تو راه تهرانیم
از قم
هیچ ترافیکی نیست
بعضی شایعهها(بسته بودن ورودی تهران از جمعه و ترافیک شدید قبل تهران و کمبودها و...) کسی رو از آمدن منصرف نکنه
#ارسالی_شما
#جنگ_رمضان
#باید_برخاست
#روایت_بدرقه
#آقای_شهید_ایران
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸صبر
سر سفره ناهار چند روز قبل از شروع مراسم تشییع پیکر، از رحلت حضرت امام میپرسم؛ مادر میگوید: «صبح ۱۴ خرداد ۶۸ که خبر رحلت امام پخش شد، از خونه زدیم بیرون، مردم پشته همه ریختن تو خیابونا. مادر یکی از شهدا که اسم کوچیکش حاجیرضا بود افتاد جلوی جمعیت مویهکنان و گریهکنان، هی میگفت: "بواه یتیمو" یعنی پدر یتیمها. ما هم تکرار میکردیم و گریه میکردیم و تا پادگان امام حسین (ع) پیاده رفتیم.»
ولی پدر میگوید: «برای تشییع دیر راه افتادیم، به تهران نرسیدیم، دیگه پناه بردیم به حرم و تهران نرفتیم.»
چند روز است دلآشوبهی جا ماندن رهایم نمیکند. از شدت گریههای گاه و بیگاه به سرفه میافتم. من همیشه مطمئن بودم عاقبت رهبری، شهادت است. به چند نفر هم گفته بودم، بااینحال این مصیبت امام از دست دادن را هضم نمیکنم. هی حسرت میخورم که نسل ۵۷ انقلاب کردند و امام آوردند ما عرضهی حفظ امام نداشتیم.
بالاخره امروز شنبه ۱۳ تیر صبح جمع شدهایم جلوی حوزه هنری تا با جمع روایتنویسها و هنرمندان برویم، قم. بعضیها زودتر راهی شدهاند. خدا صبری بر این مصیبت به ما ببخشد که هر چه بیشتر میگذرد داغش عمیقتر میسوزاند. باید از دل این اندوه خودمان را جمع کنیم و دوباره بلند شویم. اما باید بتوانیم ثبت کنیم.
🔹رعنا مرادینسب
۱۳تیر۱۴۰۵/ خرمآباد
#جنگ_رمضان
#باید_برخاست
#روایت_بدرقه
#آقای_شهید_ایران
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸بهنام عشق در پرتو حق
یادم است هدیهٔ من بهعنوان ده نفر برتر مجازی از با نور، دعوت به دیدار رهبری بود. در پوست خودم نمیگنجیدم. آرام و قرار نداشتم، لحظهشماری میکردم. حتی گریهٔ دخترک جگرگوشهام موقع خداحافظی در خیابان کشوردوست، مرا نگران نکرد. به شوق دیدار امام خامنهای با عجله از دخترانم جدا شدم و بهسمت بیت رهبری شتافتم.
اولین پلک چشمانم بهسمت نورانیت حضور رهبرم، همچنان برکت زندگیم را از با نور، بهشوق معنویت برایم رقم میزد. آن دیدار هر صبح و شام در ذهنم مجسم و متصور است؛ همچنان شیرینی درک لحظات را بر جسم خستهام تابآور بوده.
از ۹ اسفند با خبر شهادت امام خامنهای، تصور آن نور عجیب، همچون کهکشانی از دوردست، ذهنم را بهخود مشغول ساخته و اکنون در بدرقهٔ رهبر شهیدم، روایت دلتنگی را از ورق دفتر زندگیم، از زبان کودکانهٔ دختر کوچکم حلماسادات مینویسم که آنروز بهشوق دیدار رهبرم در خیابان کشوردوست تنهایش گذاشتم و رفتم بهسمت بیت رهبری بهعشق دیدار با نوری از سمت با نور.
الان حلماسادات چهارسالهٔ من میگوید: «فکر نکن که رهبر بابای فقط چندتا از بچههاست؛ رهبر بابای همهٔ ماست.» بعد میگوید: «رهبر که شهید شد، بهجایش یه رهبر دیگه بابای همهمون شد.»
بگردم این بچهها را که با همان درک کودکانهشان امامشان را لمس میکنند؛ اینها که رهرو پدران و مادرانشان هستند، همچنان خونخواه و جانفدا رهبر را بدرقه میکنند.
🔹آزاده سلیمانپوریان/ دامغان
۱۲تیر۱۴۰۵
#جنگ_رمضان
#باید_برخاست
#روایت_بدرقه
#آقای_شهید_ایران
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸انگشتر یادگاری
این چند روزه گاهی یاد سهیمه میافتم و خاطراتی که از رهبر شهید دارد و انگشتری که توی نمایشگاه کتاب از او گرفته.
آن روزی که داشت ماجرای دیدار هر سالهی رهبر شهیدمان و از نزدیک دیدنش را تعریف میکرد، همهاش اشک میریخت.
نمیدانم چرا بعد از تعریف خاطرات سهیمه، من هم همهاش خودم را توی آن موقعیت تصور میکردم که من هم از نزدیک او را دیدهام.
حالا که فکرش را میکنم، آنهایی که او را از نزدیک دیدهاند، با او همصحبت شدهاند، شعر خواندهاند، کتابهایشان را به او معرفی کردهاند، یا حتی انگشتر یا چفیه گرفتهاند از او، شاید این غم را خیلی سنگینتر حس میکنند.
من او را ندیدهام جز از قاب دوربین، اما این غم خیلی برایم سنگین است.
🔹فریبا مرادینسب
۱۳تیر۱۴۰۵
#جنگ_رمضان
#باید_برخاست
#روایت_بدرقه
#آقای_شهید_ایران
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
اندکی درد دل با آقایم
نمیدانم دیدنِ ماهِ رویِ شما، سعادت میخواست یا راه و رسمی داشت که من بلد راه نبودم؛ اما هر چه بود، میدانم از سرِ عشق نبود که اگر بود چه کسی عاشقتر از من؟ منی که تمامِ خوابهای رویاییام، فقط خوابِ شما بود.
همیشه هم سرآغازِ خوابهایم با گریه بود؛ مینشستم جلوی پاهای مبارکتان و میگفتم: «آقا، من تمامِ عمرم آرزوی این لحظه رو داشتم...» و با پرِ عبایِ شما صورتم را میپوشاندم و هقهقم بلند میشد. شما هم آن نگاهِ مهربانت را به من میدوختی و میگفتی: «چه میخواهی؟»
یکبار انگشتری میخواستم، یک بار چفیه، و یکبار هم بدونِ هیچ درخواستی، فقط میآمدم که دردِ دلم را پیشِتان بگویم.
خوب به یاد دارم، یک شب که دنیایم به آخر رسیده بود و متکای زیر سرم خیس اشک شد، به خواب رفتم. خواب دیدم عبایِ خود را بر سرِ حالِ زارم کشیدی و انگشتری "شرفالشمس" کفِ دستانم گذاشتی. از فردایش آن خواب، نور زندگیام شد.
آقا، راستش را بخواهی من شهادتت را باور نکردم؛ زیاد هم گریه نکردم؛ فقط تا مدتها لرز بر جانم مینشست و همهچیز را انکار میکردم.
اما این چند روز...
امان از این چند روز.
آقا مثل کسی که عزیزِ جانش را تازه از دست داده باشد، بیقرارم. شب تا سحر زار میزنم. جوری که با پر چادرنمازم دهانم را میبندم که نکند همسایه طبقه پایینی بشنود...
از امروز کار و زندگیام را تعطیل کردم و میخواهم با پرچم سرخ به دیدارت بیایم؛ چه امری مهمتر از... مهمتر از تشییعِ نائبِ امام زمانم،
حسینِ زمانم!
همه میآییم، تا حماسهای دیگر بیافرینیم.
آقا، ما سر شما با هرچه دشمن است سر پدرکشتگی داریم؟ مگر میشود انتقامِ خونِ پدرمان را نگیریم؟ آن هم به وقتش...
فعلاً میآییم تا عاشورایی دیگر را بنویسیم و ثبت کنیم؛ و مشتی محکم بر دهانِ یزیدیانِ زمان بکوبیم.
🔹زهرا مومنزاده
۱۳تیر۱۴۰۵
#جنگ_رمضان
#باید_برخاست
#روایت_بدرقه
#آقای_شهید_ایران
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸به سوی کرمانشاه
#بخش_اول
قابل روایت است یا نه، سفر را با خریدن پودر بچه شروع کردم. شرط عقل احتیاط است و گرمای تابستان شوخی ندارد. بین دو برندی که متصدی داروخانه نشانم داد، انتخابم فیروز بود. هم داخلی است، هم مایه اشتغال توانیابان جسمی.
زینب دم رفتن چندتایی ماچ آبدار نشاند روی گونهام و مادرش چندتایی اشک غلطاند روی گونهاش. اشکها از دلتنگ شدن برای من نبود. آنهم وقتی هنوز پایم را از خانه بیرون نگذاشتهام. شدید دوست داشت مراسم تشییع را بیاید. اما مشغولیت من به روایت و رفتنم به کرمانشاه و زینبی که هنوز سه سالش نشده، پای رفتن را ازش گرفت. قول دادم از هر قدم ثوابی به او هدیه کنم و این بیشتر اشکش را درآورد.
خداراشکر تا رسیدم دور میدان کیو، پیرمردی گفت نورآباد یک نفر. فوری راه افتادیم.
در ترمینال نورآباد (یک اتاق که چندتا سواری جلویش صف کشیده بودند) هم پول نفر چهارم را بین سه نفرمان تقسیم کردیم تا بیشتر زیر آفتاب منتظر نمانیم و راه بیفتیم.
راننده کولر طبیعی گرفت. شیشهها را پایین داد یعنی.
گفته بودمد چیز شور برای جلوگیری از گرمازدگی خوب است. کشک گوسفندی خردشده آوردهام. یکی گذاشتم توی دهان تا خیس بخورد.
راننده آهنگ گذاشت. به حال و هوای این روزها میخورد: یاور همیشه مومن، تو برو سفر سلامت
غم من نخور که دوری برای من شده عادت
میرسم کرمانشاه. از یک جای گرم، آمدهام یک جای گرمتر. تماس میگیرم با رابط که الان میدان امامم و انتظار دارم بگوید صبر کن تا کسی را بفرستم سراغت. اما هنوز آنقدر مهم نشدهام! آدرس میدهد و حواله به اسنپ یا آژانس.
چند دقیقهای زیر گرما میمانم تا اسنپ برسد. مقصد: مرکز اسلام. اصلش مرکز اسلامی استان کرمانشاه که بالای تابلویش کوچکتر نوشته دبیرخانه شورای برنامهریزی مدارس علوم دینی اهل سنت.
زنگ میزنم و چند دقیقه طول میکشد تا کسی که معلوم است از دیدنم خوشحال نشده در را باز کند. اسم رابط را میآورم و میگویم هماهنگ شده. میشناسد، اما فقط رابط را. میخواهم تماس بگیرد و اسمم را بگوید تا مطمئن شود از سر بیکاری توی گرمای ساعت ۲ نیامدهام جلوی یک ساختمان!
تیپیکال همهی نگهبانها مثل هم است انگار. حوالهام میدهد به سایه درخت تا برود و برگردد. تا بیاید دوتا توت میکنم و میخورم.
با عذرخواهی برمیگردد و راه را نشانم میدهد. سرویس، آبسردکن و اتاقی برای استراحت. اتاق کاری است که کمی بهم ریخته.
دوست دارم درباره مرکز چیزهایی بپرسم، اما کسی نیست. تا تکلیف معلوم شود یا کسی بیاید، یک ساعتی خوابیدم.
انشاءالله ادامه دارد...
🔹امین ماکیانی
۱۲تیر۱۴۰۵/ از خرمآباد به کرمانشاه
#جنگ_رمضان
#باید_برخاست
#روایت_بدرقه
#آقای_شهید_ایران
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
هدایت شده از دلسا(دختران لرستان سفیران انقلاب)
🔘 موکب استان لرستان در
مراسم تشیع پیکر رهبر شهید _ قم
🔺 همراه با آیین سنتی گلمالی
📌سه شنبه ۱۶ تیر ماه؛ قم _ بلوار سمیه نبش کوچه 9
📍خدمات :
درمانی 🩺
پذیرایی ☕️
فرهنگی 📝
@delsa_khoramabad
🔸قلب تپنده ایران
در نهم اسفند ۱۴۰۴، موشکهای صهیونیستی آمریکایی در بیت رهبری فرود آمدند و با انفجارشان شمیم عطر الهی سرتاسر جهان را فرا گرفت. طوفانی از ایمان، خلوص و انسانیت در دنیا انتشار یافت! خفتهها، بیدار شدند و حق و حقانیت، در میان شعلههای آتش با مشت گره کرده به گُل نشست! انگار حضرت ابراهیم را دوباره در میان شرارههای آتش قرار دادند! پژواک فریادهای مظلومیت صداقت و ایمان در گوش زمین و زمان پیچید! آقا جانمان به آرزوی دیرینهاش رسید! زلزلهای فوق ریشتری دنیا را زیرورو کرد! تا خورشید تابندهاش در آسمان حقطلبی درخشانتر از همیشه بدرخشد! و قلب تپندهاش در قلب قرمز پرچم سه رنگ ایران جانمان قدرتمندتر بتپد!
آقاجان، از تپشهای قلبتان در قلب سفید پرچم کشور عزیزمان، تپشهای قلبمان شدت گرفت، سلول به سلول جسم و جانمان پر شد از بودنت؛ ای زندهی جاوید، تپشهای قلبمان با تپشهای قلبتان هماهنگ است، برای خونخواهیات مبعوث شدهایم در میدانِ خیابان، پرچم به دوش ایستادهایم. دنیا از مقاومت و ایستادگیمان حیرتزده است. مدال افتخار قهرمانیات در گردن هر ایرانی با غیرت طلاکوب شدهاست. علم و دانش در برابر عظمتت سر تعظیم فرود آوردهاست. کوه به احترام استقامتت تمام قد ایستاده است! اقیانوس به یاد دریا دلیات در تلاطم است. حرم رضوی، به پاس قدردانی از صلابتت بغل باز کرده است تا در آغوشت بگیرد!
آقاجان، هر چفیهای را که میبینیم، یاد و خاطره چفیه مقدسات برایم تداعی میشود. دلم برای سخنرانیهایت در حسینیه امامخمینی تنگِ تنگ شده است. ديدن لبخندهای زیبایتان برایم آرزو شده است، اقتدار و ابهت بینظیرت، آنگاه که بدون عصا جلوی جمعیت، با وقار ظاهر میشدی تا سیلی محکمی به گوش استکبار جهانی بزنی، در خاطرم حک شده است.
آقا جان، جرأت طوفانی شدن را از تو یاد گرفتهایم، استوار ماندهایم در تنگهی هرمز! قدرت پوشالی، استکبار جهانی را، با تدابير الهیات در هم شکستهایم!
آقا جان رفتنت را باور نداریم! ای عزیزتر ازجانمان، جان تنگت شدهایم، هر لحظه منتظریم تا برگردی! روضههای حسينيه بدون حضورتان برگزار شد. آنجا، آقا مهدی رسولی بغضهای نفسگیرمان را با مداحیهایش ترکاند! ولی دوباره بغضی روضه خوان راه گلویمان را بسته است! همه برخاستهایم تا بدرقهات کنیم برای رفتنت به کربلا! برخاستهایم تا دنیا ببیند که زندهای و در قلبمان ساکن شدهای!
آقاجان، کاش دلتنگیهایمان را میدیدید! غم دوریت هر روز بر وسعتش افزوده میشود، انگار وزن دارد. هرروز شانههایمان سنگین و سنگین تگگتر میشود!
آقاجان، نه تنها ایران بلکه دنیا برای تشییع پیکر نازنینت به تهران آمده. آرام و قرار از روح و روانمان رفته است! چطور باور کنیم که برای همیشه میخواهيد از تهران بروید؟
آقا جان، دلتنگ دعاهایتان هستیم، حالا که آن بالا، بالاها قرار دارید، برای دلِ سوزانِ پدر و مادر بچههای مدرسه میناب و باشگاه لامِرد، و شهدای ناو دنا و همه پدر مادرهای داغدیده و قلب تپندهات، امام عزیزتر از جانمان، دعا می کنی تا آرام بگیرند؟! برای دلهای ریش ریش خودمان که از دوریت شعلهور است چطور؟
🔸عصمت نیکسرشت/ دورود
۱۳تیر۱۴۰۵
#جنگ_رمضان
#باید_برخاست
#روایت_بدرقه
#آقای_شهید_ایران
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸مهریهام رو میبخشم
_ الو زهرا...
ترس به جانم نشست؛ گوشهایم عادت به صدای آرام و متینش داشت. بدون سلام و علیک گفتم: «چی شده فاطمه؟»
بیدرنگ گفت: «برنامهات برای تشییع آقا چیه؟»
_ میخوام برم قم انشاءالله. چطور مگه؟
با همان هیجان گفت: «من امشب میرم تهران!» متعجب پرسیدم: «چی؟ چطوری آخه؟»
بهخدا خودش برام بلیط گرفت. با همان بهت و حیرت پرسیدم: «آخه چطوری؟»
خوب از اخلاق همسرش خبر داشتم؛ مخالف سرسخت رفتنش، حتی به تجمعات، بود؛ حالا چطوری راضی شده بیایدذتهران!
ادامه داد: «این مدت کلی باهاش صحبت کردم؛ از هر دری وارد شدم؛ مرغش یک پا داشت و اونم از هر دری وارد میشد تا منو منصرف کنه. اول ترسوندم که زیر دست و پا می مونی و میمیری؛ اونوقت جواب پدرتو چی بدم. بعدش هم قول سفرِ مشهد بعد از تشییع رو بهم داد. آخرش وقتی دید حریف دل بیتابم نمیشه، گفت "باشه، حالاکه میخوای بری، برو؛ ولی من که راضی نیستم."
یکمرتبه دهان باز کردم و گفتم "همه مهریهام رومیبخشم، قانونی و محضری! فقط راضی باش به رفتنم.»
تازه عروس گفته بود میخواهد تمام مهریه بالایش را ببخشد! این یعنی باید جواب تکتک خانوادهاش را میداد. ولی برایش مهم نبود.
گفت: «برای من فقط شرکت در تشییع نائب امام زمانم مهمه و بس. میترسم از قافله جا بمونم و شرمنده آقام بشم.»
گفت: «منتظر جوابش بودم، ولی همسرم مات و مبهوت، فقط به چهرهی مصممم زل زده بود. رنگ نگاهش تغییر کرد؛ مثل پدری مهربون که دلش برای شیرینکاریهای دلبندش میره و نمیتونه جدیتش رو حفظ کنه خندید. انگار باورش نمیشد تا این اندازه عزم رفتن دارم.
ولی من از اونچه فکرش رو میکرد خستهتر بودم. انرژی اصلیام رو خرجِ خواهش و التماس برای شرکت توی تجمعات کرده بودم؛ دیگه رمقی توی جانم نمونده بود. یکمرتبه چیزی به ذهنم رسید، براق شدم و گفتم "نه، نه! همهاش نه، فقط نصفش!"
قاهقاه خندید و گفت "چیه؟ پشیمون شدی؟" با همون جدیت گفتم: "نه! گفتم که قانونی و محضری؛ فقط اون نصفش رو میذارم برای امر رهبرم، سید مجتبی؛ شاید فرمان به کاری داد و نصف دیگهاش به فریادم رسید."
چند دقیقه بعد گوشیش رو گرفت و برام بلیط تهران خرید. اونم با رضایت قلبی!»
🔹راوی: فاطمه
🔹به قلم زهرا مومنزاده
۱۲تیر۱۴۰۵/ تهران/ خیابان انقلاب
#جنگ_رمضان
#باید_برخاست
#روایت_بدرقه
#آقای_شهید_ایران
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
داریم میرویم برای نماز!
عیدفطر؟ جمعه؟ میت! پدر؟ مادر؟ دوست؟ آشنا؟ آقا!
رهبر؟ ولی؟ امام؟ آقا! همهاش!
امروز توی صحبت با خانم زامبیایی و ترکیهای چقدر گریه کردیم. تازه فقط برای وقتی که خبر شنیدن شهادت آقا را شنیدیم. اما حالا!
قلبم شروع کرده به تندتر زدن. الکی نه ها! واقعا تند میزند و تازه هنوز توی اتوبوسیم و راه نیفتادهایم که گریهام گرفته! نمیشد ما بمیریم و کار به اینجا نکشد؟ نمیشد توی آن بمبارانها ما هم کشته شویم و نماز بالای سر آقا را نخوانیم!
حتما نمیشده!
یعنی حالا جدیجدی باید برویم بالای سر یک تابوت، شانه به شانه بایستیم و انا لا نعلم منه الا خیرا بگوییم؟ ما بالای سر تابوتیم یا شهید بالای سر ما؟ چندبار ذکر را تکرار کنیم؟ یکبار؟ سهبار؟ صدبار؟ تا قیامت!
قیامت؟ امروز! محشر؟ مصلی!
بعد کسی قرار است بگوید به همه بگو تکرار کنن؟ و کسی هست که تکرار نکند؟ و بعد نماز مداح میخواهد بخواند بلندشو علمدار؟ و اگر بلند نشد؟
بخدا این همه داغ یکجا توی سینهی ما جا نمیشود.
اصلا شاید این همه طولش دادند که داغمان را سبک کنند! اما سبک شده؟ میشود؟ نه، نه، نه...
قدیمترها که مثل حالا نبود. هرکه میرفت بیت، کلی پز میداد که رفتهام دیدار آقا. من قرار است با چه چیزی پز بدهم! بالای سر آقا نماز خواندم!
پدرم علی، دیگر بعد از تو اف بر این دنیا...
🔹امین ماکیانی
۱۴تیر۱۴۰۵/ تهران/ صحرای محشر/ نزدیکی بهشت
#جنگ_رمضان
#باید_برخاست
#روایت_بدرقه
#آقای_شهید_ایران
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
در میانه راه، دهیاران استان مرکزی، موکبی برپا کردهاند. لیوانهای چای داغ، آب خنک، لبخندهای خالص و دستانی که افتخارشان خدمت به زائران است، همه حکایت از عشقی دارند که نسبت امت با امامشان را نشان میدهد.
آنها باور دارند خدمت به عاشقان، خود زیارت است.
اینجا، میان گرد و غبار جاده، عطر اخلاص پیچیده است؛ جایی که دهیاران، لباس مسئولیت را با جامه خادمی و مشکی عزایشان عوض کردهاند تا سهمی در این بدرقه تاریخی داشته باشند.
اینجا تنها ایستگاهی برای استراحت نیست؛ نشانی است از ایرانی که هرگاه پای عشق و وفاداری در میان باشد همه یکپارچه به خادمی برمیخیزد.
🔹پروین حافظی
۱۳تیر۱۴۰۵
#جنگ_رمضان
#باید_برخاست
#روایت_بدرقه
#آقای_شهید_ایران
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah