راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸رنج انقلاب اسلامی
توی حرم حضرت معصومه نشستهام و کلیپهای نماز آیتاللهسبحانی را برای رهبر شهیدی که مرجع تقلید هم است میبینم.
پرچم سه رنگ دور دستش و یکی هم توی دستش، توجهم را جلب میکند. میخواهد برود زیارت که سرراهش را میگیرم به پرسیدن سوال: «سلام حاج. چند سالته؟» و کمی باهاش صحبت میکنم.
از رهبر و امام شهید سیدعلی خامنهای میپرسم ازش. میگوید: «همهی امیدمون بود. شب شهادتش که خبر رو شنیدم اونقدر خودم رو زدم و تا صبح شیون کردم که دیگه هیچی نفهمیدم.»
و گریه میکند.
کمی که حالش بهتر میشود ادامه میدهد: «مهر رهبر رو چون آدم خوبیه، از ایمانش، خدا به دل ماها انداخته وگرنه که پسرعموی ما نیست. تا زمانی که نفسمون بالا میاد، برای رهبر جونمون رو میدیم.
انقلاب شد و خمینی اومد. رحلت که کرد، اونقدر با مشت به سینهم کوبیدم که قفسهی سینهم یکم شکست و هنوز جاش هست.»
و رد شکستگی آنسال را میخواهد نشانم بدهد.
_ هشتاد و چهار سالمه. خونهمون توی یکی از روستاهای قمه و هر شب چند مسیر رو پیاده و با ماشین میریم تا به تجمع برسیم. پدر بچهها که پادرد داره رو روی صندلی مینشونم و خودم پرچم تکون میدم.
پسرام توی موکب کار میکنن. یکیشون الان مشغوله برای مقدمات برنامه تشییع. یکی دیگه هم فرمانده یه عملیات بوده توی سال ۶۴، ۶۵ که شهید شد.»
و من نتیجهی همهی رنج انقلاب خمینی، معمار انقلاب تا خامنهای، رهبر شهید، را جلوی چشمم مجسم میبینم.
قمر(جانیبگم) حکیمی، مادر شهید سردار غلامحسین علی عسگری/ عملیات بدر/ لشکر علی بن ابیطالب
🔹فریبا مرادینسب
۱۴تیرماه۱۴۰۵/ قم/ حرم حضرت معصومه
#جنگ_رمضان
#باید_برخاست
#روایت_بدرقه
#آقای_شهید_ایران
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸من مستبصرم
«من مستبصرم.»
پرسیدم یعنی چه که جواب داد: «یعنی سنی بودم، بعد شیعه شدم.»
حنیف اهل اندونزی بود. یک پسر لاغر اندام و سربهزیر. توی مدت مکالمهمان، خیلی سرش را بالا نمیگرفت. توی ۱۶، ۱۷ سالگی شیعه شده بود. همان موقع، اسم رهبر را بیشتر شنیده بود. اینها باعث شد راجع به شخصیتِ او مطالعه کند.
«وقتی با شخصیت او آشنا شدم، دیدم خیلی بینظیر است و قابل مقایسه با سران کشورهای اسلامی و دیگر کشورها نیست.»
گاهی موقع صحبت، دستهایش را توی هم قفل میکرد. وقتی از حالش موقع شنیدن خبر شهادت آقا پرسیدم گفت: «خیلی تاسف کردم. متحیر شدم که کی جانشین او میشه؟ آیندهی مقاومت چی میشه؟» حق میداد به ایرانیها که بعد از شنیدن خبر شهادت آقا به دشمن حمله کنند. میگفت: «معشوقشان را ترور کردند، طبیعی است.»
سبک و سیاق حرف زدنش شبیه افغانیها بود. انتخاب کلماتش به دلم نشست. میگفت: «وقتی کرسی رهبری خالی بود، خیلی احساس ناراحتی میکردم. وقتی هم مجلس خبرگان رهبری جدید رو اعلام کرد، دلم گشوده شد. با، با امید شدم...! درسته؟» جواب میدهم؛ امیدوار. دل من هم از انتخاب کلمات زیبایش گشوده میشود!
پرسیدم چی توی شخصیت ایشون جذبتون کرد؟ جواب داد: «تسلط ایشون بر امور غیر دینی. عالمی رو پیدا نکردم مثل ایشون که در امور دینی، سیاسیت و فناوری هم حرف برای گفتن داشته باشد.»
حنیف، نماز جمعه و آخرین نماز عید فطر را پشت سر رهبر خوانده بود. میگفت: «وقتی از آن فاصلهی نزدیک صدایش را شنیدم، لرزیدم؛ جسمم لرزید.» وقتی میگفت لرزیدم، لرزش را در ادای این کلمه حس میکردم.
پرسیدم در آینده، به بچههایت در مورد او چه میگویی؟ جواب داد: «به فرزندانم خواهم گفت، روزی پشت سر یک عالم مجاهد؛ عالم بزرگ و مسلط بر علوم زیادی نماز خواندم.» بعد هم گفت: «بهشان پیشنهاد میکنم کتابِ دلی... ، مکث میکند. منظورش را میفهمم. خون دلی که لعل شد؟ «بله، بله. آن را هم بهشان توصیه میکنم تا بخوانند.»
🔹فاطمه امیری
۱۴تیر۱۴۰۵/قم/بلوار سمیه
#جنگ_رمضان
#باید_برخاست
#روایت_بدرقه
#آقای_شهید_ایران
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸غم غریب
«تکیه بر سنگهای طلایی و خنکِ حرم در چنبرهی افکار خویش غوطهور بودم؛ با خود میاندیشیدم که کدامین گناه، تقدیرِ مرا به اینجا کشانده است؟ که چرا اولین و آخرین دیدار من با "ابرمرد ایران" باید در چنین غربتِ جانکاهی رقم بخورد؟
آن هم برای اولین و آخرین بار!
دقایقی در این سکوتِ سنگین گذشت تا آنکه طنینِ صدایی بغضآلود و غریب، مرا از خلوتِ اندیشههایم بیرون کشید. یک ژن؛ تنها و غریب، در گوشهای از صحن، «تصویر آقا» را در آغوش گرفته بود. با دستانی لرزان، تصویر را نوازش میکرد و بوسههایی سرشار از داغِ فراق بر آن مینشاند؛ اشک بود که بیامان بر گونههایش میریخت.
زائرانی که دور و برش حلقه زده بودند، با شنیدن زمزمههای عاشقانهاش، همنوا با او میگریستند؛ با سوزِ تمام میگفت(ترجمه): «آقا جان! یا ما را هم با خود ببر، یا خودت بازگرد... ما در آتشِ هجران تو میسوزیم؛ این دنیایِ بیحضورِ تو، طاقتفرساست...»
او از عراق، تنها، خود را به تشییعِ پیکرِ «آقایِ ایران» رسانده بود. او در اوجِ این ماتمِ بزرگ، پردهای از رضایت در چهرهاش نمایان بود؛ با لحنی که از یقین سرشار بود، میگفت: «قائدِ شهید، به هر کسی اجازهی حضور نمیدهد و هر دلی را برای تشییعِ خود نمیطلبد؛ این توفیق، بهایی دارد که تنها عاشقانش میپردازند.»
روزهاست که حیرت، تمام وجودم را فرا گرفته؛ گویی در برابر این تلنگرِ جهانی، زبانم بند آمده است و کلامی برای وصفِ این شکوهِ تلخ، ندارم.
🔹فاطمه جعفری
۱۲تیر۱۴۰۵/قم/حرم حضرت معصومه
#باید_برخاست
#روایت_بدرقه
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸 سلامم را به آقا برسان
وسایل را جمع کرده بودیم و چراغ موکب را خاموش. طبق معمول حتی بعد از برداشتن وسایل هم چند نفری پیدا میشد که میخواستند فشارشان را بگیریم. امشب هم خانم میانسالی با چادر جمعکرده دورکمرش به سمت موکب آمد.
بین بچههایی که اسمشان در لیست کاروان اعزامی برای تشییع بود حرف از «بریم» و «چه ببریم» بود که زن حرفهایمان را قطع کرد.
«پیش آقا میرید؟» را آنقدر با چشمهای منتظر پرسید که همهمه صحبتها یک لحظه خوابید.
دوباره پرسید: «پیش آقا میرید؟» وقتی تایید کردیم دستش را بلند کرد به سمتمان و گفت: «سلام منو هم به آقا برسونید.»
خداحافظی کرد و رفت، اما بیقراریاش را برایمان جا گذاشت.
امشب، روضه آقا بزرگ و کوچک نمیشناخت. بیتابیاش مرا یاد صحنه چند دقیقه قبل انداخت که زن دیگری مثل یک کودک یتیم شده با مشت بر سر میزد.
🔹فاطمه بازگیر
۱۳تیر۱۴۰۵/ خرمآباد
#جنگ_رمضان
#باید_برخاست
#روایت_بدرقه
#آقای_شهید_ایران
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
536.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸به اندازه توان
جوان و تنومند بود. جلوی تابلو راهنمای مسافران ایستاده بود و برای مردی دیگر توضیح میداد که سوار کدام قطار شود و کجا خط عوض کند.
صدای خشدار و خستهاش کنجکاوم کرد؛ جلو رفتم و گفتم: «آقا، شما از کی اینجایید؟»
با لحنی داشمشتی و با همان صدای خشدار گفت: «از اولِ تشییع، همینجا بودم.»
حدسم درست بود. پرسیدم: «چرا اینجا؟ چرا این کار رو انجام میدین؟»
و همزمان که تندتند میپرسیدم، موبایلم را هم برای فیلمبرداری آماده میکردم.
خندید؛ به شوخی بر سرش زد و با همان لحنِ مشتی گفت: «یا ابوالفضل!»
و ادامه داد: «خوب، همین یه کار از دستم برمیومد. گفتم برا زائرِ آقا که از شهرستان میاد و بلد راه نیست کاری کرده باشم. تا آخر مراسم هم جام همین جاست.»
سوالم را در مورد آدرس محل اسکانم پرسیدم بیدرنگ جوابم را داد و به سمت قطار راه افتادم. برای من نابلد و خسته خیلی کارراهانداز بود.
🔹زهرا مومنزاده
۱۵تیر۱۴۰۵/ تهران/ ایستگاه مترو
#جنگ_رمضان
#باید_برخاست
#روایت_بدرقه
#آقای_شهید_ایران
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
16.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸حیران
از جمکران تا عمود ۲۸ بزرگراه پیامبر اعظم به سمت حرم، خسته و بیخواب و ناامید از نیامدن آقا راه را کج کردیم به موکبهای خانگی خیابانهای اطراف. سرم را گذاشتم و چند ثانیه چشمهایم را بستم. خواب و بیدار و گم در صدای مداحی و هیاهوی زائرها صدای جیغی بلند شد که «آقا رو آوردن» از در طاقباز خانه خیابان را نگاه کردم و مردمی که توی خاک و غبار به سمتی میدویدند. گیج و منگ چند ثانیه دنبال عینکم بودم و آن را از دست خواهرم قاپیدم و کتانیهایم را پوشیدم و شروع کردم به دویدن که بین راه یک کانال شاید یک و نیممتری جلویم سبز شد و بیتوجه به شدن یا نشدن از رویش پریدم و بعد هم دویدن از پشتههای خاک که تا زانو چادر و لباسهایم را خاکی کرده بود و سرفههایم را شدیدتر.
انگار عقل از سرمان پریده بود. همهٔ نظم و قواعد را کنار گذاشته بودیم تا برسیم. به خیابان که رسیدیم میان ما و آقا یک نردهٔ محافظ آهنی سبز بود و تابوتهایی که راهراه سبز و پرچم ایران شده بودند. آقایان از نرده بالا کشیدند و زنها به موازات نردهها میدویدند. چند بار بریدهبریده فیلم گرفتم که از التهاب و تشویش و اشتیاق وصال مردمی فیلم بگیرم که ناغافل میزبان آقا شدند. درختها هم قوزبالاقوز شده بودند.
آه که چقدر مانع داشتیم برای رسیدن. هرچه میدویدیم فاصلهمان بیشتر میشد. همین که نرده تمام شد آقا از قاب دیدمان خارج شد.
حیران به رد آدمهایی که دنبال آقا میدویدند و ریز میشدند، نگاه میکردم که دختری ازم پرسید: «پیکر آقا کو؟» و من جواب دادم: «بردنش.»
بعد خودم نشستم و به بیچارگی بعد از بردن آقا فکر کردم.
🔹رعنا مرادینسب
۱۶تیر۱۴۰۵/ قم
19.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وداع با آقای ایران
تهران | مصلی امام خمینی تهران
🔹حنانه پاپی
#جنگ_رمضان
#باید_برخاست
#روایت_بدرقه
#آقای_شهید_ایران
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah