eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
810 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
333 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸دیدن امروز برای دیدن آمده‌ام... برای زیارت... سی دقیقه معطلیِ بازرسیِ ورودی، چیزی نیست؛ حاضرم سال‌ها زیر آفتاب تیز تیرماه بایستم که بشود... از همان ورودی، خدمات گسترده در جریان بود. روضه‌خوان از فراق می‌خواند... مردم، گوشه‌وکنار نشسته و ایستاده اشک می‌ریختند... من هم بغضم را قورت می‌دادم. هم از این داغ که دیگر هیچ‌وقت امامم را زنده نخواهم دید و هم از شوق اینکه برای اولین و آخرین بار، به دیدارش می‌رسم. کمی جلوتر، جمعی از زائران عراقی را دیدم که پرچم عراق بر دوش داشتند. آن‌طرف‌تر، گروه بزرگی از زائران پاکستانی با شلوار و قمیص‌های سفید و پرچم ایران عزیز ایستاده بودند... لیدرشان، با لهجه خودشان و صدایی که گرفته بود، فریاد می‌زد: «مُرده باد...» جمعیت جواب می‌داد: «آمریکا... اسرائیل...» بعد دوباره با تمام توان می‌خواندند: «بُت‌شکن... خمینی...» و صدای جمعیت، زیر سقف مصلی می‌پیچید. وارد فضای مسقف شدم. چشمم به محفلی افتاد که ناخودآگاه مرا برد به شب‌های میلاد امام حسن مجتبی؛ همان محفل شعر سالانه... صحنه را شبیه حسینیه امام خمینی ساخته بودند. با این تفاوت که این‌بار، صندلی آقا خالی بود... شاعران شعر می‌خواندند و مردم، جای مهمانان آن سال‌ها را پر کرده بودند. هر چه بود، بوی نبودن می‌داد. کمی جلوتر، تابوت‌های خالی را دیدم؛ همان‌هایی که روزهای قبل، پیکر آقا و همراهانش در آن‌ها قرار داشت... دستم را رویشان کشیدم. تبرک جستم... آرام‌آرام به فضای بیرونی مصلی رسیدم... دیگر بغض، امانم نمی‌داد. با این مصرع مداح «یا برگرد یا آن دل را برگردان...» اشک، بی‌اجازه راهش را باز کرده بود... آخرین باری که اینجا آمده بودم، از اذان صبح، پشت درهای مصلی منتظر مانده بودم تا بتوانم نماز را نزدیک‌ترین نقطه به آقا بخوانم ولی نگذاشتند زیاد نزدیک شوم... امروز اما رسیده بودم. در کوتاه ترین فاصله عمرم با با امام... یعنی چیزی در حدود ۱۰۰ متری پیکر. آقاجان... مولای من... بالاخره به شما رسیدم... اما نه آن رسیدنی که سال‌ها در دلم ساخته بودم. ما همیشه می‌گفتیم سرباز توایم خامنه‌ای... اما چه سربازی که سهمش، فقط تماشای بر زمین افتادن فرمانده‌اش باشد... چه سربازی که وقتی به فرمانده‌اش می‌رسد، دیگر صدایی از او نمی‌شنود... فقط باید با پیکرش وداع کند... سلام امام شهیدم... سلام آقای شهیدم... 🔹میلاد سلیمی ۱۳تیر۱۴۰۵ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸وداع با جایگاه پیکرها توی هول و ولا هستم که قم خبری نیست و کاش با خواهرها و برادرزاده و زن‌داداش می‌رفتم تهران. اما از آنجا که قم طلبیده، دلم راضی می‌شود و صبر می‌کنم هوا کمی خنک‌تر شود. با سه تا از بچه‌ها سوار پراید سفید روغنی اسنپ می‌شویم به مقصد مسجد جمکران. من جلو می‌نشینم. راننده پسر جوانی است با یک تی‌شرت سبزرنگ. سر حرف را باز می‌کنم و می‌پرسم: « قم برای اسکان مردمیِ تشییع آماده می‌شه؟» سری تکان می‌دهد و می‌گوید: «یعنی چی؟» می‌گویم: «یعنی مردم خونه‌هاشون رو آماده کنن برای پذیرایی از هم‌‌وطن‌ها و اون‌ها که قراره بیان تشییع؟» جواب می‌دهد: «آها. آره. من هنوز ندیدم ولی خیلی شنیدم از دوست و آشنا که دارن آماده می‌کنن.» بعد کمی درباره حال و هوای شهر و تغییر چهره شهر حرف می‌زنیم. تنها چیزی که دیده‌ام پرچم‌ و تکیه‌های خیابانی و سیاهی بالای خانه‌ها برای محرم است و ماشین‌های پرشماری که توی خیابان عکس رهبر شهید و رهبر جدید را زده‌اند پشت ماشین. برای شهری مثل قم اتفاق عجیبی نیست اما به هر حال خیلی توی چشم هستند. کمی که جلوتر می‌رویم راننده به موکب‌های در حال آماده‌سازی اشاره می‌کند که در بلوار پیامبر اعظم در حال آماده‌سازی‌اند. هنوز اسکلت‌شان را زده‌اند و تک و توک بنر نصب کرده‌اند. خیلی هستند. اندک مسیری که بی‌نصیب مانده از موکب‌ها دیوارهای بلندی هستند که صحنه شعارهای تکریم مقاومت و تقبیح سازش‌اند. به مسجد جمکران که می‌رسیم، همه چیز سرجایش است. فقط بنرهای مراسم و عکس آقای شهید و آقا را نصب کرده‌اند. ولی جلوی ورودی مسجد را با چند کانتینر بزرگ احاطه کرده‌اند و جایگاه پیکرها را آماده می‌کنند. اول برای رفتن پشت حفاظها و کانتینرها احتیاط می‌کنم. بعد از نماز خجالت را کنار می‌گذارم و وارد می‌شوم. منعی برای عکس گرفتن نداریم‌. حالا که خوش‌رو هستند پیش‌قدم می‌شوم برای مصاحبه با خادم‌ها، اما یکی‌شان که حاضر شده حرف بزند اصرار دارد ضبط را خاموش کنم و نم پس نمی‌دهد جز چند توصیه از آقای شهید که درس بخوانید و نماز اول وقت بخوانید و حجاب را محکم بچسبید. چه می‌دانم لابد به قیافه‌ام می‌آید دانش‌آموز باشم! دنبال خاطره بودم، سفارش شنیدم. تشکر می‌کنم و عقب می‌آیم و با اشک با آن پرده آبی پایین جایگاه پیکرها خداحافظی می‌کنم. احتمالا دیگر نزدیک آن جایگاه نمی‌شوم. 🔹رعنا مرادی‌نسب ۱۳تیر۱۴۰۵/ مسجد جمکران 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
اَلا ای بزرگان، بزرگِ جهان رفت سران را بگو، سَروَرِ سَروران رفت وداع ملت مبعوث شده با امام شهید ۱۳تیر۱۴۰۵/ مصلای تهران 📸 الهام دریکوند 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah