🔸 سلامم را به آقا برسان
وسایل را جمع کرده بودیم و چراغ موکب را خاموش. طبق معمول حتی بعد از برداشتن وسایل هم چند نفری پیدا میشد که میخواستند فشارشان را بگیریم. امشب هم خانم میانسالی با چادر جمعکرده دورکمرش به سمت موکب آمد.
بین بچههایی که اسمشان در لیست کاروان اعزامی برای تشییع بود حرف از «بریم» و «چه ببریم» بود که زن حرفهایمان را قطع کرد.
«پیش آقا میرید؟» را آنقدر با چشمهای منتظر پرسید که همهمه صحبتها یک لحظه خوابید.
دوباره پرسید: «پیش آقا میرید؟» وقتی تایید کردیم دستش را بلند کرد به سمتمان و گفت: «سلام منو هم به آقا برسونید.»
خداحافظی کرد و رفت، اما بیقراریاش را برایمان جا گذاشت.
امشب، روضه آقا بزرگ و کوچک نمیشناخت. بیتابیاش مرا یاد صحنه چند دقیقه قبل انداخت که زن دیگری مثل یک کودک یتیم شده با مشت بر سر میزد.
🔹فاطمه بازگیر
۱۳تیر۱۴۰۵/ خرمآباد
#جنگ_رمضان
#باید_برخاست
#روایت_بدرقه
#آقای_شهید_ایران
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
536.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸به اندازه توان
جوان و تنومند بود. جلوی تابلو راهنمای مسافران ایستاده بود و برای مردی دیگر توضیح میداد که سوار کدام قطار شود و کجا خط عوض کند.
صدای خشدار و خستهاش کنجکاوم کرد؛ جلو رفتم و گفتم: «آقا، شما از کی اینجایید؟»
با لحنی داشمشتی و با همان صدای خشدار گفت: «از اولِ تشییع، همینجا بودم.»
حدسم درست بود. پرسیدم: «چرا اینجا؟ چرا این کار رو انجام میدین؟»
و همزمان که تندتند میپرسیدم، موبایلم را هم برای فیلمبرداری آماده میکردم.
خندید؛ به شوخی بر سرش زد و با همان لحنِ مشتی گفت: «یا ابوالفضل!»
و ادامه داد: «خوب، همین یه کار از دستم برمیومد. گفتم برا زائرِ آقا که از شهرستان میاد و بلد راه نیست کاری کرده باشم. تا آخر مراسم هم جام همین جاست.»
سوالم را در مورد آدرس محل اسکانم پرسیدم بیدرنگ جوابم را داد و به سمت قطار راه افتادم. برای من نابلد و خسته خیلی کارراهانداز بود.
🔹زهرا مومنزاده
۱۵تیر۱۴۰۵/ تهران/ ایستگاه مترو
#جنگ_رمضان
#باید_برخاست
#روایت_بدرقه
#آقای_شهید_ایران
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
16.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸حیران
از جمکران تا عمود ۲۸ بزرگراه پیامبر اعظم به سمت حرم، خسته و بیخواب و ناامید از نیامدن آقا راه را کج کردیم به موکبهای خانگی خیابانهای اطراف. سرم را گذاشتم و چند ثانیه چشمهایم را بستم. خواب و بیدار و گم در صدای مداحی و هیاهوی زائرها صدای جیغی بلند شد که «آقا رو آوردن» از در طاقباز خانه خیابان را نگاه کردم و مردمی که توی خاک و غبار به سمتی میدویدند. گیج و منگ چند ثانیه دنبال عینکم بودم و آن را از دست خواهرم قاپیدم و کتانیهایم را پوشیدم و شروع کردم به دویدن که بین راه یک کانال شاید یک و نیممتری جلویم سبز شد و بیتوجه به شدن یا نشدن از رویش پریدم و بعد هم دویدن از پشتههای خاک که تا زانو چادر و لباسهایم را خاکی کرده بود و سرفههایم را شدیدتر.
انگار عقل از سرمان پریده بود. همهٔ نظم و قواعد را کنار گذاشته بودیم تا برسیم. به خیابان که رسیدیم میان ما و آقا یک نردهٔ محافظ آهنی سبز بود و تابوتهایی که راهراه سبز و پرچم ایران شده بودند. آقایان از نرده بالا کشیدند و زنها به موازات نردهها میدویدند. چند بار بریدهبریده فیلم گرفتم که از التهاب و تشویش و اشتیاق وصال مردمی فیلم بگیرم که ناغافل میزبان آقا شدند. درختها هم قوزبالاقوز شده بودند.
آه که چقدر مانع داشتیم برای رسیدن. هرچه میدویدیم فاصلهمان بیشتر میشد. همین که نرده تمام شد آقا از قاب دیدمان خارج شد.
حیران به رد آدمهایی که دنبال آقا میدویدند و ریز میشدند، نگاه میکردم که دختری ازم پرسید: «پیکر آقا کو؟» و من جواب دادم: «بردنش.»
بعد خودم نشستم و به بیچارگی بعد از بردن آقا فکر کردم.
🔹رعنا مرادینسب
۱۶تیر۱۴۰۵/ قم
19.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وداع با آقای ایران
تهران | مصلی امام خمینی تهران
🔹حنانه پاپی
#جنگ_رمضان
#باید_برخاست
#روایت_بدرقه
#آقای_شهید_ایران
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah