راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸مدیریت بزرگترین تشییع تاریخ
#بخش_دوم
نزدیک در شماره چهار، زائرسرا را پیدا کردم.
سایهبان عظیم سبزرنگی روی محوطه کشیده بودند که انتهایش پیدا نبود. صدای مداحی مهدی رسولی در فضا میپیچید.
سراغ مسئول روابط عمومی را گرفتم. آقای عابد، میان همان شلوغی، ایستاده بود. از ظرفیت ۲ میلیونی زائرسرا، ۳۰۰۰ نفری خادمان، پخت ۲ میلیونی آشپزخانهها، ۳۰۰ سرویس بهداشتی و ۴ بیمارستان سیار و موکبها و خدماتی که برای زائران تدارک دیده بودند، برایم گفت.
گفت اینجا تا چند روز پیش پارکینگ بوده و از تاسوعا، شبانهروز کار کردهاند تا به زائرشهر تبدیلش کنند.
میان گفتوگویمان، آقای فتاح، رئیس ستاد اجرایی فرمان امام، همراه خانوادهاش برای بازدید آمد و از کنارمان گذشت.
بعد از آن، سری هم به موکبها زدم. بینشان، موکب جوانان بروجرد توجهم را جلب کرد.
با حسین اصالت همصحبت شدم.
گفت: «اینجا سی نفریم؛ از کارگر گرفته تا مدیرکل... همه فقط اومدیم خدمت کنیم.»
از زائرسرا بیرون آمدم و راهی درِ شماره یک مصلی شدم.
خواستم وارد شوم. اولین سؤال نگهبان این بود:
«کارت تردد؟»
دوباره یاد دو ساعت معطلی ظهر افتادم.
دور تا دور مصلی را که نگاه میکردم، به فکرم میآمد پشت این جمعیتی که فردا خواهد آمد، چه لشکر بزرگی از آدمهای گمنام ایستادهاند! آدمهایی که شاید هیچوقت دیده نشوند، اما اگر نباشند، این مراسم هم به این شکل برگزار نمیشود.
از در شماره یک، وارد خیابان پاکستان شدم.
بنر بزرگی نصب کرده بودند: «تردد عابرپیاده ممنوع.»
اول تعجب کردم. چند قدم جلوتر، وقتی حجم خودروهای تشریفات را دیدم که مدام در رفتوآمد بودند، تازه فهمیدم این هشدار برای چیست.
هوا کمکم رو به غروب میرفت.
سر خیابان قنبرزاده، موتورسواری از من پرسید:
«درب شماره یک کدوم طرفه؟»
نگاهش کردم. رضا هلالی بود. خندیدم و گفتم:
«اگر کارت تردد داری، منم سوار کن با هم بریم.»
او هم خندید، مسیر را پرسید و رفت. من هم اسنپ گرفتم و برگشتم محل اسکان.
فردا، دیگر تهران فقط آماده تشییع نیست... فردا قرار است تشییع آغاز شود.
🔹میلاد سلیمی
۱۲تیر۱۴۰۵
#جنگ_رمضان
#باید_برخاست
#روایت_بدرقه
#آقای_شهید_ایران
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
بسمالله الرحمن الرحیم
من هیچوقت به نبودن شما فکر هم نکردم. اینقدر که مطمئن بودم اگر قرار باشد شما نباشید، حتما قبلش من فدای شما شدهام.
ساعت ۳ صبح ده اسفند، هزار بار آن صحنهی فیلم مختار در ذهنم مرور شد که ظهر امام به نماز ایستاد و اصحابی جلوی برخورد تیرها را به او گرفتند. راستش همینقدر ساده لوح بودم که فکر میکردم حتما اینچنین فرصتی برای فدای شما شدن، پیش پای من هم قرار میگیرد.
حتما لایقش نبودم...
حالا کوله بستهام به سمت قم. نزدیکترین مکان به پیکر شما که امکانش را داشتم حضور پیدا کنم. فعلا که اشک روان است تا چه پیش آید...
پ.ن: هر چقدر امکانش را داشته باشم از این چند روز که قطعاً در تاریخ ماندگار خواهد شد، مینویسم.
🔹معصومه عباسی
۱۲تیر۱۴۰۵
#جنگ_رمضان
#باید_برخاست
#روایت_بدرقه
#آقای_شهید_ایران
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸پراید اوراقی
ساعت چهار صبح است. جایی توی مرکزی (که نمیدانم کجاست) برای نماز کنار زدهایم. بعد نماز بیرون میآیم. اطراف را دید میزنم بلکه سوژهای پیدا کنم. چند نفری را میبینم اما خوابآلودگی حس مصاحبه را گرفته. ازشان فاصله میگیرم. جلوتر خانمی، کنار پراید هاشبکی دارد زیرانداز جمع میکند. حسی میگوید جلو برو. میروم. سلام میکنم و خداقوتی میگویم.
دارند میروند برای تشییع. از شیراز آمدهاند. سر صبر. ۲۲ ساعت است توی راهند. سهتایی. مادر و پدر و پسر.
پسر، حدودا ۱۳ساله، کنار پراید خواب بود که مادرش بیدارش کرد و گفت سوار شود. پدر هم رفته بود برای نماز. پرسیدم: «سختتان نیست؟» گفت: «ما برای آقا، جونمون هم میدیم.» فعلش مضارع است!
از خاطرات شبهای تجمع پرسیدم. گفت بدون تعطیلی همه را رفتهاند. تعریف کرد: «پسرم یک شب بیرونروی داشت. گفت مامان امشب نمیریم؟ گفتم بهانهی خوبی نیست میریم جایی که سرویس بهداشتی داشته باشه اما غیبت نمیکنیم.»
بعد اشاره کرد به سقف پراید و گفت یک سازهی آهنی برایش درست کردهاند و پرچم ایران میگذارند داخلش. و سر همین پرچمها چندباری بهشان سوءقصد شده و خواستهاند بهشان آسیب بزنند.
پراید خسته، تنها وسیلهشان بود که به قول خودش سه چهار سال دیگر باید اوراقش میکردند که من میگویم همین حالا هم اوراقی بود. خلاف دلشان که پرُامید است و جوان.
و این چه چیزی جز معجزهی عشق به خامنهای شهید است!
🔹امین ماکیانی
۱۲تیر۱۴۰۵/ جایی در مرکزی
#جنگ_رمضان
#باید_برخاست
#روایت_بدرقه
#آقای_شهید_ایران
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸به سوگ میایستیم
یازدهمین سحر رمضان، این زمان بود که بیپناه در میانهی خلأ ایستاده بودم و با تکرار خواندن دههابارهی یک جملهی کوتاه، مرا به نقطهای دور از باور میبرد. میخواندم و انکار، روی کلمات چشم میلرزاند. کلمات، مابین انتقال یک پیام و انتشار یک درد، چنان در هم شدند که ادراک، قالب تهی کرد.
ذهن، آن دژ مستحکم منطق، در برابر هجوم این خبر محال به لرزه افتاد و میان گردباد بیپایان تردید، عنان از کف داد. ده بار، بیست بار، سی بار، با تکرار مدام واژهها، در میان آن جمله به دنبال نامی میگشتم که شهادت را گردن بگیرد و این فاجعه را به امری معمولی بدل کند، نه به فروپاشی آن ستون استوار جهان من.
ذهن، در نبردی نابرابر میان باور و انکار، از پذیرش سر باز میزد؛ اما ناگهان، ناباورانه در برابر هجوم مکرر واقعیت سپر انداخت و سیلاب ویرانگر واقعیت سرازیر شد.
تا آن لحظه «بند دلم پاره شد» برایم استعارهای ناملموس بود، اما بهیکباره تجربهای زیسته شد. این من بودم که میان لرزشی از عمق وجود ایستاده بودم و جسمی یخزده را به دوش میکشیدم. خود را در میان امواجی از عدم دیدم که پیکر لرزانم را در دریایی از بیپناهی مطلق غرق میکرد. تمام اعضا و جوارحم به لرزه نشسته بود.
باور متحیّرانه، تلخترین شرنگ روزگار را به کامم ریخت و وقتی قامت نماز بستم، هنوز میان لرزش جسم و ریزش آوار فروریختهی وجودم دست و پا میزدم.
بار هستی بر قلبم سنگینی میکرد و سوگ را بر تمام عالم چیره میدیدم. این سوگ باید به دریای اشکهای روان در کوچه و خیابان میرسید.
تاب در خانه ماندن در ما نبود. ما فرزندان امام خامنهای بودیم که اگر چه در اشکهایمان به سیل نشسته بودیم، اما سوگ ما نه اشکی خاموش، که عهدی بود در قیام جمعی مردمی که امامشان را تنها نگذاشته بودند. به خیابان آمدیم؛ خیابانهایی که بوی داغ میدادند و همزمان آسمانشان از آتش دشمن سرخ بود. جنگندهها میآمدند و «اللهاکبر»ها بر سرشان فریاد میشدند. باران تکبیرها از زمین به آسمان، کوبندهتر از هزاران بمب و موشک بالا میرفت.
اینجا، تاریخ عاشورا و بدر در هم آمیخته شده بود؛ یک دست به عزا بر سینه مینشست، یک دست مشتی گرهخورده در پیکار بود.
خیال خام آنان، پراکنده شدن و تشتت پیکرهای زخمخورده بود؛ و اینجا، این پایین، کف خیابان، سوگها داشت به حماسه میرسید. مکتب حسین (ع) روی خاک داشت «هل من ناصر ینصرنی» را در گوشها نجوا میکرد و لبیکها از داغی عظیم سر بر میآورد.
در مکتب شیعه، خون نه پایان راه، که آغاز قیام است. هر انفجار، فریادمان را رساتر میکرد و هر تهدید، قدمهایمان را استوارتر. سوگ ما زبان تسلیم نداشت. مرثیههایمان رجز بود و اشکهایمان بیعت. ما حتی با خون او هم بیعت داریم.
آن روز ثابت کردیم که در عصر تاریکی، هنوز هم ملتی استوار، درست در بلندترین قلهی اندوه، استوارترین قامت خود را برپا میکند. دشمن میخواست ما را در سوگ بشکند، اما سوگ، ما را به یکدیگر گره زد و از میان اشکها، ارادهای برخاست که صدای آن از غرش موشکها بلندتر بود.
آن روز، خیابان فقط صحنهی عزاداری نبود؛ میدان شهادت بود بر این حقیقت که پرچم حق، با رفتن پرچمداران بر زمین نمیماند و ملتی که با ایمان برخاسته است، در آتش نیز راه خود را گم نخواهد کرد.
اکنون که شمار روزهای فراق از صد و بیست و چند شب و روز گذشته است، این ماییم، به سوگ نشستگانِ استوار، آمادهی خلق حماسهای در تدفین خورشید.
میرویم تا شبهای سوگ پنهانی را به غوغای روز انتقام گره بزنیم. ما در سوگمان نمینشینیم؛ میرویم تا در سوگ بایستیم. واژهها نه فقط برای تشییع، که برای قیام به میدان میزنند.
زینب کرمینژاد
۱۲تیر۱۴۰۵
#جنگ_رمضان
#باید_برخاست
#روایت_بدرقه
#آقای_شهید_ایران
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸اولین موکب
همینکه کارت را به مأمور عوارضی آزادراه خرمآباد_ بروجرد میدهیم، با خوشرویی میگوید: «بفرمایید. بچهها موکب زدهاند.» و با دستش موکب بچههای آزادراه را نشان میدهد. با نگاهم پِی دستش را میگیرم تا میرسم به موکب. رنگِ پرچمها چشمم را میگیرد. سرخ، سبز، زرد.
بچههای موکب دارند آب و جارو میکنند. عدهای هم پشت موکب مشغول درست کردنِ شربتاند. چند عرب که دشداشه مشکی پوشیدهاند، کناری ایستادهاند. لباسشان فکرم را میبرد مشایه و اربعین. ما این میزبانیها را از اربعین و عراقیها یاد گرفتهایم. و حالا برای تشییع امام شهیدمان حسابی آمادهایم.
توی همین فکرها هستم که پژویی که روی سقف بار بسته و پرچم ایران و عکس آقا را چسبانده پشت ماشین، میافتد توی جاده. با اینکه نمیشناسمشان، انگار آشنا دیدهام! ما هم پشت سر او راه میافتیم...
🔹معصومه عباسی
۱۲تیر۱۴۰۵/ آزادراه خرمآباد_بروجرد
#جنگ_رمضان
#باید_برخاست
#روایت_بدرقه
#آقای_شهید_ایران
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸روز بدرقه
روزِ بدرقهی آقای شهیدِ ایران رسید...
روزی که خیابانها سیاه میپوشند،
پرچمها آرامتر از همیشه میوزند
و دلها، سنگینتر از تمام سالهای گذشته میتپند.
امروز باید برخاست...
باید مشت گره کرد،
باید بغض را میانِ فریادها رها کرد؛
چرا که مردی از جنسِ ایمان،
مردی که سالها پناهِ دلِ این مردم بود،
در دهمین روزِ رمضان
بالهایش را به آسمان سپرد.
چه سخت است باورِ این وداع...
اینکه دیگر صدایش
در هیاهوی روزگار نمیپیچد،
اما هنوز عطرِ نامش
در کوچههای وطن جاریست.
حالا میلیونها عاشق،
دل به جاده زدهاند؛
یکی راهیِ قم است،
یکی چشمانتظارِ تهران،
و دیگری با اشک و صلوات
تا مشهد همراهِ پیکرِ آقایش میرود.
نجف و کربلا،
این روزها بوی غربتِ علی(ع) میدهند؛
گویی تمامِ بینالحرمین
ایستاده است
تا آخرین سلامِ عاشقان را
بر شانههای پیکرِ مردی بشنود
که عمرش را وقفِ خدا و مردم کرد.
و سرانجام،
پیکرِ خستهی آقا
در سایهسارِ گنبدِ طلاییِ امام رضا(ع) آرام میگیرد؛
آنجا که فرشتهها
آهسته برایش مرثیه میخوانند
و مشهد،
مادرانه او را در آغوش میکشد.
امروز،
ایران فقط یک تشییع ندارد...
ایران،
دلِ خودش را تا حرم بدرقه میکند.
🔹فرحزاد جهانگیری
۱۳تیر۱۴٠۵/ حوالی مصلی تهران
#جنگ_رمضان
#باید_برخاست
#روایت_بدرقه
#آقای_شهید_ایران
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸تابوت کوچک
زینب، سه ماه دیگر، سه سالش تمام میشود. وقتی فهمید قرار است بروم تهران و قم و مشهد برای تشییع آقا، رفت پیش مادرش و چند دقیقه بعد برگشت. گفت: «بابا امین، منم پولامو جمع میتنم که بلیم مشهد، زهلا خانم و آقا لو ببینیم.»
خب حالا یکی پیدا شود و یک طوری به بچهای که هنوز سه سالش نشده، حالی کند زهرا خانم توی آن تابوت کوچک است و اینکه بابا امین بهش گفته زهرا خانم و آقا رفتن پیش خدا، یعنی یک دشمن حرامزاده، چند تن بمب ریخته روی سر او و پدربزرگش. کانه بخواهد بعد مورَث، وارثی هم نماند.
که شاید از پیکرشان چیز زیادی نمانده باشد، اما همین زینب هم وارث خامنهای شهید است؛
و همه این میلیونها نفری که دارند به تشییع تمدنی آقایشان میروند.
و این چیزی جز معجزهی خامنهای شهید نیست؛ اینکه بعد او راهش، مرامش و همهی آرمانهایش ادامه دارد.
🔹امین ماکیانی
۱۳تیر۱۴۰۵/ تهران
#جنگ_رمضان
#باید_برخاست
#روایت_بدرقه
#آقای_شهید_ایران
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
تو راه تهرانیم
از قم
هیچ ترافیکی نیست
بعضی شایعهها(بسته بودن ورودی تهران از جمعه و ترافیک شدید قبل تهران و کمبودها و...) کسی رو از آمدن منصرف نکنه
#ارسالی_شما
#جنگ_رمضان
#باید_برخاست
#روایت_بدرقه
#آقای_شهید_ایران
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸صبر
سر سفره ناهار چند روز قبل از شروع مراسم تشییع پیکر، از رحلت حضرت امام میپرسم؛ مادر میگوید: «صبح ۱۴ خرداد ۶۸ که خبر رحلت امام پخش شد، از خونه زدیم بیرون، مردم پشته همه ریختن تو خیابونا. مادر یکی از شهدا که اسم کوچیکش حاجیرضا بود افتاد جلوی جمعیت مویهکنان و گریهکنان، هی میگفت: "بواه یتیمو" یعنی پدر یتیمها. ما هم تکرار میکردیم و گریه میکردیم و تا پادگان امام حسین (ع) پیاده رفتیم.»
ولی پدر میگوید: «برای تشییع دیر راه افتادیم، به تهران نرسیدیم، دیگه پناه بردیم به حرم و تهران نرفتیم.»
چند روز است دلآشوبهی جا ماندن رهایم نمیکند. از شدت گریههای گاه و بیگاه به سرفه میافتم. من همیشه مطمئن بودم عاقبت رهبری، شهادت است. به چند نفر هم گفته بودم، بااینحال این مصیبت امام از دست دادن را هضم نمیکنم. هی حسرت میخورم که نسل ۵۷ انقلاب کردند و امام آوردند ما عرضهی حفظ امام نداشتیم.
بالاخره امروز شنبه ۱۳ تیر صبح جمع شدهایم جلوی حوزه هنری تا با جمع روایتنویسها و هنرمندان برویم، قم. بعضیها زودتر راهی شدهاند. خدا صبری بر این مصیبت به ما ببخشد که هر چه بیشتر میگذرد داغش عمیقتر میسوزاند. باید از دل این اندوه خودمان را جمع کنیم و دوباره بلند شویم. اما باید بتوانیم ثبت کنیم.
🔹رعنا مرادینسب
۱۳تیر۱۴۰۵/ خرمآباد
#جنگ_رمضان
#باید_برخاست
#روایت_بدرقه
#آقای_شهید_ایران
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah