1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸اولین سفر
خانم وسطی اردو بود و فارسی میدانست. خانمهای کناریاش اما هر دو انگلیسی بودند. روز قبل توی در مراسم مجمع جهانی تقریب مذاهب، توی سالن اجلاس سران دیده بودمشان.
خانم مسنتری هم همراهشان بود که کنار خانم کاورپوش نشسته. هیچکدام فارسی بلد نبودند. خانمی از هلند شد مترجم و یکی دو سوال ازشان پرسید.
خانم مسنتر گفت: «اولینباری که تصویر سوپر لیدر (رهبر فوقالعاده) را دیدم، قلبم را لمس کرد. خیلی جوان بودم انگار یک پدر داشت برای دخترش صحبت میکرد. میگفت بلند شوید، شجاع باشید، نترسید، اگر حق این است باید پشت حق بایستید.» اولین سفرشان به ایران بود. خوشحال بودند برای حضورشان و ناراحت از علت حضورشان.
امروز قبل از نماز، چشمم افتاد بهشان. حاج محمود داشت «ای ایران» میخواند و خانمی که کاور پوشیده داشت گریه میکرد. جلو رفتم و دوباره کسی را واسطه کردم. پرسیدم: «شما که فارسی بلد نبودید، علت گریهتان چیست؟»
مترجم گفت، این شعر را قبلاً شنیده و در کلیپش زیرنویس کرده بودند که رهبر شهید، این شعر را خیلی دوست داشته. حالا با شنیدنش یاد رهبر افتاده و گریهاش گرفته.»
پ.ن: کاور برای کشور ترکیه است که بهخاطر تصویر امام شهید و رهبر انقلاب آن را پوشیده.
🔹امین ماکیانی
۱۴تیر۱۴۰۵/ تهران/ مصلی امام خمینی
#جنگ_رمضان
#باید_برخاست
#روایت_بدرقه
#آقای_شهید_ایران
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
💠نشست اعضای خانه روایت ماه لرستان در شهر قم
نشست اعضای «خانه روایت ماه» با حضور آقای صادق رویگر مسوول روایت حوزه هنری قم، با محوریت بررسی عملیات روایتنگاری تشییع در شهر قم، روز ۱۴ تیرماه در حسینیه سیدالشهدا برگزار شد.
در این نشست، نویسندگان به بیان تجربهها و چالشهای خود در فرآیند روایتنگاری تشییع در شهر قم پرداختند و درباره مسائل مختلفی همچون انتخاب زاویه دید، سوژهیابی، شیوه مواجهه با روایتهای میدانی و راهکارهای تقویت کیفیت آثار، به بحث و تبادل نظر پرداختند.
این جلسه فرصتی برای هماندیشی، انتقال تجربه میان اعضای خانه روایت ماه بود تا با نگاهی دقیقتر و عمیقتر، روایتهای ماندگار و اثرگذاری از این رویداد تاریخی ثبت و تولید شود.
اینجا چراغی روشن است...
🆔 @artlorestanir
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸رنج انقلاب اسلامی
توی حرم حضرت معصومه نشستهام و کلیپهای نماز آیتاللهسبحانی را برای رهبر شهیدی که مرجع تقلید هم است میبینم.
پرچم سه رنگ دور دستش و یکی هم توی دستش، توجهم را جلب میکند. میخواهد برود زیارت که سرراهش را میگیرم به پرسیدن سوال: «سلام حاج. چند سالته؟» و کمی باهاش صحبت میکنم.
از رهبر و امام شهید سیدعلی خامنهای میپرسم ازش. میگوید: «همهی امیدمون بود. شب شهادتش که خبر رو شنیدم اونقدر خودم رو زدم و تا صبح شیون کردم که دیگه هیچی نفهمیدم.»
و گریه میکند.
کمی که حالش بهتر میشود ادامه میدهد: «مهر رهبر رو چون آدم خوبیه، از ایمانش، خدا به دل ماها انداخته وگرنه که پسرعموی ما نیست. تا زمانی که نفسمون بالا میاد، برای رهبر جونمون رو میدیم.
انقلاب شد و خمینی اومد. رحلت که کرد، اونقدر با مشت به سینهم کوبیدم که قفسهی سینهم یکم شکست و هنوز جاش هست.»
و رد شکستگی آنسال را میخواهد نشانم بدهد.
_ هشتاد و چهار سالمه. خونهمون توی یکی از روستاهای قمه و هر شب چند مسیر رو پیاده و با ماشین میریم تا به تجمع برسیم. پدر بچهها که پادرد داره رو روی صندلی مینشونم و خودم پرچم تکون میدم.
پسرام توی موکب کار میکنن. یکیشون الان مشغوله برای مقدمات برنامه تشییع. یکی دیگه هم فرمانده یه عملیات بوده توی سال ۶۴، ۶۵ که شهید شد.»
و من نتیجهی همهی رنج انقلاب خمینی، معمار انقلاب تا خامنهای، رهبر شهید، را جلوی چشمم مجسم میبینم.
قمر(جانیبگم) حکیمی، مادر شهید سردار غلامحسین علی عسگری/ عملیات بدر/ لشکر علی بن ابیطالب
🔹فریبا مرادینسب
۱۴تیرماه۱۴۰۵/ قم/ حرم حضرت معصومه
#جنگ_رمضان
#باید_برخاست
#روایت_بدرقه
#آقای_شهید_ایران
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸من مستبصرم
«من مستبصرم.»
پرسیدم یعنی چه که جواب داد: «یعنی سنی بودم، بعد شیعه شدم.»
حنیف اهل اندونزی بود. یک پسر لاغر اندام و سربهزیر. توی مدت مکالمهمان، خیلی سرش را بالا نمیگرفت. توی ۱۶، ۱۷ سالگی شیعه شده بود. همان موقع، اسم رهبر را بیشتر شنیده بود. اینها باعث شد راجع به شخصیتِ او مطالعه کند.
«وقتی با شخصیت او آشنا شدم، دیدم خیلی بینظیر است و قابل مقایسه با سران کشورهای اسلامی و دیگر کشورها نیست.»
گاهی موقع صحبت، دستهایش را توی هم قفل میکرد. وقتی از حالش موقع شنیدن خبر شهادت آقا پرسیدم گفت: «خیلی تاسف کردم. متحیر شدم که کی جانشین او میشه؟ آیندهی مقاومت چی میشه؟» حق میداد به ایرانیها که بعد از شنیدن خبر شهادت آقا به دشمن حمله کنند. میگفت: «معشوقشان را ترور کردند، طبیعی است.»
سبک و سیاق حرف زدنش شبیه افغانیها بود. انتخاب کلماتش به دلم نشست. میگفت: «وقتی کرسی رهبری خالی بود، خیلی احساس ناراحتی میکردم. وقتی هم مجلس خبرگان رهبری جدید رو اعلام کرد، دلم گشوده شد. با، با امید شدم...! درسته؟» جواب میدهم؛ امیدوار. دل من هم از انتخاب کلمات زیبایش گشوده میشود!
پرسیدم چی توی شخصیت ایشون جذبتون کرد؟ جواب داد: «تسلط ایشون بر امور غیر دینی. عالمی رو پیدا نکردم مثل ایشون که در امور دینی، سیاسیت و فناوری هم حرف برای گفتن داشته باشد.»
حنیف، نماز جمعه و آخرین نماز عید فطر را پشت سر رهبر خوانده بود. میگفت: «وقتی از آن فاصلهی نزدیک صدایش را شنیدم، لرزیدم؛ جسمم لرزید.» وقتی میگفت لرزیدم، لرزش را در ادای این کلمه حس میکردم.
پرسیدم در آینده، به بچههایت در مورد او چه میگویی؟ جواب داد: «به فرزندانم خواهم گفت، روزی پشت سر یک عالم مجاهد؛ عالم بزرگ و مسلط بر علوم زیادی نماز خواندم.» بعد هم گفت: «بهشان پیشنهاد میکنم کتابِ دلی... ، مکث میکند. منظورش را میفهمم. خون دلی که لعل شد؟ «بله، بله. آن را هم بهشان توصیه میکنم تا بخوانند.»
🔹فاطمه امیری
۱۴تیر۱۴۰۵/قم/بلوار سمیه
#جنگ_رمضان
#باید_برخاست
#روایت_بدرقه
#آقای_شهید_ایران
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸غم غریب
«تکیه بر سنگهای طلایی و خنکِ حرم در چنبرهی افکار خویش غوطهور بودم؛ با خود میاندیشیدم که کدامین گناه، تقدیرِ مرا به اینجا کشانده است؟ که چرا اولین و آخرین دیدار من با "ابرمرد ایران" باید در چنین غربتِ جانکاهی رقم بخورد؟
آن هم برای اولین و آخرین بار!
دقایقی در این سکوتِ سنگین گذشت تا آنکه طنینِ صدایی بغضآلود و غریب، مرا از خلوتِ اندیشههایم بیرون کشید. یک ژن؛ تنها و غریب، در گوشهای از صحن، «تصویر آقا» را در آغوش گرفته بود. با دستانی لرزان، تصویر را نوازش میکرد و بوسههایی سرشار از داغِ فراق بر آن مینشاند؛ اشک بود که بیامان بر گونههایش میریخت.
زائرانی که دور و برش حلقه زده بودند، با شنیدن زمزمههای عاشقانهاش، همنوا با او میگریستند؛ با سوزِ تمام میگفت(ترجمه): «آقا جان! یا ما را هم با خود ببر، یا خودت بازگرد... ما در آتشِ هجران تو میسوزیم؛ این دنیایِ بیحضورِ تو، طاقتفرساست...»
او از عراق، تنها، خود را به تشییعِ پیکرِ «آقایِ ایران» رسانده بود. او در اوجِ این ماتمِ بزرگ، پردهای از رضایت در چهرهاش نمایان بود؛ با لحنی که از یقین سرشار بود، میگفت: «قائدِ شهید، به هر کسی اجازهی حضور نمیدهد و هر دلی را برای تشییعِ خود نمیطلبد؛ این توفیق، بهایی دارد که تنها عاشقانش میپردازند.»
روزهاست که حیرت، تمام وجودم را فرا گرفته؛ گویی در برابر این تلنگرِ جهانی، زبانم بند آمده است و کلامی برای وصفِ این شکوهِ تلخ، ندارم.
🔹فاطمه جعفری
۱۲تیر۱۴۰۵/قم/حرم حضرت معصومه
#باید_برخاست
#روایت_بدرقه
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah