🔸مهریهام رو میبخشم
_ الو زهرا...
ترس به جانم نشست؛ گوشهایم عادت به صدای آرام و متینش داشت. بدون سلام و علیک گفتم: «چی شده فاطمه؟»
بیدرنگ گفت: «برنامهات برای تشییع آقا چیه؟»
_ میخوام برم قم انشاءالله. چطور مگه؟
با همان هیجان گفت: «من امشب میرم تهران!» متعجب پرسیدم: «چی؟ چطوری آخه؟»
بهخدا خودش برام بلیط گرفت. با همان بهت و حیرت پرسیدم: «آخه چطوری؟»
خوب از اخلاق همسرش خبر داشتم؛ مخالف سرسخت رفتنش، حتی به تجمعات، بود؛ حالا چطوری راضی شده بیایدذتهران!
ادامه داد: «این مدت کلی باهاش صحبت کردم؛ از هر دری وارد شدم؛ مرغش یک پا داشت و اونم از هر دری وارد میشد تا منو منصرف کنه. اول ترسوندم که زیر دست و پا می مونی و میمیری؛ اونوقت جواب پدرتو چی بدم. بعدش هم قول سفرِ مشهد بعد از تشییع رو بهم داد. آخرش وقتی دید حریف دل بیتابم نمیشه، گفت "باشه، حالاکه میخوای بری، برو؛ ولی من که راضی نیستم."
یکمرتبه دهان باز کردم و گفتم "همه مهریهام رومیبخشم، قانونی و محضری! فقط راضی باش به رفتنم.»
تازه عروس گفته بود میخواهد تمام مهریه بالایش را ببخشد! این یعنی باید جواب تکتک خانوادهاش را میداد. ولی برایش مهم نبود.
گفت: «برای من فقط شرکت در تشییع نائب امام زمانم مهمه و بس. میترسم از قافله جا بمونم و شرمنده آقام بشم.»
گفت: «منتظر جوابش بودم، ولی همسرم مات و مبهوت، فقط به چهرهی مصممم زل زده بود. رنگ نگاهش تغییر کرد؛ مثل پدری مهربون که دلش برای شیرینکاریهای دلبندش میره و نمیتونه جدیتش رو حفظ کنه خندید. انگار باورش نمیشد تا این اندازه عزم رفتن دارم.
ولی من از اونچه فکرش رو میکرد خستهتر بودم. انرژی اصلیام رو خرجِ خواهش و التماس برای شرکت توی تجمعات کرده بودم؛ دیگه رمقی توی جانم نمونده بود. یکمرتبه چیزی به ذهنم رسید، براق شدم و گفتم "نه، نه! همهاش نه، فقط نصفش!"
قاهقاه خندید و گفت "چیه؟ پشیمون شدی؟" با همون جدیت گفتم: "نه! گفتم که قانونی و محضری؛ فقط اون نصفش رو میذارم برای امر رهبرم، سید مجتبی؛ شاید فرمان به کاری داد و نصف دیگهاش به فریادم رسید."
چند دقیقه بعد گوشیش رو گرفت و برام بلیط تهران خرید. اونم با رضایت قلبی!»
🔹راوی: فاطمه
🔹به قلم زهرا مومنزاده
۱۲تیر۱۴۰۵/ تهران/ خیابان انقلاب
#جنگ_رمضان
#باید_برخاست
#روایت_بدرقه
#آقای_شهید_ایران
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
داریم میرویم برای نماز!
عیدفطر؟ جمعه؟ میت! پدر؟ مادر؟ دوست؟ آشنا؟ آقا!
رهبر؟ ولی؟ امام؟ آقا! همهاش!
امروز توی صحبت با خانم زامبیایی و ترکیهای چقدر گریه کردیم. تازه فقط برای وقتی که خبر شنیدن شهادت آقا را شنیدیم. اما حالا!
قلبم شروع کرده به تندتر زدن. الکی نه ها! واقعا تند میزند و تازه هنوز توی اتوبوسیم و راه نیفتادهایم که گریهام گرفته! نمیشد ما بمیریم و کار به اینجا نکشد؟ نمیشد توی آن بمبارانها ما هم کشته شویم و نماز بالای سر آقا را نخوانیم!
حتما نمیشده!
یعنی حالا جدیجدی باید برویم بالای سر یک تابوت، شانه به شانه بایستیم و انا لا نعلم منه الا خیرا بگوییم؟ ما بالای سر تابوتیم یا شهید بالای سر ما؟ چندبار ذکر را تکرار کنیم؟ یکبار؟ سهبار؟ صدبار؟ تا قیامت!
قیامت؟ امروز! محشر؟ مصلی!
بعد کسی قرار است بگوید به همه بگو تکرار کنن؟ و کسی هست که تکرار نکند؟ و بعد نماز مداح میخواهد بخواند بلندشو علمدار؟ و اگر بلند نشد؟
بخدا این همه داغ یکجا توی سینهی ما جا نمیشود.
اصلا شاید این همه طولش دادند که داغمان را سبک کنند! اما سبک شده؟ میشود؟ نه، نه، نه...
قدیمترها که مثل حالا نبود. هرکه میرفت بیت، کلی پز میداد که رفتهام دیدار آقا. من قرار است با چه چیزی پز بدهم! بالای سر آقا نماز خواندم!
پدرم علی، دیگر بعد از تو اف بر این دنیا...
🔹امین ماکیانی
۱۴تیر۱۴۰۵/ تهران/ صحرای محشر/ نزدیکی بهشت
#جنگ_رمضان
#باید_برخاست
#روایت_بدرقه
#آقای_شهید_ایران
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
در میانه راه، دهیاران استان مرکزی، موکبی برپا کردهاند. لیوانهای چای داغ، آب خنک، لبخندهای خالص و دستانی که افتخارشان خدمت به زائران است، همه حکایت از عشقی دارند که نسبت امت با امامشان را نشان میدهد.
آنها باور دارند خدمت به عاشقان، خود زیارت است.
اینجا، میان گرد و غبار جاده، عطر اخلاص پیچیده است؛ جایی که دهیاران، لباس مسئولیت را با جامه خادمی و مشکی عزایشان عوض کردهاند تا سهمی در این بدرقه تاریخی داشته باشند.
اینجا تنها ایستگاهی برای استراحت نیست؛ نشانی است از ایرانی که هرگاه پای عشق و وفاداری در میان باشد همه یکپارچه به خادمی برمیخیزد.
🔹پروین حافظی
۱۳تیر۱۴۰۵
#جنگ_رمضان
#باید_برخاست
#روایت_بدرقه
#آقای_شهید_ایران
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸 اولینبار برای آخرین دیدار
سرتیتر همهی خبرها و مستندها شده «آخرین دیدار». یعنی واقعاً دیگر نمیآیی تا برایمان صحبت کنی؟ این شوخی رفتنت، چهقدر جدی است؟
این فکرها ساعتها غرقم میکنند. شاید هم فکر این واژهی آزاردهندهی «تشییع» است که زمانم را میدزدد. دیشب هم دیر شده بود. با عجله سمت موکب میرفتم. آنجا مشغولم میکرد و کمی از یادم میبرد استوریهایی را که همهشان سیاهوسفید شدهاند.
با یکی از دخترها که نزدیک بود تماس گرفتم تا با هم برویم. سلامواحوالپرسیها را شنیدهونشنیده، بازویم را گرفت. «جا نمیمونم؟» و «میخوام تشییع رو بیام» را هولزده تکرار میکرد و «نگران نباش»های مرا اصلاً نمیشنید. اینکه کلمات خودم هم آشفته بودند، احتمالاً در بیاثر بودنشان اثر میگذاشت.
بلوار را که به سمت انتهایش گز کردیم، او آرامتر شد؛ اما روضهای درون خودم بهپا کرده بود، انگار که «جا نمیمونم؟» او را در سرم روی اکو گذاشته باشند.
وسایل را در موکب گذاشتیم. میز و صندلی و پرچم سیاه محرم را سر جایش قرار دادیم. چراغ موکب را برای شب صدوبیستوچندم تجمع روشن کردیم. شاید میتوانستم دلهرهی آمدن و نیامدن را کمی عقب بیندازم.
پشت میز نشستم و تمام دلشورهی جاماندن، یکجا به جانم سرازیر شد. پیرزنی نشسته بود بر صندلی در انتهای جمعیت؛ با پرچم سرخ «یا لثارات الخامنهای» آمده بود. نگاهش که کردم، باز تمام اخبار این روزها جلوی چشمم آمد.
به تمام خبرنگارهایی که «آخرین دیدار» را تیتر میزدند، غبطه خوردم. لابد یکبار دیگر هم تو را دیدهاند که حالا این «آخرین دیدار» شده! دلم میخواست جز آنها باشم، نه اینکه دلشورهی تنها فرصت دیدارت را داشته باشم، آنهم در تابوتی که برایمان لبخند نمیزند، ما را «فرزندانم» خطاب نمیکند و سکوتش بوی رفتنت را میدهد.
میدانی؟ برای جاماندهای مثل من، این وداعِ جانگیر، اولین دیدار است.
🔹 فاطمه بازگیر
۱۳تیر۱۴۰۵
#جنگ_رمضان
#باید_برخاست
#روایت_بدرقه
#آقای_شهید_ایران
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸دلتنگی
از زمانی که تاریخ مراسم وداع، تشییع و تدفین رهبرِ شهیدمان اعلام شد، روز و شب برایم پر از دلهره و دلتنگی شد.
عزمم را جزم کردم برای رفتن، اما نشد.
با دیدن هر عکس و استوری و شنیدن هر مداحی و کلیپی، انگار این بغضِ ترکیده دلش میخواست فریاد شود و بگوید بهخدا آقاجانم، داغت سنگین است؛ سنگینتر از داغ هر عزیزی.
ولی قرار بر این شد که باز هم از سرِ وظیفهی مادری، من از حقم بگذرم تا همسرم برود. قرار شد به یادِ من هم قدم بردارد.
اما هیچکدام از اینها تسکین نمیدهد دلِ پرِ درد و بغض و دلتنگی را.
لحظهبهلحظه دارم خبرها را دنبال میکنم، اما حالِ دلم بدتر میشود که بهتر نه.
انگار همهچیز دستبهدست دادهاند تا با دیدن هر چیزی حالم بدتر شود؛ مثل همین حالا با دیدن این جاکلیدی.
چه میشود کرد با این دردِ دلتنگی؟ نمیدانم.
اما امان از دلِ آقا سیدمجتبی...
🔹هانیه گودرزی
۱۳تیر۱۴۰۵
#جنگ_رمضان
#باید_برخاست
#روایت_بدرقه
#آقای_شهید_ایران
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸در میان جمعیت
تنها در میان موج جمعیت راه افتادم. گاه از گرما نفسم میگرفت.
در تشییع امام خوبان، خیلیها را میدیدم که کفشی به پا نداشتند. وقتی از چند نفر پرسیدم چرا کفش به پا ندارید، یکی گفت: «نذر کردم با پای برهنه شرکت کنم.» یکی گفت: «کفشم گم شده» و دیگری گفت: «یاد بیابانهای کربلا افتادم.»
به سر زنان راه میافتادند؛ گویی عزیزترین کس خانواده را از دست دادهاند. به موکبی میرسم و شربتی به من تعارف میکنند. شربت را قبل از خوردن، به یاد سید شهید خوردم و برای او و خانوادهاش فاتحهای خواندم.
صدای «مرگ بر آمریکا» زمین و زمان را به لرزه درآورده بود. دستههای مردم لرستان را دیدم که سرتاپا در گل فرو رفته بودند و سینهزنان به سیل جمعیت میپیوستند. هیچ چیزی جلودار این جمعیت نبود؛ نه بمبگذاری و نه ترس از بمبارانی که نتانیاهو و ترامپ تهدید کرده بودند. امروز، قبل از اینکه به مصلا بیایم، در خبری ترامپ در پشت شیشههای ضدگلوله گفته بود: «ما یک هفته به ایرانیها مهلت دادهایم که رهبر ایران را خاک کنند.» و در خبری دیگر خواندم که بریتانیا و فرانسه آمادهاند که سدی را که ایران در هرمزگان درست کرده است باز کنند و هزاران تفنگدار بیاورند آنجا.
و این حرفها روزها میشد گوشوارهٔ گوش ایرانیها که میدانستند بهترین پایان زندگی، شهادت است.
لیوانی که به همراه دارم را از کولهام جدا میکنم و به دستم میگیرم که اگر تشنه شدم، اسراف را کنار بگذارم و از آن استفاده کنم. برخی چفیه به سر بستهاند تا آزار آفتاب اذیت نکند. جلو رفتم. به صورتم گلاب پاشیده شد. بوی گلاب را خیلی دوست داشتم. حسوحال عجیبی داشتم تا چشمم به خانوادهٔ شهید و نوهاش خورد، حالم دگرگون شد. گفتم: «آقا، خادم شهدا هستم و از راه دوری آمدهام. دوست داشتم هنوز بودی و به دیدارت میآمدم. شما دهان خیلیها را بستید. شهادت مبارک... به دیدار امام حسین که میروی، سلام مرا به او برسان و بگو برایمان دعا کند. چقدر آرام شدهام از وقتی که در میان این جمعیت هستم؛ هنوز احساس میکنم هستید و شهید نشدهاید. بگو به امام حسین که شهادت را نصیبم کند. من که هر چه میگویم نمیشود، شاید شما کاری کنید.»
وقتی به خودم آمدم، خودم را نزدیک تابوتها دیدم. چقدر درد داشت دیدن تابوت آن چهرهٔ معصوم. اشکهایم را پاک کردم و لیوان آب را روی نگاهم ریختم. روشنایی نگاهم کمی بازتر شد. جمعیت هر آن بیشتر میشدند. خودم را آرامآرام به کناری کشاندم. صدای اذان ظهر در میان مردم پیچید. کنار موکب شهدای میناب نشستم و به چهرهٔ معصوم آنها زل زدم. چقدر درد داشت نگاهم وقتی که چشمم به ماکان افتاد. آرام و زمزمهکنان، به طوری که فقط خودش میشنید، گفتم: «موج جمعیت مرا به اینجا کشانده... برایم دعا کن.»
نگاهی به جمعیت انداختم؛ مصلا غرق در ماتم بود. گرما بیداد میکرد. کمکم مراسم رو به پایان بود و امام شهید را به زیارت امام حسین میبردند؛ جایی که میدانم تمام این قلبها آرزویشان این بود تا آنجا امام شهید را بدرقه کنند.
🔹فروزان حسنوندی
۱۳تیر۱۴۰۵
#جنگ_رمضان
#باید_برخاست
#روایت_بدرقه
#آقای_شهید_ایران
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
8.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📌دیدار آخر | مصلی تهران
🔹فاطمه گنجی
#جنگ_رمضان
#باید_برخاست
#روایت_بدرقه
#آقای_شهید_ایران
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸دیدن
#بخش_اول
«دیدن» را در فرهنگهای فارسی به رؤیت، نگریستن، دیدار، نظر، مبصر، بصیرت، بینش، زیارت و معناهای دیگری تعبیر کردهاند.
من سالها دنبال این بودم که دستکم یکی از این معناها را درباره امام شهید تجربه کنم. اگر نه اهل بصیرت باشم و نه همصحبتش، لااقل زائری باشم که یکبار توفیق دیدنش را پیدا کرده است.
آخرین تلاشم برمیگردد به ظهر هجدهم دیماه ۱۴۰۴. برای شرکت در کارگاه آموزش هوش مصنوعی به تهران رفته بودم. همانجا آقای رحیمی، رئیس حوزه هنری تهران، هم حضور داشتند. صحبت از دیدار نوزدهم دی با مردم قم شد. با توجه به ارتباطاتی که داشتند از ایشان خواهش کردم راهی پیدا کنند برای رفتنم به بیت.
بعد از چند تماس که نگاهم به دهانش و گوشیش بود، لبخندی زد و گفت:
«نگران نباش؛ احتمال خیلی زیاد هماهنگ میشه.»
اما دلشورهای که ته دلم بود، بیدلیل نبود. روزهای پرالتهاب آن مقطع، همهچیز را بهم ریخت. دیدار ما با امام خامنهای ناتمام ماند و افتاد به قیامت...
حالا دوباره همان حس برگشته.
چند روز مانده به تشییع پیکر مطهرش، مدام یک فکر توی ذهنم میچرخد؛ نکند باز هم نرسم...
شب سوم تیر ۱۴۰۵ است؛ تاسوعای حسینی. همراه علی و امعلی وارد حرم مطهر امام رضا علیهالسلام میشویم، اما ذهن من جای دیگری است. چشمم بیشتر از اینکه به گنبد و صحن باشد، دنبال خادمهاست.
هر خادمی را که میبینم، فقط یک سؤال میپرسم:
«قراره امام شهید را دقیقاً کجا به خاک کنن؟»
همزمان رو به امعلی میگویم:
«میترسم به تشییع نرسم. لااقل محل دفن رو زیارت کنیم...»
این حس برایم تازه نیست.
یکبار دیگر هم همینطور از این در به آن در زده بودم. دنبال این بودم که بفهمم دیدار رهبر با عوامل کنگره شهدای لرستان چه زمانی برگزار میشود؛ شاید بتوانم خودم را، بهعنوان یکی از کارمندان کمیته تألیف و نشر آثار شهدا، میان مدعوین جا بدهم و بالاخره به دیدار برسم. آن هم نشد و فقط حسرتش ماند.
خادمها هر کدام چیزی میگفتند. یکی سمتی را نشان میداد، یکی جای دیگری را.
آخر سر، یکی از خادمانی که کنار ضریح ایستاده بود، نگاهم کرد و گفت:
«عزیزم... فرض هم که بدونیم، به خاطر مسائل امنیتی نمیتونیم بگیم.»
دیگر چیزی نپرسیدم.
چند قدم از ضریح فاصله گرفتم. انگار همه صداهای اطراف آرامآرام دور شدند.
همان لحظه یاد محمدجواد، برادر کوچکترم، افتادم. روز شهادت، بیاختیار اشک میریخت. رو به مادرم میگفت: «مگر قول نداده بودی منو ببری پیش آقا؟ چی شد پس؟»
هیچکس چیزی نگفت...
آرام بغض خوردم و از ضریح دور شدم...
🔹میلاد سلیمی
۱۳تیر۱۴۰۵
#جنگ_رمضان
#باید_برخاست
#روایت_بدرقه
#آقای_شهید_ایران
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah