eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
811 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
333 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸مصطفی نامش مصطفی بود؛ اما اگر بخواهم او را همان‌طور خطاب کنم که همسرش در آن کتابِ ماندگار صدایش زد، می‌گویم: «اسمِ تو مصطفی است». از شهید صدرزاده می‌گویم؛ از همان که حاج قاسمِ ما، عاشق مرام و معرفتش شده بود. وقتی کتاب خاطراتش را می‌خوانی، دِلَت غنج می‌رود؛ مخصوصاً آنجا که از بچه‌گربه‌هایش نوشته. نه، اشتباه نکن! منظورم حیوان نیست؛ منظورش همان پسرانِ نوجوانی بود که در کوچه و خیابان سرگردان بودند. مصطفی، مثل یک مربیِ دلسوز آن‌ها را جمع می‌کرد، پَر و بال می‌داد و به اذن الله عاقبت‌به‌خیرشان می‌کرد؛ آن‌قدر که وقتی وارد مسجد می‌شد، صدایِ «آقا مصطفی، آقا مصطفی»‌ی بچه‌ها، فضا را پُر می‌کرد. روزگارِ عجیبی بود؛ سربازی نرفته بود، اما وقتی نوبت به دفاع از حرمِ عمه‌ی سادات رسید، معطل نکرد. رفت و آن‌قدر پشتکار به خرج داد که زبانِ برادرانِ افغانستانی را یاد گرفت و جانش را به لشکر فاطمیون گره زد. انگار می‌خواست به عالم ثابت کند که جگر شیر دارد؛ درست مثل عباس بن علی (ع). تاسوعا که می‌شود، دلم برایش پَر می‌کشد. می‌دانی چرا؟ حتماً آن فیلمِ معروفش را دیده‌ای؛ همان‌جا که می‌خواند: «ان‌شاءالله تاسوعا پیش عباسم...». انگار با حضرت عباس (ع) عهد بسته بود. درست همان‌طور که خواسته بود، همان‌طور هم شد؛ تاسوعا که رسید، عباسِ علمدار آغوش باز کرد و او را در خرید. سید ابراهیم یا همان مصطفیِ صدرزاده، رسالتش را به پایان برد و رفت. حالا نوبتِ ماست. کلامِ علامه امینی (ره) را آویزه‌ی گوش کنیم که می‌فرمود: « شبِ تاسوعا و ظهرِ عاشورا، برایِ سلامتیِ قلبِ امامِ زمانت صدقه بده.» امسال جایِ خالیِ شهدا بدجوری حس می‌شود؛ آن‌ها که عباس‌گونه، برای یاریِ امام‌شان جان دادند. حالا نوبتِ ماست که میدان‌داری کنیم. نذرِ تاسوعایِ او با عطرِ عباس (ع) ادا شد. او به سمتِ یار رفت و حالا نوبتِ ما رسیده. 🔹زهرا زادسری 3تیر1405 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸هیئتِ خیابان بین سی نفر بچه‌های دانشگاه، فقط من توانستم بروم داخل. حسینیه شلوغ بود و بعد چند ساعت که توی صف بودیم، بقیه جایی بهتر از چادری که توی حیاط حسینیه زده بودند گیرشان نیامد. اول پاها را کج و راست کردم و همان جلوی ورودی نشستم. اما با چشمِ نزدیک‌بین از آن فاصله چیزی پیدا نبود. روی پنجه، با ببخشید ببخشید، راه پیدا کردم و خودم را رساندم پشت میله‌ها. چند دقیقه که گذشت، جمعیت روی پا ایستاد و شعار «ای پسر فاطمه منتظر تو هستیم»‌اش بلند شد. و پسر فاطمه از در کوچکی که سمت راست حسینیه بود آمد داخل و سمت جمعیت دست بلند کرد. کم بودن فاصله هم کمکی نکرد. اینبار اشک، اجازه‌ی دیدن نمی‌داد. برای من نوزده ساله‌ که دو سه سال قبلتر، از او بدم می‌آمد و با رائفی‌پور و عباسی و پناهیان و پورازغدی، عاشقش شده بودم، این لحظه، انگار لحظه‌ی رسیدن بود؛ دوست داشتنی که داشت با اشک نمود پیدا می‌کرد. آن شب را خوب یادم مانده. تاسوعای 94 بود. ظریفی مثلاً اتفاقی توی راهرویی فرعی خورده بود به اوباما و دست داده بود بهش (کانه مشکلات ما با شیطان بزرگ با یک دست‌دادن قابل حل است و کسی که دست می‌دهد می‌شود قهرمان ملی و حلال همان مشکلات!). سخنران پناهیان بود و سخنرانی مفصلی کرد و آخرش روضه‌‌ی عباس خواند که «شمر هی مهربون صدا می‌زد عباس رو. عباس روشو اونور می‌کرد. داشت دق می‌کرد عباس. "خدا کار من به جایی رسیده که دشمن به من طمع کرده!"... عباس! با دشمن دست ندادی، خدا دستات رو قربانی قبول کرد. عباس! به دشمن غضبناک نگاه کردی خدا چشمات رو قبول کرد... عباس جلوی دشمن خدا سر خم نکرد، خدا سر عباس رو قبول کرد...» و من چشم دوخته بودم که مردی نورانی روی یک صندلی ساده؛ و برای اولین‌بار چقدر اشک ریختم و چقدر ناله کشیدم. که تا قبل از آن اصلاً هیئت و حسینیه نرفته بودم. محرمم دسته‌های عزایی بود که از شب چهارم و پنجم می‌آمد توی خیابان و می‌رفت سمت جایگاه دانشگاه و حاج حسین سهرابی که می‌رفت بالا و از شعرهای حاج حبیب می‌خواند. شعرهایی که سال قبل و سال‌های قبلتر هم شنیده بودمشان. و اصلاً با این شعرها گریه‌ام نمی‌گرفت و توی آن دسته‌ای که مردهای هیکلی، با قیافه‌های خشن، روبروی هم ایستاده بودند و محکم روی سینه می‌زدند، کس دیگری هم گریه نمی‌کرد که ببینم و بدانم از اساس باید گریه کرد یا نه! فاطمیه‌ی همان سال بود که بچه‌های دانشگاه دستم را گرفتند و اولین‌بار بردند هیئتی توی یک مسجد کوچک. شب اول فاطمیه بود. و چراغ‌ها که خاموش شد و صدای مداح که بلند، کارم از گریه گذشت و با مشت می‌کوبیدم روی زمین. و از آن سال تا همین پارسال، لااقل دهه‌ای نبوده که هیئت نروم. و اگر یکی دو شب هم غیبت کرده‌ام تاسوعا و عاشورا را دیگر از دست نداده‌ام. و بعضی شب‌ها اگر اشک هم نریخته‌ام اما تاسوعا و عاشورا بی‌اشک نمانده‌ام. اما دیشب تاسوعایی بود که بین هیئت و خیابان، انتخابم خیابان بود. کنار جایگاه ایستادم و با شعرهای تکراریِ مداح‌های دسته‌های عزای هر محله، آرام به سینه کوبیدم. اشک نریختم، اما توی ذهنم گذشت که اصلاً این همه سال رفته‌ام هیئت که مثل امشبی توی خیابان بمانم. وگرنه می‌شود توی یک چهاردیواری نشست و گریه کرد، اما فکر نکرد یوم عاشورا 9 اسفندی بود که حسینی دیگر شهید شد؛ و عرض کربلا خیابان کشوردوستی که تکثیر شد در خیابان خیابان ایران. و می‌شود کسی از کربلا درس مذاکره بگیرد و تو آنجا بمانی و برای سر بریده‌ی حسینی که با یزیدی بیعت نکرد، گریه کنی. و می‌شود بشوی مداحی که سالها همین‌ها را خوانده‌ای اما به دیگر حسین زمانت بگویی که برود و تسلیم شمر و یزید زمانت شود، چون اکثریتی (که از قضا اکثریت هم نیستند) راضی به تسیلم‌اند! و می‌شود شنیده باشی که امامت به ابن سعد نامی گفته از گندم ملک ری نخواهد خورد و همان وقت بروی با قاتل امام دیگرت چانه بزنی برای آوردن گندم از ملک واشنگتن! و می‌شود از قول حسین هیهات من الذله بگویی و عزت شیعه‌ی حسین در ایران و لبنان برایت مهم نباشد. و می‌شود... علی‌الاصول تا وقتی که می‌شود به این می‌شودها فکر کرد، توی خیابان ماندن را بیشتر می‌پسندم که امروز هیئت، خیابان و خیابان، هیئت است. 🔹امین ماکیانی 3تیر1405 ‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸تعزیه اعظم لرستان 📸 حنانه پاپی ۳تیر۱۴۰۵ ‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah