزنی برای آوردن گندم از ملک واشنگتن! و می‌شود از قول حسین هیهات من الذله بگویی و عزت شیعه‌ی حسین در ایران و لبنان برایت مهم نباشد. و می‌شود... علی‌الاصول تا وقتی که می‌شود به این می‌شودها فکر کرد، توی خیابان ماندن را بیشتر می‌پسندم که امروز هیئت، خیابان و خیابان، هیئت است. 🔹امین ماکیانی 3تیر1405 ‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸تعزیه اعظم لرستان 📸 حنانه پاپی ۳تیر۱۴۰۵ ‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah