eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
810 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
333 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
🔸انگشتر یادگاری این چند روزه گاهی یاد سهیمه می‌افتم و خاطراتی که از رهبر شهید دارد و انگشتری که توی نمایشگاه کتاب از او گرفته. آن روزی که داشت ماجرای دیدار هر ساله‌ی رهبر شهیدمان و از نزدیک دیدنش را تعریف می‌کرد، همه‌اش اشک می‌ریخت. نمی‌دانم چرا بعد از تعریف خاطرات سهیمه، من هم همه‌اش خودم را توی آن موقعیت تصور می‌کردم که من هم از نزدیک او را دیده‌ام. حالا که فکرش را می‌کنم، آنهایی که او را از نزدیک دیده‌اند، با او هم‌صحبت شده‌اند، شعر خوانده‌اند، کتابهایشان را به او معرفی کرده‌اند، یا حتی انگشتر یا چفیه گرفته‌اند از او، شاید این غم را خیلی سنگین‌تر حس می‌کنند. من او را ندیده‌ام جز از قاب دوربین، اما این غم خیلی برایم سنگین است. 🔹فریبا مرادی‌نسب ۱۳تیر۱۴۰۵ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
اندکی درد دل با آقایم نمی‌دانم دیدنِ ماهِ رویِ شما، سعادت می‌خواست یا راه و رسمی داشت که من بلد راه نبودم؛ اما هر چه بود، می‌دانم از سرِ عشق نبود که اگر بود چه کسی عاشق‌تر از من؟ منی که تمامِ خواب‌های رویایی‌ام، فقط خوابِ شما بود. همیشه هم سرآغازِ خواب‌هایم با گریه بود؛ می‌نشستم جلوی پاهای مبارکتان و می‌گفتم: «آقا، من تمامِ عمرم آرزوی این لحظه رو داشتم...» و با پرِ عبایِ شما صورتم را می‌پوشاندم و هق‌هقم بلند می‌شد. شما هم آن نگاهِ مهربانت را به من می‌دوختی و می‌گفتی: «چه می‌خواهی؟» یکبار انگشتری می‌خواستم، یک بار چفیه، و یک‌بار هم بدونِ هیچ درخواستی، فقط می‌آمدم که دردِ دلم را پیشِتان بگویم. خوب به یاد دارم، یک شب که دنیایم به آخر رسیده بود و متکای زیر سرم خیس اشک شد، به خواب رفتم. خواب دیدم عبایِ خود را بر سرِ حالِ زارم کشیدی و انگشتری "شرف‌الشمس" کفِ دستانم گذاشتی. از فردایش آن خواب، نور زندگی‌ام شد. آقا، راستش را بخواهی من شهادتت را باور نکردم؛ زیاد هم گریه نکردم؛ فقط تا مدت‌ها لرز بر جانم می‌نشست و همه‌چیز را انکار می‌کردم. اما این چند روز... امان از این چند روز. آقا مثل کسی که عزیزِ جانش را تازه از دست داده باشد، بی‌قرارم. شب تا سحر زار می‌‌زنم. جوری ‌که با پر چادرنمازم دهانم را می‌بندم که نکند همسایه طبقه پایینی بشنود... از امروز کار و زندگی‌ام را تعطیل کردم و می‌خواهم با پرچم سرخ به دیدارت بیایم؛ چه امری مهم‌تر از... مهم‌تر از تشییعِ نائبِ امام زمانم، حسینِ زمانم! همه می‌آییم، تا حماسه‌ای دیگر بیافرینیم. آقا، ما سر شما با هرچه دشمن است سر پدر‌کشتگی داریم؟ مگر می‌شود انتقامِ خونِ پدرمان را نگیریم؟ آن هم به وقتش... فعلاً می‌آییم تا عاشورایی دیگر را بنویسیم و ثبت کنیم؛ و مشتی محکم بر دهانِ یزیدیانِ زمان بکوبیم. 