🔸روز بدرقه
روزِ بدرقهی آقای شهیدِ ایران رسید...
روزی که خیابانها سیاه میپوشند،
پرچمها آرامتر از همیشه میوزند
و دلها، سنگینتر از تمام سالهای گذشته میتپند.
امروز باید برخاست...
باید مشت گره کرد،
باید بغض را میانِ فریادها رها کرد؛
چرا که مردی از جنسِ ایمان،
مردی که سالها پناهِ دلِ این مردم بود،
در دهمین روزِ رمضان
بالهایش را به آسمان سپرد.
چه سخت است باورِ این وداع...
اینکه دیگر صدایش
در هیاهوی روزگار نمیپیچد،
اما هنوز عطرِ نامش
در کوچههای وطن جاریست.
حالا میلیونها عاشق،
دل به جاده زدهاند؛
یکی راهیِ قم است،
یکی چشمانتظارِ تهران،
و دیگری با اشک و صلوات
تا مشهد همراهِ پیکرِ آقایش میرود.
نجف و کربلا،
این روزها بوی غربتِ علی(ع) میدهند؛
گویی تمامِ بینالحرمین
ایستاده است
تا آخرین سلامِ عاشقان را
بر شانههای پیکرِ مردی بشنود
که عمرش را وقفِ خدا و مردم کرد.
و سرانجام،
پیکرِ خستهی آقا
در سایهسارِ گنبدِ طلاییِ امام رضا(ع) آرام میگیرد؛
آنجا که فرشتهها
آهسته برایش مرثیه میخوانند
و مشهد،
مادرانه او را در آغوش میکشد.
امروز،
ایران فقط یک تشییع ندارد...
ایران،
دلِ خودش را تا حرم بدرقه میکند.
🔹فرحزاد جهانگیری
۱۳تیر۱۴٠۵/ حوالی مصلی تهران
#جنگ_رمضان
#باید_برخاست
#روایت_بدرقه
#آقای_شهید_ایران
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸نجوای یک عاشقِ جامانده
نمیدانم... قلمم در این لحظات آنچنان که باید روان نیست؛ اما پناه بر خدا، مینویسم.
مینویسم از دعوتنامهای که هرچه خودم را به در و دیوار زدم، امضا نشد. تهران نشد، قم نشد، مشهد نشد و باز هم قم نشد؛ نشد که نشد...
دنیا هم دست به دست هم داده تا داغم را بیشتر کند. کافی است صفحه اینستاگرامم را باز کنم، استوریهای نزدیکانم را ببینم که در مسیرند یا به مقصد رسیدهاند و شرح حالشان را نوشتهاند، تا دلم بشکند. اکسپلور و ریلزها هم نمک بر زخم پرجراحتم هستند.
کانالهایم یکی پس از دیگری پر از گزارش و خبرند. خداحافظی دوستانم خنجری است بر این زخم تازه.
همه اینها یک طرف، و پیامکهایی که برایم میآید طرف دیگر. اینکه مستقیم مخاطب قرار میگیرم، دلم را بیشتر میسوزاند. همین امشب، اعلانی که برایم آمد را با ذوق باز کردم؛ اما لبخندم در یک لحظه به اشکی سرد تبدیل شد و گوشی از دستم به گوشهای پرتاب شد. نوشته بود:
«رمیصا عالیزاده، سلام. برای دریافت کارت سمت رسانه، در ساعت... به مکان... مراجعه کنید.»
صدای شکستن قلب مشتاق و جاماندهام، از کیلومترها دورتر هم شنیده میشد. بعد هم صحبت از دریافت کارت شناسایی و کارت اسکان... بگذریم.
اینکه در این لحظات همه را مشغول بستن کیف و چمدان میبینم، صدای آرزوی مرگ را در گوشم نزدیکتر و نزدیکتر میکند.
در این ثانیهها، با چهرهای غمزده و جامانده، به قافلهای مینگرم که پیر و جوان، شاغل و بیکار، همه را با خود همراه کرده است.
اشک، به قلمم امان نوشتن نمیدهد.
بعضیها میگویند «آخرین دیدار»؛ بعضی دیگر از «اولین و آخرین دیدار» مینویسند؛ اما تکلیف من همان گزینه سومی است که نه اولین دیدار نصیبش شد و نه آخرینش. سهمش فقط اشک است، عکس رهبر شهیدش در دست، و چشمانی که از پشت قاب بسته تلویزیون بدرقهاش میکنند.
حس و حالم قابل وصف نیست.
آقای شهیدم... مگر نه اینکه از احوال دلها خبر داری؟ هم از قلب آنکه اکنون در مصلای تو زمزمه وداع میکند، هم از قلب آنکه در مسیر رسیدن به پیکر توست، هم از دل رفقای دوربینبهدستم و هم از دل رفقای قلمبهدستم که در طریق تو قدم برمیدارند. آیا از قلب شکسته و جامانده من هم خبر داری؟
حالا دیگر نه رمقی برای به دست گرفتن دوربین مانده و نه توانی برای برداشتن قلم؛ اما باز هم مینویسم.
مینویسم که بشکند قلمی که حتی از درد جاماندن از پیکر محبوبش ننویسد.
اینکه سهم من، زل زدن به قاب عکس تو و بدرقه کردن تمام اطرافیانم باشد، شاید قسمت من بوده؛ شاید امتحان من همین بوده که بمانم و صبر کنم. اما صبر بر خونینجگر شدن، کار آسانی نیست. همانگونه که به هر دری زدم و نشد، همین امیدهای پیدرپیِ بیثمر، دردم را مضاعفتر میکند.
اما ماندهام در طریق عشق؛ جایی که فاصله مکانی معنا ندارد. قلب من، از آنکه در گوشهای از صحن مصلا با تو نجوا میکند، به پیکرت نزدیکتر است.
در این ساعات، همه دوربینها رو به تهران است و من اینجا ایستادهام. قاب دوربینم را فریمبهفریم رو به این شهر و آدمهایی چون خودم میبندم؛ آدمهایی که با هزار امید و آرزو جا ماندهاند.
گرچه به هر دری زدم و نشد، اما «نشدن» در طریق مریدان آوینی معنا ندارد.
درد دلم در کلمات وصف نمیشود. اگر بخواهم، بیش از شاهنامه هم میتوانم از غم فراغت بنویسم؛ اما من به رسم عهدی که بستهام، ایستادهام. عهد من فقط در تهران و قم خلاصه نمیشد؛ همینجا هم بر همان عهد پایبندم؛ هرچند دلشکستهتر، هرچند سوزانتر، هرچند پرجوشوخروشتر.
بماند در تاریخ دلتنگیهایم این جاماندن؛ همانگونه که حماسه ساختنمان نیز خواهد ماند.
و اگر خواهران و برادرانی که این دلنوشته حقیر را میخوانند، توفیق حضور در معیت پیکر شما را دارند، قدمی، شعاری و چند کلامی نجوا با حضرت عشق نیز به جای این جامانده بر زبان جاری کنند.
و من نیز میجنگم؛ تا آنجا که توان دارم، عظمت آن حماسه و دلتنگی عاشقان جاماندهات را در تاریخ ثبت کنم.
🔹رمیصا عالیزاده
۱۴تیر۱۴۰۵/ خرمآباد/ حوالی جاماندگی
#جنگ_رمضان
#باید_برخاست
#روایت_بدرقه
#آقای_شهید_ایران
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸آقای سلگی
صبح، وقتی وارد مصلی شدم، میان جمعیت چشمم به او افتاده بود... با لباس محلی لری پرچم بزرگی در دست داشت و با تمام توان میچرخاند.
حالا گوشهای نشسته بود توی ظل آفتاب و با روضهخوان اشک میریخت.
کنارش نشستم.
گفتم: «خسته شدی؟»
گفت: «نبین الان نشستم... از ساعت هفت صبح تا نماز ظهر، یکتنه پرچم چرخوندم... الان فقط نشستم یه کم جون بگیرم... باید تا تدفین مشهد ادامه بدم.»
پرسیدم: «با کاروان لرستان اومدی؟»
جواب داد: «آره. ولی دیگه باهاشون برنگشتم.»
گفت: «اومدم، دلم نیومد برگردم... میمونم تا وقتی آقا رو به خاک بسپارن.»
پرسیدم: «اسکان داری؟»
گفت: «نه... تا وقتی تهرانیم همینجا کنارش تو حیاط مصلی میخوابم. بعدش هم قم... بعدش هم مشهد.»
گفتم: «مشهد رو چطور میخوای بری؟ بلیت گرفتی؟»
گفت: «بلیت؟!... همینطور که تا اینجا اومدم، یه جوری هم میرم... تهش با ماشینهای عبوری، شهر به شهر خودمو میرسونم.»
پرسیدم: «ناهار و شامت چی؟»
گفت: «از همین ایستگاههای صلواتی... اگه غذا بود که چه بهتر، نبود هم یه کیکی، نونی، یه چیزی پیدا میشه...»
بعد از چند لحظه سکوت، آرام گفت:
«کارگر روز مزدم... سه تا بچه هم دارم... همه چیزم رو ول کردم اومدم... تمام عشقم بود...»
بعد، با صدایی که از بغض میلرزید، ادامه داد:
«کاش هزار بار خودم تکهتکه میشدم، اما آقا شهید نمیشد...»
این مرد برای من مصداق همان توصیفی بود که آقای شهید از مردم لرستان کرده بودند. مردمی با خصوصیات «دلاوری، شجاعت، رفاقت، صداقت و وفاداری».
دلاوریاش را میشد از همان پرچمی فهمید که از ساعت هفت صبح، یکتنه چرخانده بود و میگفت هنوز باید تا تدفین مشهد ادامه بدهم... شجاعتش را از آنجا که با بغض میگفت: «کاش هزار بار خودم تکهتکه میشدم و آقا شهید نمیشد...»
رفاقت و وفاداریاش را از اینکه نمیتوانست دل بکند و به خرمآباد برگردد... میخواست تا آخرین لحظه همراه امامش بماند.
و صداقتش را از همان یک کلمه:
«کارگرم...»
🔹میلاد سلیمی
۱۳تیر۱۴۰۵/ تهران/ مصلای امام خمینی
#جنگ_رمضان
#باید_برخاست
#روایت_بدرقه
#آقای_شهید_ایران
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
12.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فقط انتقام!
آخرین دیدار | مصلای امام خمینی
🔹فاطمه عزیزی
#جنگ_رمضان
#باید_برخاست
#روایت_بدرقه
#آقای_شهید_ایران
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah