eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
812 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
333 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
15.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹آیین‌ گل‌مالی در صبح عاشورا از لنز دوربین فاطمه عزیزی ‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
⚜ثبت نام شروع شد⚜ زبانسرای سایدا واقع در مجتمع فرهنگی آموزشی دلسا برگزار کننده دوره های ترمیک مکالمه در تمامی مقاطع 🔸 خردسالان 🔸 نوجوانان 🔸 بزرگسالان جهت ثبت نام و کسب اطلاعات بیشتر با شماره‌های زیر تماس حاصل نمایید. 09030816393 09367122557 تماس حاصل فرمایید. 🔶🔹آدرس: سبزه میدان_جنب سینما استقلال_مجتمع فرهنگی آموزشی دخترانه دلسا🔹🔶 @delsa_khoramabad
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸عاشورا صبح‌های عاشورا زودتر از ما بیدار می‌شد و به جایگاه گل‌مالی (جایی که در آن گِلی همراه با گلاب خوشبو شده نگهداری می‌شد و مردم لر، صبح عاشورا برای نشان دادن ارادت خودشان به امام حسین و نشان دادن اینکه عزادار حسین هستند، می‌روند و خودشان را گل می‌زنند) روبه‌روی مسجدالاقصی می‌رفت و برای عزاداران امام حسین گل می‌زد. ما هم آماده می‌شدیم تا بیاید و با هم به هیئت عشاق‌المهدی برویم. سوار ماشین که می‌شدم، نگاهش می‌کردم! سر تا پا گِلی بود. حتی محاسنش هم گِلی بود. کفش هم نمی‌پوشید. نگاه لباس‌هایش می‌کردم که هرسال روز عاشورا بر آن‌ها گل می‌زد و در آخر هم وصیت کرد همان لباس‌ها را با خودش به خاک بسپاریم. کنار جایگاهی در نزدیکی خانه پیاده شدیم. پدرم به نوبت روی چادرها و روسری‌های سیاه‌مان گل می‌زد. بعد از گل زدن روی چادر و روسری‌مان که به یاد مصیبت‌های حضرت زینب و دختران و زنان کربلا زده می‌شود، به هیئت عشاق‌المهدی در گزار شهدا رفتیم. گریه‌اش برای مصیبت‌های امام حسین باعث می‌شد گِلی که روی محاسنش است، رفته‌رفته پاک شود و سینه زدنش برای ارباب، گل‌های خشک‌شده روی پیراهن سیاهش را تبدیل به گرد و غبار می‌کرد. امروز نگاه جای خالی‌اش کردم. جای خالی که روضه‌خوان بارها به او اشاره کرد. نگاه چادرم کردم که دیگر دستانش نبود تا رویش گل بزند. اما دلتنگی‌های من برای تو کجا و مصیبت‌های حضرت زینب کجا؛ امان از دل زینب... با اینکه تو را نمی‌بینیم، اما گویا از قبل هم بیشتر در کنارمان هستی. تو را امام حسین از گوشه‌کناره‌های هیئت برگزید. سلاممان را به مولایمان اباعبدالله برسان! 🔹فاطمه مرادی‌فرد/ دختر شهید 4تیر1405 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸شهادت سید فخرالدین چند روزی از رفتن آقا فخرالدین می‌گذشت و این‌مدت مشغول کارهای روزمره‌ام در حزب و روزنامه بودم. غروب هفتم تیرماه توی استانداری بودم که از تلفن‌خانه‌ی روزنامه در تهران تماس گرفتند. وقتی تلفن را برداشتم، خبر انفجار دفتر حزب جمهوری و شهادت بهشتی، آقا سید فخرالدین و جمع زیادی از اعضای حزب که با هم جلسه داشتند را دادند. بغض سنگینی گلویم را گرفت و اشکم سرازیر شد. تمام خاطراتی که سال‌های سال با آقا سید فخرالدین داشتم، برایم زنده شد. از دست دادن کسی که هم فامیلم، هم استادم و هم فرمانده‌ام بود، داغ سنگینی برایم بود. وقتی خبر انفجار را دادند، گفتند خبر جایی درز نکند، تا صحت و سقم و جزییات خبر کامل تایید بشود. تا ساعتی بعد که خبر به‌صورت رسمی تایید شد، حال خوبی نداشتم، اما مجبور بودم که به‌دلیل وظیفه‌ام و حفظ امنیت شهر و استان و پیش‌گیری از هر اتفاق دیگری، خبر را به استاندار وقت آقای محلوجی و بچه‌های ستاد امنیت اطلاع بدهم. توی ستاد امنیت همه ماتم‌زده بودند. آقای محلوجی و گرانمایه‌پور معاون سیاسی استاندار برای باخبر شدن از اوضاع و جزییات انفجار با مراکز مختلفی تماس گرفتند. خبر که به‌صورت رسمی منتشر شد، مردم از گوشه و کنار استان با دفتر حزب تماس می‌گرفتند تا مطمئن بشوند و ما در جواب سوال آن‌ها ماجرا را تایید می‌کردیم. شب را توی ساختمان حزب ماندم. همان‌موقع با همسر آقا فخرالدین تماس گرفتم و از چگونگی اتفاق و انتقال پیکر پرسیدم که ایشان اظهار بی‌اطلاعی کرد و گفت هنوز معلوم نیست. بیرون کشیدن و انتقال پیکر آقا فخرالدین خیلی طول نکشید چند نفر از اعضای خانواده‌اش و آشناها شهید سید فخرالدین را با آمبولانس به خرم‌آباد آوردند. تشییع جنازه‌ی شهید سید فخرالدین از باشکوه‌ترین تشییع جنازه‌های شهر بود که از مسجد علوی آغاز شد و تا گلزار شهدا که ادامه داشت، جمعیت زیادی آمده بود. از مراسم شهید عکس گرفتم. 🔹خبرنگار جمهوری‌اسلامی/ صفحه ۱۰۵،۱۰۶ 🔹زندگینامه و خاطرات حسن مرادی عکاس و خبرنگار روزنامه جمهوری‌اسلامی 🔹 نویسنده: فریبا مرادی‌نسب 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸بمیریم به نام، نمانیم به ننگ مثل حرفی که می‌افتد ورد زبان، چند روزی‌ست افتاده به دلم و هر لحظه از ذهنم می‌گذرد که از کدام سطر شروع کنم به نوشتن! نمی‌دانم حرف آخر را همین اول بزنم و خلاص! یا بگویم صلح برای ما جنگ را تمام نمی‌کند! و قصه‌ی زن را روایت کنم! فقط یک زن می‌تواند جنس ثانیه‌های ساعت را لمس کند؛ وقتی هفته‌ها دور از همسرش، چشم می‌دوزد به آخرین چوب‌خطی که بچه‌ها خط می‌کشند رویش و قرار است پدر برگردد. جنگ به اصطلاح تمام شده؛ اما نظامی‌ها دارند آماده می‌شوند. ارتش هم نیروهایش را برده است توی نقطه‌هایی که بوی خون و باروت را می‌شود استشمام کرد. به همسرم گفتم: «نمیشه توی پادگان شهر خودمون بمونی!؟» می‌دانست با چه بی‌قراری دارم تمنا می‌کنم، اما چند مدتی است تا می‌شنود کمی تلخی قاطی مأموریتی شده، داوطلبانه دستش را بالا می‌برد؛ انگار می‌خواهد خودش را به رفقای شهیدش ثابت کند! قاطعانه گفت: «نه! دین این کشور گردنمه، باید ادا کنم! الان نرم، پس کی برم؟» اسم وطن، زبانم را بند آورد. مدرسه میناب و ناو دنا و هزاران مظلومیت دیگر روی دلم آوار شد. حالا من مانده‌ام و دوری و دلشوره و انتظار! من هم شده‌ام یکی مثل همسر شهدای ناو دنا! طعم شیرین دم آن لحظه که همسرم با شوق بازگشت به خانه می‌گوید: «دارم برمی‌گردم! تو راهم!» را چشیده‌ام! لحظه‌ای که تب از چشمانم می‌رود و دنیا را طور دیگری می‌بینم! خیلی از مناسبت‌ها، من می‌مانم و بچه‌ها، تنهایی و خاطراتی که آزارم می‌دهند. همین دیروز که عاشورا بود، من و بچه‌ها به یاد خاطرات گل‌مالی و هیئت رفتن‌های پارسال‌مان، نشستیم پای تلویزیون و عزاداری کردیم. بچه‌ها سرشان گرم انیمیشن عاشورائیان بود. لابه‌لای فیلم دیدن‌شان، دیدم برای «هانی» و «مسلم بن عقیل» غصه می‌خورند و یواشکی اشک می‌ریزند. اما من ترسیدم؛ وقتی برق سکه‌های عبیدالله ملعون چشم مردم کوفه را کور کرد و حقیقت شمشیر علی را ندیدند! وقتی عده‌ای، دم نماز صبح، پیک امام‌شان را به کیسه‌ای زر فروختند، تمام تنم لرزید! من از روزی که اژدر به ناو دنا خورد و زنانی را دیدم چشم‌به‌راه عق زدن کوسه‌ها نشسته‌اند، از دین خون‌های ریخته‌شده می‌ترسم! از گندم و ذرتی که می‌خواهند برای ما بفرستند، می‌ترسم! من از بیعت با یزید می‌ترسم! پ.ن: کاش بمیریم به نام، نمانیم به ننگ! 🔹سمانه قاسمی‌منش ۵تیر۱۴۰۵ ‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸از اجاقِ خانه تا آشپزخانه‌ی حضرتی اولین محرم بعداز ازدواجمان بود. هر شب در مراسم عزاداری دانشگاه امام صادق(ع) شرکت می کردیم. شب شهادت حضرت علی‌اصغر(ع) به خانه که برگشتیم بی‌هوا به همسرم گفتم: «فردا شله‌زرد بپزیم؟» همسرم هم دلش پر می‌کشید که به رسمِ هر ساله‌ی خانه‌ی پدری‌اش، دیگی روی آتش بگذارد. بدون تعلل پذیرفت. هنوز عروسی نوپا بودم و بی‌تجربه؛ بااین‌حال، دلم می‌خواست این بخارِ نذری، اولین دعایِ مستجابِ سقفِ کوچک‌ خانه‌مان باشد و برکتِ زندگیِ نوپای‌مان. پناه بر خدا بردیم و در اینترنت دستور پخت شله‌زرد را جستجو کردیم و قابلمه‌ی صورتیِ جهیزیه‌ام را روی شعله‌های کم‌جانِ اجاقِ گاز گذاشتیم. ساعتی بعد، عطرِ گلاب و زعفران و هل، تمامِ خلوتِ خانه‌مان را پر کرد. خلال‌های بادام که در گلاب خیس خورده بودند را اضافه کردم و در دلم گفتم: «آقاجان! این نذرِ اندک را به بزرگیِ خودت بپذیر؛ بگذار این نور خوش رنگ روی نار، برکتِ خانه‌ام شود.» آن شله‌زردِ کوچک را به خیابان‌های سیاه‌پوش تهران بردیم و میانِ اندکی از عشاقِ حسین (ع) تقسیم کردیم. عجیب این پذیرایی اندک بر دل‌وجانمان چسبید و شد شیرینیِ زندگیمان. هر ساله کیلو کیلو بر نذر و نیازمان اضافه می‌شد تا رسید به دیگ‌های بزرگ و متعدد؛ آن‌قدر که برای تقسیمش باید با چندین هیئت هماهنگ می‌کردیم و با وانت‌بار برای تقسیم راهی می‌شدیم. یکبار خیابان انقلاب، یکبار مصلی، یکبار مسجدی در پاچنار، پارسال هم هئیتی در تپه شهدا. هر سال همسرم، انگار در حالِ تدارکِ ضیافتی در بهشت باشد، ماه‌ها قبل شروع می‌کرد به آماده‌سازی مقدمات نذری دهه عاشورا. هنگام برداشت برنج از شالیزارهای لرستان، سرگلِ برنجِ نیم‌دانه را می‌خرید. بعد از برداشتِ زعفران هم همین‌طور؛ خوش‌عطرترین و باکیفیت‌ترینش را تهیه می‌کرد. در خریدِ هل و گلاب هم دست‌ودلبازیِ عجیبی داشت. عقیده‌اش این بود: «عطر و طعمِ شله‌زردِ آقا باید به جانِ و دل عزادارانش بنشیند.» تا اینکه نزدیکِ محرم امسال، امام رضا دعوتمان کرد تا در میزبانیِ زائرانش، سهیم باشیم. راستش خودم هم نمی‌دانم چطور دعوت شدیم و مقدمات فراهم شد. آشپزخانه‌ای با تمامِ امکانات، انتقالِ آن حجم از وسایل به مشهد، خریدِ شکر و ظروف در آنجا و در نهایت، پختِ چهار هزار شله‌زرد، به آسانیِ یک نفس کشیدن و با همان عطر و طعمِ بهشتی انجام شد. نامش را نمی‌دانم؛ شاید امدادِ غیبی بود یا معجزه‌یِ آن‌همه عشق که دشواری‌ها را این‌چنین سهل می‌کرد. شبِ شهادتِ حضرت علی‌اصغر (ع) بود و شبِ جمعه. شلوغیِ همیشگیِ چایخانه‌ی کوثر، حال‌وهوایِ عجیبی داشت؛ خادمان، تندتند با کاسه‌های طلاییِ شله‌زرد و چای و دمنوش، زائران را مهمان می‌کردند. آنجا بود که طفلکم را به آغوش مادرم سپردم، سبدهای خالی را برداشتم و یکی‌یکی جلوی زائرانی که روی فرش‌های لاکیِ چایخانه نشسته بودند، خم می‌شدم و استکان‌های خالی را برمی‌داشتم. برایم مهم نبود که در دنیای مادی، خانمِ دکتر صدایم می‌زنند؛ من اینجا فقط یک نوکر بودم و در این جایگاه، در پوستِ خودم نمی‌گنجیدم. نگاهم که به زائرانی می‌افتاد که با لذت قاشق‌قاشق شله‌زردی را میل می‌کردند که با عشق پخته بودم، در دلم می‌گفتم: «زائرِ آقا! گوارایِ وجودت؛ آقا ممنونم که اجازه‌ دادی میزبانِ زائرانت باشم.» سبدِ پر از استکان‌های خالی را روی میز گذاشتم. وقتی رنگ و رویِ پریده‌ی همسرم را دیدم، با نگرانی به سمتش رفتم و گفتم: «حالت خوب نیست؟ خیلی اذیت شدی؟ کاش بری هتل و کمی استراحت کنی. این چند روز اصلا استراحت نداشتی. شله‌زرد که پخش شده، پذیراییِ چای و دمنوش رو بزار به عهده‌ی بقیه خادم‌ها.» نگاهِ خسته‌اش را به نگاهم دوخت و با لبخندی که از عمقِ جانش بود، گفت: «یادته وقتی می‌اومدیم مشهد، یک استکان چای که به دستمون می‌دادن، از ذوق چپ و راست باهاش عکس می‌گرفتیم؟ حالا که آقا منت گذاشته و این سه روز، هزاران لیوان چای با دستای خودم به دستِ زائراش دادم، خسته باشم؟» 🔹راوی: خانم دکتر رومی 🔹به قلم زهرا مومن‌زاده ۸تیر۱۴۰۵ ‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
هدایت شده از حوزه هنری لرستان
💠فراخوان اسکان هنرمندان لرستانی جهت حضور در مراسم تشییع رهبر انقلاب 🔹حوزه هنری استان لرستان در جهت ایفای نقش در تشییع رهبر شهید انقلاب اقدام به اسکان هنرمندان لرستانی در شهر مقدس قم به مدت چهار روز (از ۱۳ تا ۱۶ تیرماه) می‌نماید. 🔹هنرمندان می‌توانند جهت رزرو به آیدی زیر در پیامرسان اینا ارتباط بگیرند👇 @Lorestanhozeh
🏴 فراخوان ثبت نام خادمی اربعین ویژه بانوان لرستانی🧕 🔻 خدمت در موکب حضرت ابوالفضل علیه السلام لرستان در نجف اشرف 🕣 مهلت ثبت نام: تا ١٢ تیرماه ۱۴۰۵ 💠 ثبت‌نام از طریق شناسه کاربری زیر در پیام‌رسان ایتا و بله 🆔 @Zahra_Momenzadeh313 📲 09917197796 @mookeb_hazrat_abalfazl