🔹زهرا مومن‌زاده ۱۳تیر۱۴۰۵ ‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸به سوی کرمانشاه قابل روایت است یا نه، سفر را با خریدن پودر بچه شروع کردم. شرط عقل احتیاط است و گرمای تابستان شوخی ندارد. بین دو برندی که متصدی داروخانه نشانم داد، انتخابم فیروز بود. هم داخلی است، هم مایه اشتغال توان‌یابان جسمی. زینب دم رفتن چندتایی ماچ آبدار نشاند روی گونه‌ام و مادرش چندتایی اشک غلطاند روی گونه‌اش. اشک‌ها از دلتنگ شدن برای من نبود. آنهم وقتی هنوز پایم را از خانه بیرون نگذاشته‌ام. شدید دوست داشت مراسم تشییع را بیاید. اما مشغولیت من به روایت و رفتنم به کرمانشاه و زینبی که هنوز سه سالش نشده، پای رفتن را ازش گرفت. قول دادم از هر قدم ثوابی به او هدیه کنم و این بیشتر اشکش را درآورد. خداراشکر تا رسیدم دور میدان کیو، پیرمردی گفت نورآباد یک نفر. فوری راه افتادیم. در ترمینال نورآباد (یک اتاق که چندتا سواری جلویش صف کشیده بودند) هم پول نفر چهارم را بین سه ‌نفرمان تقسیم کردیم تا بیشتر زیر آفتاب منتظر نمانیم و راه بیفتیم. راننده کولر طبیعی گرفت. شیشه‌ها را پایین داد یعنی. گفته بودمد چیز شور برای جلوگیری از گرمازدگی خوب است. کشک گوسفندی خردشده آ‌ورده‌ام. یکی گذاشتم توی دهان تا خیس بخورد. راننده آهنگ گذاشت. به حال و هوای این روزها می‌خورد: یاور همیشه مومن، تو برو سفر سلامت غم من نخور که دوری برای من شده عادت میرسم کرمانشاه. از یک جای گرم‌، آمده‌ام یک جای گرم‌تر. تماس می‌گیرم با رابط که الان میدان امامم و انتظار دارم بگوید صبر کن تا کسی را بفرستم سراغت. اما هنوز آن‌قدر مهم نشده‌ام! آدرس می‌دهد و حواله به اسنپ یا آژانس. چند دقیقه‌ای زیر گرما می‌مانم تا اسنپ برسد. مقصد: مرکز اسلام. اصلش مرکز اسلامی استان کرمانشاه که بالای تابلویش کوچک‌تر نوشته دبیرخانه شورای برنامه‌ریزی مدارس علوم دینی اهل سنت. زنگ می‌زنم و چند دقیقه طول می‌کشد تا کسی که معلوم است از دیدنم خوشحال نشده در را باز کند. اسم رابط را می‌آورم و می‌گویم هماهنگ شده. می‌شناسد، اما فقط رابط را. می‌خواهم تماس بگیرد و اسمم را بگوید تا مطمئن شود از سر بیکاری توی گرمای ساعت ۲ نیامده‌ام جلوی یک ساختمان! تیپیکال همه‌ی نگهبان‌ها مثل هم است انگار. حواله‌ام می‌دهد به سایه درخت تا برود و برگردد. تا بیاید دوتا توت می‌کنم و می‌خورم. با عذرخواهی برمی‌گردد و راه را نشانم می‌دهد. سرویس، آبسردکن و اتاقی برای استراحت. اتاق کاری است که کمی بهم ریخته. دوست دارم درباره مرکز چیزهایی بپرسم، اما کسی نیست. تا تکلیف معلوم شود یا کسی بیاید، یک ساعتی خوابیدم. ان‌شاءالله ادامه دارد... 🔹امین ماکیانی ۱۲تیر۱۴۰۵/ از خرم‌آباد به کرمانشاه 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔘 موکب استان لرستان در مراسم تشیع پیکر رهبر شهید _ قم 🔺 همراه با آیین سنتی گل‌مالی 📌سه شنبه ۱۶ تیر ماه؛ قم _ بلوار سمیه نبش کوچه 9 📍خدمات : درمانی 🩺 پذیرایی ☕️ فرهنگی 📝 @delsa_khoramabad
🔸قلب تپنده ایران در نهم اسفند ۱۴۰۴، موشک‌های صهیونیستی آمریکایی در بیت رهبری فرود آمدند و با انفجارشان شمیم عطر الهی سرتاسر جهان را فرا گرفت. طوفانی از ایمان، خلوص و انسانیت در دنیا انتشار یافت! خفته‌ها، بیدار شدند و حق و حقانیت، در میان شعله‌های آتش با مشت‌ گره کرده به گُل نشست! انگار حضرت‌ ابراهیم را دوباره در میان شراره‌های آتش قرار دادند! پژواک فریادهای مظلومیت صداقت و ایمان در گوش زمین و زمان پیچید! آقا جانمان به آرزوی دیرینه‌اش رسید! زلزله‌ای فوق ریشتری دنیا را زیرورو کرد! تا خورشید تابنده‌اش در آسمان حق‌طلبی درخشان‌تر از همیشه بدرخشد! و قلب تپنده‌اش در قلب قرمز پرچم سه رنگ ایران جانمان قدرتمند‌تر بتپد! آقاجان، از تپش‌های قلبتان در قلب سفید پرچم کشور عزیزمان، تپش‌های قلبمان شدت گرفت، سلول به سلول جسم و جانمان پر شد از بودنت؛ ای زنده‌ی جاوید، تپش‌های قلبمان با تپش‌های قلبتان هماهنگ است، برای خونخواهی‌ات مبعوث شده‌ایم در میدانِ خیابان، پرچم به دوش ایستاده‌ایم. دنیا از مقاومت و ایستادگی‌مان حیرت‌زده است. مدال افتخار قهرمانی‌ات در گردن هر ایرانی با غیرت طلاکوب شده‌است‌. علم و دانش در برابر عظمتت سر تعظیم فرود آورده‌است. کوه به احترام استقامتت تمام قد ایستاده است! اقیانوس به یاد دریا دلی‌ات در تلاطم است. حرم رضوی، به پاس قدردانی از صلابتت بغل باز کرده است تا در آغوشت بگیرد! آقاجان، هر چفیه‌ای را که می‌بینیم، یاد و خاطره چفیه مقدس‌ات برایم تداعی می‌شود. دلم برای سخنرانی‌هایت در حسینیه امام‌خمینی تنگِ تنگ شده است. ديدن لبخندهای زیبایتان برایم آرزو شده است‌، اقتدار و ابهت بی‌نظیرت، آنگاه که بدون عصا جلوی جمعیت، با وقار ظاهر می‌شدی تا سیلی محکمی به گوش استکبار جهانی بزنی، در خاطرم حک شده است. آقا جان، جرأت طوفانی شدن را از تو یاد گرفته‌ایم، استوار مانده‌ایم در تنگه‌ی هرمز! قدرت پوشالی، استکبار جهانی را، با تدابير الهی‌ات در هم شکسته‌ایم! آقا جان رفتنت را باور نداریم! ای عزیزتر ازجانمان، جان تنگت شده‌ایم، هر لحظه منتظریم تا برگردی! روضه‌های حسينيه بدون حضورتان برگزار شد. آنجا، آقا مهدی رسولی بغض‌های نفس‌گیرمان را با مداحی‌هایش ترکاند! ولی دوباره بغضی روضه خوان راه گلویمان را بسته است! همه برخاسته‌ایم تا بدرقه‌ات کنیم برای رفتنت به کربلا! برخاسته‌ایم تا دنیا ببیند که زنده‌ای و در قلبمان ساکن شده‌ای! آقاجان، کاش دلتنگی‌هایمان را می‌دیدید! غم دوریت هر روز بر وسعتش افزوده می‌شود، انگار وزن دارد. هرروز شانه‌هایمان سنگین و سنگین تگگ‌تر می‌شود! آقاجان، نه تنها ایران بلکه دنیا برای تشییع پیکر نازنینت به تهران آمده. آرام و قرار از روح و روانمان رفته‌ است! چطور باور کنیم که برای همیشه می‌خواهيد از تهران بروید؟ آقا جان، دلتنگ دعاهایتان هستیم، حالا که آن بالا، بالاها قرار دارید، برای دلِ سوزانِ پدر و مادر بچه‌های مدرسه میناب و باشگاه لامِرد، و شهدای ناو دنا و همه پدر مادرهای داغدیده و قلب تپنده‌ات، امام عزیزتر از جانمان، دعا می کنی تا آرام بگیرند؟! برای دل‌های ریش ریش خودمان که از دوریت شعله‌ور است چطور؟ 🔸عصمت نیک‌سرشت/ دورود ۱۳تیر۱۴۰۵ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸مهریه‌ام رو می‌بخشم _ الو زهرا... ترس به جانم نشست؛ گوش‌هایم عادت به صدای آرام و متینش داشت. بدون سلام و علیک گفتم: «چی شده فاطمه؟» بی‌درنگ گفت: «برنامه‌ات برای تشییع آقا چیه؟» _ می‌خوام برم قم ان‌شاءالله. چطور مگه؟ با همان هیجان گفت: «من امشب می‌رم تهران!» متعجب پرسیدم: «چی؟ چطوری آخه؟» به‌خدا خودش برام بلیط گرفت. با همان بهت و حیرت پرسیدم: «آخه چطوری؟» خوب از اخلاق همسرش خبر داشتم؛ مخالف سرسخت رفتنش، حتی به تجمعات، بود؛ حالا چطوری راضی شده بیایدذتهران! ادامه داد: «این مدت کلی باهاش صحبت کردم؛ از هر دری وارد شدم؛ مرغش یک پا داشت و اونم از هر دری وارد می‌شد تا منو منصرف کنه. اول ترسوندم که زیر دست و پا می مونی و می‌میری؛ اون‌وقت جواب پدرتو چی بدم. بعدش هم قول سفرِ مشهد بعد از تشییع رو بهم داد. آخرش وقتی دید حریف دل بی‌تابم نمیشه، گفت "باشه، حالاکه می‌خوای بری، برو؛ ولی من که راضی نیستم." یک‌مرتبه دهان باز کردم و گفتم "همه مهریه‌ام رومی‌بخشم، قانونی و محضری! فقط راضی باش به رفتنم.» تازه عروس گفته بود می‌خواهد تمام مهریه بالایش را ببخشد! این یعنی باید جواب تک‌تک خانواده‌اش را می‌داد. ولی برایش مهم نبود. گفت: «برای من فقط شرکت در تشییع نائب امام زمانم مهمه و بس. می‌ترسم از قافله جا بمونم و شرمنده آقام بشم.» گفت: «منتظر جوابش بودم، ولی همسرم مات و مبهوت، فقط به چهره‌ی مصممم زل زده بود. رنگ نگاهش تغییر کرد؛ مثل پدری مهربون که دلش برای شیرین‌کاری‌های دلبندش می‌ره و نمی‌تونه جدیتش رو حفظ کنه خندید. انگار باورش نمی‌شد تا این اندازه عزم رفتن دارم. ولی من از اونچه فکرش رو می‌کرد خسته‌تر بودم. انرژی اصلی‌ام رو خرجِ خواهش و التماس برای شرکت توی تجمعات کرده بودم؛ دیگه رمقی توی جانم نمونده بود. یک‌مرتبه چیزی به ذهنم رسید، براق شدم و گفتم "نه، نه! همه‌اش نه، فقط نصفش!" قاه‌قاه خندید و گفت "چیه؟ پشیمون شدی؟" با همون جدیت گفتم: "نه! گفتم که قانونی و محضری؛ فقط اون نصفش رو می‌ذارم برای امر رهبرم، سید مجتبی؛ شاید فرمان به کاری داد و نصف دیگه‌اش به فریادم رسید." چند دقیقه بعد گوشیش رو گرفت و برام بلیط تهران خرید. اونم با رضایت قلبی!» 🔹راوی: فاطمه 🔹به قلم زهرا مومن‌زاده ۱۲تیر۱۴۰۵/ تهران/ خیابان انقلاب ‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
داریم می‌رویم برای نماز! عیدفطر؟ جمعه؟ میت! پدر؟ مادر؟ دوست؟ آشنا؟ آقا! رهبر؟ ولی؟ امام؟ آقا! همه‌اش! امروز توی صحبت با خانم زامبیایی و ترکیه‌ای چقدر گریه کردیم. تازه فقط برای وقتی که خبر شنیدن شهادت آقا را شنیدیم. اما حالا! قلبم شروع کرده به تندتر زدن. الکی نه ها! واقعا تند می‌زند و تازه هنوز توی اتوبوسیم و راه نیفتاده‌ایم که گریه‌ام گرفته! نمی‌شد ما بمیریم و کار به اینجا نکشد؟ نمی‌شد توی آن بمباران‌ها ما هم کشته شویم و نماز بالای سر آقا را نخوانیم! حتما نمی‌شده! یعنی حالا جدی‌جدی باید برویم بالای سر یک تابوت، شانه به شانه بایستیم و انا لا نعلم منه الا خیرا بگوییم؟ ما بالای سر تابوتیم یا شهید بالای سر ما؟ چندبار ذکر را تکرار کنیم؟ یک‌بار؟ سه‌بار؟ صدبار؟ تا قیامت! قیامت؟ امروز! محشر؟ مصلی! بعد کسی قرار است بگوید به همه بگو تکرار کنن؟ و کسی هست که تکرار نکند؟ و بعد نماز مداح می‌خواهد بخواند بلندشو علمدار؟ و اگر بلند نشد؟ بخدا این همه داغ یکجا توی سینه‌ی ما جا نمی‌شود. اصلا شاید این همه طولش دادند که داغمان را سبک کنند! اما سبک شده؟ می‌شود؟ نه، نه، نه... قدیم‌ترها که مثل حالا نبود. هرکه می‌رفت بیت، کلی پز می‌داد که رفته‌ام دیدار آقا. من قرار است با چه چیزی پز بدهم! بالای سر آقا نماز خواندم! پدرم علی، دیگر بعد از تو اف بر این دنیا... 🔹امین ماکیانی ۱۴تیر۱۴۰۵/ تهران/ صحرای محشر/ نزدیکی بهشت 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
در میانه راه، دهیاران استان مرکزی، موکبی برپا کرده‌اند. لیوان‌های چای داغ، آب خنک، لبخندهای خالص و دستانی که افتخارشان خدمت به زائران است، همه حکایت از عشقی دارند که نسبت امت با امامشان را نشان می‌دهد. آن‌ها باور دارند خدمت به عاشقان، خود زیارت است. اینجا، میان گرد و غبار جاده، عطر اخلاص پیچیده است؛ جایی که دهیاران، لباس مسئولیت را با جامه خادمی و مشکی عزایشان عوض کرده‌اند تا سهمی در این بدرقه تاریخی داشته باشند. اینجا تنها ایستگاهی برای استراحت نیست؛ نشانی است از ایرانی که هرگاه پای عشق و وفاداری در میان باشد همه یکپارچه به خادمی برمی‌خیزد. 🔹پروین حافظی ۱۳تیر۱۴۰۵ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸 اولین‌بار برای آخرین دیدار سرتیتر همه‌ی خبرها و مستندها شده «آخرین دیدار». یعنی واقعاً دیگر نمی‌آیی تا برایمان صحبت کنی؟ این شوخی رفتنت، چه‌قدر جدی است؟ این فکرها ساعت‌ها غرقم می‌کنند. شاید هم فکر این واژه‌ی آزاردهنده‌ی «تشییع» است که زمانم را می‌دزدد. دیشب هم دیر شده بود. با عجله سمت موکب می‌رفتم. آنجا مشغولم می‌کرد و کمی از یادم می‌برد استوری‌هایی را که همه‌شان سیاه‌وسفید شده‌اند. با یکی از دخترها که نزدیک بود تماس گرفتم تا با هم برویم. سلام‌واحوالپرسی‌ها را شنیده‌ونشنیده، بازویم را گرفت. «جا نمی‌مونم؟» و «می‌خوام تشییع رو بیام» را هول‌زده تکرار می‌کرد و «نگران نباش»‌های مرا اصلاً نمی‌شنید. اینکه کلمات خودم هم آشفته بودند، احتمالاً در بی‌اثر بودنشان اثر می‌گذاشت. بلوار را که به سمت انتهایش گز کردیم، او آرام‌تر شد؛ اما روضه‌ای درون خودم به‌پا کرده بود، انگار که «جا نمی‌مونم؟» او را در سرم روی اکو گذاشته باشند. وسایل را در موکب گذاشتیم. میز و صندلی و پرچم سیاه محرم را سر جایش قرار دادیم. چراغ موکب را برای شب صدوبیست‌وچندم تجمع روشن کردیم. شاید می‌توانستم دلهره‌ی آمدن و نیامدن را کمی عقب بیندازم. پشت میز نشستم و تمام دلشوره‌ی جاماندن، یک‌جا به جانم سرازیر شد. پیرزنی نشسته بود بر صندلی در انتهای جمعیت؛ با پرچم سرخ «یا لثارات الخامنه‌ای» آمده بود. نگاهش که کردم، باز تمام اخبار این روزها جلوی چشمم آمد. به تمام خبرنگارهایی که «آخرین دیدار» را تیتر می‌زدند، غبطه خوردم. لابد یکبار دیگر هم تو را دیده‌اند که حالا این «آخرین دیدار» شده! دلم می‌خواست جز آنها باشم، نه اینکه دلشوره‌ی تنها فرصت دیدارت را داشته باشم، آن‌هم در تابوتی که برایمان لبخند نمی‌زند، ما را «فرزندانم» خطاب نمی‌کند و سکوتش بوی رفتنت را می‌دهد. میدانی؟ برای جامانده‌ای مثل من، این وداعِ جان‌گیر، اولین دیدار است. 🔹 فاطمه بازگیر ۱۳تیر۱۴۰۵ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸دلتنگی از زمانی که تاریخ مراسم وداع، تشییع و تدفین رهبرِ شهیدمان اعلام شد، روز و شب برایم پر از دلهره و دلتنگی شد. عزمم را جزم کردم برای رفتن، اما نشد. با دیدن هر عکس و استوری و شنیدن هر مداحی و کلیپی، انگار این بغضِ ترکیده دلش می‌خواست فریاد شود و بگوید به‌خدا آقاجانم، داغت سنگین است؛ سنگین‌تر از داغ هر عزیزی. ولی قرار بر این شد که باز هم از سرِ وظیفه‌ی مادری، من از حقم بگذرم تا همسرم برود. قرار شد به یادِ من هم قدم بردارد. اما هیچ‌کدام از این‌ها تسکین نمی‌دهد دلِ پرِ درد و بغض و دلتنگی را. لحظه‌به‌لحظه دارم خبرها را دنبال می‌کنم، اما حالِ دلم بدتر می‌شود که بهتر نه. انگار همه‌چیز دست‌به‌دست داده‌اند تا با دیدن هر چیزی حالم بدتر شود؛ مثل همین حالا با دیدن این جاکلیدی. چه می‌شود کرد با این دردِ دلتنگی؟ نمی‌دانم. اما امان از دلِ آقا سیدمجتبی... 🔹هانیه گودرزی ۱۳تیر۱۴۰۵ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸در میان جمعیت تنها در میان موج جمعیت راه افتادم. گاه از گرما نفسم می‌گرفت. در تشییع امام خوبان، خیلی‌ها را می‌دیدم که کفشی به پا نداشتند. وقتی از چند نفر پرسیدم چرا کفش به پا ندارید، یکی گفت: «نذر کردم با پای برهنه شرکت کنم.» یکی گفت: «کفشم گم شده» و دیگری گفت: «یاد بیابان‌های کربلا افتادم.» به سر زنان راه می‌افتادند؛ گویی عزیزترین کس خانواده را از دست داده‌اند. به موکبی می‌رسم و شربتی به من تعارف می‌کنند. شربت را قبل از خوردن، به یاد سید شهید خوردم و برای او و خانواده‌اش فاتحه‌ای خواندم. صدای «مرگ بر آمریکا» زمین و زمان را به لرزه درآورده بود. دسته‌های مردم لرستان را دیدم که سرتاپا در گل فرو رفته بودند و سینه‌زنان به سیل جمعیت می‌پیوستند. هیچ چیزی جلودار این جمعیت نبود؛ نه بمب‌گذاری و نه ترس از بمبارانی که نتانیاهو و ترامپ تهدید کرده بودند. امروز، قبل از اینکه به مصلا بیایم، در خبری ترامپ در پشت شیشه‌های ضدگلوله گفته بود: «ما یک هفته به ایرانی‌ها مهلت داده‌ایم که رهبر ایران را خاک کنند.» و در خبری دیگر خواندم که بریتانیا و فرانسه آماده‌اند که سدی را که ایران در هرمزگان درست کرده است باز کنند و هزاران تفنگدار بیاورند آنجا. و این حرف‌ها روزها می‌شد گوشوارهٔ گوش ایرانی‌ها که می‌دانستند بهترین پایان زندگی، شهادت است. لیوانی که به همراه دارم را از کوله‌ام جدا می‌کنم و به دستم می‌گیرم که اگر تشنه شدم، اسراف را کنار بگذارم و از آن استفاده کنم. برخی چفیه به سر بسته‌اند تا آزار آفتاب اذیت نکند. جلو رفتم. به صورتم گلاب پاشیده شد. بوی گلاب را خیلی دوست داشتم. حس‌وحال عجیبی داشتم تا چشمم به خانوادهٔ شهید و نوه‌اش خورد، حالم دگرگون شد. گفتم: «آقا، خادم شهدا هستم و از راه دوری آمده‌ام. دوست داشتم هنوز بودی و به دیدارت می‌آمدم. شما دهان خیلی‌ها را بستید. شهادت مبارک... به دیدار امام حسین که می‌روی، سلام مرا به او برسان و بگو برایمان دعا کند. چقدر آرام شده‌ام از وقتی که در میان این جمعیت هستم؛ هنوز احساس می‌کنم هستید و شهید نشده‌اید. بگو به امام حسین که شهادت را نصیبم کند. من که هر چه می‌گویم نمی‌شود، شاید شما کاری کنید.» وقتی به خودم آمدم، خودم را نزدیک تابوت‌ها دیدم. چقدر درد داشت دیدن تابوت آن چهرهٔ معصوم. اشک‌هایم را پاک کردم و لیوان آب را روی نگاهم ریختم. روشنایی نگاهم کمی بازتر شد. جمعیت هر آن بیشتر می‌شدند. خودم را آرام‌آرام به کناری کشاندم. صدای اذان ظهر در میان مردم پیچید. کنار موکب شهدای میناب نشستم و به چهرهٔ معصوم آنها زل زدم. چقدر درد داشت نگاهم وقتی که چشمم به ماکان افتاد. آرام و زمزمه‌کنان، به طوری که فقط خودش می‌شنید، گفتم: «موج جمعیت مرا به اینجا کشانده... برایم دعا کن.» نگاهی به جمعیت انداختم؛ مصلا غرق در ماتم بود. گرما بیداد می‌کرد. کم‌کم مراسم رو به پایان بود و امام شهید را به زیارت امام حسین می‌بردند؛ جایی که می‌دانم تمام این قلب‌ها آرزویشان این بود تا آنجا امام شهید را بدرقه کنند. 🔹فروزان حسنوندی ۱۳تیر۱۴۰۵ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah