🔸پراید اوراقی
ساعت چهار صبح است. جایی توی مرکزی (که نمیدانم کجاست) برای نماز کنار زدهایم. بعد نماز بیرون میآیم. اطراف را دید میزنم بلکه سوژهای پیدا کنم. چند نفری را میبینم اما خوابآلودگی حس مصاحبه را گرفته. ازشان فاصله میگیرم. جلوتر خانمی، کنار پراید هاشبکی دارد زیرانداز جمع میکند. حسی میگوید جلو برو. میروم. سلام میکنم و خداقوتی میگویم.
دارند میروند برای تشییع. از شیراز آمدهاند. سر صبر. ۲۲ ساعت است توی راهند. سهتایی. مادر و پدر و پسر.
پسر، حدودا ۱۳ساله، کنار پراید خواب بود که مادرش بیدارش کرد و گفت سوار شود. پدر هم رفته بود برای نماز. پرسیدم: «سختتان نیست؟» گفت: «ما برای آقا، جونمون هم میدیم.» فعلش مضارع است!
از خاطرات شبهای تجمع پرسیدم. گفت بدون تعطیلی همه را رفتهاند. تعریف کرد: «پسرم یک شب بیرونروی داشت. گفت مامان امشب نمیریم؟ گفتم بهانهی خوبی نیست میریم جایی که سرویس بهداشتی داشته باشه اما غیبت نمیکنیم.»
بعد اشاره کرد به سقف پراید و گفت یک سازهی آهنی برایش درست کردهاند و پرچم ایران میگذارند داخلش. و سر همین پرچمها چندباری بهشان سوءقصد شده و خواستهاند بهشان آسیب بزنند.
پراید خسته، تنها وسیلهشان بود که به قول خودش سه چهار سال دیگر باید اوراقش میکردند که من میگویم همین حالا هم اوراقی بود. خلاف دلشان که پرُامید است و جوان.
و این چه چیزی جز معجزهی عشق به خامنهای شهید است!
🔹امین ماکیانی
۱۲تیر۱۴۰۵/ جایی در مرکزی
#جنگ_رمضان
#باید_برخاست
#روایت_بدرقه
#آقای_شهید_ایران
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸به سوگ میایستیم
یازدهمین سحر رمضان، این زمان بود که بیپناه در میانهی خلأ ایستاده بودم و با تکرار خواندن دههابارهی یک جملهی کوتاه، مرا به نقطهای دور از باور میبرد. میخواندم و انکار، روی کلمات چشم میلرزاند. کلمات، مابین انتقال یک پیام و انتشار یک درد، چنان در هم شدند که ادراک، قالب تهی کرد.
ذهن، آن دژ مستحکم منطق، در برابر هجوم این خبر محال به لرزه افتاد و میان گردباد بیپایان تردید، عنان از کف داد. ده بار، بیست بار، سی بار، با تکرار مدام واژهها، در میان آن جمله به دنبال نامی میگشتم که شهادت را گردن بگیرد و این فاجعه را به امری معمولی بدل کند، نه به فروپاشی آن ستون استوار جهان من.
ذهن، در نبردی نابرابر میان باور و انکار، از پذیرش سر باز میزد؛ اما ناگهان، ناباورانه در برابر هجوم مکرر واقعیت سپر انداخت و سیلاب ویرانگر واقعیت سرازیر شد.
تا آن لحظه «بند دلم پاره شد» برایم استعارهای ناملموس بود، اما بهیکباره تجربهای زیسته شد. این من بودم که میان لرزشی از عمق وجود ایستاده بودم و جسمی یخزده را به دوش میکشیدم. خود را در میان امواجی از عدم دیدم که پیکر لرزانم را در دریایی از بیپناهی مطلق غرق میکرد. تمام اعضا و جوارحم به لرزه نشسته بود.
باور متحیّرانه، تلخترین شرنگ روزگار را به کامم ریخت و وقتی قامت نماز بستم، هنوز میان لرزش جسم و ریزش آوار فروریختهی وجودم دست و پا میزدم.
بار هستی بر قلبم سنگینی میکرد و سوگ را بر تمام عالم چیره میدیدم. این سوگ باید به دریای اشکهای روان در کوچه و خیابان میرسید.
تاب در خانه ماندن در ما نبود. ما فرزندان امام خامنهای بودیم که اگر چه در اشکهایمان به سیل نشسته بودیم، اما سوگ ما نه اشکی خاموش، که عهدی بود در قیام جمعی مردمی که امامشان را تنها نگذاشته بودند. به خیابان آمدیم؛ خیابانهایی که بوی داغ میدادند و همزمان آسمانشان از آتش دشمن سرخ بود. جنگندهها میآمدند و «اللهاکبر»ها بر سرشان فریاد میشدند. باران تکبیرها از زمین به آسمان، کوبندهتر از هزاران بمب و موشک بالا میرفت.
اینجا، تاریخ عاشورا و بدر در هم آمیخته شده بود؛ یک دست به عزا بر سینه مینشست، یک دست مشتی گرهخورده در پیکار بود.
خیال خام آنان، پراکنده شدن و تشتت پیکرهای زخمخورده بود؛ و اینجا، این پایین، کف خیابان، سوگها داشت به حماسه میرسید. مکتب حسین (ع) روی خاک داشت «هل من ناصر ینصرنی» را در گوشها نجوا میکرد و لبیکها از داغی عظیم سر بر میآورد.
در مکتب شیعه، خون نه پایان راه، که آغاز قیام است. هر انفجار، فریادمان را رساتر میکرد و هر تهدید، قدمهایمان را استوارتر. سوگ ما زبان تسلیم نداشت. مرثیههایمان رجز بود و اشکهایمان بیعت. ما حتی با خون او هم بیعت داریم.
آن روز ثابت کردیم که در عصر تاریکی، هنوز هم ملتی استوار، درست در بلندترین قلهی اندوه، استوارترین قامت خود را برپا میکند. دشمن میخواست ما را در سوگ بشکند، اما سوگ، ما را به یکدیگر گره زد و از میان اشکها، ارادهای برخاست که صدای آن از غرش موشکها بلندتر بود.
آن روز، خیابان فقط صحنهی عزاداری نبود؛ میدان شهادت بود بر این حقیقت که پرچم حق، با رفتن پرچمداران بر زمین نمیماند و ملتی که با ایمان برخاسته است، در آتش نیز راه خود را گم نخواهد کرد.
اکنون که شمار روزهای فراق از صد و بیست و چند شب و روز گذشته است، این ماییم، به سوگ نشستگانِ استوار، آمادهی خلق حماسهای در تدفین خورشید.
میرویم تا شبهای سوگ پنهانی را به غوغای روز انتقام گره بزنیم. ما در سوگمان نمینشینیم؛ میرویم تا در سوگ بایستیم. واژهها نه فقط برای تشییع، که برای قیام به میدان میزنند.
زینب کرمینژاد
۱۲تیر۱۴۰۵
#جنگ_رمضان
#باید_برخاست
#روایت_بدرقه
#آقای_شهید_ایران
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸اولین موکب
همینکه کارت را به مأمور عوارضی آزادراه خرمآباد_ بروجرد میدهیم، با خوشرویی میگوید: «بفرمایید. بچهها موکب زدهاند.» و با دستش موکب بچههای آزادراه را نشان میدهد. با نگاهم پِی دستش را میگیرم تا میرسم به موکب. رنگِ پرچمها چشمم را میگیرد. سرخ، سبز، زرد.
بچههای موکب دارند آب و جارو میکنند. عدهای هم پشت موکب مشغول درست کردنِ شربتاند. چند عرب که دشداشه مشکی پوشیدهاند، کناری ایستادهاند. لباسشان فکرم را میبرد مشایه و اربعین. ما این میزبانیها را از اربعین و عراقیها یاد گرفتهایم. و حالا برای تشییع امام شهیدمان حسابی آمادهایم.
توی همین فکرها هستم که پژویی که روی سقف بار بسته و پرچم ایران و عکس آقا را چسبانده پشت ماشین، میافتد توی جاده. با اینکه نمیشناسمشان، انگار آشنا دیدهام! ما هم پشت سر او راه میافتیم...
🔹معصومه عباسی
۱۲تیر۱۴۰۵/ آزادراه خرمآباد_بروجرد
#جنگ_رمضان
#باید_برخاست
#روایت_بدرقه
#آقای_شهید_ایران
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸روز بدرقه
روزِ بدرقهی آقای شهیدِ ایران رسید...
روزی که خیابانها سیاه میپوشند،
پرچمها آرامتر از همیشه میوزند
و دلها، سنگینتر از تمام سالهای گذشته میتپند.
امروز باید برخاست...
باید مشت گره کرد،
باید بغض را میانِ فریادها رها کرد؛
چرا که مردی از جنسِ ایمان،
مردی که سالها پناهِ دلِ این مردم بود،
در دهمین روزِ رمضان
بالهایش را به آسمان سپرد.
چه سخت است باورِ این وداع...
اینکه دیگر صدایش
در هیاهوی روزگار نمیپیچد،
اما هنوز عطرِ نامش
در کوچههای وطن جاریست.
حالا میلیونها عاشق،
دل به جاده زدهاند؛
یکی راهیِ قم است،
یکی چشمانتظارِ تهران،
و دیگری با اشک و صلوات
تا مشهد همراهِ پیکرِ آقایش میرود.
نجف و کربلا،
این روزها بوی غربتِ علی(ع) میدهند؛
گویی تمامِ بینالحرمین
ایستاده است
تا آخرین سلامِ عاشقان را
بر شانههای پیکرِ مردی بشنود
که عمرش را وقفِ خدا و مردم کرد.
و سرانجام،
پیکرِ خستهی آقا
در سایهسارِ گنبدِ طلاییِ امام رضا(ع) آرام میگیرد؛
آنجا که فرشتهها
آهسته برایش مرثیه میخوانند
و مشهد،
مادرانه او را در آغوش میکشد.
امروز،
ایران فقط یک تشییع ندارد...
ایران،
دلِ خودش را تا حرم بدرقه میکند.
🔹فرحزاد جهانگیری
۱۳تیر۱۴٠۵/ حوالی مصلی تهران
#جنگ_رمضان
#باید_برخاست
#روایت_بدرقه
#آقای_شهید_ایران
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸تابوت کوچک
زینب، سه ماه دیگر، سه سالش تمام میشود. وقتی فهمید قرار است بروم تهران و قم و مشهد برای تشییع آقا، رفت پیش مادرش و چند دقیقه بعد برگشت. گفت: «بابا امین، منم پولامو جمع میتنم که بلیم مشهد، زهلا خانم و آقا لو ببینیم.»
خب حالا یکی پیدا شود و یک طوری به بچهای که هنوز سه سالش نشده، حالی کند زهرا خانم توی آن تابوت کوچک است و اینکه بابا امین بهش گفته زهرا خانم و آقا رفتن پیش خدا، یعنی یک دشمن حرامزاده، چند تن بمب ریخته روی سر او و پدربزرگش. کانه بخواهد بعد مورَث، وارثی هم نماند.
که شاید از پیکرشان چیز زیادی نمانده باشد، اما همین زینب هم وارث خامنهای شهید است؛
و همه این میلیونها نفری که دارند به تشییع تمدنی آقایشان میروند.
و این چیزی جز معجزهی خامنهای شهید نیست؛ اینکه بعد او راهش، مرامش و همهی آرمانهایش ادامه دارد.
🔹امین ماکیانی
۱۳تیر۱۴۰۵/ تهران
#جنگ_رمضان
#باید_برخاست
#روایت_بدرقه
#آقای_شهید_ایران
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
تو راه تهرانیم
از قم
هیچ ترافیکی نیست
بعضی شایعهها(بسته بودن ورودی تهران از جمعه و ترافیک شدید قبل تهران و کمبودها و...) کسی رو از آمدن منصرف نکنه
#ارسالی_شما
#جنگ_رمضان
#باید_برخاست
#روایت_بدرقه
#آقای_شهید_ایران
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸صبر
سر سفره ناهار چند روز قبل از شروع مراسم تشییع پیکر، از رحلت حضرت امام میپرسم؛ مادر میگوید: «صبح ۱۴ خرداد ۶۸ که خبر رحلت امام پخش شد، از خونه زدیم بیرون، مردم پشته همه ریختن تو خیابونا. مادر یکی از شهدا که اسم کوچیکش حاجیرضا بود افتاد جلوی جمعیت مویهکنان و گریهکنان، هی میگفت: "بواه یتیمو" یعنی پدر یتیمها. ما هم تکرار میکردیم و گریه میکردیم و تا پادگان امام حسین (ع) پیاده رفتیم.»
ولی پدر میگوید: «برای تشییع دیر راه افتادیم، به تهران نرسیدیم، دیگه پناه بردیم به حرم و تهران نرفتیم.»
چند روز است دلآشوبهی جا ماندن رهایم نمیکند. از شدت گریههای گاه و بیگاه به سرفه میافتم. من همیشه مطمئن بودم عاقبت رهبری، شهادت است. به چند نفر هم گفته بودم، بااینحال این مصیبت امام از دست دادن را هضم نمیکنم. هی حسرت میخورم که نسل ۵۷ انقلاب کردند و امام آوردند ما عرضهی حفظ امام نداشتیم.
بالاخره امروز شنبه ۱۳ تیر صبح جمع شدهایم جلوی حوزه هنری تا با جمع روایتنویسها و هنرمندان برویم، قم. بعضیها زودتر راهی شدهاند. خدا صبری بر این مصیبت به ما ببخشد که هر چه بیشتر میگذرد داغش عمیقتر میسوزاند. باید از دل این اندوه خودمان را جمع کنیم و دوباره بلند شویم. اما باید بتوانیم ثبت کنیم.
🔹رعنا مرادینسب
۱۳تیر۱۴۰۵/ خرمآباد
#جنگ_رمضان
#باید_برخاست
#روایت_بدرقه
#آقای_شهید_ایران
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸بهنام عشق در پرتو حق
یادم است هدیهٔ من بهعنوان ده نفر برتر مجازی از با نور، دعوت به دیدار رهبری بود. در پوست خودم نمیگنجیدم. آرام و قرار نداشتم، لحظهشماری میکردم. حتی گریهٔ دخترک جگرگوشهام موقع خداحافظی در خیابان کشوردوست، مرا نگران نکرد. به شوق دیدار امام خامنهای با عجله از دخترانم جدا شدم و بهسمت بیت رهبری شتافتم.
اولین پلک چشمانم بهسمت نورانیت حضور رهبرم، همچنان برکت زندگیم را از با نور، بهشوق معنویت برایم رقم میزد. آن دیدار هر صبح و شام در ذهنم مجسم و متصور است؛ همچنان شیرینی درک لحظات را بر جسم خستهام تابآور بوده.
از ۹ اسفند با خبر شهادت امام خامنهای، تصور آن نور عجیب، همچون کهکشانی از دوردست، ذهنم را بهخود مشغول ساخته و اکنون در بدرقهٔ رهبر شهیدم، روایت دلتنگی را از ورق دفتر زندگیم، از زبان کودکانهٔ دختر کوچکم حلماسادات مینویسم که آنروز بهشوق دیدار رهبرم در خیابان کشوردوست تنهایش گذاشتم و رفتم بهسمت بیت رهبری بهعشق دیدار با نوری از سمت با نور.
الان حلماسادات چهارسالهٔ من میگوید: «فکر نکن که رهبر بابای فقط چندتا از بچههاست؛ رهبر بابای همهٔ ماست.» بعد میگوید: «رهبر که شهید شد، بهجایش یه رهبر دیگه بابای همهمون شد.»
بگردم این بچهها را که با همان درک کودکانهشان امامشان را لمس میکنند؛ اینها که رهرو پدران و مادرانشان هستند، همچنان خونخواه و جانفدا رهبر را بدرقه میکنند.
🔹آزاده سلیمانپوریان/ دامغان
۱۲تیر۱۴۰۵
#جنگ_رمضان
#باید_برخاست
#روایت_بدرقه
#آقای_شهید_ایران
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸انگشتر یادگاری
این چند روزه گاهی یاد سهیمه میافتم و خاطراتی که از رهبر شهید دارد و انگشتری که توی نمایشگاه کتاب از او گرفته.
آن روزی که داشت ماجرای دیدار هر سالهی رهبر شهیدمان و از نزدیک دیدنش را تعریف میکرد، همهاش اشک میریخت.
نمیدانم چرا بعد از تعریف خاطرات سهیمه، من هم همهاش خودم را توی آن موقعیت تصور میکردم که من هم از نزدیک او را دیدهام.
حالا که فکرش را میکنم، آنهایی که او را از نزدیک دیدهاند، با او همصحبت شدهاند، شعر خواندهاند، کتابهایشان را به او معرفی کردهاند، یا حتی انگشتر یا چفیه گرفتهاند از او، شاید این غم را خیلی سنگینتر حس میکنند.
من او را ندیدهام جز از قاب دوربین، اما این غم خیلی برایم سنگین است.
🔹فریبا مرادینسب
۱۳تیر۱۴۰۵
#جنگ_رمضان
#باید_برخاست
#روایت_بدرقه
#آقای_شهید_ایران
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
اندکی درد دل با آقایم
نمیدانم دیدنِ ماهِ رویِ شما، سعادت میخواست یا راه و رسمی داشت که من بلد راه نبودم؛ اما هر چه بود، میدانم از سرِ عشق نبود که اگر بود چه کسی عاشقتر از من؟ منی که تمامِ خوابهای رویاییام، فقط خوابِ شما بود.
همیشه هم سرآغازِ خوابهایم با گریه بود؛ مینشستم جلوی پاهای مبارکتان و میگفتم: «آقا، من تمامِ عمرم آرزوی این لحظه رو داشتم...» و با پرِ عبایِ شما صورتم را میپوشاندم و هقهقم بلند میشد. شما هم آن نگاهِ مهربانت را به من میدوختی و میگفتی: «چه میخواهی؟»
یکبار انگشتری میخواستم، یک بار چفیه، و یکبار هم بدونِ هیچ درخواستی، فقط میآمدم که دردِ دلم را پیشِتان بگویم.
خوب به یاد دارم، یک شب که دنیایم به آخر رسیده بود و متکای زیر سرم خیس اشک شد، به خواب رفتم. خواب دیدم عبایِ خود را بر سرِ حالِ زارم کشیدی و انگشتری "شرفالشمس" کفِ دستانم گذاشتی. از فردایش آن خواب، نور زندگیام شد.
آقا، راستش را بخواهی من شهادتت را باور نکردم؛ زیاد هم گریه نکردم؛ فقط تا مدتها لرز بر جانم مینشست و همهچیز را انکار میکردم.
اما این چند روز...
امان از این چند روز.
آقا مثل کسی که عزیزِ جانش را تازه از دست داده باشد، بیقرارم. شب تا سحر زار میزنم. جوری که با پر چادرنمازم دهانم را میبندم که نکند همسایه طبقه پایینی بشنود...
از امروز کار و زندگیام را تعطیل کردم و میخواهم با پرچم سرخ به دیدارت بیایم؛ چه امری مهمتر از... مهمتر از تشییعِ نائبِ امام زمانم،
حسینِ زمانم!
همه میآییم، تا حماسهای دیگر بیافرینیم.
آقا، ما سر شما با هرچه دشمن است سر پدرکشتگی داریم؟ مگر میشود انتقامِ خونِ پدرمان را نگیریم؟ آن هم به وقتش...
فعلاً میآییم تا عاشورایی دیگر را بنویسیم و ثبت کنیم؛ و مشتی محکم بر دهانِ یزیدیانِ زمان بکوبیم.
🔹زهرا مومنزاده
۱۳تیر۱۴۰۵
#جنگ_رمضان
#باید_برخاست
#روایت_بدرقه
#آقای_شهید_ایران
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸به سوی کرمانشاه
#بخش_اول
قابل روایت است یا نه، سفر را با خریدن پودر بچه شروع کردم. شرط عقل احتیاط است و گرمای تابستان شوخی ندارد. بین دو برندی که متصدی داروخانه نشانم داد، انتخابم فیروز بود. هم داخلی است، هم مایه اشتغال توانیابان جسمی.
زینب دم رفتن چندتایی ماچ آبدار نشاند روی گونهام و مادرش چندتایی اشک غلطاند روی گونهاش. اشکها از دلتنگ شدن برای من نبود. آنهم وقتی هنوز پایم را از خانه بیرون نگذاشتهام. شدید دوست داشت مراسم تشییع را بیاید. اما مشغولیت من به روایت و رفتنم به کرمانشاه و زینبی که هنوز سه سالش نشده، پای رفتن را ازش گرفت. قول دادم از هر قدم ثوابی به او هدیه کنم و این بیشتر اشکش را درآورد.
خداراشکر تا رسیدم دور میدان کیو، پیرمردی گفت نورآباد یک نفر. فوری راه افتادیم.
در ترمینال نورآباد (یک اتاق که چندتا سواری جلویش صف کشیده بودند) هم پول نفر چهارم را بین سه نفرمان تقسیم کردیم تا بیشتر زیر آفتاب منتظر نمانیم و راه بیفتیم.
راننده کولر طبیعی گرفت. شیشهها را پایین داد یعنی.
گفته بودمد چیز شور برای جلوگیری از گرمازدگی خوب است. کشک گوسفندی خردشده آوردهام. یکی گذاشتم توی دهان تا خیس بخورد.
راننده آهنگ گذاشت. به حال و هوای این روزها میخورد: یاور همیشه مومن، تو برو سفر سلامت
غم من نخور که دوری برای من شده عادت
میرسم کرمانشاه. از یک جای گرم، آمدهام یک جای گرمتر. تماس میگیرم با رابط که الان میدان امامم و انتظار دارم بگوید صبر کن تا کسی را بفرستم سراغت. اما هنوز آنقدر مهم نشدهام! آدرس میدهد و حواله به اسنپ یا آژانس.
چند دقیقهای زیر گرما میمانم تا اسنپ برسد. مقصد: مرکز اسلام. اصلش مرکز اسلامی استان کرمانشاه که بالای تابلویش کوچکتر نوشته دبیرخانه شورای برنامهریزی مدارس علوم دینی اهل سنت.
زنگ میزنم و چند دقیقه طول میکشد تا کسی که معلوم است از دیدنم خوشحال نشده در را باز کند. اسم رابط را میآورم و میگویم هماهنگ شده. میشناسد، اما فقط رابط را. میخواهم تماس بگیرد و اسمم را بگوید تا مطمئن شود از سر بیکاری توی گرمای ساعت ۲ نیامدهام جلوی یک ساختمان!
تیپیکال همهی نگهبانها مثل هم است انگار. حوالهام میدهد به سایه درخت تا برود و برگردد. تا بیاید دوتا توت میکنم و میخورم.
با عذرخواهی برمیگردد و راه را نشانم میدهد. سرویس، آبسردکن و اتاقی برای استراحت. اتاق کاری است که کمی بهم ریخته.
دوست دارم درباره مرکز چیزهایی بپرسم، اما کسی نیست. تا تکلیف معلوم شود یا کسی بیاید، یک ساعتی خوابیدم.
انشاءالله ادامه دارد...
🔹امین ماکیانی
۱۲تیر۱۴۰۵/ از خرمآباد به کرمانشاه
#جنگ_رمضان
#باید_برخاست
#روایت_بدرقه
#آقای_شهید_ایران
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah