راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸دیدن
#بخش_اول
«دیدن» را در فرهنگهای فارسی به رؤیت، نگریستن، دیدار، نظر، مبصر، بصیرت، بینش، زیارت و معناهای دیگری تعبیر کردهاند.
من سالها دنبال این بودم که دستکم یکی از این معناها را درباره امام شهید تجربه کنم. اگر نه اهل بصیرت باشم و نه همصحبتش، لااقل زائری باشم که یکبار توفیق دیدنش را پیدا کرده است.
آخرین تلاشم برمیگردد به ظهر هجدهم دیماه ۱۴۰۴. برای شرکت در کارگاه آموزش هوش مصنوعی به تهران رفته بودم. همانجا آقای رحیمی، رئیس حوزه هنری تهران، هم حضور داشتند. صحبت از دیدار نوزدهم دی با مردم قم شد. با توجه به ارتباطاتی که داشتند از ایشان خواهش کردم راهی پیدا کنند برای رفتنم به بیت.
بعد از چند تماس که نگاهم به دهانش و گوشیش بود، لبخندی زد و گفت:
«نگران نباش؛ احتمال خیلی زیاد هماهنگ میشه.»
اما دلشورهای که ته دلم بود، بیدلیل نبود. روزهای پرالتهاب آن مقطع، همهچیز را بهم ریخت. دیدار ما با امام خامنهای ناتمام ماند و افتاد به قیامت...
حالا دوباره همان حس برگشته.
چند روز مانده به تشییع پیکر مطهرش، مدام یک فکر توی ذهنم میچرخد؛ نکند باز هم نرسم...
شب سوم تیر ۱۴۰۵ است؛ تاسوعای حسینی. همراه علی و امعلی وارد حرم مطهر امام رضا علیهالسلام میشویم، اما ذهن من جای دیگری است. چشمم بیشتر از اینکه به گنبد و صحن باشد، دنبال خادمهاست.
هر خادمی را که میبینم، فقط یک سؤال میپرسم:
«قراره امام شهید را دقیقاً کجا به خاک کنن؟»
همزمان رو به امعلی میگویم:
«میترسم به تشییع نرسم. لااقل محل دفن رو زیارت کنیم...»
این حس برایم تازه نیست.
یکبار دیگر هم همینطور از این در به آن در زده بودم. دنبال این بودم که بفهمم دیدار رهبر با عوامل کنگره شهدای لرستان چه زمانی برگزار میشود؛ شاید بتوانم خودم را، بهعنوان یکی از کارمندان کمیته تألیف و نشر آثار شهدا، میان مدعوین جا بدهم و بالاخره به دیدار برسم. آن هم نشد و فقط حسرتش ماند.
خادمها هر کدام چیزی میگفتند. یکی سمتی را نشان میداد، یکی جای دیگری را.
آخر سر، یکی از خادمانی که کنار ضریح ایستاده بود، نگاهم کرد و گفت:
«عزیزم... فرض هم که بدونیم، به خاطر مسائل امنیتی نمیتونیم بگیم.»
دیگر چیزی نپرسیدم.
چند قدم از ضریح فاصله گرفتم. انگار همه صداهای اطراف آرامآرام دور شدند.
همان لحظه یاد محمدجواد، برادر کوچکترم، افتادم. روز شهادت، بیاختیار اشک میریخت. رو به مادرم میگفت: «مگر قول نداده بودی منو ببری پیش آقا؟ چی شد پس؟»
هیچکس چیزی نگفت...
آرام بغض خوردم و از ضریح دور شدم...
🔹میلاد سلیمی
۱۳تیر۱۴۰۵
#جنگ_رمضان
#باید_برخاست
#روایت_بدرقه
#آقای_شهید_ایران
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸دیدن
#بخش_دوم
امروز برای دیدن آمدهام...
برای زیارت...
سی دقیقه معطلیِ بازرسیِ ورودی، چیزی نیست؛ حاضرم سالها زیر آفتاب تیز تیرماه بایستم که بشود...
از همان ورودی، خدمات گسترده در جریان بود.
روضهخوان از فراق میخواند...
مردم، گوشهوکنار نشسته و ایستاده اشک میریختند...
من هم بغضم را قورت میدادم.
هم از این داغ که دیگر هیچوقت امامم را زنده نخواهم دید و هم از شوق اینکه برای اولین و آخرین بار، به دیدارش میرسم.
کمی جلوتر، جمعی از زائران عراقی را دیدم که پرچم عراق بر دوش داشتند.
آنطرفتر، گروه بزرگی از زائران پاکستانی با شلوار و قمیصهای سفید و پرچم ایران عزیز ایستاده بودند...
لیدرشان، با لهجه خودشان و صدایی که گرفته بود، فریاد میزد:
«مُرده باد...»
جمعیت جواب میداد:
«آمریکا... اسرائیل...»
بعد دوباره با تمام توان میخواندند:
«بُتشکن... خمینی...»
و صدای جمعیت، زیر سقف مصلی میپیچید.
وارد فضای مسقف شدم.
چشمم به محفلی افتاد که ناخودآگاه مرا برد به شبهای میلاد امام حسن مجتبی؛ همان محفل شعر سالانه... صحنه را شبیه حسینیه امام خمینی ساخته بودند. با این تفاوت که اینبار، صندلی آقا خالی بود...
شاعران شعر میخواندند و مردم، جای مهمانان آن سالها را پر کرده بودند.
هر چه بود، بوی نبودن میداد.
کمی جلوتر، تابوتهای خالی را دیدم؛ همانهایی که روزهای قبل، پیکر آقا و همراهانش در آنها قرار داشت... دستم را رویشان کشیدم. تبرک جستم...
آرامآرام به فضای بیرونی مصلی رسیدم...
دیگر بغض، امانم نمیداد. با این مصرع مداح «یا برگرد یا آن دل را برگردان...» اشک، بیاجازه راهش را باز کرده بود...
آخرین باری که اینجا آمده بودم، از اذان صبح، پشت درهای مصلی منتظر مانده بودم تا بتوانم نماز را نزدیکترین نقطه به آقا بخوانم ولی نگذاشتند زیاد نزدیک شوم...
امروز اما رسیده بودم. در کوتاه ترین فاصله عمرم با با امام... یعنی چیزی در حدود ۱۰۰ متری پیکر.
آقاجان...
مولای من... بالاخره به شما رسیدم...
اما نه آن رسیدنی که سالها در دلم ساخته بودم.
ما همیشه میگفتیم سرباز توایم خامنهای...
اما چه سربازی که سهمش، فقط تماشای بر زمین افتادن فرماندهاش باشد... چه سربازی که وقتی به فرماندهاش میرسد، دیگر صدایی از او نمیشنود... فقط باید با پیکرش وداع کند...
سلام امام شهیدم... سلام آقای شهیدم...
🔹میلاد سلیمی
۱۳تیر۱۴۰۵
#جنگ_رمضان
#باید_برخاست
#روایت_بدرقه
#آقای_شهید_ایران
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸وداع با جایگاه پیکرها
توی هول و ولا هستم که قم خبری نیست و کاش با خواهرها و برادرزاده و زنداداش میرفتم تهران.
اما از آنجا که قم طلبیده، دلم راضی میشود و صبر میکنم هوا کمی خنکتر شود. با سه تا از بچهها سوار پراید سفید روغنی اسنپ میشویم به مقصد مسجد جمکران.
من جلو مینشینم. راننده پسر جوانی است با یک تیشرت سبزرنگ. سر حرف را باز میکنم و میپرسم: « قم برای اسکان مردمیِ تشییع آماده میشه؟» سری تکان میدهد و میگوید: «یعنی چی؟» میگویم: «یعنی مردم خونههاشون رو آماده کنن برای پذیرایی از هموطنها و اونها که قراره بیان تشییع؟» جواب میدهد: «آها. آره. من هنوز ندیدم ولی خیلی شنیدم از دوست و آشنا که دارن آماده میکنن.» بعد کمی درباره حال و هوای شهر و تغییر چهره شهر حرف میزنیم.
تنها چیزی که دیدهام پرچم و تکیههای خیابانی و سیاهی بالای خانهها برای محرم است و ماشینهای پرشماری که توی خیابان عکس رهبر شهید و رهبر جدید را زدهاند پشت ماشین. برای شهری مثل قم اتفاق عجیبی نیست اما به هر حال خیلی توی چشم هستند.
کمی که جلوتر میرویم راننده به موکبهای در حال آمادهسازی اشاره میکند که در بلوار پیامبر اعظم در حال آمادهسازیاند.
هنوز اسکلتشان را زدهاند و تک و توک بنر نصب کردهاند. خیلی هستند. اندک مسیری که بینصیب مانده از موکبها دیوارهای بلندی هستند که صحنه شعارهای تکریم مقاومت و تقبیح سازشاند.
به مسجد جمکران که میرسیم، همه چیز سرجایش است. فقط بنرهای مراسم و عکس آقای شهید و آقا را نصب کردهاند. ولی جلوی ورودی مسجد را با چند کانتینر بزرگ احاطه کردهاند و جایگاه پیکرها را آماده میکنند.
اول برای رفتن پشت حفاظها و کانتینرها احتیاط میکنم. بعد از نماز خجالت را کنار میگذارم و وارد میشوم. منعی برای عکس گرفتن نداریم. حالا که خوشرو هستند پیشقدم میشوم برای مصاحبه با خادمها، اما یکیشان که حاضر شده حرف بزند اصرار دارد ضبط را خاموش کنم و نم پس نمیدهد جز چند توصیه از آقای شهید که درس بخوانید و نماز اول وقت بخوانید و حجاب را محکم بچسبید.
چه میدانم لابد به قیافهام میآید دانشآموز باشم! دنبال خاطره بودم، سفارش شنیدم.
تشکر میکنم و عقب میآیم و با اشک با آن پرده آبی پایین جایگاه پیکرها خداحافظی میکنم. احتمالا دیگر نزدیک آن جایگاه نمیشوم.
🔹رعنا مرادینسب
۱۳تیر۱۴۰۵/ مسجد جمکران
#جنگ_رمضان
#باید_برخاست
#روایت_بدرقه
#آقای_شهید_ایران
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah