eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
816 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
333 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
: در آستانه‌ی دیدار بسم الله الرحمن الرحیم شنبه، نیم‌روز سیزدهم تیرماه بود؛ وقتی قدم به شهر مقدس قم گذاشتیم، انگار سنگینی یک تقدیر بزرگ را بر دوش داشتیم. قرار بود روز سه‌شنبه، پیکر مطهر شهید، در میان شکوه جمعیت تشییع شود. روزهای پیش از آن، تمام وجودمان در حرم مطهر حضرت معصومه(س) بود؛ ما در انتظار آخرین دیدار بودیم، اما در لایه‌های عمیق قلبمان، این حقیقت تلخ را می‌شناختیم که برای بسیاری از ما، این «اولین و آخرین» دیدار با او بود... دیدار با کسی که دیگر از میان ما برخاسته بود. سه‌شنبه، ساعت حدود ۶ عصر، من و محدثه با دو لقمه نان و پنیر آماده شدیم؛ برای آنکه شب را در فضای قدسی جمکران سپری کنیم. می‌خواستیم تا فردا، پس از مراسم تشییع، بازنگردیم. وقتی هوا تاریک شد، به موکب‌های بلوار پیامبر اعظم رسیدیم. آنجا، حال و هوای مسیر، چنان بود که انگار در میانه‌ی پیاده‌روی اربعین هستیم؛ پر از اشتیاق و پر از غبار عشق. هرچه به سمت جمکران پیش می‌رفتیم، فضا سنگین‌تر و معنوی‌تر می‌شد. موکب‌ها، آدم‌ها و حتی جریان باد، گویی همگی در حال زمزمه بودند. بارها در دل با خود می‌گفتم: «خدایا، این‌ها را ببین که گویی امام زمان(عج) ظهور کرده‌اند و این سیل عظیم جمعیت، برای دیدن روی ماهِ ایشان است...» صدای حاج حسین یکتا توی فضا پیچیده بود. جمعیت لحظه به لحظه بیشتر می‌شد، تا جایی که در میان آن هیاهو، به سختی توانستیم راهی به درون پیدا کنیم. در گوشه‌ای نشستیم تا اندکی از خستگی راه بکاهیم. گرمای طاقت‌فرسا و خستگی جان‌کاه، اجازه نمی‌داد ذره‌ای آرام بگیریم. تنها دغدغه‌مان، حفظ انرژی خودمان و شارژ دوربین‌ها بود. در آن میان، از هم جدا شدیم. محدثه به میان جمعیت رفت، اما در میان آن سیل انسانی، جایی گیر کرد و نتوانست جلوتر بیاید. نزدیک اذان صبح بود که رفتم تا وضو بگیرم. مسیر برگشت به سر جای اولم بسیار سخت شده بود؛ در میانه‌ی آن ازدحام، با سختی و فشار، خودم را به جلو می‌کشیدم؛ هم برای یافتن محدثه و هم برای آنکه بتوانم از این لحظات بی‌قرار، تصویری ثبت کنم. ناگهان، چشمم به او افتاد... درست روبرویم بود! از طرح روسری‌اش او را شناختم. با تعجب گفتم: «عه محدثه! تو اینجایی؟» برگشت، با تعجب و چشمان خیره نگاهم کرد و ناگهان... نقش زمین شد. 🔹آزاده دریکوند ۱۵تیرماه۱۴۰۵/ قم 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah