eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
813 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
332 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
صدقه شب و روز عاشورا برای سلامتی امام زمان عج محل واریز نذورات و صدقات شما 💳5029087001264798 به نام گروه جهادی مردمی عهد 🔹کمک معنوی: انتشار این فراخوان در پیام رسانهای اجتماعی @ahdjahadi
💠 دعوت به همکاری 🎙 ثبت روایت‌های مردمی از تجمعات خیابانی ❌ ویژه لرستانی‌ها❌ 🔰 اگر به ثبت و ماندگار کردن روایت‌های مردم علاقه‌مند هستید، به جمع راویان این بپیوندید. 🔹 شرایط همکاری: • داشتن تلفن همراه یا دستگاه ضبط صدا (رکوردر) • اختصاص حداقل ۲ ساعت زمان در روز • شرکت در کارگاه آموزشی پیش از آغاز عملیات میدانی • مدت اجرای پروژه محدود و فشرده است ثبت‌نام و کسب اطلاعات بیشتر: 🆔 📞 ۰۹۳۷۴۴۵۸۸۶۸ ⏳ مهلت ثبت‌نام: ۶ تیر ۱۴۰۵ @ravimah
15.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹آیین‌ گل‌مالی در صبح عاشورا از لنز دوربین فاطمه عزیزی ‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
⚜ثبت نام شروع شد⚜ زبانسرای سایدا واقع در مجتمع فرهنگی آموزشی دلسا برگزار کننده دوره های ترمیک مکالمه در تمامی مقاطع 🔸 خردسالان 🔸 نوجوانان 🔸 بزرگسالان جهت ثبت نام و کسب اطلاعات بیشتر با شماره‌های زیر تماس حاصل نمایید. 09030816393 09367122557 تماس حاصل فرمایید. 🔶🔹آدرس: سبزه میدان_جنب سینما استقلال_مجتمع فرهنگی آموزشی دخترانه دلسا🔹🔶 @delsa_khoramabad
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸عاشورا صبح‌های عاشورا زودتر از ما بیدار می‌شد و به جایگاه گل‌مالی (جایی که در آن گِلی همراه با گلاب خوشبو شده نگهداری می‌شد و مردم لر، صبح عاشورا برای نشان دادن ارادت خودشان به امام حسین و نشان دادن اینکه عزادار حسین هستند، می‌روند و خودشان را گل می‌زنند) روبه‌روی مسجدالاقصی می‌رفت و برای عزاداران امام حسین گل می‌زد. ما هم آماده می‌شدیم تا بیاید و با هم به هیئت عشاق‌المهدی برویم. سوار ماشین که می‌شدم، نگاهش می‌کردم! سر تا پا گِلی بود. حتی محاسنش هم گِلی بود. کفش هم نمی‌پوشید. نگاه لباس‌هایش می‌کردم که هرسال روز عاشورا بر آن‌ها گل می‌زد و در آخر هم وصیت کرد همان لباس‌ها را با خودش به خاک بسپاریم. کنار جایگاهی در نزدیکی خانه پیاده شدیم. پدرم به نوبت روی چادرها و روسری‌های سیاه‌مان گل می‌زد. بعد از گل زدن روی چادر و روسری‌مان که به یاد مصیبت‌های حضرت زینب و دختران و زنان کربلا زده می‌شود، به هیئت عشاق‌المهدی در گزار شهدا رفتیم. گریه‌اش برای مصیبت‌های امام حسین باعث می‌شد گِلی که روی محاسنش است، رفته‌رفته پاک شود و سینه زدنش برای ارباب، گل‌های خشک‌شده روی پیراهن سیاهش را تبدیل به گرد و غبار می‌کرد. امروز نگاه جای خالی‌اش کردم. جای خالی که روضه‌خوان بارها به او اشاره کرد. نگاه چادرم کردم که دیگر دستانش نبود تا رویش گل بزند. اما دلتنگی‌های من برای تو کجا و مصیبت‌های حضرت زینب کجا؛ امان از دل زینب... با اینکه تو را نمی‌بینیم، اما گویا از قبل هم بیشتر در کنارمان هستی. تو را امام حسین از گوشه‌کناره‌های هیئت برگزید. سلاممان را به مولایمان اباعبدالله برسان! 🔹فاطمه مرادی‌فرد/ دختر شهید 4تیر1405 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸شهادت سید فخرالدین چند روزی از رفتن آقا فخرالدین می‌گذشت و این‌مدت مشغول کارهای روزمره‌ام در حزب و روزنامه بودم. غروب هفتم تیرماه توی استانداری بودم که از تلفن‌خانه‌ی روزنامه در تهران تماس گرفتند. وقتی تلفن را برداشتم، خبر انفجار دفتر حزب جمهوری و شهادت بهشتی، آقا سید فخرالدین و جمع زیادی از اعضای حزب که با هم جلسه داشتند را دادند. بغض سنگینی گلویم را گرفت و اشکم سرازیر شد. تمام خاطراتی که سال‌های سال با آقا سید فخرالدین داشتم، برایم زنده شد. از دست دادن کسی که هم فامیلم، هم استادم و هم فرمانده‌ام بود، داغ سنگینی برایم بود. وقتی خبر انفجار را دادند، گفتند خبر جایی درز نکند، تا صحت و سقم و جزییات خبر کامل تایید بشود. تا ساعتی بعد که خبر به‌صورت رسمی تایید شد، حال خوبی نداشتم، اما مجبور بودم که به‌دلیل وظیفه‌ام و حفظ امنیت شهر و استان و پیش‌گیری از هر اتفاق دیگری، خبر را به استاندار وقت آقای محلوجی و بچه‌های ستاد امنیت اطلاع بدهم. توی ستاد امنیت همه ماتم‌زده بودند. آقای محلوجی و گرانمایه‌پور معاون سیاسی استاندار برای باخبر شدن از اوضاع و جزییات انفجار با مراکز مختلفی تماس گرفتند. خبر که به‌صورت رسمی منتشر شد، مردم از گوشه و کنار استان با دفتر حزب تماس می‌گرفتند تا مطمئن بشوند و ما در جواب سوال آن‌ها ماجرا را تایید می‌کردیم. شب را توی ساختمان حزب ماندم. همان‌موقع با همسر آقا فخرالدین تماس گرفتم و از چگونگی اتفاق و انتقال پیکر پرسیدم که ایشان اظهار بی‌اطلاعی کرد و گفت هنوز معلوم نیست. بیرون کشیدن و انتقال پیکر آقا فخرالدین خیلی طول نکشید چند نفر از اعضای خانواده‌اش و آشناها شهید سید فخرالدین را با آمبولانس به خرم‌آباد آوردند. تشییع جنازه‌ی شهید سید فخرالدین از باشکوه‌ترین تشییع جنازه‌های شهر بود که از مسجد علوی آغاز شد و تا گلزار شهدا که ادامه داشت، جمعیت زیادی آمده بود. از مراسم شهید عکس گرفتم. 🔹خبرنگار جمهوری‌اسلامی/ صفحه ۱۰۵،۱۰۶ 🔹زندگینامه و خاطرات حسن مرادی عکاس و خبرنگار روزنامه جمهوری‌اسلامی 🔹 نویسنده: فریبا مرادی‌نسب 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸بمیریم به نام، نمانیم به ننگ مثل حرفی که می‌افتد ورد زبان، چند روزی‌ست افتاده به دلم و هر لحظه از ذهنم می‌گذرد که از کدام سطر شروع کنم به نوشتن! نمی‌دانم حرف آخر را همین اول بزنم و خلاص! یا بگویم صلح برای ما جنگ را تمام نمی‌کند! و قصه‌ی زن را روایت کنم! فقط یک زن می‌تواند جنس ثانیه‌های ساعت را لمس کند؛ وقتی هفته‌ها دور از همسرش، چشم می‌دوزد به آخرین چوب‌خطی که بچه‌ها خط می‌کشند رویش و قرار است پدر برگردد. جنگ به اصطلاح تمام شده؛ اما نظامی‌ها دارند آماده می‌شوند. ارتش هم نیروهایش را برده است توی نقطه‌هایی که بوی خون و باروت را می‌شود استشمام کرد. به همسرم گفتم: «نمیشه توی پادگان شهر خودمون بمونی!؟» می‌دانست با چه بی‌قراری دارم تمنا می‌کنم، اما چند مدتی است تا می‌شنود کمی تلخی قاطی مأموریتی شده، داوطلبانه دستش را بالا می‌برد؛ انگار می‌خواهد خودش را به رفقای شهیدش ثابت کند! قاطعانه گفت: «نه! دین این کشور گردنمه، باید ادا کنم! الان نرم، پس کی برم؟» اسم وطن، زبانم را بند آورد. مدرسه میناب و ناو دنا و هزاران مظلومیت دیگر روی دلم آوار شد. حالا من مانده‌ام و دوری و دلشوره و انتظار! من هم شده‌ام یکی مثل همسر شهدای ناو دنا! طعم شیرین دم آن لحظه که همسرم با شوق بازگشت به خانه می‌گوید: «دارم برمی‌گردم! تو راهم!» را چشیده‌ام! لحظه‌ای که تب از چشمانم می‌رود و دنیا را طور دیگری می‌بینم! خیلی از مناسبت‌ها، من می‌مانم و بچه‌ها، تنهایی و خاطراتی که آزارم می‌دهند. همین دیروز که عاشورا بود، من و بچه‌ها به یاد خاطرات گل‌مالی و هیئت رفتن‌های پارسال‌مان، نشستیم پای تلویزیون و عزاداری کردیم. بچه‌ها سرشان گرم انیمیشن عاشورائیان بود. لابه‌لای فیلم دیدن‌شان، دیدم برای «هانی» و «مسلم بن عقیل» غصه می‌خورند و یواشکی اشک می‌ریزند. اما من ترسیدم؛ وقتی برق سکه‌های عبیدالله ملعون چشم مردم کوفه را کور کرد و حقیقت شمشیر علی را ندیدند! وقتی عده‌ای، دم نماز صبح، پیک امام‌شان را به کیسه‌ای زر فروختند، تمام تنم لرزید! من از روزی که اژدر به ناو دنا خورد و زنانی را دیدم چشم‌به‌راه عق زدن کوسه‌ها نشسته‌اند، از دین خون‌های ریخته‌شده می‌ترسم! از گندم و ذرتی که می‌خواهند برای ما بفرستند، می‌ترسم! من از بیعت با یزید می‌ترسم! پ.ن: کاش بمیریم به نام، نمانیم به ننگ! 🔹سمانه قاسمی‌منش ۵تیر۱۴۰۵ ‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah